
تلویزیون، وسیله ای است برای سرگرم ساختن و پر کردن اوقات فراغت افرادی که پس از جدا شدن از کار و فعالیت روزمره خود، دل به این رسانه دوست داشتنی می دهند تا لحظات خوبی را با آن سپری کنند. اما در بسیاری از موارد، در خلال همین برنامه های سرگرم کننده و جذاب، پیام ها و محتواهای متفاوتی به مخاطبان منتقل می شوند که گاه پوچ و خطرناک و گاهی هم معنادار و آموزنده می باشند. در واقع این اثرگذاری از اهمیت ویژه ای برخوردار است و می تواند عاملی تعیین کننده و خطیر در راستای ترفیع یا انهدام فرهنگی برای یک جامعه باشد.
آنچه مسلم است در طول تاریخ زندگانی بشر، انسانهای عصر امروز برای اولین بار با وسیله ای همچون تلویزیون، آنچنان انس گرفته اند که به جای برقراری رابطه مستقیم با جهان خارج، با تصاویر و شخصیت های داستانی در سریالهای تلویزیونی، ارتباط برقرار می کنند.
اگرچه برقراری چنین ارتباطی می تواند عواقبی را به دنبال داشته باشد، اما زمانی که شرایط اجتماعی و فردی به گونه ای است که افراد دچار نوعی وابستگی به تلویزیون شده اند، اگر به نظریه حذف تلویزیون از زندگی افراد، بهای چندانی ندهیم، بهتر آن است که لااقل تولیدات تلویزیونی چنان طراحی شوند که در راستای ایجاد احساس رضایت و آرامش در مخاطبان عمل کنند. یا اینکه متون تعریف شده در سریالها، به بازتولید معانی اصیل و والای انسانی بپردازند تا در خلال سرگرمی، به آموزش نکات اخلاقی پسندیده به مخاطبان خویش، بپردازند. که اگر هم آموزشی در این حین رخ نداد، لااقل مخاطب برنامه تلویزیونی از دیدن انسانیت در یک برنامه لذت برد و لحظاتی هر چند کوتاه را به تفکر درباره ارزش ها و کرامات انسانی، بپردازد.
در ماه های اخیر شاهد پخش سریالهای خارجی از سیمای جمهوری اسلامی بوده ایم. البته پرواضح است که سهم سریال های کره ای در این بین، بسیار بیش از سایر ملیتها بوده است و با استقبال مخاطبان مواجه شده است.
سریال افسانه جومونگ، مدتی است که از شبکه 3سیما در حال پخش است و 2بار در طول هفته پخش می شود. طبق آمار رسمی سازمان صدا و سیما، سریال افسانه جومونگ یکی از محبوترین سریال های در حال پخش می باشد، این سریال ساخت شبکه MBC کره می باشد. در اصل قرار بر این بوده که سریال 60 قسمتی باشد، اما به خاطر محبوبیت بیش از حد آن، شبکه MBC تصمیم گرفت، آن را به 81 قسمت افزایش دهد.
در واقع این نشان می دهد که مردم ما مثل همیشه طرفدار و دوستدار ارزشها و کرامات والای انسانی هستند و به دیدن تصاویری با مضامین قهرمانانه و بزرگ مردانه، علاقه مند می باشند
این سریال در واقع توصیف زندگی امپراتور "گوگ یری گو" می باشد، هرچند بصورت خلاصه است اما داستان بسیار زیبایی را به توصیف می کشاند.
در این سریال 2 تن از بازیگران محبوب یعنی سانگ ایل گوک ( یوم جانگ در امپراطور دریا ) و کیون میری ( بانو چویی در جواهری در قصر ) بازی می کنند . کیون میری در این سریال نیز نقشی کما و بیش شبیه به نقش بانو چویی را ایفا می کند، با این تفاوت که این بار خود، ملکه است و البته به آن حد شخصیت منفی ندارد، ولی در کل در جبهه منفی سریال قرار دارد. "سانگ ایل گوک" محبوب ما هم این بار با نقش پرنس جومونگ با عنوان بازیگر نقش اول در این سریال ظاهر شده است و بازی کاملا متفاوتی را نسبت به نقش وی در امپراطور دریا به نمایش گذاشته است .
داستان از این قرار است که جومونگ وقتی متوجه میشود که برادران ناتنی اش قصد کشتن و از صحنه خارج کردن او را دارند، تلاش می کند که انتظارات پدر و مادرش ( شاه و ملکه دوم ) را برآورده کند و شروع به خودسازی می کند تا جایی که مهارت هایش در هنرهای رزمی و استراتژی های ذهنی، در بالاترین حد ممکن قرار می گیرد، ولی پرنس جومونگ هنوز تشنه یادگیری است . اما درست در این زمان پرنس، متوجه رازی خانوادگی میشود که خیلی چیزها را عوض می کند و جومونگ را در راهی قرار می دهد که بازگشتی ندارد .
ارائه شرحی طولانی تر از داستان افسانه جومونگ، چندان ضروری به نظر نمی رسد و اصلا هدف این نوشتار بیان این موضوع نیست. بلکه آنچه از طرح این مبحث، مورد نظر این نوشتار قرار دارد، بیان این نکته است که این مجموعه تلویزیونی دارای نکات اخلاقی و آموزنده می باشد.اگرچه به هر حال با توجه به نکات و تفاوتهای فرهنگی نمی تواند صد در صد مورد تایید باشد.

ارزش هایی همچون صداقت، وفاداری، شجاعت، شرافت، احترام، رعایت حقوق، عزت و بزرگواری از جمله خصلتهایی است که تصاویری با این مضامین بارها در این مجموعه دیده شده است.
قهرمان این داستان یعنی جومونگ، نمونه کامل از یک بزرگ مرد است که با تمام توانایی ها و قدرتش، به خاطر حفظ منافع هم نوعانش، بر خواسته های درونی خود سرپوش گذاشته و با رعایت جانب احتیاط، رفتارهایی صلح آمیز و به دور از هر گونه خصومت را به نمایش می گذارد. او فردی است که برای بزرگتر خویش و خصوصا جایگاه پدر و مادری، ارزش و احترام بسیار قائل است چنانچه در صحنه هایی از فیلم، وقتی در حضور مادرش قرار می گیرد با کسب اجازه در برابر او می نشیند و نگاههایی سرشار از احترام و محبت را نسبت به مادر خویش، ابراز می دارد. و یا در برابر ناپدری خویش با تمامی تلاشهایی که کرده است، خود را مقصر می داند. به نظر می رسد همین شرافت و بزرگ منشی او موجب شده تا محبوبیت ویژه ای در میان اطرافیان خود داشته باشد.
البته احترام به بزرگترها خصوصا پدر و مادر نکته ای است که در تمامی شخصیتهای داستان اعم از منفی و مثبت دیده می شود. مثلا وقتی برادر جومونگ (تسو) با کودتا حکومت را از پدر غصب می کند ولی جلوی او زانو زده و با احترام با پدر صحبت می کند. و یا وقتی سوسانو از خیانت عمه خود آگاه می شود، او را می بخشد. حتی وقتی عمه اش در قسمتهای بعدی سریال، مجددا خیانت می کند، سوسانو بار دیگر او را مورد عفو خود قرار می دهد. آنچه به نظر می رسد این است که نویسندگان سریال علاوه بر جلب مخاطب به دنبال آموزش نکات مهم اخلاقی چون احترام به پدر و مادر هستند. ارزشهایی که در دنیای موج سومی امروز رو به افول نهاده است. آیا برنامه سازان ما در سریالهایشان به دنبال القای چنین تفکراتی هستند؟
این مساله نشان می دهد که سلیقه مخاطب ما در انتخاب مجموعه های تلویزیونی تا حد زیادی معنا دار است
هرچند همیشه در اطراف یک انسان خوب و با کرامت، حسودانی هستند که به دنبال سنگ اندازی و تحقیر می باشند اما از آنجا که حق و حقیقت هرگز پنهان نمی ماند، دشمنان و بدخواهان جومونگ، نمی توانند به او ضربه زنند. چون او انسانیت را در درون خویش پاس داشته و آنرا سرلوحه خویش قرار داده است.
نکته ممتاز دیگری که در این سریال دیده می شود، توجه به قدرت و اراده پروردگار می باشد که شخصیت های مثبت فیلم در لحظات غم و اندوه و در رویارویی با حوادث تلخ، از آن سخن می گویند. به این صورت که شرایط پیش آمده را تقدیر و مشیت الهی دانسته و سعی در پذیرش آن دارند. نماد این توکل را می توان در بانو یومیول که شخصیت روحانی فیلم است، مشاهده کرد. فردی که در جلوی تهدید امپراطور نمی هراسد و مرگ و زندگی خود را در خارج از حیطه قدرت او می بیند. آنچه مسلم است نویسندگان فیلم درصدد هستند تا نقش رهبر معنوی در جامعه را به تصویر بکشند و اهمیت یک رهبر معنوی خوب در اصلاح جامعه را بیان کنند. نقشی که شاید بعد از جومونگ از محبوبترین شخصیتها باشد.

همانطور که می دانیم این مجموعه از پربینندترین مجموعه های تلویزیونی اخیر است، به طوریکه خلوت بودن خیابانها در هنگام پخش این مجموعه، نسبتا محسوس است. این مساله نشان می دهد که سلیقه مخاطب ما در انتخاب مجموعه های تلویزیونی تا حد زیادی معنا دار است. در واقع این نشان می دهد که مردم ما مثل همیشه طرفدار و دوستدار ارزشها و کرامات والای انسانی هستند و به دیدن تصاویری با مضامین قهرمانانه و بزرگ مردانه، علاقه مند می باشند. جای این سوال باقی است که چرا تولید کنندگان برنامه تلویزیونی در سالهای اخیر تا حد زیادی به تقلیل سلیقه مخاطب پرداخته اند. به گونه ای که در بسایر از موارد در حین پخش برخی از این مجموعه ها، عده زیادی از مردم معتقدند به شعور و تفکرشان توهین شده است.
دیدن کلیشه های تکراری به امری عادی در سریالهای ایرانی بدل شده است. شخصیتهایی مثل زن منفعل، اغواگر و یا دروغگو در برابر مردان عاقل یا دهن بین و....سوژه هایی تکراری همچون حضور همسر دوم در زندگی و ازدواج های ناموفق و یا داستان های عاشقانه همیشگی که گاهی واقعا کسالت آور و خسته کننده می شود. به راستی آیا نمی توان از سرمایه عظیم و پر مفهوم فرهنگ و سنت ایرانی و اسلامی برای ساخت سریالهای تلویزیونی بهره برد؟؟؟آیا منابع اصیلی مانند شاهنامه فردوسی که سرشار از داستانهای اخلاقی ودرعین حال حماسی است نمی تواند مورد استفاده ما قرار گیرد؟
|
معلمي شغل نيست؛ معلمي عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کرده اي، رهايش کن و اگر عشق توست مبارکت باد. (شهید رجایی )
اوست خدایی که در میان مردم درس نخوانده پیامبری از خودشان مبعوث کرد تا آیاتش را بر آنها بخواند وآنها را تزکیه کند وکتاب وحکمت بیاموزد . (سوره مبارکه جمعه ، آیه 2 ) تعليم و تعلم از شئون الهي است و خداوند، اين موهبت را به پيامبران و اولياي پاک خويش ارزاني کرده است تا مسير هدايت را به بشر بياموزند و چنين شد که تعليم و تعلم به صورت سنت حسنه آفرينش درآمد. معلم، ايمان را بر لوح جان و ضميرهاي پاک حک مي کند و نداي فطرت را به گوش همه مي رساند. همچنين سياهي جهل را از دل ها مي زدايد و زلال دانايي را در روان بشر جاري مي سازد.در اين مسير مقدس ، بزرگاني همچون علامه شهيد استاد مرتضي مطهري گام نهاده اند که نامشان بر تارک زمان مي درخشد . شهيد مرتضي مطهري يكي از آن معلمان راستين است كه با نگاه تركيبي به همه معارف بشري نظر مي كند و تمامی تلاشهاي علمي و عملي را مقدمه اي براي عبادت مي داند و با شهادت، عبادت عملي و علمي خود را كامل مي سازد . به همين مناسبت روز شهادت اين بزرگ مرد فرزانه را روز معلم ناميدند .
امام خميني (ره) در رابطه با نقش معلم می فرمایند: نقش معلم در جامعه، نقش انبياست؛ انبيا هم معلم بشر هستند. تمام ملت بايد معلم باشند؛ فرزندان اسلام تمام افرادش معلم بايد باشند و تمام افرادش متعلم.
حضرت امام جعفر صادق (ع) در رابطه با مقام ومنزلت معلم می فرمایند: «هنگامي که روز قيامت شود، خداوند تمام انسان ها را جمع مي کند و چون ترازوي اعمال نهاده شد و خون شهيدان را با مرکب قلم عالمان و معلمان بسنجند، ارزش مرکب آنان بر خون شهيدان فزوني خواهد داشت ». اين ارزش بدان جهت است که شهيدان در ساية علم و تربيت معلمان و تعليم شايستة آنان به خدا راه يافته و لياقت شهادت نصيبشان شده است.
حضرت امام سجاد (ع) در رابطه با مقام معلم می فرمایند: حضرت سجاد (ع) در فرمايشات خود سفارش بسياري در حفظ حقوق معلم از سوي شاگردان دارند و مي فرمايد:« حق کسي که عهده دار تعليم توست آن است که او را بزرگ شماري و مجلس او را سنگين بداري و نيکو به وي گوش فرا دهي و روي خود را بر او کني و با او بلند سخن نگويي و کسي را که از او چيزي مي پرسد تو پاسخ ندهي و بگذاري که خود او پاسخ گو باشد و در مجلس او با هيچ کس به صحبت ننشيني و در محضر او بدگويي از کسي نکني و اگر از او در نزد تو بدگويي شد از او دفاع کني و عيب پوشش باشي و فضايل و مناقب او را آشکار کني و با دشمنش همنشيني نکني و با دوستش دشمني نورزي؛ پس چون چنين کردي، فرشتگان خداي تعالي به سود تو گواهي خواهند داد که مقصد و مقصود تو از او و فرا گرفتن دانش او فقط براي خدا بوده نه به خاطر مردم ». |
|
تعليم و تعلم از شئون الهي است و خداوند، اين موهبت را به پيامبران و اولياي پاک خويش ارزاني کرده است تا مسير هدايت را به بشر بياموزند و چنين شد که تعليم و تعلم به صورت سنت حسنه آفرينش درآمد. انسان نيز با پذيرش اين مسئوليت، نام خويش را در اين گروه و در قالب واژه مقدس «معلم» ثبت کرده است. معلم، ايمان را بر لوح جان و ضميرهاي پاک حک مي کند و نداي فطرت را به گوش همه مي رساند. همچنين سياهي جهل را از دل ها مي زدايد و زلال دانايي را در روان بشر جاري مي سازد. | |
|
دغدغه معلم هميشه اين است که حيات بشر، بر مدار ارزش ها و کرامت انساني بچرخد و شناخت خدا و مکتب و دين، همت اساسي آدمي باشد و هيچ بيگانه اي را مجال تجاوز به فرهنگ ارزشي دين و ميهن فراهم نيايد. در اين مسير خطير، بزرگاني گام نهاده اند که نامشان بر تارک زمان مي درخشد. علامه شهيد استاد مرتضي مطهري (رحمه الله) از همين طايفه مقدس است که در سنگر تعليم و تعلم، به قله هاي رفيعي دست يافت تا آنجا که معمار انقلاب اسلامي ـ که خود معلمي بزرگ است ـ همه آثارش را مفيد مي داند و بهره برداري از آنها را سفارش مي کند ...
مفهوم علم ـ امروزه در زبان پارسي و عربي كلمه «علم» به دو معناي متفاوت بكار برده مي شود. 1- معناي اصلي و نخستين علم، دانستن در برابر ندانستن است. قرآن كريم به اين معنا اشاره دارد كه « هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون» «آيا يكسانند آنان كه مي دانند و آنان كه نمي دانند.» (زمر/ 9)از اين منظر به همه دانستنيها صرف نظر از نوع آنها علم گفته مي شود مطابق اين معنا، اخلاق، رياضیات، فقه، دستور زبان، مذهب، زيست شناسي و نجوم همه علم اند... كلمه Knowledge در انگليسي و Connaissance در فرانسه معادل اين معنا علم اند.
2-كلمه علم در معناي دوم منحصراً به دانستني هايي اطلاق مي شود كه بر تجربه مستقيم حسي مبتني باشند... علم در اين جا در برابر همه دانستنيهايي قرار مي گيرد كه آزمون پذير نيستند. اخلاق (دانش خوبي ها و بديها) متافيزيك (دانش احكام و عوارض مطلق هستي) عرفان (تجارب دروني و شخصي) منطق (ابزار هدايت فكر) فقه، اصول، بلاغت، و ... همه بيرون از علم به معناي دوم آن قرار مي گيرند و همه به اين معنا غير علمي اند كلمه SCIENCE در انگليسي و فرانسه معادل اين معنا علم اند. ديده مي شود كه علم در اين معنا بخشي ازعلم به معناي اول را تشكيل مي دهد و به سخن ديگر علم تجربي نوعي از انواع دانستنيهاي بسياري است كه در اختيار بشر مي تواند قرار گيرد. رشد علم به معناي دوم عمدتا از آغاز دوره رنسانس به بعد است در حاليكه علم به معناي مطلق آگاهي (معناي اول) تولدش با تولد بشريت هم آغاز است. آيه قرآني «خلق الانسان علمه البيان» (خداوند رحمن انسان را آفريد و بيان را به وي تعليم داد/ رحمن/4و3) بهترين مويد اين معناست. معنای عالم با توجه به دو تعريف از علم ـ در نگاه اول به علم كه نگاه تركيبي به معرفت است خداوند معلم اول و پيامبر معلم ثاني است چرا كه پس از تعليم آدم توسط خداوند دستور «قال يا آدم اننبئهم باسمائهم» (اي آدم ملائكه را به اين اسماء آگاه ساز/ بقره 33) آدم عليه السلام داده شده اين بدان جهت است كه اساساً هدف آفرينش انسان با علم و معرفت پيوند ناگستني دارد در بيان رسا و جامع سيد شهيدان امام حسين (ع) اين معنا به خوبي روشن است كه: «ما خلق العباد الا ليعرفوه، فاذا عرفوه عبدوه» (بندگان را نيافريد مگر براي آن كه او را بشناسند پس چون او را شناختن عبادتش خواهند كرد. ـ در اين معنا هدف از ارسال معلم ثاني ارائه معرفتي است كه انسان بواسطه آن به عبادت مي رسد «هو الذي بعث في الاميين رسولاً منهم تيلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين» (اوست خدايي كه پيامبر بزرگوار از ميان شان برانگيخت تا بر آنان آيات وحي را تلاوت كند و آنان را پاك سازد و شريعت كتاب و حكمت الهي را بياموزد كه پيش از اين همه در ورطة جهالت و گمراهي بودند (جمعه/2) در اين آيه همه علوم از جمله بيان، اخلاق، تعليم كتاب و حكمت، براي رهايي از گمراهي و يافتن راه هدايت (عبادت) توسط پيامبر (ص) معرفي شده است. ـ در نگاه دوم كه نگاه تفكيكي به شاخه اي معرفت است. معلم اول ارسطو است چرا كه «وي نخستين واضع علم منطق بود ... و راه دليل و برهان منطقي را باز نمود و معلم ثاني نيز ابونصر فارابي است بخاطر آنكه او اول بار كتب حكمت يوناني را كه ارسطو و غيره تحرير كرده اند از يوناني به عربي ترجمه كرد و تعليم داد.... ارزش و مقام معلم
هنر معلمي: معلمي شغل و حرفه نيست، بلکه ذوق و هنر توانمندي است معلمي در قرآن به عنوان جلوه اي از قدرت لايزال الهي نخست ويژه ذات مقدس خداوند تبارک و تعالي است. در نخستين آيات قرآن که بر قلب مبارک پيغمبر اکرم (ص) نازل شد، به اين هنر خداوند اشاره شده است: اقرا باسم ربک الذي خلق، خلق الانسان من علق، اقرأ و ربک الاکرم، الذي علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم. (علق: 1ـ 5) بخوان به نام پروردگارت که جهانيان را آفريد. انسان را از خون بسته سرشت بخوان ! و پروردگارت کريمترين است همان که آموخت با قلم، آموخت به انسان آنچه را که نمي دانست. در اين آيات خداوند، خود را «معلم» مي خواند و جالب اين که معلم بودن خود را بعد از آفرينش پيچيده ترين و بهترين شاهکار خلقت، يعني انسان آورده است. مقام معلم بودن خدا، بعد از آفرينش قرارداد. نوعي انساني را که هيچ نمي دانست، به وسيله قلم آموزش داد که اين از اوج خلاقيت و هنر شگفت خداوند در امر آفرينش حکايت دارد: چو قاف قدرتش دَم بر قلم زد هزاران نقش بر لوح عدم زد از اين رو، مي توان گفت که هنر شگفت معلمي از آن خداوند عالم است.
شهيد ثاني رحمت الله درباره هنر معلمي خداوند مي فرمايد: خداوند از آن جهت به وصف (اکرميت) و نامحدود بودن کرامتش، توصيف شد که علم و دانش را به بشر ارزاني داشته است. اگر هر مزيت ديگري، جز علم و دانش، معيار فضيلت به شمار مي رفت، شايسته بود همان مزيت با وصف (اکرميت) در ضمن اين آيات همراه و هم پا گردد و آن مزيت به عنوان معيار کرامت نامحدود خداوند به شمار آيد. کرامت الهي در اين آيات با تعبير «الاکرام» بيان شده است. چنين تعبيري مي فهماند که عالي ترين نوع کرامت پروردگار نسبت به انسان با والاترين مقام و جايگاه او، يعني علم و دانش هم طراز است. به همين جهت امام خميني (ره) مي فرمود: معلم اول خداي تبارک و تعالي است ..... به وسيله وحي؛ مردم را دعوت مي کند به نورانيت؛ دعوت مي کند به محبت؛ دعوت مي کند به مراتب کمالي که از براي انسان است.
داستاني زيبا از رابطه شاگرد و معلم: بهترين نوع اين رابطه که سرشار از ادب و فروتني است، در داستان حضرت موسي (ع) به عنوان شاگرد و حضرت خضر (ع) در مقام معلم ـ نمود دارد. موسي (ع) مأمور شد تا از بنده اي صالح به نام خضر (ع) کسب علم کند. قرآن آغاز گفت و گوي اين معلم و شاگرد را اين چنين بيان مي کند: قال له موسي هل اتبعک علي ان تعلمن مما علمت رشداً * قال انک لن تستطيع معي صبراً * و کيف تصبر علي ما لم تحط به خبراً * قال ستجدني ان شاء الله صابراً و لا اعصي لک امراً * قال فان اتبعتني فلا تسئلني عن شي ءٍ حتي احدث لک منه ذکراً. (کهف: 66 ـ 70) موسي به او گفت: «آيا از تو پيروي کنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده که مايه رشد است به من بياموزي؟ گفت : «تو هرگز هم پاي من نمي تواني صبر کني و چگونه در مورد چيزهايي که از آن شناخت نداري، شکيبايي مي کني؟» گفت: «اگر خدا بخواهد، مرا شکيبا خواهي يافت و در هيچ کاري نافرماني تو نمي کنم». گفت: اگر به دنبال من آمدي، چيزي از من مپرس تا خودم از آن با تو سخن بگويم.»
معلم در کلام امام خميني (ره): نقش معلم در جامعه، نقش انبياست؛ انبيا هم معلم بشر هستند. تمام ملت بايد معلم باشند؛ فرزندان اسلام تمام افرادش معلم بايد باشند و تمام افرادش متعلم.
معلم در سخنان مقام معظم رهبري: دست تواناي معلم است که چشم انداز آينده ما را ترسيم مي کند. اگر مي بينيد که اميرمؤمنان، مولاي متقيان علي (ع) مي فرمايد: «من علمني حرفاً فقد صيرني عبداً؛ هرکس چيزي به من بياموزد، مرا غلام خويش کرده است.» اين بيان براي ما درس است تا معلمان، قدر خود را بدانند و تشخيص دهند که چقدر، وجود آنها در سرنوشت يک ملت مؤثر است.
معلم در کلام استاد مطهري: معلم بايد نيروي فکري متعلم را پرورش دهد و او را به سوي استقلال رهنمون شود. بايد قوه ابتکار او را زنده کند؛ يعني در واقع، کار معلم آتش گيره دادن است. فرق است ميان تنوري که شما بخواهيد آتش از بيرون بياوريد و در آن بريزيد تا آن را داغ کنيد و تنوري که در آن هيزم و چوب جمع است و شما فقط آتش گيره از خارج مي آوريد و آن قدر زير اين چوب ها و هيزم ها قرار مي دهيد که اينها کم کم مشتعل شود.
مقام معلم مي توان در سايه آموختن گنج عشق جاودان اندوختن اول از استاد، ياد آموختيم پس، سويداي سواد آموختيم از پدر گر قالب تن يافتيم از معلم جان روشن يافتيم اي معلم چون کنم توصيف تو چون خدا مشکل توان تعريف تو اي تو کشتي نجات روح ما اي به طوفان جهالت نوح ما يک پدر بخشنده آب و گل است يک پدر روشنگر جان و دل است ليک اگر پرسي کدامين برترين آنکه دين آموزد و علم يقين مرحوم استاد حسين شهريار | |

مجاهدی خدمتگزار
انقلاب اسلامی ایران با تمام ویژگیها و خصوصیات خاص خود و گستردگی سطح شمولیت آن در عرصههای مختلف اعم از حوزههای گوناگون سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی و همچنین گستره وسیع نیروهای موثر در آن، اعم از فكری، اجرایی، مالی و تبلیغاتی؛ طبیعتا از یك پشتوانه محكم فكری و عقیدتی برخوردار است. این پشتوانهها به مثابه نخبگانی فكری و انقلابی، با وجود برخی ویژگیهای ذاتی خود، به صورت مستقیم یا غیرمستقیم مشحون از اندیشهها و آرای حضرت امام خمینی(ره) به عنوان رهبر نهضت اسلامی بودند.در این میان از شخصیتهای مبارزی كه پیش و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در راه انقلاب در صف انقلابیون قرار گرفت، شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی فرزند آیتالله العظمی آقا میرزا محمدعلی شاهآبادی(ره) بود. وی در واقع خود فرزند عالم مبارزی بود كه بیشتر عمر خود را در راه مبارزه با حكومتهای طاغوت گذراند و به همین سبب در محیطی كاملا سیاسی پرورش یافت. گرچه پدربزرگ ایشان نیز آیتاللهالعظمی میرزا محمدجواد حسینآبادی اصفهانی بود كه از علمای بنام زمان خود محسوب میشد و از مخالفین دستگاه قاجاری بود.

آیتالله العظمی میرزا محمدعلی شاهآبادی
پدر شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی در سال 1304 هجری قمری در حالی كه 12 ساله بود، همراه پدر و به دستور ناصرالدین شاه از اصفهان به تهران تبعید شد. پس از آن به منظور تكمیل تحصیلات علوم دینی به حوزه علمیه نجف و سپس به حوزه علمیه سامرا عزیمت كرد و در درس علمایی چون آخوند خراسانی شركت نمود و در آنجا به درجه اجتهاد رسید. سرانجام در سال 1330 هجری قمری به درخواست گروهی از مردم شهر تهران عازم این شهر شد و در خیابان شاهآباد (جمهوری اسلامی فعلی) مستقر شد و در طول اقامت 17 ساله خود در این شهر، به تبلیغ و گسترش دین، مبارزه با رژیم شاهنشاهی، بخصوص رژیم رضاشاه، همراه آیتالله سیدحسن مدرس پرداخت. ایشان مردم را از طریق جلسات درس و سخنرانی آماده میكرد. همچنین پس از تاسیس حوزه علمیه قم از سوی آیتالله العظمی آقا شیخ عبدالكریم حائری یزدی ، ایشان در این شهر حضور یافت و ثمره این حضور، تربیت شخصیتهای برجستهای چون حضرت امام خمینی(ره)، آیتالله العظمی مرعشی نجفی ، آیت الله صفایی خوانساری و... بود.به هر حال مراتب علمی و عرفانی آیت الله العظمی شاه آبادی در بسیاری از علوم و درجات معنوی او بر ارباب کمال و صاحبان دانش ، تقوی و عرفان پوشیده نیست، در عین حال در عرصه سیاست نیز همیشه با حاكمان طاغوت،علم مخالفت بر می افراشت.
به هر حال مراتب علمی و عرفانی آیت الله العظمی شاه آبادی در بسیاری از علوم و درجات معنوی او بر ارباب کمال و صاحبان دانش ، تقوی و عرفان پوشیده نیست، در عین حال در عرصه سیاست نیز همیشه با حاكمان طاغوت،علم مخالفت بر می افراشت.
تولد شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی (ره)
شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی در سال 1309 هجری شمسی متولد شد و دوران كودكی وی تحت تأثیر فضای علمی، دینی و سیاسی چنین خانوادهای، سپری شد. وی از همان دوران كودكی به فراگیری قرآن روی آورد و در سال 1313 هجری شمسی در 4سالگی در حالی كه همراه پدر از قم عازم تهران شده بود، فراگیری قرآن را در مكتبخانه امامزاده یحیی آغاز كرد. پس از آن همراه 2 تن از دیگر برادرانش یعنی حضرت آیت الله جاج شیخ روح الله شاه آبادی"دامت
برکاته" و حضرت آیت الله حاج شیخ نصرالله شاه آبادی "دامت برکاته"
به مدرسه توفیق رفت. سرانجام در حالی كه 14 سال داشت به منظور كسب علوم دینی، وارد مدرسه مروی تهران و 4 سال بعد نیز ملبس به لباس روحانیت شد. پس از درگذشت پدرش آیتالله العظمی میرزا محمدعلی شاهآبادی، در سال 1323، شهید شاهآبادی برای ادامه و تكمیل دروس حوزوی، مجددا عازم شهر قم شد و پس از حضور یك ساله در این شهر، به منظور گذراندن دوره دبیرستان باز هم به تهران بازگشت كه اتمام دوره دبیرستان وی همزمان با وقوع كودتای 28 مرداد 1332 و سقوط دولت مصدق بود. در همین مقطع عازم شهر قم شد و از محضر آیات عظام و علمایی چون آیتالله مشكینی، گلپایگانی، امام خمینی، اراكی و دیگر شخصیتهای دینی كسب فیض كرد. او در سال 1336 در 27 سالگی تصمیم به تشكیل خانواده گرفت و با یكی از نوادگان میرزای برزگ شیرازی ، ازدواج كرد و با این وجود سرپرستی مادر گرامی خود را نیز به عهده گرفت.مبارزات و فعالیتها پیش از پیروزی انقلاب اسلامی
مبارزات شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی به اوایل دهه 1330 یعنی زمانی كه هنوز طلبه جوانی بود بازمیگردد و به خصوص به سالهای آغاز مرحله خفقان سیاسی محمدرضا پهلوی مربوط میشود.مبارزات بعدی ایشان تحت تأثیر آغاز نهضت امام در اوایل دهه 1340 بود. در این سالها بیشتر فعالیت شهید شاهآبادی به فعالیتهای تبلیغی در روستاهای دورافتاده سپری میشد. پس از آن نیز با پیوستن به جمع علما و وعاظ انقلابی، عملا وارد مرحله جدی مبارزات شد. در همین خصوص وی یكی از امضاكنندگان نامه جمعی از علما و مدرسان حوزه علمیه قمبر ضد رژیم و پس از حصر امام خمینی(ره) در مهر 1342 بود. پس از آن هم بارها از امضاكنندگان نامهها یا پیامهای علمای حوزه در مخالفت رژیم پهلوی یا حمایت از مبارزات امام خمینی(ره) بود. وی طی این سالها در تمامی فعالیتهای تبلیغی خود در نقاط مختلف كشور در واقع یكی از مروجان اندیشههای امام و بحث مرجعیت ایشان بود. زیرا در این مقطع حكومت پهلوی از مطرح شدن نام امام خمینی با توجه به سوابق مبارزاتی ایشان به عنوان مرجع اعلم، پس از رحلت آیتالله العظمی بروجردی وحشت داشت و به همین سبب به انحای مختلف با این موضوع مخالفت میكرد.
وی پس از گذشت 21 سال حضور در قم، در سال 1350 به تهران بازگشت و به دعوت اهالی روستای رستمآباد شمیران، عازم این منطقه شد و امامت جماعت مسجد آنجا را به عهده گرفت. با حضور شهید شاهآبادی در این روستا، این منطقه به یكی از پایگاههای مبارزه برضد رژیم پهلوی تبدیل شد. همچنین در این مدت ایشان در زمینه جذب و هدایت جوانان متعهد منطقه و تشكیل جلسات مذهبی در كنار تهیه و تكثیر اعلامیهها و نوارهای امام خمینی كه از نجف ارسال میشد، فعال بود. همچنین برگزاری جلسات تفسیر قرآن در مسجد رستمآباد كه در شبهای شنبه هر هفته تشكیل میشد از دیگر فعالیتهای ایشان بود كه شركتكنندگان در این جلسات پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در پستها و سمتهای حساس مشغول به كار شدند.
از دیگر فعالیتهای شهید شاهآبادی، تشكیل صندوق ذخیره علوی بود كه این اقدام نیز در حل مشكلات مالی و اقتصادی خانواده افرادی كه در رژیم پهلوی به زندان میافتادند، كمك فراوانی میكرد. در واقع یكی از اهداف اصلی این صندوق، تقویت و پشتیبانی مالی انقلابیون بود.
اقدامات تبلیغی و مبارزات شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی بویژه از اوایل دهه 50 كه در واقع سال گسترش مبارزات انقلابیون بر ضد رژیم پهلوی محسوب میشد، دارای ابعاد وسیعی شد، به گونهای كه از این مقطع به بعد ایشان 5 بار زندان و یك بار تبعید شد.
اولین مورد دستگیری شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی مربوط به سال 1352 میشود كه مامورین امنیتی پهلوی به سبب فعالیتهای مخفی و علنی وی به منزل او ریختند و پس از بازرسی، تعدادی از كتابهای ایشان را ضبط كردند و شهید شاهآبادی نیز دو روز پس از آن با حكم بازپرس شعبه 5 دادستانی ارتش، به جرم اقدام علیه امنیت كشور دستگیر و راهی بازداشتگاه ساواك شد. وی پس از 3 ماه بازداشت و تحمل شكنجههای سنگین، در تاریخ 28/6/52 براساس رای دادگاه عادی شماره یك تهران، به یك سال حبس محكوم شد كه پس از اعتراض به آن، حكم مذكور به 4 ماه كاهش یافت. با این كه در اوایل آبان ماه 1352 حكم آزادی وی از زندان صادر شد، ولی همچنان تحت مراقبتهای شدید ساواك قرار گرفت.
دومین زندان شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی پس از چند ماه آزادی از زندان اول و به دنبال حمایت بیشائبه وی از مرجعیت امام خمینی(ره) و ادامه مبارزات و فعالیتهای وی بر ضد رژیم پهلوی صورت گرفت. به این ترتیب در بهمن 1353 مجددا از سوی ساواك دستگیر شد و در بازرسی از منزل وی دوباره كتابهایی انقلابی به دست آمد. وی پس از 20 روز بازداشت موقت، به علت ناتوانی ساواك در اثبات اتهامهای وارد شده، با حكم دادستانی ارتش در تاریخ 17/12/1353 از زندان آزاد شد.
سومین مورد زندانی شدن شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی مربوط به سال 1354 و اتهامی مبنی بر ارتباط با سازمان مجاهدین خلق میشود. به همین دلیل ماموران ساواك پس از آگاهی از این اتهام، به منزل وی ریختند و از آنجا یك دستگاه ماشین پلیكپی، مقدار زیادی اعلامیه، كتاب و نوار با موضوعیت سخنان امام، كشف و ضبط كردند، اما پس از حدود 2 ماه بازداشت، ساواك نتوانست اتهام ارتباط با مجاهدین خلق را ثابت كند و در آبان 1354 به قرار التزام عدم خروج از حوزه قضایی تهران، با حكم بازپرس دادستانی ارتش، از زندان آزاد شد.
شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی علنا در منابر علیه رژیم شاه سخن میگفت و نوارها و اعلامیههای امام را شخصا توزیع میكرد.
از دیگر سیاستهایی كه ساواك به منظور ایجاد ممانعت برای فعالیتهای سیاسی انقلابیون، خصوصا روحانیون انقلابی در پیش گرفت، راهكار تبعید بود. به طوری كه هرگاه احساس میكرد نمیتواند از طریق بازداشت یا زندان، مانع ادامه فعالیتهای آنها شود، به سیاست تبعید روی میآورد. در مورد شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی نیز پس از این كه ساواك متوجه شد ایشان بعد از هر بار آزادی از زندان، همچنان به فعالیتهای تبلیغی خود بر ضد رژیم ادامه میدهد، این سیاست را مورد اجرا قرار داد. نمونه این فعالیتهای تبلیغی و فرهنگی شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی در اواخر سال 54 و اوایل سال 55 بود كه نهایتا رژیم را وادار كرد در آذرماه 1355 ایشان را به مدت 3 سال به اقامت اجباری در مركز شهرستان بانه از توابع استان كردستان محكوم كند. پس از حضور شهید شاهآبادی در این منطقه، با وجود تصور ساواك و این كه تمامی اقدامات و روابط ایشان تحت كنترل شدید ساواك قرار داشت، ایشان روابط نزدیكی با علمای اهل تسنن برقرار نمود و آنها را به مبارزه با رژیم پهلوی دعوت میكرد. همچنین در این مدت به فعالیتهایی نظیر برگزاری كلاسهای تعلیم و تفسیر قرآن برای جوانان و دانشآموزان این شهر اقدام كرد كه پس از مدت كوتاهی با ممانعت عوامل رژیم مواجه شد. در نهایت تلاشهای شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی در نزدیك كردن مسلمانان شیعه و سنی، باعث شد تا ساواك ادامه حضور وی را در این منطقه به صلاح نداند و رژیم از ترس شورش اكراد این منطقه، تصمیم گرفت به تبعید ایشان پایان دهد و به همین سبب بعد از گذشت 6 ماه از مدت تبعید، حكم آزادی وی را در اردیبهشت 56 صادر كرد. مبارزات شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی اندكی بعد از

این كه از بازداشت در تبعیدگاه آزاد شد یعنی از سال 1356 جنبه علنی به خود گرفت و ایشان علنا در منابر علیه رژیم سخن میگفت و نوارها و اعلامیههای امام را نیز شخصا توزیع میكرد. وی همچنین از كسانی بود كه همراه شخصیتهای مبارزی چون آیتالله بهشتی، استاد مطهری، دكتر باهنر، آیتالله موسوی اردبیلی، آیتالله مهدوی كنی، و آیت الله هاشمی رفسنجانی و ... از پایهگذاران اصلی جامعه روحانیت مبارز در این سالها بود و همچنین به عنوان امام جماعت مسجد رستمآباد، مسوولیت یكی از مناطق هشتگانه تشكیلات جامعه روحانیت مبارز تهران را به عهده داشت.
همچنین در طول سالهای 56 و 57، در كلیه نامهها و اعلامیههایی كه در مناسبتهای مختلف توسط علما و روحانیون تهران بر ضد رژیم پهلوی منتشر شد، نام شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی همواره به عنوان یكی از امضاكنندگان دیده میشود. وی به همین سبب در
30/3/1357 بازداشت و برای بازجویی و اعمال شكنجه به كمیته مشترك ضدخرابكاری ساواك منتقل شد. سرانجام پس از تحمل شكنجههای سنگین در اواخر آبان 57 با رای شعبه 12 بازپرسی دادستانی ارتش از زندان آزاد شد.
2 هفته پس از آزادی از زندان، اینبار نیز به دلیل ادامه مبارزات، در 12 آذر 57 دستگیر و به زندان باغشاه منتقل شد و در آنجا نیز زیر شدیدترین شكنجههای ساواك قرار گرفت. پس از آن هم به زندان اوین منتقل و ممنوعالملاقات شد. در نهایت در سوم بهمن 57 یعنی 9 روز قبل از ورود امام (ره) به تهران از زندان آزاد شد.
آزادی شهید آیت الله حاج شیخ مهدی شاهآبادی از زندان با آخرین روزهای حیات رژیم پهلوی مصادف شد و با اعلام خبر ورود امام به ایران، ایشان نیز با حضور در كمیته استقبال امام(ره) و اداره بیت ایشان و نیز ابلاغ فرمان امام مبنی بر لغو حكومت نظامی در 21 بهمن 57 و همچنین مساعدت در خلع سلاح كلانتریها، پادگانها و مهماتسازیها و انتقال اسلحه و مهمات به نقاط امن و تشكیل و سازماندهی گروههای مردمی برای برقراری امنیت در كشور، فعالانه در امور مربوط به تشكیل حكومت نوپای اسلامی مشاركت داشتند.

شايد شما هم اين حکايت را شنيده باشيد که روزي فردي جماعتي را به گرد خويش جمع کرده بود و اشعار مي خواند.
سنايي در حال عبور از اين محل ديد که آن فرد اشعار او را مي خواند. از وي پرسيد: اين اشعار از کيست ؟ گفت: از سنايي. سنايي گفت: او را مي شناسي؟ آن مرد گفت: سنايي منم. سنايي گفت: شعردزد ديده بوديم اما شاعردزد نه. اين حکايت احتمالا يکي از اولين سرقت هاي ادبي تاريخ ادبيات ايران باشد.
سرقت ادبي يکي از آسيب هاي حرفه نويسندگي چه در عرصه مطبوعات و چه در عرصه ادبيات است که متاسفانه در جامعه ما در شکل هاي متفاوت رواج روزافزوني گرفته است. اين پديده ، هم در زمينه تاليف و هم در زمينه ترجمه وجود دارد که در ذيل به آن اشاره خواهد شد.البته امروزه با پيچيدگي رفتارهاي اجتماعي شيوه اين کار تغيير کرده است و به آن صورت واضح و شفاف که در قرن سنايي عارف و شاعر قرن هفتم ديده مي شود، صورت نمي گيرد. بلکه شگردهاي امروزي سرقت ادبي از روشي مستقيم به روشي غيرمستقيم و زيرساختي تبديل شده است و با مقايسه ظريف و موشکافانه هر دو متن مي توان به سرقتي که صورت گرفته پي برد. اين نوع سرقت که امروزه بيشتر صورت مي گيرد، مضمون دزدي است. به اين صورت که فردي با مطالعه دقيق يک اثر، موارد بکر يا نکات مورد توجه را که از نظر نوآفريني تا به حال پژوهشي روي آن انجام نگرفته است انتخاب کرده و بعد با تحقيقات اندک و بي مايه و اضافه کردن فقط چند خط از کتاب هاي تحقيقي يا مقالات پژوهشي متني را نوشته و به نام خود چاپ مي کند که البته فاقد ارزش علمي است.
نکته قابل بحث اينجاست که چنين نوع سرقت ادبي به راحتي قابل دفاع نبوده و متن مادر مورد ظلم قرار مي گيرد. اين سارقان آثار معنوي در دفاع از نوشته خود چند دليل بيان مي دارند که عبارت است از: نوشته آنها در مقايسه با متن مادر فقط تشابه موضوعي است و اصلا متن نوشته شده در مقايسه با متن مادر فقط تبادر يک موضوع مشابه به 2نفر است.
حال اين که چنين متن هايي هميشه با فاصله زماني مورد توجهي نوشته مي شود، يعني دقيقا بعد از متن مادر و تبادر در اين گونه موارد جايي از اعراب ندارد؛ همچنين در اين گونه نوشته ها، براحتي مي توان نشانه هاي متن مادر را پيدا کرد، چرا که متن نوشته شده فاقد خلاقيت فردي و سبک شخصي است.در اين گونه نوشته شواهد آثار اوليه (متن مادر) زدوده شده و برخي مضامين استفاده مي شوند که البته فقط قالب متن متفاوت بوده و ساختار کلي هر دو نوشته يکي است. توجيه ديگري که اين به ظاهر نويسندگان مي آوردند اين است که نوشته ها به دليل همه گير شدن يک موضوع اجتماعي در بطن جامعه است که ممکن است افراد، موارد متعدد و در عين حال متشابهي را بنويسند.
در مقابل اين توجيه مي توان پاسخ داد که هرچند ممکن است در جامعه يک مساله و يا معضل مورد توجه بسياري قرار گيرد و افراد نظرهاي مختلف ارائه کنند اما زاويه ذهني هر انسان با ديگري فرق دارد و در نتيجه با يک پديده ثابت ، متون متفاوت نوشته مي شود. در مقايسه چند متن متشابه براحتي نکات اشتراک و اختلاف مضمون را مي توان ديد، چرا که يک موضوع با مضامين متفاوت از يک جهت (موضوع) مشابه بوده و از چند جهت (نوع قلم نويسنده ، تحقيقاتي که انجام شده ، زاويه ديد، راه حل هاي ارائه شده ، راهکارهاي بيان شده ، برداشت و نتيجه گيري نهايي مطلب) متمايز است و اين که متن مادر از جهات مختلف مفصل تر از متن دوم است و زواياي بيشتري را مورد توجه قرار داده است.
با اندکي دقت متوجه مي شويم که بيشتر متون سرقت شده فاقد نتيجه گيري منطقي و اصول مند است ، چرا که از لحاظ علمي و روان شناسي ثابت شده است که متون تحقيقاتي در ذهن فرد پژوهش گر پيش مقدمه هايي را ايجاد مي کند که فرد در مراحل پايان از لحاظ ذهني قادر به نتيجه گيري خواهد بود.
علت سرقت ادبي از سه ديدگاه مورد توجه است:

فردي
: افرادي که از تلاش و کوشش فراوان رويگردانند، بيشتر طالب کارهاي آماده و بدون زحمت هستند، دوست دارند در مدت زمان کوتاهي مشهور شوند يا بشدت علاقه مندند که (نام نويسنده يا مترجم داشته باشند و خود را پژوهشگر و نويسنده جا بزنند) در نتيجه دست به سرقت ادبي يا مضمون دزدي مي زنند. حسن نراقي در کتاب خود به نکته جالبي اشاره مي کند: «وقتي نتوانستيم در کارهايمان براحتي موفق شويم فرقي نمي کند که اين موفقيت درسي باشد، اجتماعي باشد، اقتصادي باشد يا خانوادگي در هر چه باشد حسادت مي کنيم» و در واقع نتيجه اين حسادت آسيب هايي از نوع سرقت ادبي است.اجتماعي: در خلق يک اثر توسط نويسنده يا هر حرفه ديگر بحث خلاقيت مطرح است.به اين صورت که هر فردي که اثري را مي آفريند از خلاقيت برخوردار است ؛ يعني ذهن اين افراد از ويژگي هايي برخوردار است که در ويژگي افراد با سطح هوشي بالاتر از معمولي يافت مي شود. البته اين تعريف مختص جوامعي است که خلاقيت را امري فردي مي دانند و آن را مختص به ژنتيک ، هوش ، استعداد، تربيت خانوادگي ، قابليت هاي فردي ، محيطهاي مساعد تربيت ، نسل و کشورهايي که خلاقيت در همه افراد آن ديده مي شود! مي دانند. در اين گونه جوامع که پيشرفته محسوب نمي شوند و علوم انساني فاقد ارزش اجتماعي و سيستم حمايتي است اين تعاريف پررنگ تر است و راه پيشرفت افراد نيز فردي است تا اجتماعي و خلاقيت در محدوده فردي سنجيده مي شود.حال اين که در تعاريف جامعه شناسي روان شناسي جوامع پيشرفته اين گونه خط کشي ها مردود شده و تعريف جديدي ارائه کرده اند مبني بر اين که خلاقيت فرآيندي اجتماعي است که فرد با قرارگيري در محيط اجتماع داراي شناخت و آگاهي مي شود که مي تواند با يادگيري و پياده سازي علوم فراگرفته شده به درجه اي از خلاقيت برسد. در واقع در اين رويکرد جديد خلاقيت را بيشتر از جنبه پرورش نيروهاي بالقوه افراد مورد توجه قرار مي دهند و آن را از دايره بسته الهام ، آفرينش و استعداد ذاتي بيرون آورده و دست هر انساني را که خواهان و علاقه مند سازندگي است ، باز مي گذارند. سرقت ادبي بيشتر در جوامعي با تعريف فردي يافت مي شود؛ چرا که فرد بر اثر بن مايه هاي ثابت آموزشي و کليشه اي خود را فاقد خلاقيت دانسته ، زمان را کوتاه تر از آن مي داند که براي مطالعه و تحقيق صرف کند در نتيجه دست به سرقت ادبي مي زند.همچنين سرقت ادبي بيشتر در جوامعي ديده مي شود که نويسندگي شغل محسوب نمي شود و در نتيجه ارزشمند نبوده و بدون حمايت رها مي شود. اين امر موارد آسيب زا را باز مي گذارد و فرد خلاق ديگر نمي تواند از آثار خود دفاع کند.
قانوني: در قانون مطبوعات مي خوانيم: سرقت ادبي عبارت است از نسبت دادن عمدي تمام يا بخش قابل توجهي از آثار و نوشته هاي ديگران به خود يا غير ولو به صورت ترجمه. اما با وجود چنين قانوني هيچ ضمانت اجرايي وجود ندارد. تنها قانوني که مي تواند از يک اثر ادبي حمايت کند قانون پيمان برن است و سرقت ادبي بيشتر مختص جوامعي است که مطابق با پيمان برن (copy right) عمل نمي کنند. نداشتن حق عضويت در چنين قانوني سبب مي شود هيچ فرد حقيقي يا حقوقي قادر نباشد فعاليت يا اثر خود را ثبت کند، در نتيجه هرگز فرصت دفاع را نيز نخواهد داشت.حتي اگر فردي بتواند ثابت کند که نوشته اش مورد سرقت واقع شده است و ادعاي تملک کند هيچ منبعي نمي تواند حقي براي وي قائل شود، در نتيجه اين پديده زشت همچنان ادامه خواهد داشت.

يک نظريه: با وجود چنين آسيب هايي ، افرادي حق استفاده از آثار ادبي را از زمره حقوقي مي دانند که همه جوامع در استفاده از آن سهيم هستند و هرگز نمي توان دور آثار ادبي يا هنري سيم خاردار کشيد و مانع استفاده افراد شد. اين گونه از افراد پر بيراه هم نمي گويند و اعتقاد دارند نبايد افراد را از نعمت استفاده از آثار ادبي که در ميان تمامي افراد محبوبيت دارد محروم کرد؛ همچنين حقوق مولف را مانند اختراعات يا اکتشافات دانشمندان مي دانند که بايد فرمول هاي اختراع يا اکتشاف شده خود را در اختيار همگان قرار دهند. حال اين که اين نکته را ناديده گرفته اند که همان فرمول يا قانون کشف شده نيز توسط سازمان ها ثبت مي شود و هرگاه که مورد استفاده قرار مي گيرد بايد با اجازه کتبي از دانشمند صاحب فرمول باشد و به بياني ديگر يک فرمول طبق موارد مصرف از دانشمند خريداري شده و سپس توسط يک سازمان مورد استفاده قرار مي گيرد و اين که هيچ گاه حق استفاده از قوانين علمي ثبت شده به يک فرد حقيقي سپرده نمي شود، بلکه به افراد حقوقي داده مي شود.
در حالي که آثار ادبي با نوع فرمول هاي علوم پايه متفاوت است. گاهي فردي يک اثر را بدون اين که حاصل تلاش او باشد به نام خود چاپ مي کند و از نتايج انتشار آن نيز بهره مند مي شود، در صورتي که امکانات و ابزار مورد استفاده از فرمول هاي شيمي به محيطهاي خاصي نيازمند است که هرگز توسط يک فرد قابل مهيا نيست و براحتي هم نمي توان يک فرمول را به دست آورد. نوعي سرقت ديگر در زمينه ترجمه است که فردي فقط با تغيير چند کلمه در متن بعدي ادعاي ترجمه ديگري مي کند، در حالي که افراد اهل فن به راحتي متوجه مي شوند که فقط جاي چند کلمه تغيير کرده است ، چرا که ترجمه نيز در دايره آثار ادبي همانند آفرينش هاي ادبي داراي سبک شخصي است که در هر فرد منحصر به فرد بوده و با تمام زواياي نزديک و واژگان مشابه براحتي از هم تفکيک مي شود.
سرقت ادبي در محيطهاي الکترونيک کپي سي دي هاي کتب علمي
با گسترش روزافزون استفاده از رايانه و آسان تر شدن مطالعه برخي از افراد براي در دسترس قرار دادن علوم روز دست به ابتکاري زده اند که راه مطالعه و رجوع به منابع را آسان تر کرده است.وجود سي دي که به وسيله افرادي علم دوست توليد شده است يکي از اين راه ها محسوب مي شود؛ اما نبود متولي قانوني سبب شده است زحمت اين افراد به راحتي تکثير شده و به صورت غير منصفانه اي در دسترس همگان قرار گيرد.
کپي کردن از فضاهاي اينترنت
امروزه علاوه بر آسيب هايي که در بالا اشاره شد، فعاليت هايي در محيطهاي علمي و پژوهشي فضاي اينترنت نيز روي مي دهد که باز به دليل نبود قانون مدون و همچنين نبود تکنولوژي سرقت هايي صورت مي گيرد.در کشورهايي که به نحوي قانون حمايت از آثار علمي و پژوهشي وجود دارد نوعي برنامه الکترونيکي روي صفحات الکترونيکي نصب مي شود که اين ابزار از copy و past کردن صفحات وب سايت ها يا وبلاگ هاي شخصي جلوگيري به عمل مي آورد. اين يکي از برنامه هاي حفاظتي در محيطهاي اينترنتي است که موجب به وجود آمدن نوعي انحصار و امنيت شغلي در زمينه استفاده از آثار ادبي و علمي مي شود.
حال اين که متاسفانه در ايران به دليل نبود چنين فضاهايي نوعي عدم امنيت نسبت به ارسال مطالب وجود دارد، چنان که شما هم اگر به وب سايت ها يا وبلاگ هاي شخصي مراجعه نموده باشيد متوجه مي شويد بعضي از مطالب در بيشتر سايت ها يافت مي شود بدون اين که نامي از آفريننده آن ديده شود. گسترش روزافزون وب سايت هاي علمي ادبي و شخصي در فضاي جهاني امري خوشايند و مايه مباهات است ، اما متاسفانه به دليل عدم رسميت چنين فضاهايي در فرهنگ ما سبب شده است اين آسيب فرهنگي دامنگير کاربران اينترنتي نيز شود. حال اين که وجود يک نرم افزار که به تازگي در شرکت هايي با فناوري بالا مورد استفاده قرار مي گيرد بسيار مورد نياز است.

اين نرم افراز نه تنها در محيطهاي الکترونيکي مفيد بوده بلکه از جلوگيري سرقت هاي ادبي خارج از اين محيط نيز بسيار سودمند است. اين نرم افزار به اين صورت عمل مي کند که با دقت فراوان کلمه هاي کپي شده از يک متن را بخوبي روشن مي کند. حتي اگر از يک متن 2000 خطي فردي 2 خط را کپي کرده باشد اين نرم افزار به آساني نشان خواهد داد. حتي اگر فردي 2 خط را کپي کرده و جاي فعل و فاعل را نيز تغيير داده باشد باز اين نرم افزار اين کپي را روشن خواهد کرد. چنين نرم افزارهايي ديگر راه را براي افرادي که بدون تلاش مي خواهند نامي داشته باشند، سخت خواهد کرد و نام را مختص کساني مي کند که با زحمت صاحب موقعيتي شده اند.
یَزد مرکز استان یزد و مرکز منطقه وسیع و باستانی و کویری ای با همین نام در کشور ایران است و در فاصله ۶۷۷ کیلومتری جنوب شرق تهران قرار دارد. جمعیت این شهر طبق سرشماری سال ۱۳۸۵ مرکز آمار ایران برابر با ۴۲۳٬۰۰۶ نفر بوده است.
یزد به شهر بادگیرها معروف است. به «دارالعباده»، «شهر دوچرخهها»، «شهر شیرینی»، «شهر قنات و قنوت و قناعت» و «شهر آتش و آفتاب» و ... نیز شهرت دارد.












بیوگرافی مصطفی زمانی:
نام : مصطفی
نام خانوادگی : زمانی
اصلیت : شمالی
تابعیت : ایران
اولین نقش : حضرت یوسف
تحصیلات : کارشناس مدیریت صنعتی
محل زندگی : تهران
پیش از این از رویارویی با خبر نگاران احساس خوبی نداشته از عنوان کردن حرفهای تکراری بیزار است اعتماد به نفس زیادی دارد میدانست نقش حضرت یوسف سرو صدای زیادی میکند آدم محتاطی است 99 درصد از آشنایان او را نسبت به مطبوعات دچار دلهره کرده اند از بچگی عاشق بازیگری بوده وقتی وارد دانشگاه شد به بازیگری در تاتر پرداخت معتقد است فضای رشد پیشرفت برای جوانان و نوجوانان علاقه مند در شهرستانها کم و محدود است میان بازیگران مرد محمدرضا فروتن را خیلی دوست دارد به نظر او هدیه تهرانی هنرپیشه تاثیرگذاری است بازی فروتن و تهرانی را در قرمز خیلی دوست دارد از طریق دوستش متوجه شد برای سریال یوسف دنبال بازیگر هستند ابتدا هیچ شانی برای خود قائل نبوده روز اول تست هول شده و دیالوگهایش را فراموش کرده پیش از تست دوم کتاب یوسف در آینه تاریخ را خواند بعد از تست دوم قراردادی 6 ماهه امضا کرد . برای ایفای بهتر نقش به کلاسهای بازیگری سوارکاری و بدنسازی رفت به خاطر فشارهای حاکم بر فضای کار 2 بار انصراف داده .معتقد است سلحشور پای او ایستاد .خود را مدیون صداقت و اعتماد سلحشور میداند .اولین پلان را 8 بهمن 1383 بازی کرد .بازیگر نقش نوجوانی یوسف پسرعمه زمانی است .کتایون ریاحی را بهترین انتخاب برای نقش زلیخا میداند .هیچکس بدون گریم او را نمیشناسد .در باشگاه بدنسازی با محمدرضا فروتن آشنا شد .آرزوی بازی با مرحوم خسرو شکیبایی را داشت .بسیار احساساتی است . بازیگری را دوست دارد .امیدوار است بازی در نقش یوسف ویترین خوبی برای او باشد اجازه بازی در کلاه پهلوی را نداشت .هنوز ازدواج نکرده و مجرد است .طبق قرارداد تا پایان سریال حق بازی در هیچ فیلمی را ندارد معتقد است محمدرضا گلزار حقش بوده که دارای چنین جایگاهی در سینما شده . پارسا پیروزفر را هنرپیشه ای باسواد میداند . از نظر او حامد بهداد دوست داشتنی و عجیب است . علی دایی را سمبل اراده میداند .
آشنایی با سلاح سازمانی ارتش
آلمان
پس از عدم موفقیت کمپانی هکلرکخ در معرفی سلا ح های11 Gو 41G سه گزینه ی مطرح جهت استفاده به عنوان سلاح سازمانی آلمان پس از جنگ سرد عبارت بود از ؛
1) ادامه دادن به تولید واستفاده از سلاح 3- G (ژ-3)
این سلاح هنوز درایران و کشورهای مختلفی از جهان به طور گسترده مورد استفاده قرار می گیرد .با این سلاح 3- G ویژگیهای منحصر بفردی دارد ولی مشکلاتی مانند گیر کردن تیر ،وزن زیاد ومشکل جابجایی ،حساس بودن به مهمات مورد استفاده وشرایط محیط و لگد شدید باعث شده است که بسیاری ازاستفاده کنندگان وخود آلمان به فکر جایگزینی آن بیفتند .
2) استفاده از هزاران قبضه اسلحه 47- Ak موجود درانبارهای ارتش آلمان شرقی بعد از اتحاد دو آلمان .
3) طراحی وساخت یک سلاح مدرن و جدید مطابق با نیازها که گزینه اخیر پس از بحث و تبادل نظر فراوان مورد قبول واقع شد وکمپانی معظم هکلرکخ مسئول ساخت آن شد .
لازم به ذکراست که تفنگ تهاجمی سلاح اصلی سربازان پیاده نظام محسوب می شود ونقش مهمی درصحنه ی نبرد ایفا می کند .حتی یکی از نقاط ضعف امریکا درجنگ ویتنام عملکرد بد سلاح M16 درآب هوای بسیارمرطوب ویتنام بود .
ویژگی مورد نظرسلاح جدید عبارت بوداز قابلیت اعتما د انعطاف پذیری ،وزن کم ،عدم حساسیت به مهمات مورد استفاده ،قابلیت تحمل شرایط سخت محیطی ،سادگی تعمیرو نگهداری و سرویس ،دقت وبرد قابل قبول ،طراحی ارگونومیک مناسب و مطابق با استاندارد های ناتو .
سلاح مورد نظر که 36 G نام گرفت بیش ازآنکه یک طرح انقلابی باشد در نتیجه ی تکامل طرح های دیگر به وجود آمده .هسته ی مرکزی 36 G با اندکی تغییرات درایالات متحده تبدیل به دو سلاح XM-8 وXM-29 شده است که این نشان از بی عیب و نقص بودن طرح 36G دارد .
مشخصات فنی 36 G ؛
مکانیزم گلنگدن 36 G ظاهراً برگرفته از سلاح آمریکایی آرمالیت 18- AR است که مورد بهسازی واصلاح قرارگرفته وپس از تست شلیک هزارگلوله درون مکانیزم کاملا تمیزبود . تمیز کردن اسلحه به سادگی با یک برس نرم وحلال رقیق و پس از آن روغن کاری انجام می پذیرد .عملکرد گلنگون سلاح 36 G برخلاف انواع مدل های قبلی ساخت هکلرکخ توسط فشار غیرمستقیم گاز باروت صورت می گیرد وگلنگدن آن از نوع چرخشی است .
مکانیزم گاز این سلاح به سوپاپ مخصوصی مجهز شده که به صورت خودکارتنظیم شده و گازباروت را درخلاف جهت صورت تیرانداز خارج می کند . دریچه ی پوکه پران درسمت راست بدنه قراردارد و مانع ازبرخورد پوکه ی پرتاب شده با صورت تیرانداز می شود .تمامی قطعات توسط پین های تاشو به بدنه ی اصلی چفت شده اند بنابراین برای بازوبسته شدن به هیچ ابزارخاصی نیازندارد .بدنه و اکثرقسمتهای خارجی این سلاح از جنس پلیمر فشرده تقویت شده با الیاف مغزی ساخته شده وتمامی قطعات متحرک اعم از گلنگون ،حامل گلنگون و....از پلیمرهای تقویت شده با فیبرکربن ساخته شده اند که این امرکاهش وزن و سادگی نگهداری آن را موجب می شود .
گونه های مختلف عبارت اند ا زk 36G که تفاوت آن با مدل اصلی درلوله کوتاه شده ومحافظ دسته آن است .36 G Mمدلی است که به عنوان تیربارمورد استفاده قرارمی گیرد و دارای لوله قوی ترو دو پایه وهمچنین خشاب کا سه ای با ظرفیت 100تیراست.C36G با طول لوله کوتاه تربرای درگیری های شهری برای یگان نیروهای ویژه . 36G درحالت پایه ازیک خشا ب 30تیربا جنس شفاف تغذیه می شودکه درکناره دارای گیره هایی برای نصب دو یا سه خشاب به یکدیگربرای تعویض سریع خشاب است .


خشاب سه تایی و کاسه ای
36Gارتش آلمان مجهز به دوربین چشمی با بزرگنمایی 5.3 برابربوده که به صورت استاندارد دارای سیاست نشانه روی لیزری است وبرای اهدافی تا 800 مترعلامت گذاری شده .با توجه با ماهیت جنگ های شهری مدرن این سلاح بعنوان تفنگ تهاجمی دقیق برای ساقط کردن اهداف درفواصل بیش از500مترطراحی نشده است .البته درصورت استفاده ازدو پایه وبند درفواصل بیش از500مترنیزمی توان شلیک های دقیقی انجام داد .
یکی ازمعدود مشکلات 36G ماشه سنگین آن است که حتی درصورت سقوط سلاح ازارتفاع 2متری نیزعمل نکرده وشلیک نمی کند .
فشنگ مورد استفاده سلاح ،استاندارد ناتوی 45 - 56/5 است و سرعت علمی تیراندازی آن 750تیردردقیقه است .وزن سلاح پایه 3/3 کیلوگرم است و با توجه به خصوصیات فوق 36G یکی از بهترین سلاح های تهاجمی جهان است .
قرآن، پرچمدار اصلاح الگوی مصرف

... كلوا واشربوا ولاتسرفوا انه لایحب المسرفین...
بخورید و بیاشامید، ولى اسراف نكنید كه خداوند مسرفان را دوست ندارد.
در این آیه شریفه خداوند متعال از مردم خواسته است كه به خاطر زیان هاى فراوان فردى و اجتماعى و آثار و عواقب شوم این گناه بزرگ، از اسراف دورى كنند.
اسراف عبارت است از بیهوده خرج كردن مال، در خورد و خوراك زیاده روى كردن، حیف و میل كردن مواد غذایى همچنین به معنى زیاده روى در گناهان نیز مى باشد.
در آیات قرآن كریم و سخن ائمه اطهار (ع) از پرخورى و اسراف به شدت نهى شده است. در قرآن كریم حدود 13بار كلمه اسراف با الفاظ گوناگون به كار رفته است.
در آیه 137سوره طه، خداوند متعال فرموده اند: وكذلك نجزى من اسرف ولم یومن بایات ربه و لعذاب الاخرة اشد وابقى: و این چنین جزا مى دهیم به هر كس اسراف كند و به آیت هاى خداوند نگرود و براى او عذاب سخت و پاینده است.
از امام باقر(ع) نقل است كه، پدرم به شدت از اسراف دورى مى كرد. هنگام غذا اگر خرده هاى نان در سفره بود، مى خورد و مى فرمود: خداوند امت هاى گذشته را به خاطر اسراف عذاب فرمود.
یا در آیه 67سوره فرقان درباره صفات عبادالرحمن فرموده اند: والذین اذا انفقوالم یسرفوا ولم یفترواوكان بین ذلك قواماً: آنان كه در هنگام انفاق نه اسراف مى كنند و نه تنگ مى گیرند، بلكه بین این دو راه اعتدال را انتخاب مى كنند. در آیه 144سوره انعام هم خداوند متعال فرموده اند: ان الله لایهدى القوم الظالمین به درستى كه خداوند ستمكاران را هدایت نخواهد كرد.
همچنین در آیه 30سوره اعراف فرموده اند: انه لایحب المسرفین ... خداوند مسرفان را دوست ندارد.
اسراف و تبذیر چیست؟
اسراف عبارت از خارج شدن از حد اعتدال است. مثلاً لباسى بپوشیم كه چندین برابر قیمت لباس مناسب ما ارزش داشته باشد یا غذاى گران قیمتى تهیه كنیم كه با یك وعده آن مى توان دهها نفر را از غذاى مناسب و معمول سیر كرد. اسراف همراه با تفاخر و فخرفروشى است. مثلاً به جاى آن كه در منزل قالى مثلاً دستباف یا ماشینى خوب داشته باشیم؛ اقدام به خرید فرش هاى ابریشمى گران قیمت كنیم كه با قیمت هر یك از آن ها مى توان چندین فرش معمول و مناسب تهیه كرد و ... اما تبذیر عبارت از ریخت و پاش است: مثلاً براى یك مهمانى ? نفره به اندازه 10نفر غذا درست كنیم و بقیه غذاها خراب و دور ریخته شود: یا بماند و در اثر ماندن وقتى خورده مى شود، به معده انسان ضرر مى رساند و ...
البته به قول مفسر تفسیر نمونه: بسیار دیده مى شود كه این دو كلمه درست در یك معنى به كار مى روند و حتى براى تاكید پشت سر یكدیگر هم قرار مى گیرند. درباره لزوم دورى از اسراف خداوند متعال آیه 141سوره انعام مى فرماید: و هوالذى انشا خبات معروشات و غیر معروشات والنخل و الزرع مختلفاً اكله والزیتون و الرمان متشابها و غیر متشابه كلوا من ثمره اذا اثمرو اتو حقه یوم حصاده ولا تسرفوا انه لایحب المسرفین:
و او آن خدایى است كه براى شما بستان ها در درختان(مانند انگور) داربستى و درختان آزاد و درختان خرما و زراعت ها كه میوه و دانه هاى گوناگون دارند و زیتون و انار و میوه هاى مشابه به یكدیگر و میوه هاى نامشابه(چون سیب و انار) بیافرید و شما هم از آن میوه ها هرگاه برسد تناول كنید و حق زكات فقیران را بدهید و روز برداشت محصول اسراف نكنید كه خدا مسرفان را دوست نمى دارد.
در آیه 28سوره غافر آمده است: ... ان الله لایهدى من هو مسرف كذاب ... خدا مردم مسرف دروغگو را هرگز هدایت نخواهد كرد.
همچنین در همین سوره آیه 43آمده است: لاجرم انما تدعوننى الیه لیس له دعوة فى الدنیا و لا فى الاخرة و ان مردنا الى الله و ان المسرفین هم اصحاب النار، ناچار آنچه شما مرا به سوى او مى خوانید(از بت ها و فراعنه) آن ها اثرى در دنیا و آخرت به هیچ وجه ندارند و بدانید كه بازگشت همه ما(روز قیامت) به سوى خداست و البته ستمكاران و مسرفان فاسق هم اهل دوزخ هستند.
در آیه 151سوره شعرا هم مى فرماید: ولا تطیعوا امرالمسرفین: از رفتار روساى مسرف ستمگر پیروى نكنید.
و نیز در آیه 34سوره ذاریات مى فرماید: كه آن سنگ ها نزد پروردگار معین و نشاندار براى نابود كردن ستمكاران است.
و همین طور در آیه 83سوره یونس مى فرماید:
فما امن لموسى الا ذریة من قومه على خوف من فرعون وملائهم ان ینتنهم و ان فرعون لعال فى الارض و انه لمن المسرفین(پس از آن همه ظهور معجزات و ابطال سحر ساحران) باز آن مردم باطل پرست به درستى ایمان نیاوردند جز فرزندان قبیله او آن هم با حال ترس از فرعون و اتباعش كه مبادا در صدد فتنه و قتلشان برآیند كه فرعون آن روز در زمین بسیار علو و سركشى داشت و البته او از ستمكاران و سخت متعدى و مسرف بود.
و نیز در آیه 9سوره انبیا مى فرماید: پس (از آن كه اشرار امت گفتار رسولان حق را انكار و در مقام آزارشان برآمدند) ما به وعده اى كه به آن ها دادیم وفا كردیم و هر كه را خواستیم از شّر دشمنان نجات دادیم و مفسدان و مسرفان ظالم را هلاك گردانیدیم.
از آیات قرآن كریم به خوبى فهمیده مى شود كه، اسراف و تبذیر نقطه مقابل بخل و خست و هر دو بد و نامناسب و زشت هستند.
والذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یفتروا و كان بین ذالك قواماً: كسانى كه به هنگام انفاق نه اسراف مى كنند و نه سختگیرى و بخل مى ورزند، بلكه در میان این دو (كار زشت) حد اعتدال و میانه(كه سخاوت و بخشش) است را مى گیرند.
حضرت على(ع) در این باره فرموده اند:
آگاه باشید مال را در غیر مورد استحقاق صرف كردن، تبذیر و اسراف است. ممكن است این عمل انسان را (به ظاهر) در دنیا بلند مرتبه كند اما مسلماً در آخرت پست و حقیر خواهد بود. در نظر توده مردم (عوام) ممكن است سبب اكرام شود، اما در پیشگاه خداوند موجب سقوط مقام انسان مى شود.
از پیامبر اسلام(ص) درباره لزوم دورى از اسراف روایت شده است كه فرموده اند:
شكمبارگى اسباب نافرمانى خداوند است. كم خورى از پاكدامنى و پرخورى از اسراف است.
امام على(ع) نیز فرموده اند: «از پرخورى دورى كنید كه موجب قساوت قلب، تنبلى در نماز و سبب تباهى بدن است.»
«از پرخورى بپرهیز كه هر كس پیوسته پرخورى كند دردهایش فراوان شود و خواب هاى پریشان ببیند.» البته همه مى دانیم كه پرخورى یكى از مصادیق اسراف است.
در تفسیر نمونه درباره لزوم دورى از اسراف ذیل این آیه آمده است:
جمله «كلوا و اشربوا و لا تسرفوا»: بخورید و بیاشامید و اسراف نكنید كه در آیه فوق آمده است، گرچه بسیار ساده به نظر مى رسد، اما امروز ثابت شده است كه یكى از مهم ترین دستورات بهداشتى همین است. زیرا تحقیقات دانشمندان به این نتیجه رسیده است كه سرچشمه بسیارى از بیمارى ها- غذاهاى اضافى است كه به صورت جذب نشده در بدن باقى مى ماند. این مواد اضافى هم بار سنگینى است براى قلب و سایر دستگاه هاى بدن و هم منبع آماده اى است براى انواع عفونت ها و بیمارى ها. لذا براى درمان بسیارى از بیمارى هاى نخستین گام این است كه این مواد مزاحم كه در حقیقت زباله هاى تن انسان هستند، سوخته شوند و پاكسازى جسم عمل گردد.
عامل اصلى تشكیل این مواد مزاحم، اسراف و زیاده روى در تغذیه و به اصطلاح «پرخورى» است و راهى براى جلوگیرى از آن جز رعایت اعتدال در غذا نیست. در عصر و زمان ما كه بیمارى هاى گوناگونى مانند بیمارى قند، چربى خون، تصلب شرائین، نارسایى هاى كبد و انواع سكته ها، فراوان شده، افراط در تغذیه یا توجه به عدم تحرك جسمانى كافى، یكى از عوامل اصلى محسوب مى شود و براى از بین بردن این گونه بیمارى ها راهى جز حركت كافى و میانه روى در تغذیه نیست.
مفسر بزرگ ما، مرحوم «طبرسى» در «مجمع البیان» مطلب جالبى نقل مى كند كه هارون الرشید طبیبى مسیحى داشت كه مهارت او در طب معروف بود: روزى این طبیب به یكى از دانشمندان اسلامى گفت: من در كتاب آسمانى چیزى از طب نمى یابم. در حالى كه دانش مفید بر دو گونه است: علم ادیان و علم ابدان، او در پاسخش چنین گفت: خداوند همه دستورات طبى را در نصف آیه از كتاب خویش آورده است: «كلوا و اشربوا و لاتسرفوا: بخورید و بیاشامید و اسراف نكنید» و پیامبر ما نیز طب را در این دستور خویش خلاصه كرده است: المعده بیت الادواء و الحمیه راس كل دواء و اعط كل بدن ما عودته: «معده خانه همه بیمارى هاست و امساك سرآمد همه داروهاست و به آن چه بدنت را عادت داده اى(از عادات درست) آن را از او دریغ ندار.
طبیب مسیحى هنگامى كه این سخن را شنید، گفت: قرآن شما و پیامبرتان براى جالینوس(طبیب معروف) طبى باقى نگذارده اند. كسانى كه این دستور را ساده فكر مى كنند، خوب است در زندگى خود آن را بیازمایند تا با اهمیت و عمق آن آشنا شوند و معجزه رعایت این دستور را در سلامت جسم و تن خود ببینند.
متاسفانه مصادیق اسراف در جامعه زیاد است: مصرف بالاى نان و ضایعات موجود، مصرف زیاد آب و هدر روى فراوان این نعمت الهى، باقى مانده غذاهایى كه به زباله دانى ریخته مى شود، نیم خوره میوه جات و ... همه و همه از مصادیق اسراف در جامعه ما هستند.
از امام باقر(ع) نقل است كه، پدرم به شدت از اسراف دورى مى كرد. هنگام غذا اگر خرده هاى نان در سفره بود، مى خورد و مى فرمود: خداوند امت هاى گذشته را به خاطر اسراف عذاب فرمود.
منبع:
اقتصاد در قرآن، حبیب الله تركاشوند
امروز روز شــــادی و امسال سـال گاو!
نیکوست حال مـــــا که نکو باد حال گاو!
شاید بــه یمن عید بگیرد در این بهـــــار
رنگی ز شــــــــوق ، زندگی پر ملال گاو
ما ما کند، منم منم نکند گـــــــاه ادعـــا
احسنت بر تواضع و حسن خصــــال گاو!
گـــــــه شیر او شود کمک شیر مادران
شیری که خورده است ز مادر،حلال گاو!
ویزای هند گیــر و به دهلی برو سپس
آگاه شــو ز عزت و جــــاه و جلال گاو!
در جــــــــــاده موقع سفرت احتیاط کن
وقتی به روی تابلــــو بینی جمـال گاو!
یک عدّه در فرنگ کـــــــه هستند گاوباز
لذت همــــــی برند ز جنگ و جدال گاو!
با مشت و مال گرچه بسی گاو می کشند
هم فیض می برند گه از مشت و مال گاو!
از مردمان گــــــــاو در این مرتع جهـــان
چون چشم خلق تنگ شد اینک مجال گاو!
زین خیل خوش علف چه بگویم که جمله را
جوع البقـــــر گرفتـــــه سراسر مثال گاو!
دنیـــــــــــا محل زرع ولی مــــا پی چَرا
«من گاو یا شما؟» شده اینک سوال گاو!
از مهر گاو دم مزن اینقــــدر و هی مگو:
لرزد دلم چــــو بگذرد از ســــر خیال گاو
شد شیر و گوشت باعث این عشق بی ریا(!)
عاشق نگشته ای تو بر آن خط و خال گاو!
*
القصه بوالفضول! دعا کن ز جان و دل
باشد که گـــــاو خلق نزاید به سال گاو!
----------------------
دختری با مادرش در رختخواب درد ودل می کرد با چشمی پر آب
گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم روی دستت باد کردم مادرم
سن من از 26 افزون شده دل میان سینه غرق خون شده
هیچکس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته
مادرش چون حرف دختر را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت
دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن
گفت دختر:مادر محبوب من ای رفیق مهربان و خوب من
گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بریک پسر مغزیابو خورده ام یا مغز خر؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعید و یاسر و ایضا ً صفر
با سه تا شان رفته بودیم سینما بگذریم از ما بقیه ماجرا
یک سری ، هم صحبت یاسر شدم او خرم کرد، آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج قلی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد بله
بعد هوتن یار من فرهاد بود البته وسواسی و حساس بود
بعد از این وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم
بعد هانی عاشق نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او گفت ساکت شو دگر ای فتنه جو
گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر دل نمی دادم به هر کس این قدر
------------------
دختری هستم به سن سی و سه * فارغ از درس و کلاس و مدرسه
مدرک لیسانس دارم در زبان * دارم از خود خانه و جا و مکان
مرغم و خواهم زبهر خود خروس * مانده ام در حسرت تاج عروس
مبل و اسباب و لوازم هر چه هست * پنکه و سرویس خواب و فرش و تخت
هست موجود و جهازم کامل است * پول نقد و زانتیا هم شامل است
هرچه گوئی هست و تنها شوی نیست * برسرم گیسو و زلف و موی نیست
ترسم از بی شوهری گردم تلف * بر دهانم آید از اندوه کف
کاش جای این همه پول و پِله *گیر میکرد شوهری توی تله
میشدم عبد و کنیز شوی خود * می نمودم چاره درد موی خود
گیسوانی عاریت چون یال اسب * می نشاندم بر سَرَم با زور چسب
زلف خود را چون پریشان کردمی * حتم دارم دردلش جا کردمی
آنچنان شوری زخود برپاکنم *تاکه شاید در دلش ماًوا کنم
بارالها تو کرم کن شوی را * خود مرتب میکنم این موی را
---------------------------
در سردی ماه دی لبو می چسبد
شب ها تشک و تخت و پتو می چسبد
از بهر تو ای عیال خوش باور، لیک!
چون پیر شدی فقط هوو می چسبد
---------------
تايمر پخته شدن گوشت. كافيست سر ميله مانند آن
را درون گوشت فرو بريد.
هنگامي كه گوشت مغز پخت شد زنگ اين تايمر به
صدا در مي آيد.
دستگاه فتوكپي RICOH قادر است صفحات كتاب و يا جزوات
را بطور خودكار ورق زده و از آنها كپي تهيه كند.
تصفيه كننده UV كه قادر است در عرض 90 ثانيه به كمك نور فرابنفش باكتريها،
ويروسها و تك ياخته هاي موجود درآب را نابود سازد.
ليوانهاي زيست فروپاش (تجزيه پذير) كه از ذرت تهيه گرديده اند.
اين ليوانها تنها براي مايعات سرد قابل استفاده بوده
و پس از 2 ماه تجزيه مي گردند.

باز باران بی ترانه باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟ نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلتش زیباست؟؟؟ نمی فهمم..کجای اشک یک بابا که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟ نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند که باران, عشق تنها نیست صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟ یاد ارم, روز باران را یاد ارم مادرم در کنج باران مرد کودکی ده ساله بودم می دویدم زیر باران..از برای نان مادرم افتاد مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود نمی دانم کجای این لجن زیباست؟؟؟؟ ***** بشنو از من, کودک من پیش چشمم, مرد فردا که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست و باران من و تو درد و غم دارد خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی ,عدل کم دارد
گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم براهت بشینه
برای دل من واسه جسم خستم منی که غرور و تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هر کی تورو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم منی که غرور و تو چشمات شکستم
واسه من که بعد ار کار زمونه یکی نیست که قدر دلمورو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم براهت بشینه
هنوزرم زمستون به یادت بهار تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز نا سازگار سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم که دستاتو بازم تو دستم ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم که بازم که با چشمای کورم براهت بشینم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هرکی تورو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خواستم منی غرور و تو چشمات شکستم
چرا دعا ميكنيم؟
شايد برايتان جالب باشد كه آگاه شويم دعا در زندگي ما انسانها چه اثراتي به همراه دارد. امروزه اكثر ما انسانها فكر ميكنيم دعا كردن هيچ تاثيري در زندگي و موفقيت ما ندارد.
گاهي ما، خداوند را محدود ميكنيم به زمان و مكان مشخصي و دعاي ما امكانپذير نيست مگر در زمان و مكان معيني. بعضي از ما سحرگاهان هنگامي كه خداوند هنوز خورشيدش را بر ما نتابانده، دعا ميكنيم، بعضي ديگر شبانگاهان ديرهنگام زماني كه روز به اتمام رسيده و سكوت شب فرا رسيده است. بعضي در اتاق كوچكمان و بعضي در پشتبام خانه، بعضي در كليسا و بعضي ديگر در رختخواب. گاهي چنان با اين زمان و مكان معين انس ميگيريم كه دعا كردن در شرايطي ديگر برايمان غيرممكن ميشود.
دعا كردن فوايدي دارد كه باعث ايجاد سلامت جسماني در انسانها ميشود و كليه اين مزايا قابل اثبات هستند.
دعا، صحبت كردن با خالقي است كه به شما هستي بخشيده، دعا يعني برقراري ارتباط با يگانه خالق هستي.
خداوند به تكتك مخلوقاتش علاقه دارد و براي آنها ارزش قائل است. زمان دعا كردن بايد اين كار را با اعتقاد و ايمان كامل انجام دهيد و مطمئن باشيد كه خداوند صداي شما را ميشنود و روزي به شما پاسخ خواهد داد. اگر به دعا كردن ايمان نداشته باشيد، چيزي بيشتر از آرامش نصيبتان نخواهد شد. براي رسيدن به حاجات، بايد اعتقاد داشته باشيد كه خداوند به شما علاقهمند است و منتظر شنيدن صداي شماست. او هميشه به شما كمك خواهد كرد تا نقاط خالي موجود در زندگي خود را به نحوي پر كنيد.
بياييد از هر فرصتي براي صحبت كردن با خدا استفاده كنيم. بياييد رابطه خود را با خدايمان صميميتر و دوستانهتر كنيم.
خداوند از ما ميخواهد كه با او صادق باشيم و در سختي، غم و عصبانيت يا در آسايش، خوشي و شادي با او در ارتباط باشيم. او ما را در هر لحظه ميخواهد، پس ما نيز بايد هر لحظه با او در ارتباط باشيم.
زماني كه دست به دعا بلند ميكنيد، نه تنها خداوند با روي باز به شما پاسخ ميدهد، بلكه با اين كار درهاي زندگي خود را به سمت او باز نمودهايد و به راحتي با قلب و سپس تمام وجودتان عجين ميشود. دعاي شما به منزله دعوتي است كه باعث ميشود باريتعالي به زندگي شما قدم بگذارد.
ما دعا ميكنيم خداوند كنترل امور زندگيمان را به عهده گيرد و در تمام شرايط ما را ياري كند چرا كه ما آفريده شدهايم تا با خدا راز و نياز كنيم و فقط از اين طريق ميتوانيم به سعادت و خوشي دست پيدا كرده و معناي حقيقي زندگي را دريابيم.
روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.
تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن.
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.
موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.
کلمه "آرامش"است... به آن برس. آرام ترین
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن.
صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است.
با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
"تمیزترین کلمه پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.
رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان.
محرك ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است
.... "و هدفمندترین کلمه موفقیت"است... پس پیش به سوی آن.
---------------
راه و رسم عاشقي
يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد. مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه اي آوردم پذيرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم اما نپذيرفتم. چشم هايم را بستم تا خدا را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صداي خدا را نشنوم. من از خدا گريختم بي خبر از آن که خدا با من و در من بود.
مي خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم مي خواهد بسازم نه آن گونه که خدا مي خواهد. به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت ماندم. من زير ويرانه هاي زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هيچ کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد. دانستم که نابودي ام حتمي است. با شرمندگي فرياد زدم خدايا اگر مرا نجات دهي، اگر ويرانه هاي زندگي ام را آباد کني با تو پيمان مي بندم هر چه بگويي همان را انجام دهم. خدايا! نجاتم بده که تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسي بود که حرف هايم را باور کرد ومرا پذيرفت. نمي دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد. از زير آوار زندگي بيرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خداي عزيز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمايم.
خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدايا عشقت را بپذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم. سپس بي آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رويايي زندگي ام ادامه دادم. اوايل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست مي کردم و خدا فوري برايم مهيا مي کرد. از درون خوشحال نبودم. نمي شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بي توجه باشم. از طرفي نمي خواستم در ساختن کاخ آرزوهاي زندگي ام از خدا نظر بخواهم زيرا سليقه خدا را نمي پسنديدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزي در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک مي کند و من از زحمت عشق و عاشقي به خدا راحت مي شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حين کار اگر چيزي لازم داشتم از رهگذراني که از کنارم رد مي شدند درخواست کمک مي کردم. عده اي که خدا را مي ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ايستاده بود نگاه مي کردند و سري به نشانه تاسف تکان داده و مي گذشتند. اما عده اي ديگر که جز سنگهاي طلايي قصرم چيزي نمي ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز بهره اي ببرند. در پايان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجري زهرآلود بر قلب زندگي ام فرو کردند. همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمي بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گريختند همان طور که من از خدا گريختم. هر چه فرياد زدم صدايم را نشنيدند همان طور که من صداي خدا را نشنيدم. من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدايا! ديدي چگونه مرا غارت کردند و گريختند. انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگي ات فرا خواندي. از کساني کمک خواستي که محتاج تر از هر کسي به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غير تو روي آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم. اينک با تو پيمان مي بندم که اگر دستم را بگيري و بلندم کني هر چه گويي همان کنم. ديگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسي بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد. نمي دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره مي توانم روي پاي خود بايستم و به زودي خداي مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بي آنکه مرا بخواني هميشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داري تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم.
گفت: اگر مرا باور کني خودت را باور مي کني و اگر عشقم را بپذيري وجودت آکنده از عشق مي شود. آن وقت به آن لذت عظيمي که در جست و جوي آني مي رسي و ديگر نيازي نيست خود را براي ساختن کاخ رويايي به زحمت بيندازي. چيزي نيست که تو نيازمند آن باشي زيرا تو و من يکي مي شويم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چيزي بي نيازم. اگر عشقم را بپذيري مي شوي نور، آرامش و بي نياز از هر چيز
---------
سه چيز از گنجهاي بهشت است:
پنهاني دادن صدقه، مخفي كردن مصيبت و كتمان كردن بيماري.
كلمات حكمتآموز اميرالمومنين(ع)
ادب خوب حاكي از خاندان بزرگوار است
دوستي پيوستهترين قرابتها و دانش بزرگوارترين حسبهاست
كسي كه به عهد خود وفا نكند، درصدد قطع دوستي است.
ارزش هر كس به اندازه دانايي است
بدترين توشه آخرت، آزار بندگان است
پاكدامني كامل در خرسندي به اندازه كفايت است
مهمترين كرامت در آن است كه در تنگي وراحت ارزش هر كس به اندازه دانايي است
بدترين توشه آخرت، آزار بندگان است
پاكدامني كامل در خرسندي به اندازه كفايت است
مهمترين كرامت در آن است كه در تنگي و راحتي دوستي را از خاطر نبرند
آدم بدكار اگر خشمگين شود از ديگران عيبجويي ميكند و اگر خرسند باشد دروغ ميگويد و اگر طمع كند، ميربايد
آنچه بايد پيدا شود، دور نيست و آنچه بايد به ظهور رسد، نزديك است
هر گفتاري كه ياد خدا در آن نباشد، لغو است و هر سكوت بدون فكر، اشتباه است و هر نظر بدون اعتبار زشت است و بيمعني
كسي كه از نفس خود پيروي كند و آن را آزاد بسازد مانند كسي است كه خود را فروخته و دربند نموده.
رسول اکرم (ص) میفرماید:
هرکس خبر آمدن ماه ربیع رابدهد خبر بهشت را به او میدهم
بهار در بهار وفرارسیدن ماه ولادت نبی مکرم اسلام (ص) بر شما وهمه عاشقان مبارک باد
موفق وموید وسربلند باشید.
--------------
حكما گفته اند:
|
گل مريم: نشانه نجابت و پاکي معشوق است و اگر عاشقي آن را تقديم معشوق نمايد
اوست در آرزوي ديدار معشوق .
گل ناز: نشانه آنست که عاشق در عين حال که ناز معشوقه را دوست دارد دلش مي خواهد او فسونگري را کم کند و به سوي وي روي آورد . گل مرزنگوش: نشانه نفرت عاشق و نفرين اوست که براي معشوق مي فرستد . گل شب بو : نشانه آنست که عاشق از معشوق خود تمناي بوسه دارد و از دور او را مي بوسد. تعداد شاخه گل ها نشانه چيست؟ گل ها به دليل تنوع نامحدودشان در هر شرايطي معاني ويژه و خاصي داشته و تاثير جاودانه اي بر هديه شوندگان خود دارند. آگاهي از معاني رنگ گل ها، تعداد شاخه هاي گل در يک دسته و غيره مي تواند ما را در اهداي درست و افزايش تاثيرگذاري آنها ياري دهد. فراموش نکنيد که لازم نيست حتما منتظر موقعيت و اتفاق خاصي براي هديه گل به کساني که دوستشان داريد باشيد، در حقيقت گل هديه ايست که اگر به صورت غير منتظره تقديم شود ارزش بيشتري دارد. معني تعداد شاخه گل ها بصورت کلي: در يک دسته 1 شاخه گل: نشانه توجه يک فرد به طرف مقابل 3 شاخه گل: نشانه احترام به طرف مقابل 5 شاخه گل:نشانه علاقه و محبت به طرف مقابل 7 شاخه گل: نشانه عشق معني تعداد شاخه گل هاي رز در يک دسته 1 شاخه رز: يک احساس عاشقانه فقط براي تو 3 شاخه رز: دوستت دارم 5 شاخه رز: بي نهايت دوستت دارم 12 شاخه رز: عشق ما به يک عشق دو طرفه تبديل شده است 36 شاخه رز: احساس وابستگي رمانتيک 99 شاخه رز: عشق من براي تو جاودانه و تا ابد مي باشد 365 شاخه رز: هر روز سال به تو مي انديشم و دوستت دارم همچنين 10 شاخه گل لاله عموما به نشانه يک عشق بي نظير بکار برده مي شود. معني رنگ رزها: رز قرمز: رز قرمز کم رنگ به نشانه «دوستت دارم» مي باشد و رز قرمز پر رنگ به معني زيبايي بي انتهاست. رز زرد: امروزه رز زرد به معني شادي و خوشحالي مي باشد ولي در گذشته رز زرد معني کاهش ميزان علاقه و وفاداري را داشت. رز سفيد: رز سفيد به معني عشق روحاني و پاک است و در دسته گل عروس به معني احساس عاشقانه شادي آور مي باشد. رز ارغواني: اين رز به معني تمايل و اشتياق فرد به طرف مقابل است و رز نارنجي به معني «من فريفته و دلباخته تو هستم» مي باشد. رز معطر: بدين معني است که عشق در نگاه اول بوجود آمده است. رز صورتي: رز صورتي کم رنگ به معني تحسين، ستايش، وقار و شايستگي و زيبايي مي باشد و رز صورتي پر رنگ به معني تشکر از طرف مقابل است. به طور کلي تمام رزهاي کم رنگ به معني دوستي با طرف مقابل مي باشند. ترکيب رنگ هاي مختلف رز در يک دسته گل ترکيب رز زرد و قرمز در يک دسته گل به معني «تبريک» در هر مناسبتي مي باشد. ترکيب رز زرد و نارنجي در يک دسته گل به معني علاقه زياد به طرف مقابل است. ترکيب رز قرمز و سفيد به معني يگانگي و اتحاد با طرف مقابل مي باشد |
فهرست مندرجات |
نظرات در مورد وجه تسمیه کاشان مختلف است، برخی آن را تغییر یافته کاه فشان، و بعضی تغییر یافته کاس رود، کاسیان، قاسان و غیره میدانند. البته در برخی کتب تاریخی از کاشان با نام کاسان که از کاسو (نام قومی به همین نام در قدیم؛ساکن منطقه آران (قفقاز فعلی) گرفته شده نیز نام برده میشود. هنوز هم مردم این دیار شهر خود را کاشو یا کاشون که در واقع تغییر یافته کاسو است معرفی میکنند.
کاشان یکی از اولین مراکز تشکیل تمدن انسانی بودهاست. طبق حفاریهای باستانشناسی در تپههای سیلک کاشان، سابقه حضور بشر در این منطقه به هفت هزار سال پیش میرسد.
کاشان در زمان سلجوقیان روبه رونق نهاد و در زمان قرهقویونلوها بیشتر ترقی کرد. تا جاییکه محل توجه دانشمندان شد. در نیمه دوم سده نهم و نیمه اول سده دهم این شهر، شهرت بسیاری داشت و یک شهر پرجمعیت به شمار میرفت. در سده ۱۱ و در دوره صفویه برای دومین بار به همان درجه از ترقی نائل شد و مانند اصفهان با شهرتی بسیار همراه گردید، اما با بروز زلزلهای بسیار شدید در سال ۱۱۹۲ هجری قمری دوباره ویران شد. بعد از زلزلهای که در زمان قاجار رخ داد کاشان دستخوش نابسامانی و منازعات محلی شد و از اینجهت زیانهای فراوان دید. (نگاه کنید به: نایبیان کاشان)
کاشان دارای جمعیتی بالغ برسیصد صد هزار نفر بوده که در بین دامنه کوه کرکس و دشت کویر آران سکنی دارند. در رده یازدهمین شهر صنعتی ایران قرار میگیرد که دلیل آن وجود کارخانجات فرش ماشینی (بیش از یکصد کارخانه)، کارخانه تولید ورق گالوانیزه و کارخانجات تولید قطعات خودرو و مونتاژ است. قدمت صنایع نساجی در این شهر به تولیدات شعربافی شامل مخمل بافی، زربافی و حریربافی برمیگردد که هم اکنون بیش از چند هزار نفر در کارخانجات نساجی مشغول به کار میباشند.
شهرت این شهر بیشتر به واسطه گلاب و فرش دستباف آن است. از محصولات کشاورزی آن میتوان به انواع غلات و میوههای فصلی اشاره نمود. غذای غالب، در بین مردم این شهر آبگوشت و بالاخص گوشت و لوبیا میباشد.
آثار تاریخی و دیدنی فراوانی در این شهر وجود دارد که از آن میان میتوان به باغ فین، مسجد و مدرسه آقابزرگ، خانه عامریها، خانه عباسیها، خانه طباطبایی، خانه بروجردی، حمام سلطان امیراحمدو{قبر شاه عباس صفوي} اشاره نمود.
منافقان
مقدمه:
چند روزی است که خبر اخراج منافقان از کشور عراق به گوش می رسد.با کنترل عراق توسط نیروهای عراقی و انتقال

قدرت از آمریکاییها به عراقی ها ،تغییر در ساختار تصمیم گیری امنیتی در عراق به چشم می خورد.یکی از این تصمیمات مهم که تحت تاثیر سو سابقه گروهک منافقین در همکاری با صدام و هم چنین درخواست جدی مقامات جمهوری اسلامی بوده است،تعطیلی اردوگاه اشرف و اخراج اعضا این گروهک بوده است.این در حالی است مصر آمادگی خود را برای میزبانی منافقان اعلام کرده است.
اردوگاه اشرف :
اردوگاه اشرف که در شمال بغداد در نزدیکی شهر خالص واقع شده، در دهه 1980 که حدود 4000 نفر از نیروهای منافقین برای مبارزه با جمهوری اسلامی وارد خاک عراق شدند، بهوجود آمد.این اردوگاه حدودا 40 کیلومتر با خاک ایران فاصله دارد و منافقان منزوی ملت در آنجا به زندگی و برنامه ریزی علیه نظام جمهوری اسلامی و عملیات تروریستی مشغول بوده اند. بنا بر برخی اطلاعات،در این اردوگاه،اسلحه خانه،اماکن آموزش نظامی،گورستان،اماکن تفریحی و آسایشگاههایی برای اعضای این گروهک وجود دارد.

نام اردوگاه اشرف به یاد اشرف زن اول سرکرده منافقین مسعود رجوی گذاشته شدهاست. اشرف یکی از تروریستهایی بود که در قتل عام غیر نظامیان در سالهای ابتدای انقلاب نقش داشت و سرانجام در یک درگیری شهری به هلاکت رسید.
صدام حسین در زمان جنگ تحمیلی ،برای این که می خواست،جبهه جدیدی علیه رزمندگان اسلام باز کند،این اردوگاه را در اختیار سران منافقان گذاشت و امکانات تفریحی و زندگی و نظامی را به آنها داد.از لحاظ استراتژیک صدام این مکان را در نزدیکی مرز ایران انتخاب کرد که دست منافقان در نفوذ و عملیات تروریستی و ایذایی باز بگذارد. در زمان جنگ اول خلبیج فارس،این اردوگاه مقر اصلی سرکوب شیعیان در انتفاضه جنوب ، و قیام کردها در شمال بود.پس از این وقایع منافقین مطرود واقعی مردم عراق نیز شدند.
نام اردوگاه اشرف به یاد اشرف زن اول سرکرده منافقین مسعود رجوی گذاشته شدهاست. اشرف یکی از تروریستهایی بود که در قتل عام غیر نظامیان در سالهای ابتدای انقلاب نقش داشت و سرانجام در یک درگیری شهری به هلاکت رسید.
پس از سقوط رژیم دیکتاتوری صدام در سال 2003 توسط ارتش آمریکا منافقین با نیروهای آمریکایی قراردادی را امضاء

کردند که بر اساس آن کلیه سلاحهای خود را در یک نقطه متمرکز کرده و کلیه نفراتشان را در قرارگاه اشرف که قرارگاه اصلی مجاهدین بود اسکان دهند. بنا به ادعای ارتش آمریکا و بدون توجه به سوابق تروریستی این گروهک علیه مردم ایران و عراق، بهدلیل آنکه در طول جنگ قوای منافقین بیطرفی خود را حفظ کرده بودند، بعد از جنگ بر اساس کنوانسیون چهارم ژنو موقعیت «اشخاص حفاظت شده» به آنها داده شد. براساس این کنوانسیون ساکنان اشرف افرادی هستند که از کلیه حقوق شهروندی برخوردارند و هرگونه تعرض به حقوق آنان جرم محسوب می شود. از این زمان تا اگوست 2008 اعضای منافقین تحت حمایت ارتش آمریکا قرار گرفتند.
بهدلیل آنکه در طول جنگ آمریکا و صدام قوای منافقین بیطرفی خود را حفظ کرده بودند، بعد از جنگ بر اساس کنوانسیون چهارم ژنو موقعیت «اشخاص حفاظت شده» به آنها داده شد!
مصر و منافقان
اما با واگذاری امنیت عراق به نیروهای مالکی اوضاع دگرگون شد.در دیدار اخیر موفق الربیعی مشاور امنیت ملی عراق با مقامات کشورمان عزم جدی دولت عراق در اخراج منافقین اعلام شد.این تصمیم،منافقان و حامیانش را واداشت که مقر جدیدی برای شبه نظامیان این گروه پیدا کنند که گزینه مصر مطرح شد. اصل این خبر توسط خبر گزاری براثای عراق اعلام شد. بر اساس اخبار این خبرگزاری منابع عراقی فاش کردند: سران گروهک تروریستی منافقین موافقت مقامات مصری را برای تاسیس اردوگاهی به منظور استقرار عناصر این گروهک از عراق به این کشور به دست آوردند. البته دولت مصر به صراحت و به طور رسمی این مساله را تکذیب نکرده است.البته روزنامه های مصری این گونه اطلاع رسانی کرده اند که هیات فرستادگان منافقین با مقامات مصری دیدار نداشته و فقط با مقامات حقوق بشری جهت پناهندگی ملاقات کرده اند.
اما این انتخاب از سوی دولت مصر و حضور احتمالی منافقین در مقطع زمانی فعلی حاوی پیامهای ذیل است:
به نظر می رسد دولت مصر که اولین دولت عرب امضا کننده قرارداد صلح با اسراییل بوده و گرایش های غیر دموکراتیک،سکولار وغربگرا دارد ،از به قدرت رسیدن دموکراتیک یک دولت اسلام گرای ضد اسراییل در همسایگی خود نگران بوده و خواهان سقوط این دولت جهت حفظ قدرت خود در مصر است.دولت مصر اصلی ترین حامی حماس را در منطقه، ایران می داند و از نفوذ ایران در منطقه نزدیک به مرز خود بسیار هراسناک است.لذا برنامه حضور سازمان منافقین را از ابزارهای مهار ایران در منطقه لحاظ می کند.
حضور منافقان در خاک مصر این پیام را به ایران می دهد که رژیم مبارک از حضور معنوی ایران در غزه و فلسطین بسیار نگران است و در راستای هم گرایی منطقه ای با رژیم صهیونیستی به اقدامات عملیاتی علیه ایران دست خواهد زد.

از ابتدای انقلاب اسلامی،مواضع دو کشور رویکردی خصمانه نسبت به هم داشته است.اگرچه شاه از جمال عبد الناصر به خاطر رویکرد ناسیونالیستی و پان عربی اش استقبال نمی کرد،اما با بر سرکار آمدن انور سادات،اوضاع تغییر کرد.امضای قرار داد کمپ دیوید و سیاست دوستی مصر با غرب و اسراییل شاه را به دوستی با وی ترغیب کرد.این دوستی به حدی تعمیق پیدا کرد که پس از فرار شاه از ایران ماوایی جز مصر نیافت و پس از مرگش در همانجا دفن شد.در مقابل ترور انور سادات از سوی خالد اسلامبولی مورد استقبال انقلابیون ایران قرار گرفت.در قاهره نام یک خیابان به نام پهلوی نامگذاری شده و یکی از خیابانها مطرح تهران خالد اسلامبولی نام دارد.
3-از بین رفتن امکان عملیات های تروریستی در خاک ایران:
اگرچه طی سالهای اخیر با اشراف کامل اطلاعاتی و عملیاتی نظام ،میزان عملیات خرابکارانه منافقین بسیار محدود شده بود اما به هرحال نزدیکی این اردوگاه با مرز ایران تهدیدات امنیتی خاص خود را به دنبال داشت.بت تعطیلی اردوگاه اشرف و انتقال آن به مصر منافقین با خاک ایران فاصله ای چند هزار کیلومتری پیدا می کنند و فلسفه وجودی تروریستی آنها زیر سوال خواهد بود.
اگرچه همواره بین سازمان منافقان و سرویسهای امنیتی امریکا و اسراییل روابط جدی و جود داشته است،اما با حضور منافقان در مصر این روابط تعمیق خواهد شد.چراکه نفر اصلی حاکم در مصر عمر سلیمان رییس سازمان امنیت مصر است که رابطه بسیار خوبی با موساد و رژیم صهیونیستی دارد. سرویس امنیتی مصر و اسراییل در هم گرایی کامل با هم به سر می برند و جنگ غزه شاهدی بر این ماجرا است.لذا تعمیق روابط از پیامدهای قطعی این جابجایی است.

نتیجه:اگرچه عزم دولت ایران در مقطع پیش از جنگ غزه توسعه روابط با دولت مصر بود و آمادگی خود را برای بازگشایی سفارت خود اعلام کرده بود، اما وضعیت فعلی که نتیجه عمق تضاد ایدئولوژیک و هم گرایی رژیم مصر به رژیم صهیونیستی است باعث می شود که امکان عادی سازی روابط محدود و چالشهای جدیدی ظهور کند.از سوی دیگر اگرچه منافقان ماوای دیگری برای خود جسته اند اما دور شدن آنها از مرز ایران پیروزی بزرگی برای دستگاه سیاست خارجی و امنیتی ایران است.

بعضي در ذيل آيه 6 تا 8 سوره فجر ماجراي بهشت شدّاد و هلاكت او را قبل از ديدار آن بهشت نقل كردهاند. در اين آيات چنين ميخوانيم:
«اَ لَمْ تَرَ كَيفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِي لَمْ يخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ؛ آيا نديدي پروردگارت با قوم عاد چه كرد؟ با آن شهر اِرَم و باعظمت عاد چه نمود؟ همان شهري كه مانندش در شهرها آفريده نشده.»
روايت شده: عاد كه حضرت هود ـ عليه السلام ـ مأمور هدايت قوم عاد شد، دو پسر به نام «شدّاد» و «شديد» داشت، عاد از دنيا رفت، شدّاد و شديد با قلدري جمعي را به دور خود جمع كردند و به فتح شهرها پرداختند، و با زور و ظلم و غارت بر همه جا تسلط يافتند، در اين ميان، شديد از دنيا رفت، و شدّاد تنها شاه بيرقيب كشور پهناور شد، غرور او را فرا گرفت (هود ـ عليه السلام ـ او را به خداپرستي دعوت كرد، و به او فرمود: «اگر به سوي خدا آيي، خداوند پاداش بهشت جاويد به تو خواهد داد، او گفت: بهشت چگونه است؟ هود ـ عليه السلام ـ بخشي از اوصاف بهشت خدا را براي او توصيف نمود. شدّاد گفت اينكه چيزي نيست من خودم اين گونه بهشت را خواهم ساخت، كبر و غرور او را از پيروي هود ـ عليه السلام ـ باز داشت).
او تصميم گرفت از روي غرور، بهشتي بسازد تا با خداي بزرگ جهان عرض اندام كند، شهر اِرَم را ساخت، صد نفر از قهرمانان لشكرش را مأمور نظارت ساختن بهشت در آن شهر نمود، هر يك از آن قهرمانان هزار نفر كارگر را سرپرستي ميكردند و آنها را به كار مجبور ميساختند.
شدّاد براي پادشاهان جهان نامه نوشت كه هر چه طلا و جواهرات دارند همه را نزد او بفرستند، و آنها آنچه داشتند فرستادند.
آن قهرمانان مدت طولاني به بهشت سازي مشغول شدند، تا اين كه از ساختن آن فارغ گشتند، و در اطراف آن بهشت مصنوعي، حصار (قلعه و دژ) محكمي ساختند، در اطراف آن حصار هزار قصر با شكوه بنا نهادند، سپس به شدّاد گزارش دادند كه با وزيران و لشكرش براي افتتاح شهر بهشت وارد گردد.
شدّاد با همراهان، با زرق و برق بسيار عريض و طويلي به سوي آن شهر (كه در جزيره العرب، بين يمن و حجاز قرار داشت) حركت كردند، هنوز يك شبانه روز وقت ميخواست كه به آن شهر برسند، ناگاه صاعقهاي همراه با صداي كوبنده و بلندي از سوي آسمان به سوي آنها آمد و همه آنها را به سختي بر زمين كوبيد،همه آنها متلاشي شده و به هلاكت رسيدند.[1]
شداد تصميم گرفت از روي غرور، بهشتي بسازد تا با خداي بزرگ جهان عرض اندام كند، شهر اِرَم را ساخت، صد نفر از قهرمانان لشكرش را مأمور نظارت ساختن بهشت در آن شهر نمود، هر يك از آن قهرمانان هزار نفر كارگر را سرپرستي ميكردند و آنها را به كار مجبور ميساختند.
دلسوزي عزرائيل براي شدّاد
روزي رسول خدا ـ عليه السلام ـ نشسته بود، عزرائيل به زيارت آن حضرت آمد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از او پرسيد: «اي برادر! چندين هزار سال است كه تو مأمور قبض روح انسانها هستي، آيا در هنگام جان كندن آنها دلت براي كسي رحم آمد؟»
عزرائيل گفت: در اين مدت دلم براي دو نفر سوخت:
1. روزي دريا طوفاني شد و امواج سهمگين دريا يك كشتي را در هم شكست، همه سرنشينان كشتي غرق شدند،تنها يك زن حامله نجات يافت، او سوار بر پاره تخته كشتي شد و امواج ملايم دريا او را به ساحل آورد و در جزيرهاي افكند، در اين ميان فرزند پسري از او متولد شد، من مأمور شدم جان آن زن را قبض كنم، دلم به حال آن پسر سوخت.
2. هنگامي كه شدّاد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بهشت بينظير خود پرداخت، و همه توان و امكانات ثروت خود را در ساختن آن صرف كرد، و خروارها طلا و گوهرهاي ديگر براي ستونها و ساير زرق و برق آن خرج نمود تا تكميل شد[2] وقتي كه خواست از آن ديدار كند، همين كه خواست از اسب پياده شود و پاي راست از ركاب بر زمين نهاد، هنوز پاي چپش بر ركاب بود كه فرمان از سوي خدا آمد كه جان او را قبض كنم، آن تيره بخت از پشت اسب بين زمين و ركاب اسب گير كرد و مرد، دلم به حال او سوخت از اين رو كه او عمري را به اميد ديدار بهشتي كه ساخته بود به سر برد، سرانجام هنوز چشمش بر آن نيفتاده بود، اسير مرگ شد.
در اين هنگام جبرئيل به محضر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ رسيد و گفت: «اي محمد! خدايت سلام ميرساند و ميفرمايد: به عظمت و جلالم سوگند كه آن كودك همان شدّاد بن عاد بود، او را از درياي بيكران به لطف خود گرفتيم، بيمادر تربيت كرديم و به پادشاهي رسانديم، در عين حال كفران نعمت كرد، و خودبيني و تكبر نمود، و پرچم مخالفت با ما برافراشت، سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانيان بدانند كه ما به كافران مهلت ميدهيم ولي آنها را رها نميكنيم، چنان كه در قرآن ميفرمايد:
«إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ؛ ما به آنها مهلت ميدهيم تنها براي اين كه بر گناهان خود بيفزايند، و براي آنها عذاب خوار كنندهاي آماده شده است.»[3]
[1] . مجمع البيان، ج 1، ص 486 و 487.
[2] . اوصاف اين بهشت بسيار پر زرق و برق در شهر اِرَم، در كتاب مجمع البيان، ج 10، ص 486 و 487 آمده است.
[3] . آل عمران، آيه 178
جوامع الحكايات / محمد عوفي
در ایین پاک اسلام، درآمد و کسب حلال جایگاه ارزشمندی دارد و در مقابل، درآمد و لقمه حرام امری بسیار نکوهیده دانسته شده که عواقب سوء دنیوی و اخروی در پی خواهد داشت. در این مقاله پارهای از درآمدهای نامشروع را که در ایات و روایات بدانها اشاره شده، برمیشمریم.
رشوه
یکی از راههای درآمد حرام، رشوه خواری است. امام صادق(ع) فرمود: «ایاکُمْ و الِرِّشوَة فَإنَّها مَحضُ الکُفْرِِ، وَ لایشُمُّ صاحِبُ الرّشوَةِ ریحَ الجَنّةِ؛[1] از رشوه خواری بپرهیزید؛ زیرا این کار در حقیقت کفر محض است و رشوهخوار بوی بهشت را استشمام نمیکند».
پیامبر اکرم(ص) فرمود: رشوه دهنده، رشوه گیرنده و واسطه بین آنها، ملعون هستند».[2]
کمفروشی
در قرآن کریم آمده است: وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفینَ الّذینَ إِذَا اكْتالُوا عَلَى النّاسِ یَسْتَوْفُونَ وَ إِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ...؛[3] «وای بر کم فروشان؛ آنان که وقتی برای خود پیمانه میکنند، حق خود را به طور کامل میگیرند. اما هنگامی که میخواهند برای دیگران پیمانه کنند، کم میگذارند».
کمفروشی نظم اجتماع و امنیت اقتصادی مردم را به خطر میاندازد و موجب فساد خواهد شد. خداوند میفرماید: وَ یا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِكْیالَ وَ الْمیزانَ بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْیاءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِی اْلأَرْضِ مُفْسِدینَ[4] «ای قوم من! پیمانه و وزن را با عدالت، تمام دهید و بر اشیای مردم عیب نگذارید و از حق آنان نکاهید و در زمین به فساد نکوشید».
پیامبر اکرم(ص) فرمود: «هر کس در کیل و وزن خیانت کند، فردا او را به قعر دوزخ فرو برند و در میان دو کوه آتش جایش دهند و به او گویند: این کوههای آتش را وزن کن و او همیشه به این عمل (دردناک و سوزان) مشغول خواهد بود».[5]
در حدیث دیگری آن حضرت میفرماید: «پنج خصلت ناپسند است که با پنج مصیبت و بلا همراه است؛ از آن جمله: هیچ گروهی کمفروشی را پیشه خود نساختند، مگر اینکه از روییدنیها و غذای مورد نیازشان محروم گردیدند و به قحطی و گرانی گرفتار شدند...».[6]
دزدی
مؤمن دزدی نمیکند. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «وَ لایسْرُقُ السّارِقُ وَ هُوَ مؤمِنٌ؛[7] هیچ کسی در حالی که مؤمن باشد، دزدی نمیکند»؛ یعنی اگر مؤمنی به دزدی مشغول شود، در آن حال از ایمان جدا و ایمان از او سلب شده است.
خداوند میفرماید: وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَزیزٌ حَكیمٌ[8] «دست مرد و زن دزد را، به کیفر عملی که انجام دادهاند، به عنوان مجازات الهی قطع کنید. خداوند توانا و حکیم است».
حضرت علی بن موسی الرّضا(ع) فرمود: «علت قطع کردن دست دزد این است که دست او مؤثرترین عضو در سرقت است و بریدن دست او برای عقوبت و عبرت دیگران است تا دیگران جرئت بر دزدی نداشته باشند. دزدی و غصب اموال مردم از این جهت حرام گردیده که امنیت اقتصادی فرد و جامعه را از بین میبرد و موجب تنازع، قتل و کشتار، ترک داد و ستد و تجارت و بیرغبتی به صنعت و نیز باعث به وجود آمدن انواع مفاسد میشود».[9]
امام صادق(ع) فرمود: «از پیامبر گرامی اسلام(ص) نقل است که فرمود: چهار چیز داخل هیچ خانهای نشد، مگر اینکه آن را ویران ساخت و برکت از آن خانه رخت بربست: خیانت، دزدی، شرابخواری و زنا».[10]
بعضی اقدامات افراد به ظاهر دزدی نیست، امّا بنابر روایات ملحق به دزدی شده است. امام صادق(ع) فرمود:
«سه دسته از افراد به عنوان دزد قلمداد میشوند:
1.کسانی که زکات اموالشان را نمیپردازند؛ 2. افرادی که خوردن مهریه همسرانشان را برای خود جایز میدانند و به آنها تحویل نمیدهند؛ 3. اشخاصی که از کسی مالی را به عنوان قرض میگیرند، ولی قصد بازپرداخت آن را ندارند».[11]
خیانت
خداوند میفرماید: وَ ما كانَ لِنَبِیّ أَنْ یَغُلّ وَ مَنْ یَغْلُلْ یَأْتِ بِما غَلّ یَوْمَ الْقِیامَةِ ثُمّ تُوَفّى كُلّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ[12] «ممکن نیست هیچ پیامبری خیانت ورزد و هر کس خیانت کند، روز رستاخیز آنچه را در آن خیانت کرده، با خود به صحنه محشر میآورد. سپس به هر کس، آنچه را فراهم کرده (و انجام داده) است، به طور کامل داده میشود (و به همین دلیل) به آنها ستم نخواهد شد (چرا که محصول اعمال خود را خواهند دید)».
این ایه به دنبال ایات «غزوه احد» نازل شده و پاسخ به کسانی است که گفتند: میترسیم پیامبر در تقسیم غنایم ما را از نظر دور بدارد.
خداوند متعال در این ایه اوّل ساحت مقدس انبیا را به طور کلّی از خیانت منزه داشته است، سپس به طور عام میفرماید: هر کس خیانت کند، در روز رستاخیز چیزی را که خیانت کرده به عنوان مدرک جرم بر دوش خویش حمل میکند و با خود میآورد و در برابر همگان رسوا میشود[13] و خداوند، خیانت کنندگان را دوست ندارد: إِنّ اللّهَ لا یُحِبّ الْخائِنینَ.[14]
پیامبر اکرم(ص) فرمود: کسی که در دنیا در امانت خیانت کند و آن را به صاحبش ندهد تا بمیرد، بر غیر دین اسلام مرده، و خدا را در حالی که بر او خشمناک است، ملاقات میکند».[15]
و نیز فرمود: «دستور داده میشود شخص خائن را در آتش افکنند. پس تا ابد در گودالهایی از آتش دوزخ فرو میرود».[16] همچنین آن حضرت فرمود: «الأمانَةُ تَجْلُبُ الغنی وَاْلخِیانَةُ تَجْلَبُ الْفَقر؛[17] امانتداری، موجب ثروت و خیانتکاری، سبب تهیدستی است».
امام صادق(ع) نیز میفرماید: «از عذاب خدا بترسید و امانت را به صاحبش برگردانید. اگر کشنده حضرت علی(ع)، مرا بر چیزی امین قرار دهد، حتماً امانتش را به او برمیگردانم».[18]
مال یتیم
خداوند میفرماید: وَ آتُوا الْیَتامى أَمْوالَهُمْ وَ لا تَتَبَدّلُوا الْخَبیثَ بِالطّیِّبِ وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى أَمْوالِكُمْ إِنّهُ كانَ حُوبًا كَبیرًا؛[19] «و اموال یتیمان را (هنگامی که به حد رشد رسیدند) به آنها بدهید و اموال بد (خود) را با اموال خوب (آنان) عوض نکنید و اموال آنان را همراه اموال خودتان (با مخلوط کردن یا تبدیل کردن) نخورید؛ زیرا این گناه بزرگی است».
و در ایه دیگر چنین آمده: إِنّ الّذینَ یَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامى ظُلْمًا إِنّما یَأْكُلُونَ فی بُطُونِهِمْ نارًا وَ سَیَصْلَوْنَ سَعیرًا؛[20] «کسانی که اموال یتیمان را به ظلم و ستم میخورند، (در حقیقت) تنها آتش میخورند و به زودی در شعلههای آتش (دوزخ) میسوزند».
از این ایه چنین استفاده میشود که اعمال ما علاوه بر چهره ظاهری خود، چهره واقعی نیز دارد که در این جهان از نظر ما پنهان است، اما در جهان دیگر ظاهر میشود و این همان «تجسم اعمال» است. یکی از دلایلی که مردان خدا حتی فکر معصیت به خود راه نمی دادند، همین است که آنها بر اثر قدرت علم و ایمان و پرورشهای اخلاقی، چهرههای واقعی اعمال را میدیدند و هرگز فکر انجام کار بد را نمیکردند.[21]
روایات در نکوهش تجاوز به اموال یتیمان بسیار زیاد و تکان دهنده است و حتی کمترین تعدّی به اموال آنها مشمول این حکم شمرده شده است.[22] در حدیثی از امام باقر(ع) یا امام صادق(ع) آمده: «کسی سؤال کرد: این مجازات آتش درباره چه مقدار از غصب مال یتیم است؟ حضرت فرمود: در برابر دو درهم».[23]
ربا
رباخواری صورتهای مختلفی دارد. صورت رایج آن، این است که پولی را به کسی بدهد و بعد از مدتی آن پول را با اضافه بگیرد. خداوند میفرماید: الّذینَ یَأْكُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلاّ كَما یَقُومُ الّذی یَتَخَبّطُهُ الشّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِكَ بِأَنّهُمْ قالُوا إِنّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ أَحَلّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرّمَ الرِّبا...؛[24] «کسانی که ربا میخورند (در قیامت) برنمیخیزند، مگر مانند کسی که بر اثر تماس شیطان دیوانه شده (و نمیتواند تعادل خود را حفظ کند، گاهی زمین میخورد و گاهی به پا میخیزد). این بدان سبب است که گفتند: داد و ستد هم مانند رباست (و تفاوتی میان آن دو نیست)؛ در حالی که خدا بیع را حلال کرده و ربا را حرام (زیرا فرق میان این دو بسیار است)».
در تفسیر شریف المیزان آمده: در این ایات، سختگیری خداوند متعال در مورد ربا چنان است که مانند آن در هیچ یک از فروع دین جز «دوستی با دشمنان دین» نیست. تعبیراتی که در مورد سایر گناهان کبیره مانند زنا، شرابخواری، قمار و حتی قتل نفس آورده، گرچه لحن شدیدی دارند، ولی به پایه این دو گناه (رباخواری و دوستی با دشمنان دین) نمیرسند و این نیست، مگر آنکه آثار شوم سایر گناهان از یک یا چند نفر تجاوز نمیکند، ولی آثار شوم این دو گناه بنیاد دین را ویران و اثر آن را محو و نظام زندگی را فاسد میکند و روی فطرت انسانی پرده میافکند و جلو چشمش را میگیرد.[25]
امام صادق(ع) میفرماید: «دِرْهَمُ رِبا أشَدُّ عِنْدَاللهِ مِنْ سَبْعینَ زَنِیةٍ کُلُّها بِذاتِ مَحْرَم؛[26] (عذاب) یک درهم ربا، از هفتاد زنا با زنی که محرم اوست، شدیدتر است».
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «رسول خدا(ص) ربا و رباخوار، داد و ستد ربوی، نویسنده معامله و شاهدهای آن را لعن کرده است».[27]
در علل الشرایع آمده است که حضرت امام رضا(ع) به ابن سنان نوشت: «خداوند متعال ربا را حرام فرمود؛ به دلیل اینکه رباخواری موجب فساد اموال میشود...».[28]
شکی نیست رباخواری معاملهای ظالمانه، ناعادلانه، برخلاف وجدان و فطرت انسانی و برهم زننده نظام اجتماعی است؛ چون از طرفی، طلبکار هر روز بدون هیچ تلاشی بر ثروت خود میافزاید و از طرف دیگر، بدهکار گرفتار فقر و تنگدستی زیادی میگردد. از لوازم این فاصله طبقاتی، نفرت و بغض شدید فقرا به اغنیاست و آسیب آن برای نظام اجتماعی بشر بسیار آشکار است و حتی موجب انقلابهای خونینی میشود؛ چنانکه بعضی از دانشمندان و محققین، یکی از اسباب پیدایش جنگهای جهانی را همین اختلاف طبقاتی دانستهاند.[29]
مفاسد عظیم مادی و معنوی رباخواری ـ علاوه بر اعلام جنگ با خدا و پیامبر اعظم(ص) ـ بسیار است؛ از آن جمله:
1. محرومیت از آثار خیر و برکات معنوی که در کسب و کار و حرکت برای تحصیل معاش است؛ چنانکه پیامبر خدا فرمود: «عبادت هفتاد قسم است که برترین آن طلب روزی حلال است».[30]
2. محرومیت از صفت توکل به خدا و برکت خواستن از درگاه الهی؛ زیرا او تمام امیدش به همان سودی است که میخواهد از بدهکار بیچاره بگیرد.
3. محرومیت از پاداش بزرگی که برای قرض الحسنه قرار داده شده است.
خداوند میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید! از مخالفت با خداوند بپرهیزید و آنچه از مال ربا نزد شما باقی مانده، رها کنید، اگر ایمان دارید. اگر فرمان نبرید و ربا را ترک نکنید، بدانید خدا و رسولش با شما پیکار خواهند کرد».[31]
احمد محیطی اردکانی
[1] . سفینة البحار، ج1، ص523.
[2] . بحارالانوار، ج104، ص274.
[3] . مطففین / 1ـ 7.
[4] . هود / 85.
[5] . تفسیر منهج الصادقین، ذیل ایه 85 سوره هود.
[6] . همان.
[7] . وسائل الشیعه، ج18، ص482.
[8] . مائده / 28.
[9] . وسائل الشیعه، ج18، ص482.
[10] . همان.
[11] . همان، 522.
[12] . آل عمران/ 161.
[13] . تفسیر نمونه، ج3، ص197 و 198.
[14] . انفال / 60.
[15] . وسائل الشیعه، کتاب الودیعة، باب 3، ص641.
[16] . همان، باب 2.
[17] . همان.
[18] . همان.
[19] . نساء / 2.
[20] . همان/10
[21] . ر.ک: تفسیر نمونه، ج3، ص359.
[22] . ر.ک : کافی، ج5، ص128؛ وسایل الشیعه، ج17، ص234؛ بحارالانوار، ج76، ص266.
[23] . وسایل الشیعه، ج27، ص260؛ بحارالانوار، ج72، ص8.
[24] . بقره / 276.
[25] . تفسیر المیزان، ج2، ص433.
[26] . تفسیر صافی، فیض کاشانی، ج1، ص302 و 304.
[27] . همان.
[28] . بحارالانوار، ج103، ص119؛ وسایل الشیعه، ج12، ص425.
[29] . ر.ک: تفسیر المیزان، ج2، ص433؛ کتاب اسلام و صلح جهانی.
[30] . وسایل الشیعه، ج12، کتاب التجارة، ابواب مقدماتها، باب 4، ص11.
[31] . بقره / 278 و 279.
یاد بهشت و نوحه انسان در فراق
![]()
|
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل |
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد |
|
هوای کوی تو از سر نمی رود آری |
غریب را دل سرگشته با وطن باشد * |
هنر یاد بهشت است و نوحه انسان در فراق. هنر زبان غربتِ بنی آدم است در فرقتِ دارالقرار و از همین روی همه با آن اُنس دارند؛ چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسی دیرینه به قدمت جهان. هنر زبان بی زبانی است و زبان همزبانی.
سخن لسان الغیب آشنای دیرینه آدم است و او خود بر این معنا واقف بود که می فرمود:
|
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خُلد |
دفتر نسرین و گل را زینتِ اوراق بود |
سال هاست که مردمان به شراب مردافکن غزل او سجاده رنگین می دارند و بدان تفأل می زنند، و لکن اگر از آنان بازپرسی که این رندِ خراباتی و قلندر خانه به دوش چه می گوید، زبان در می کشند، یعنی که سخن او زبان بی زبانی است و از همین روی همگان همزبان اویند. همه این زبان را خوب می دانند، چرا که آن را در باغ خُلد، پیش از هبوط، بر اوراق دفتر نسرین و گل خوانده اند و از مطرب عشق به بانگ دف و نی شنیده اند.
شعر حافظ آنجا گویایی می گیرد که زبان درمی ماند. آنجا که پای عقل در گِل می ماند، بال عشق گشوده می شود و هنر ناله عشق است نه زبان عقل؛ عقل را که بدین مقامات بار نمی دهند. عقل خاکسترنشین است و اهل مقامات نیست:
|
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق |
خواهی که زلف یارکشی ترک هوش کن |
« ترک هوش کن » که « هوشیار » در خودی خود اسیر است و تا خود باقی است یار از تو می رمد. بیهوده نیست این همه که عشاق از عقل می نالد؛ عقل عِقال است و جان را پای بست خاک می کند و تا عقل باقی است، خود از میانه برنمی خیزد. مستان در جست و جوی بی خودی به مستی روی آورده اند، که مستی و بی خودی باهمند؛ مستی زوال عقل است و از این روی همرهِ بی خودی است.
هنر نیز زمزمه مستی است و خودآگاهان را حاجتی بدین زمزمه نیست. سوز آتش درون است که در سخن می ریزد، و آن را که این آتش ندارد گو بسوز که شعر سوز جگر است و آهِ دل و اشک چشم... و این همه را جز به غریبان و شیداییان عطا نکرده اند.
بلبل شیدای گل است و این آواز و الحان که از او می جوشد، ناله شیدایی است که از ملکوت نازل می شود. بلبل نیز مطرب ملکوت است، حافظ نیز، و هر آن کس که شعرش ناله شیدایی است و درد فراق دارد.
عاقل دردِ فراق ندارد و عقل در این وادی لایعقل است؛ از عشق بازپرس که شرح این مشکل را جز او کس نمی داند:
|
دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد |
عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود |
|
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم |
خُم می دیدم خون در دل و پا در گل بود |
|
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق |
مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود |
حریفان پا در گلند و خون در دل. آنان راز انسان را می دانند و با فرشتگان" اِنّی اَعلَمُ ما لاتَعلَمُون "می گویند. ماهی را به ساحل انداخته اند تا بر غربتِ این کرانه خشک وتشنه در فرقت آب قدر آب را دریابد، و آدم را بر این مهبطِ عقل فرود آورده اند تا از معلم فراق درس عشق بیاموزد و شوق وصل ... و مگر عشق را جز در هجران و فُرقت و غربت می توان آموخت؟ پس این درد فراق همه هستی آدمی است و مایه اصلی هنر نیز همین غم غربت است که با اوست، از آغاز تا انجام.
به یاد آر این خطاب ازلی را که با تو گفت: .".. فَلا یُخرجَنّکُما مِنَ الجَنّةِ فَتَشقی / اِنّ لَکَ اَلاّ تَجوُعَ فیها و لا تَعری / و اَنّکَ لا تَظمَؤُا فیها و لا تَضحی. اینجا دیار مشقت است، جوع و عریانی و تشنگی و سوز و آفتاب. و آدم گمگشته زمین است که اگر چون خواجه حافظ خود را بازیابد، سخت در شگفت خواهد آمد که: ای وای! من بر این خراب آباد چه کنم؟
|
تو را از کنگره عرش می زنند صفیر |
ندانمت که در این دامگه چه افتاده است |
زمین سراسر صحرای عرفات است و تو همان آدمی که با خطاب اِهبِطوُا بر این سیاره رنج فرو افتاده ای. عرفات مثالی از حقیقت زمین است که تمثیل یافته؛ مشقتِ جوع و عریانی و تشنگی و سوز آفتاب... و آن خطاب را تو از یاد برده ای، اما آدم به یاد داشت که آن همه گریست تا بازش پذیرفتند.
قصه هبوط، حکایت هجران و غربت انسان است و این خطاب" اِهبِطوُا مِنها جَمیعاً "، نگاشته بر لوح ازلی فطرت، باقی است تا ابدالآباد که توبه آدم مقبول افتد و از این ارض هبوط به دارالقرار بازگردد؛ از این مهبطِ عقل به جمع سلسله داران مقیم کوی عشق. پس همه راز آنجاست که این ارض « مهبط » آدمی است نه « خانه قرار » او و از همین است بی قراری عاشق و غم غربتی که سینه اش را تنگ می دارد. اینجا دیار دلگیر هبوط آدم است. در اینجا آینه نیز غبار می گیرد و رسول نیز" لَیُغانُ عَلی قَلبی "**می گوید. جوع زمینی جز به فواکهِ روضه رضوان فرو نمی نشیند و عریانی اش جز در احتجابِ آغوش عشق پوشیده نمی شود. تشنگی اش جز به ماءٍ مَسکوُب سیراب نمی گردد و مخموری عقل زمینی جز به" کَاسٍ مِن مَعین" زائل نمی شود و از سوز آفتابش جز به سایه کشیده "سِدرٍ مَخضود" به کجا می توان پناه برد؟
مایه اصلی هنر این درد غربت است؛ غربت آدمی که با خطاب اِهبطوُا، از دریای جوار بدین کرانه تشنه فرو افتاده است تا تشنگی عشق را در یابد؛ غربت آدمی که از دیار عدم و قدم به این منزل حادثه فرو آمده، از دارالقرار به مهبط بی قراری و عشق... و آن وصل که عاشقان می گویند حاصل نمی آید جز در مرگ، که علاج لاعلاجی هاست. تا زنده ایم هوشیاریم و هوشیار در خودی خود اسیر است و تا عقل باقی است، « خود » از میانه برنمی خیزد.
مستی زوال عقل است و از این رو همرهِ بی خودی است، اما خمار مستی فانی است و حتی شُرب مدام نیز علاج درد نمی کند. تا زنده ایم هوشیاریم و هوشیار اسیر خود است، مگر آنکه شراب مرگ در کشیم که یکسره از عقل و از خود می رهاندمان؛ این سرّی است که در موُتوُا قَبلَ اَن تَموُتوُا فاش کرده اند؛ بنوشید و بمیرید:
|
این قصه عجب شنو از بخت واژگون |
ما را بکشت یار به انفاس عیسوی |
|
خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن |
کاین عیش نیست در خور اورنگ خسروی |
یوزارسیف،آخناتون و نفرتیتی یا ...
در این روزها که سریال یوسف پیامبر(ع) از تلویزیون پخش می شود بحث های مختلفی درباره این مجموعه تلویزیونی در جامعه به وجود آمده است.عده ای مباحث زیبایی شناسانه و تکنیکی این سریال را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهند و عده ای از پژوهشگران و اندیشمندان نسبت به تطبیق داستان با روایتهای اسلامی مباحثی را مطرح کرده اند.اما این مقاله ابعاد تاریخی این فیلمنامه را مد نظر قرار می دهد ودر آن مداقه می کند.هدف از این نوشتار بررسی واقعیتهای تاریخی داستانی است که در سریال بر آن تاکید شده است.
داستان اصلی این سریال از دو بخش پدید آمده است.بخش اول که روایت اصلی است و بر آمده از متن قرآن کریم و روایات می باشد و شخصیت پردازی آن بر مبنای همین متون و نصوص است.مثل حضرت یعقوب(ع) حضرت یوسف(ع)،بنیامین ،سایر برادران و .... بخش دیگر فیلم نامه که همان زمینه،پی رنگ و شخصیت پردازی کاراکترهای فرعی است بر پایه برخی روایات عهد عتیق و یا یافته های تاریخی و روایات تاریخی مصر باستان است که می توان به شخصیت پردازی کاهنان معبد،آخناتون،همسر آخناتون نفرتیتی ،بانو تی و ...اشاره کرد.بخش اول به علت وجود نص صریح قرآنی مقبول و کوشیده شده عینی سازی گردد.اما در بخش دوم با توجه به عدم قطعیت روایات تاریخی لزوما واقعی و منطبق با حقایق نیست.(اگرچه می تواند باشد).
داستان یوسف از داستانهایی است که با تفاوت ها و شباهتهایی در قرآن کریم (سوره یوسف)و عهد عتیق(سفر پیدایش)بدان اشاره شده است.لذا علاوه بر مسلمین این واقعه ذهن مسیحیان و یهودیان را نیز به خود مشغول داشته است.در جریان اکتشافات باستان شناسی تاریخ مصر در دو سده اخیر علاوه بر اهداف سودجویی مالی و علمی، نوعی نگاه دینی نیز مد توجه بوده است که پژوهشگران غربی در پی تطبیق روایات عهد عتیق و کشفیات خود بودند.دوروایت اصلی با محوریت سرزمین و تاریخ مصر درعهد عتیق و قرآن کریم ، روایت حضرت یوسف(ع) و حضرت موسی(ع) آمده است. لذا ادبیات علمی تطبیقی در این زمینه در متون و پژوهشهای غربی و اسلامی پدید آمده است.
دوروایت اصلی با محوریت سرزمین و تاریخ مصر درعهد عتیق و قرآن کریم ، روایت حضرت یوسف(ع) و حضرت موسی(ع) آمده است
نویسنده فیلمنامه این سریال نیز برای پردازش و توسعه پی رنگ داستان از برخی منابع تاریخی جدید بهره برده است .البته درباره صحت روایت انتخاب شده مباحثی و جود دارد که در ذیل به آن پرداخته می شود. .درباره زمان حیات و دعوت حضرت یوسف دو نظریه وجود دارد:
1-یوسف پیامبر هم عصر آمنحوتپ چهارم Amenhotep IV یا آخناتونAkhenaton:

این فرمانروا در سال 1380 قبل از میلاد به حکومت مصر رسید. او فرزند آمنحوتپ سوم و ملکه تی بود. وی که از دودمان هجدهم بود آیینی یکتاپرستانه را بنیاد نهاد.او همان گونه که در مجسمه باستانی اش مشهود است مردی بسیار لاغر اندام با چهره ای لطیف و حساس و کاسه سر دراز و بدنی بسیار ظریف بوده است. بنا به گفته ویل دورانت در تاریخ تمدن او به محض این که به شاهی رسید سخت به مخالفت با دین آمون و کاهنان برخاست.او شخصا انسانی فاضل و پاکدامن بود و به مخالفت با عیاشی ها ی کاهنان و زنان مصری که به نام همسران آمون در واقع اسباب عشرت کاهنان بودند پرداخت .او با پول پرستی و فساد کاهنان مصری به شدت مخالفت کرد و با کمال شجاعت اعلام کرد همه خدایان دین آمون پست و بت پرستانه است و جهان را جز خدای یگانه "آتون "نیست.ازآثار مکتوبی که از او به جای مانده است و در ذیل می آید او اعتقاد داشت خدایی بالاتر از همه در خورشید است که سر چشمه روشنی و زندگی بر روی زمین است .او نام خود را از آمون حوتپ به معنای "دوستدار آمون" به آخناتون یا" آتون راضی است" تغییر داد.
این فرمان روای مصر بر این باور بود که آتون پروردگار همه ملتها و اقوام است.او دستور داد نام تمام خدایان غیر از آتون از نوشته و ساختمانهای مصر حذف کنند.مجسمه خدایان نابود گردد و فقط از آتون یک نقش بر اماکن عمومی قرار گیرد که همان نقش خورشید است.مساله خورشید یکی از مسائل غامضی است که در زمینه عقیده آخناتون وجود دارد.آخناتون در شعر زیبایی که از روزگار باستان بر الواح و پاپیروسها برجای مانده خدای آتون را این گونه توصیف می کند:
وه که برآمدن تو از افق آسمان چه زیباست
ای آتون زیبا و ای سر چشمه زندگانی
در آن هنگام که از مشرق طلوع می کنی
سراسر زمین را به زیبایی خود آکنده می سازی
....
ای خدای یگانه که هیچ کس قدرت تو را ندارد
تو زمین را آن چنان که خواستی آفریدی
در آن هنگام خود تنها بودی
مردم وجانوران بزرگ و کوچک و هر چه بر روی زمین است ....
و سرزمین مصر ونیل را در اراضی سفلی تو آفریدی

وی دستور داد که در سراسر مصر آتون را بپرستند و او را خدای یکتا بدانند که خالق و حافظ همه موجودات است.درباره اعتقاد آخناتون به آتون عقاید مختلفی و جود دارد.اگرچه عده ای معتقدند وی خورشید پرست بوده است و آتون همان خورشید است،عده ای از پژوهشگران معتقدند خورشید نمادی از خدای او و سمبل رحمت واسعه اوست.
او از شهر تبس یا طیبه پاییتخت مصر متنفر بود و آن را نجس می دانست.لذا دستور داد مقامات دولتی و بزرگان به همراه خانواده اش مهاجرت کنند و شهری نو به عنوان پایتخت بنیاد کنند.یکی از مهم ترین مخالفان این مهاجرت و دین جدید او مادرش بانو تی یا تیه بود. تی یا تیه(Tiye) شهبانوی مصر باستان و سوگلی زنان فرعون آمنحوتپ سوم و مادر خاندان عمارنه بود. پدر و مادر او یویا و تویا از بزرگان و دینسالاران مصر بالا و از شهر مین بودند.
برپایه دادههای دردست او پیش از پادشاهی آمنحوتپ با وی پیمان زناشویی بست. تا 1385 (پیش از میلاد) که آمنحوتپ به پادشاهی رسید آنان شش فرزند داشتند که از میان آنان در آینده آخناتون به فرعونی رسید. آمنحوتپ توجه ویژهای به تی داشت و به نام او نیایشگاههایی چند ساخت. همچنین یک کاخ و یک دریاچه مصنوعی برای همسرش فراهم نمود. او بر

این اساس از قوی ترین زنان مصر بود و رو در روی آخناتون ایستاد. در مقابل بانو تی، نفر تیتی یار و غمخوار آخناتون و مومن به آتون بود.از متون و مجسمه های آن عصر بر می آید نفرتیتی از زیباترین زنان مصر بوده است.در برخی تصاویر که از آن روزگار به جای مانده آخناتون و نفر تیتیی در کنار فرزندانشان زیر سایه خدای خورشید به نیایش و زندگی مشغولند و آتون آنها را با شعاع رحمتش می نوازد. او از نفرتیتی فرزند پسر نداشت و فقط 7 دختر حاصل زندگیش با او بود.بر خلاف مجوز اجتماعی برای ازدواج مجدد وی این کار را نکرد.البته برخی روایتهای تاریخی بر خلاف این امر گواهی می دهد.

در نهایت پس از برگزاری جشنی به مناسبت برپایی شهر جدید و آیین نو با حضور بانو تی ،نفرتی تی مفقود و تعادل روحی فرعون جوان بر هم می خورد.حملات شدید از سمت شام نیز او را بسیار می آزارد.در نهایت بر اثر تالمات روحی و شاید توطئه کاهنان در سنی کمتر از سی سال در سال 1362 قبل از میلاد بدرود حیات می گوید. پس از فرعونی به نام توت انخ امون به سلطنت می رسد. شجرهنامه توتانخآمون هنوز به طور دقیق شناخته نشده است و نظریههای گوناگونی وجود دارد. مثلاً مورخان نمیدانند که آیا او فرزند آخناتون است یا آمنهوتپ سوم. توتانخآتون در 9سالگی با سومین دختر آخناتون و نفرتیتی، انخاسنپاآتون (کسی که برای آتون زندگی میکند) ازدواج میکند و پس از مرگ توتانخآمون با همکاری کاهنان به پادشاهی میرسد. فرعون جوان، تحت تأثیر وزیرش ، دستور میدهد که تمامی نامهای آتون و آخناتون را از معابد پاک کنند و نام آمون را که در دوره ی حکومت آخناتون حذف شده بود دوباره حک کنند. از آن پس، به دستور کاهنان ، بردن نام آخناتون که جنایتکار بزرگ خوانده میشود قدغن است. او پایتخت خود را شهر تبس (که از زمان آخناتون رها شده بود) قرار میدهد و حدود 10 حکومت میکند، بی آن که پادشاهی او جلال یا درخشندگی خاصی داشته باشد. وی آخرین فرعون دودمان شکوهمند هجدهم است؛ و پادشاهی حکومت را به رامسسیان (دودمان نوزدهم) که حضرت موسی(ع) در دوره آن سلسله ظهور کرد ، میسپارد.
یکی از کسانی که قبل از آقای سلحشور از روایت ظهور یوسف پیامبر در عصر آخناتون حمایت کرده توماس مان در رمان چهار جلدى یوسف و برادرانش بوده است. توماس مان در نوشتن رمان یوسف به این نتیجه تاریخی رسیده بود که یوسف را در دوره سلسله هجدهم مصر قرار دهد، به این معنى كه در آن یوسف با پادشاه آتون پرست اخناتون، هم عصر باشد.
2-یوسف پیامبر هم عصر آپوفیس(Apophis)هیکسوس
در مقابل نظریه بالا،عده زیادی بر این اعتقادند بنا بر بسیاری از شواهد و قرائن تاریخی حضرت یوسف در حدود 1600 قبل از میلاد مسیح (ع) ظهور یافته است.لذا وی هم عصر پادشاهی هیکسوسها در مصر بوده است.هیکسوسها مردمانی از نژاد سامی هستند که نخستین بار در بخش شرقی دلتای نیل پدیدار گشتند و دوره میانه دوم را در مصر باستان بنیاد نهادند. اینان در سده هفدهم (پیش از میلاد) به قدرت رسیدند و در مصر پایین و میانه بیش از صد سال فرمان راندند و دودمان پانزدهم فرمانروایی مصر و شاید دودمان هفدهم بردهدار را در این سرزمین بنیاد گذاردند.
از آنجایی که آنها نامهایی همانند نامهای کنعانی داشتهاند و برای نمونه نامهایشان در بر دارنده نام ایزدان کنعانی چون بعل و انات بود برخی گمان میکنند که هیکسوسها از تبار کنعانی بودهاند. دیگر نگرهها دراینباره بر فنیقی یا عبری بودن آنها استوار است.

ویل دورانت در تاریخ تمدن خود جلد 1 صفحه 352 می نویسد شاید رفتن بنی اسراییل به مصر پس از تسلط هیکسوسها بوده است و تصور می کرده اند چون این قوم قومی سامی است در مصر تحت حمایت آنان قرار می گیرند.این مورخ معتقدست حضور بنی اسراییل در مصر با دعوت یوسف(ع) از سال 1650 ق م آغاز و با رهبری موسی(ع) در سال 1220 قم به پایان رسید.
در کتاب تاریخ جهان لاروس ج 1 به صراحت به این موضوع اشاره شده است .در این کتاب اشاره شده ست که آپوفیس فرمانروای هیکسوس مصر یوسف عبرانی را پاس داشت و بدو مقام و جایگاه بخشید.
حروف هفتگانه قرآن از نگاه امام خمينى (ره)

چكيده
حديث «نزول قرآن بر هفتحرف» تفسيرهاى فراوانى پيدا كرده است. بهنظر مىرسد، بديعترين تفسير از آن حضرت امام خمينى است. وى احتمالداده است كه مراد از آن، مراتب هفتگانه نزول قرآن باشد كه عبارتند از:حضرت علميه، حضرت اعيان، حضرت اقلام، حضرت الواح، حضرتمثال، حس مشترك و شهادت مطلقه.
در روايات فريقين آمده است كه «قرآن بر هفتحرف نازل شده است»[1].عليرغم آنكه تاكنون به منظور تبيين مفاد اين حديثحدود چهل قول اظهار شدهاست [2]، لكن همچنان در خور بحث و تبيين به نظر مىرسد. مهمترين نظرى كه دراين زمينه ارايه شده، اين است كه اين حديث ناظر به الفاظ قرآن نيست; بلكه ناظر بهمحتواى قرآن است. برخى هفتحرف را به معناى هفتبطن قرآن گرفتهاند [3].حضرت امام خمينى نيز بر همين نظر است; اما تبيينى كه ايشان ارايه كرده، بديع بهنظر مىآيد. در اين مقاله سعى مىشود، نظر بديع وى بررسى گردد.
برخى از مهمترين اقوالى كه در تبيين اين حديث اظهار شده [4]، به شرحى است كهدر پى مىآيد.
الف. اختلاف لهجات: برخى مقصود از هفتحرف را لهجاتى دانستهاند كه درميان عربها رايجبوده است; براى مثال بعضى حرف «ق» را «كاف» و برخى «همزه»تلفظ مىكردند. اينان بر اين نظرند كه قرآن به تمامى لهجات نازل شده تا مردم تمامقبايل بتوانند قرآن را بخوانند.
ب. اختلاف الفاظ: بعضى مىپندارند كه مقصود از اين حديث آن است كه قرآنبه الفاظ مختلف، ولى در معنا نزديك به هم مانند عجل، اسرع و اسع نازل شده است.
ج. اختلاف معانى: برخى گويند: مراد از هفتحرف، معانى مختلفى مانند زجر،امر، حلال، حرام، محكم، متشابه، امثال، ترغيب، ترهيب، جدل، قصص، مثل و نظايرآنهاست.
برخى هفتحرف را به معناى هفتبطن قرآن گرفتهاند. حضرت امام خمينى نيز بر همين نظر است; اما تبيينى كه ايشان ارايه كرده، بديع بهنظر مىآيد. در اين مقاله سعى مىشود، نظر بديع وى بررسى گردد.
د. بطون هفتگانه: چنانكه آمد، بعضى هفتحرف را ناظر به بطون قرآندانستهاند.
هريك از اقوال، كاستيها و ابهاماتى دارد كه در اين مجال فرصتبحث از آنهانيست[5] و تنها قولى كه مىتواند مورد قبول باشد، اين است كه قرآن داراى هفتبطن است .
امام خمينى «قدس سره» در تبيين «سبعة احرف» نظريه نوين و عارفانهاى را اظهارداشته است. او معتقد است: اصل قرآن امرى پيچيده و مرموز است; به طورى كه بايدگفت: فهم واقعى و كامل آن تنها براى ائمه معصومين ميسور است[6].
قرآن به منظور آنكه براى بشر قابل فهم شود، از مقام غيب تنزل يافته است. تنزلآن در هفت مرتبه صورت گرفته است و قرآن موجود نازله هفتم آن است[7].
حضرت امام گاهى از اين هفت مرتبه به هفتبطن تعبير مىكند [8] و اين با اشارهبه اين روايت نبوى است كه فرموده است: «ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الى سبعةابطن»[9]; (براى قرآن، ظاهر و باطنى است و براى باطن هم تا هفتبطن وجود دارد).
از نظر حضرت امام خمينى، اصل قرآن، قبل از تنزل، از مقوله ماديات، اعراض والفاظ و به عبارت ديگر از مقوله سمع و بصر نبوده و پس از تنزل به مقوله مسموعاتو الفاظ درآمدهاست [10].
امام خمينى علاوه بر آنكه قرآن را داراى مراتب تنزل از بالا به پايين مىشمارد،اعتقاد دارد كه آن مراتب، به تعداد حضرت اقلام، (3) حضرتالواح، (4) حضرت مثال، (5) حس مشترك (6) و شهادت مطلقه (7) .
حضرت امام در اين زمينه گويد:
«[جبرئيل] آن لطيفه الهيه را تنزل داده و صاحب وحى در هر نشئه از نشئات، بهطورى ادرك و مشاهده نموده است: در حضرت علميه به طورى، و در حضرت اعيانبه طورى، در حضرت اقلام به طورى، و در حضرات الواح به طورى و در حضرتمثال به طورى، و در حس مشترك به طورى، و در شهادت مطلقه به طورى، و اينهفت مرتبه از تنزل است كه شايد نزول قرآن بر «سبعه احرف» اشاره به اين معنىباشد»[22].
سپس مىافزايد:
و اين معنا منافات ندارد با آنچه فرمايد: «قرآن واحد من عند واحد» چنانچه معلوماست»[23].
حاصل مطلب آنكه امام نخستين مرتبه قرآن را حضرت علميه مىداند كه همانمرتبه الوهيت و مربوط به علم ذاتى خداوند است.
مرتبه دوم، مرتبه اعيان است كه همان مرتبه حقايق ممكنات است و از آن به اعيانثابته اشياء نيز تعبير شده است و حكماء كليات را ماهيات و حقايق ثابت، و جزئياتآنها را هويات مىنامند و ماهيات آنها عبارت از صور كليه همان اعيان ثابته است[24].
مرتبه سوم، حضرت اقلام است كه همان علم تفصيلى يا عقل اول است كه از آن بهقلم تعبير شده است و عقول را از آن جهت كه واسطه فيض صور علمى بر نفوس كلىو موجب وجود آنها هستند، قلم گويند.
مرتبه چهارم، حضرت الواح است كه همان محل ارتسام صور اشياء است. يعنىهمان طور كه به واسطه قلم در لوح و صحيفه حسى، نقوش حسى ترسيم مىشود، ازعالم عقل نيز صور معلوم و مضبوط به صورت كلى در نفوس كلى مرتسم مىشود.
مرتبه پنجم، حضرت مثال است. اين مرتبه همان عالم خيال است. براى هر نوعموجودى صورتى خيالى و در معرض فناء است و به آن مثال مىگويند.
مرتبه ششم كه حس مشترك است، قلب پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم است در اين مرحله قرآن ازعالم مثال بر قلب آن حضرت متجلى شده است.
هفتمين مرتبه و آخرين و پايينترين مرتبه نزول قرآن شهادت مطلق است.مقصود از آن همان الفاظ قرآن است كه مربوط به عالم ماديات و اجسام استاز نظر حضرت امام، واسطه نزول در تنزل قرآن تا به پايينترين مرحله، جبرئيلامين است. او قرآن را از آن حقيقت غيبى و سرير قدسى به مراحل پايين تر تنزل دادهو گاهى در قالب يكى از مراتب ظاهر مىشده است. وى گويد: «در اين مقام گاه شودكه آن حقيقت غيبيه و سريره قدسيه كه حضرت علميه و اقلام و الواح عاليه مشهودشده از طريق غيب نفس وسر روح شريف او به توسط ملك وحى كه حضرتجبرئيل است، تنزل كند، در قلب مبارك او و گاهى جبرئيل «تمثل مثالى» پيدا كند درحضرت مثال براى او و گاهى تمثل ملكى پيدا كند و از ممكن غيب به توسط آنحقيقت تا مشهد عالم شهادت، ظهور پيدا كند و آن لطيفه الهيه را تنزل دهد»[25].
برداشتحضرت امام خمينى در مورد مراتب هفتگانه تنزل قرآن و انطباق آن برحديثسبعة احرف، برداشتى لطيف و عرفانى است كه براى اهل ذوق و قابل فهماست. اما برابر آنچه از روايات بر مىآيد، حروف و بطون قرآن از سنخ معانى است ومىتوان آنها را براى مردم بيان كرد و لذا براى آنان قابل فهم است.
امام نخستين مرتبه قرآن را حضرت علميه مىداند كه همانمرتبه الوهيت و مربوط به علم ذاتى خداوند است.
امام صادق عليه السلام فرمود:«ان القران نزل على سبعة احرف و ادنى للامام ان يفتى علىسبعة وجوه»[26]; (قرآن بر هفتحرف نازل شده است و امام دست كم مىتواند برهفت وجه فتوى دهد).
و امام باقرعليه السلام فرمود: «تفسير القرآن على سبعة احرف، منه ما كان و منه مالم يكن بعدذلك تعرفه الائمه»[27]; (تفسير قرآن بر هفتحرف است. برخى از آن تحقق يافته وبرخى از آن تحقق نيافته است و ائمه بر آن آگاهند).
شخصى نزد امام باقر عليه السلام آمد و از تفسير آيهاى سؤال نمود و امام به وى پاسخ داد.هنگامى كه آن فرد از مجلس بيرون رفت، حضرت به راوى فرمود: «هذا تفسيرها فىظهرالقرآن، افلا اخبرك بتفسيرها فى بطن القرآن؟ قلت: وللقرآن بطن و ظهر؟ فقالعليه السلام: نعمان لكتاب الله ظاهرا و باطنا و معانى»[28]. (اين تفسير مربوط به ظاهر قرآن است ، آيانمىخواهى از تفسير باطنى آن تو را خبر دهم؟ ،گفتم: مگر قرآن داراى ظاهر و باطناست؟ حضرت فرمود: آرى، كتاب خدا داراى ظاهر و باطن و معانى است).
براى حديث نزول قرآن بر هفتحرف معانى متعددى اظهار شده است. در مياناين معانى بديعترين معنا از آن حضرت امام خمينى است. او با بينشى عرفانى خوداحتمال داده است كه مراد از هفتحرف مراتب هفتگانه قرآن از مرحله غيب تامرحله شهادت باشد.
1) حضرت علميه: مقصود از آن مرتبه الوهيت و غيب الغيوب است[11].
2) حضرت اعيان: سيد شريف گويد: اعيان ثابته در كلمات عرفاء به معناى حقايق ممكنات است در علمحق تعالى و به عبارت ديگر صور ممكنات را در علم حق تعالى كه حقايق موجودات است، اعيان ثابتهگويند[12]. قيصرى مىگويد: حكماء كليات را ماهيات حقايق و جزئيات آنها را هويات نامند و بنابراينماهيات عبارت از صور كليه اسمائيهاند كه متعين در حضرت علميه و به واسطه فيض اقدس، اعيان ثابتهو استعدادات اصلى آنها در علم حاصل مىشوند[13].
3) سيد شريف مىگويد: قلم، علم تفصيلى است و قلم اعلى، عقل اول است [14] صدرالدين نيز مىگويد:ذات بارى تعالى ابتداء جوهر مجرد قدسى را آفريد و به توسط او جوهر قدسى ديگرى آفريد وهمينگونه بطور مرتب در كمال و شرف و بالجمله هريك از عقول طوليه علت وجود موجود عقلى ونفسى ديگر است. و از اين جهت از هريك از عقول مجرده طوليه و نفوس و افلاك مىتوان تعبير به قلمكرد و قلم اول كه عقل اول است، ملك مقرب عقلى و قلم اعلى است و بالجمله عقول را به اعتبار آن كهواسطه در فيضان صور علميه اند بر نفوس كليه فلكيه و موجب وجود آنها هستند، قلم گويند[15].
4) لوح در لغتبه معنى صحيفه است كه قابل ترسيم صور و كتابت در آن باشد و صحيفه نفس را لوح گويندكه محل ارتسام صور اشياء است و نفوس سماوى را نيز لوح گويند كه محل ارتسام تمام صورت كلىموجودات عالم سفلى است[16]. لوح نورالهى كه همه موجودات در آن منطبع و نقش بستهاند[17].
5) مقصود از آن عالم خيال است، براى موجودات عالم جسمانى. براى هر نوعى صورتى است عقلانى كهدر معرض فناو زوال است. ميان ملك و ملكوت برزخى است كه آن را عالم مثال اشياء مادى گويند[18].
6) حس مشترك به نزد حكماء قوهاى است كه صور جزئيات در آن مرتسم مىشود و از آن به لوح نفس همياد مىشود[19] . صدرا گويد: حس مشترك عبارت از قوت نفسانيه است كه استعداد حصول آن را درمقدم دماغ است و صور محسوسات ظاهرى همه، ابتداء بدان رسد[20].
7) شهادت مطلقه: مقصود از آن عالم اجسام است و بر آن مرتبتحس نيز اطلاق شده و عالم ناسوت همناميدهاند. عالم شهادت، جهان جسمانى و ماديات و زمانيات است[21].
منابع:
1. ر.ك: ابوعبدالله محمدبن اسماعيل بخارى صحيح بخارى، دارالفكر، بيروت بىتا، ج 6 ، ص 228. ومحمدبن مسلم، صحيح مسلم، داراحياء التراث، بيروت، 1374، ج2، ص 202 و محمدبن على بن حسين،خصال صدوق، تصحيح على اكبر غفارى، مكتبة الصدوق، تهران، 1389، ج 2 ص 10.
2. ر. ك: بدرالدين زركشى، البرهان فى علوم القرآن، دارالجيل، بيروت، 1408 ه ، ج1 ص 212 و جلالالدينسيوطى، الاتقان فى علوم القرآن، جلالالدين سيوطى، منشورات رضى، طبع دوم 1367 ه ش ، ج اول ص164.
3. ر. ك . ابوالقاسم خوئى، البيان فى تفسير القرآن، المطبعه العلميه قم - الطبعه الثالثه، 1394 ه ق. ص 193 وفضل بن حسن طبرسى، مجمع السان فى تفسير القرآن، مؤسسه الاعلمى، بيروت 1415 ه ق - الطبعةالاولى، ج اول، مقدمه، فن دوم، ص 39 و فيض كاشانى، تفسير الصافى، منشورات المكتبةالاسلاميه-طهران، 1393 ه ق. مقدمه چهارم - ص 18
4. ر.ك: ابوالقاسم خوئى، پيشين ص 178 و زركشى، پيشين 1/213 .
5. ر. ك: نگارنده: نزول قرآن بر هفتحرف. رساله دكترى، دانشگاه تهران، 1377.
6. ر. ك: امام خمينى، صحيفه نور. مركز مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى، 1365. ج 18 ص 16.
7. ر. ك. همان ج 17، ص 251
8. ر. ك. امام خمينى، تفسير سوره حمد، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، چاپ چهارم. خرداد 1378.تهران. ص 136 و همو: صحيفه نور، ج 20 ص 28 و ج17، ص 251.
9. ر. ك فيض كاشانى، پيشين، مقدمه چهارم.
10. ر. ك. امام خمينى، تفسير سوره حمد، پيشين . ص 139.
11. سيدجعفر سجادى، فرهنگ علوم عقلى ، شامل اصطلاحات فلسفى، كلامى، منطقى، انتشارات انجمناسلامى حكمت و فلسفه ايران. 1361 ص 228.
12. ر. ك: همان قبلى ص 79.
13. ر. ك: سيد جلال آشتيانى، شرح مقدمه قيصرى بر فصوص دفتر تبليغات حوزه قم 1370 ص 333. الفصلالثالث فى الاعيان الثابته.
14. ر. ك: سيد جعفر سجادى، پيشين ص 470. و محمدعلى تهانوى موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون والعلوم. مكتبة لبنان ناشرون. الطبعة الاولى 1996. ج 2 ص1340.
15. ر. ك: صدرالدين شيرازى الحكمةالمتعاليه فى الاسفار الاربعه. دارالاحياء التراث بيروت . 1410 ج 6 ص293. فصل سيزدهم مراتب علم.
16. ر. ك: سيد جعفر سجادى، پيشين ص 56.
17. ر. ك به محمدعلى تهانوى، پيشين 2/1416
18. ر. ك . ت سيد جعفر سجادى ، پيشين ص 525.
19. ر. ك محمدعلى تهانوى، ج 1 ص 664.
20. ر. ك. سيد جعفر سجادى، پيشين ص 224.
21. ر. ك سيد جعفر سجادى، پيشين ص 347.
22. ر. ك. امام خمينى، آداب الصلاة مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى. بهار 1372، چاپ دوم، ص 323، بااندكى تصرف.
23. همان.
24. ر.ك. سيدجلال آشتيانى: پيشين ص 333.
25. ر. ك. همان ص 323.
26. ر. ك: صدوق خصال، پيشين، ج 2، ص 10.
27. ر. ك: صفار: بصائرالدرجات فى المقامات و فضائل اهل البيت، با تصحيح حاج ميرزا محسن كوچه باغى،1381 ه ق . ص 196.
28. ر. ك: محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، پيشين، ج 89، ص 90.
|
خوارج يكى از جريانهاى مؤثر در تحركات دنياى اسلام در قرون اوليه محسوب مىشوند كه به دلايل مختلف سياسى، مذهبى، در نخستين نيمه قرن اول ظهور كردند و با پراكنده شدن شعب گوناگون آنان در نقاط مختلف قلمرو اسلامى، هوادارانى از ميان غير عرب يافتند. به پشتوانه اين نيروهاى جديد بود كه حدود سه قرن چهره نظامى خود را حفظ نمودند و قيامهاى گستردهاى را عليه خلفاى اموى - عباسى ترتيب دادند. با اين حال، خوارج به رغم تلاشهاى مداوم در متزلزل ساختن بنيانهاى اين دو سلسله، هيچگاه به عنوان آلترناتيو - جانشين احتمالى - امويان يا عباسيان مطرح نشدند. از جمله مناطقى كه از كانونهاى ديرپاى خوارج شد، مناطق جنوب شرقى ايران (سيستان بزرگ) بود. در مقاله حاضر ضمن توصيف كلياتى درباره خوارج به بررسى فراگرد نفوذ و استقرار خوارج در ايران پرداخته و برخى نتايج ناشى از آن را ياد آور مىشويم. پيدايش خوارجاما در واقع ريشه تكوين خوارج را به عنوان يك جريان سياسى 1 به طور بالقوه بايد در اواخر عصرعثمان و خصوصا تحريك وشركت آنان در قتل وى جست و جو نمود، چنان كه خود خوارج به شركت در قتل عثمان اعتراف مىكردند. (2) خوارج به صورت جريانى متشكل و منسجم در صفين پا گرفته و پس از اصطكاكهايى با حاكميت على(ع) سرانجام در نهروان رو در روى وى قرار گرفتند و به رغم شكستسنگين، به حيات سياسى نظامى خود در تمامى دوران خلافت اموى و اوايل عهد عباسى ادامه دادند. از اين روى برخى محققان ميان خوارج (از خرج + عن...) با خوارج (از خرج + على...) فرق بسيار قائلند. (3) خاستگاه و منشا اجتماعى خوارججريان خوارج نيز بهسان تشيع، گرچه بعدها توسط غير عرب رشد و نمو يافت، ريشه در ميان مسلمانانى داشت كه از اعراب بودند. نشانهاى دال بر حضور غير عرب در ميان اولين خوارج موجود نيست; همه سران و بزرگان اوليه خوارج كه اطلاعاتى از آنها باقى مانده است، از قبايل شناخته شده عرب بودند. به نظر مىرسد حضور بندگان (رقيقها) در ميان صفوف خوارج نهروان نيز كه بلاذرى به آن اشاره دارد، (4) غير آزادانه و به تبع صاحبانشان بوده است. بعدها نيز كه خوارج به سرزمينهاى غير عربى راه يافتند، نخست در بين قبايل عرب ساكن در اين نقاط ظهور كردند و از آن طريق غير عرب را به سمتخود جذب كردند. (5) منشا و خاستگاه اجتماعى خوارج اوليه و اين كه از اعراب بدوى يا شهرنشين بودهاند موضوعى است كه برخى محققان به بررسى آن پرداختهاند. «فلهاوزن» در اثر خود، نظريه «برونو» مبنى بر بدوى بودن اولين خوارج را بررسى و رد نموده است. فلهاوزن به اين مطلب اشاره دارد كه به يك معنا، تقريبا همه اعراب و از جمله اعراب مهاجر مقيم بصره و كوفه كه خوارج ابتدا از ميان آنها برخاستند، همگى باديهنشين بوده و پس از فتوحات مسلمين در شهرها مستقر شدند، اما در واقع از همان زمان مهاجرت تقريبا ارتباط خود را با قبايل ساكن در باديه قطع كردند و به تدريجبا حركتبه سمت زندگى شهرى، خصلتهاى باديه نشينى را ترك نمودند و اصولا هجرت، نفى بدويتبود. وى در نهايتبه اين نتيجه مىرسد كه خوارج، نه از عصبيت عربى بلكه از متن اسلام نشئت گرفتند. (6) در ديدگاه «اشپولر» نيز اصولا نظريه بدوى بودن خوارج، كمتر با احساساتى كه بدويان براى قوميتخود داشتند و با كوششى كه براى پاك نگه داشتن خون عربى مىكردند، سازگار به نظر مىرسد (7). در تاييد همين نظر، «لوينشتاين» با نقل عبارتى از نويسندهاى «اباضى» مذهب مىنويسد: خوارج «ازارقه» از اعراب بدوى كه مىخواستند به آنها بپيوندند دورى مىكردند (8). گر چه مدارك و شواهد تاريخى بيشتر نظريههاى فوق را تاييد مىكند، اما حداقل در دو موضع مختلف اطلاع داريم كه از ديدگاه اعراب همان عصر، بعضى از خوارج به بدويت منسوب يا متهم شدهاند (9). اين نكته شايان ذكر است كه خوارج اوليه گرچه ميان بعضى قبايل شاخصتر بودند، ولى به يك يا چند قبيله خاص وابسته نبوده و تقريبا از تمام قبايل عرب ساكن كوفه و بصره، افراد خارجى مذهب يافت مىشدند. اصولا تشكيلات خوارج بيشتر منشا ايدئولوژيك داشت تا ريشههاى قبايلى و خانوادگى و وابستگىهاى قومى و نژادى. برخورد تساوى طلبانه خوارج با موالى و غير عرب، نشان از كم توجهى ايشان به تعصب عربى و قبايلى دارد. با اين همه، گاه رگههايى از عنايتبه تفاخر قبيلگى بين آنها يافت مىشود; از جمله در شعرى از شاعرى خارجى به پيروزى خوارج قبيله بكربن وائل بر قريش، افتخار شده است (10). مهمترين عقايد خوارجبىشك برخى از اصول و فروع فكرى خوارج مانند ديگر فرقههاى اسلامى در قرون اوليه، به خاطر اوضاع زمان و بر اثر تماس و اصطكاك با اديان و نحلههاى فلسفى - كلامى در بين النهرين و ايران دچار تغيير شد كه در اين ميان آميزش اعراب با ملل ديگر و نيز اسلام آوردن غير عرب و در نتيجه نفوذ آرا و عقايد قبلى آنها - هر چند در حد اندك - در مذهب جديد، در اين تغيير تاثير به سزايى داشت. هم چنين به دليل انشعابهاى مكرر در ميان ايشان مشكل مىتوان اصولى را ذكر كرد كه تمامى خوارج، خصوصا خوارج بعدى، بدان معتقد بوده باشند، با اين حال مسئله امامت و رهبرى جزء اولين مسائلى بود كه در جامعه اسلامى به ظهور فرقههاى گوناگون و از جمله خوارج منجر شد. موضوع امامت و رهبرى در نزد خوارج مراحلى چند طى كرده است. در حالى كه اولين خوارج تحتشعار «لاحكم الا لله» اصل و در اجتماع «حروراء» در نزديكى كوفه گفتند كه ما با خداوند بيعت مىكنيم (12) اما مدتى بعد از نظر خود عدول كرده، در همان اجتماع افرادى را به سمت فرماندهى سپاه و امامت نماز برگزيدند. همچنين اعتقاد خوارج به صحتخلافت ابوبكر و عمر و تاييد حكومت على(ع) تا قبل از پذيرش حكميت (13) و پيشنهاد بيعت مجدد با على(ع) مشروط بر اين كه وى توبه كند، (14) اين نكته را مىرساند كه خوارج اگر هم اصل امامت و رهبرى را انكار كردهاند براى مدت كوتاهى بوده است. بنابر مندرجات منابع كلامى، تمامى فرق خوارج، غير از فرقه «نجدات» اصل امامت (رهبرى) را قبول داشتند. (15) با اين حال، خوارج مسئله وجود رهبرى را از بعد شرعى نمىنگريستند و معتقد بودند هر شخصى را كه آنها با راى خود نصب كنند و او با مردم به طريق عدل رفتار كند و از ظلم و جور بپرهيزد، آن شخص امام است (16); در حالى كه همه فرقههاى شيعه و اكثر اهل نتبه نوعى امامت را از آن قريش مىدانستند (17). در نظر خوارج امامت منحصر به قريش و حتى اعراب نبود، امام مىتوانست غير عرب، «نبطى» و حتى بنده باشد (18). يكى از مواردى كه كليه فرق خوارج در آن اتفاق نظر داشتند، وجوب خروج عليه امام جائر و برخاستن و جنگيدن و تيغ كشيدن بر پادشاه ستمكار بود (19). اغلب خوارج به «تقيه» معتقد نبودند (20) و در هر زمان و شرايطى، امر به معروف و نهى از منكر را بر خود فرض مىدانستند و هيچ پيش شرطى را براى انجام آن نمىپديرفتند. خوارج همگى معتقد بودند كه اگر دفع منكر جز با شمشير ممكن نباشد، قيام با شمشير واجب است (21) و نيز اغلب ايشان مرتكبان گناهان كبيره را به نوعى كافر قلمداد كرده، مهدورالدم مىدانستند. در پافشارى بر اين اصل تا آن جا پيش رفتند كه برخى از ايشان حتى كودكان مخالفان خود را مستحق عذاب جهنم شمردند. (22) خوارج از سخن دروغ به شدت پرهيز داشتند (23) ، اهل سياستبازى نبودند و در انجام دادن آن چه حق مىپنداشتند و نيز در اجراى فرايض و عبادات سخت پايبند بودند. حتى در منابع غير خارجى، اغلب سران و رهبران خوارج با القابى همچون «كثير الصلوة»، «شديد الاجتهاد» و... توصيف شدهاند. عمر بن عبدالعزيز در مذاكره با خوارج گفت: من مىدانم كه خروج شما براى دنيا نيست، منظورتان آخرت است; اما راه آن را گم كردهايد (24) تفرق و انتشار خوارجبه جز بعضى از اعتقادات كه خاص خوارج اوليه بود، به مرور زمان نظريههاى ديگرى نيز در چهار چوب فكرى ايشان رسوخ كرد و اين امر باعثبروز اختلافات و دستهبندىهاى جديد ميان ايشان شد. جايگاه رهبرى در نزد خوارج نيز به اين مسئله دامن زد. فقدان كانونى واحد در سازماندهى يكپارچه و روشن نبودن وظايف و جايگاه رهبرى در نزد ايشان موجب مىشد كه هر از چندگاهى رهبران خود را خلع و ديگرى را به جاى ايشان نصب كنند. اصولا امام يا رهبر در نزد خوارج از جايگاه مقدس و ويژهاى برخوردار نبود; وى يكى از «مؤمنين» بود كه گاهى لقب «اميرالمؤمنين» مىيافت، اما اين لقب و عنوان مانع از آن نبود كه هرگاه خطايى هر چند كوچك از او مشاهده شد، بر او خرده نگيرند. امام و رهبر خوارج نمىبايستبه صورت خودكامانه تصميم بگيرد و در اغلب موارد وى در امور مهم از پيروان خود كسب نظر مىكرد. گرچه اين امر به ظاهر از نكات مثبتحركت آنها بود اما در مسلكى كه هر يك از اعضا به هر بهانهاى مىتوانست رهبر و مركزيت تشكيلات را زير سؤال برد، بروز اختلاف و انشعاب مكرر، امرى بديهى بود. انعطاف پذيرى خيلى كم خوارج در مواضع اعتقادى و نيز پراكندگى و بعد مسافت محلهايى كه در آن جا قيام مىكردند و مهمتر از همه نفوذ گسترده موالى (غيرعربان) به داخل تشكيلات خوارج كه موجب شد خواستههاى جديدى را مطرح كنند و حركت را تا حدودى در جهت اهداف و آمال خود سوق دهند، از ديگر عوامل تفرق در ميان ايشان محسوب مىشد. به هر تقدير خوارج نزديك به سى سال پس از ظهورشان در تاريخ، در طى حكومت على(ع) و معاويه و يزيد، به صورتى تقريبا يكپارچه باقى ماندند. اما دوران پس از مرگ يزيد شرايط خاصى پيش آمد كه موجب شد در پيكره خوارج بيشترين انشقاق به وجود آيد و به چند فرقه اصلى منشعب گردند. اين فرقهها هر يك در ناحيهاى به كر و فر پرداختند و حاكميتهاى خود مختار تشكيل دادند، از جمله «ازارقه» در جنوب ايران، «صفريه» در شمال عراق، «نجديه» در يمامه و عمان، و «اباضيه» در يمن فعاليت نمودند. افراطىترين اين گروهها ازارقه بودند كه نواحى جنوب و جنوب شرقى ايران را به مدت پانزده سال (64 - 79 ق) جولانگاه خود ساختند. نافع بن ازرق (رهبر ازارقه) نه تنها مخالفين خوارج را كافر و مستحق مرگ مىدانست (اصل استعراض)، بلكه قتل كودكان و زنان آنها را نيز مباح مىشمرد. وى خوارج غير فعال (قعده) را كه از جنگ با مشركان خوددارى كرده و هجرت اختيار نمىكردند تكفير مىكرد و منطقهاى را كه خود و هوادارانش در آن ساكن بودند، «دار هجرت» و شهرهاى مخالفان را «داركفر» مىناميد. از نظر او تقيه كاملا حرام و ملاك ايمان، عمل افراد بود. از ابتكارات او اين بودكهكسانى را كه به سپاهش مىپيوستند مورد آزمايش قرار مىداد تا به صدق يا سوء نيت آنها اطمينان حاصل كند. (25) با گذشت زمان هر يك از شعب اصلى خوارج به فرقههاى كوچكتر و جزئىترى تقسيم شدند و اين مسئله امرى عادى در ميان آنها تلقى مىشد. خوارج در ايران (عهد اموى)برخورد قهرآميز و آشتىناپذير خوارج با خلفاى وقت كه نتيجه طبيعى آن، فشار و سختگيرى بر ايشان بود و نيز اعتقاد خاص ايشان به امر به معروف و نهى از منكر و نفى تقيه و گريز از داركفر و استقرار در دارهجرت، به علاوه انشعابهاى مكرر ايشان در دوره پس از مرگ يزيد، موجب شد كه شاخههاى مختلف ايشان هر كدام در منطقهاى به فعاليت پردازند. از جمله در سراسر دوره اموى، مناطق جنوب شرقى ايران، از كرمان تا هرات، پذيراى گروههايى از خوارج شد. در واقع خوارج بعد از هر شكستبه داخل ايران رانده مىشدند و ايران براى آنان بيشتر يك مامن و مفر بود تا يك سكونتگاه دائمى، و مقصودشان اين بود كه از اين سرزمين به عنوان يك پايگاه جهت آماده سازى و تجديد قوا براى حمله به نيروهاى خلافت در عراق سود جويند. فاصله زياد از مركز حكومت، اوضاع خاص جغرافيايى، فقدان امنيتبه لحاظ فعاليتخاندانهاى محلى، عدم تسلط و نفوذ خلافت در آن مناطق، نزديك بودن به عمان كه از كانونهاى دائمى خوارج بود، پراكندگى قدرت و بافت نسبتا غير شهرى اين مناطق و... از جمله عوامل مساعد براى فعاليتخوارج در اين نواحى محسوب مىشد. از سوى ديگر درهم پاشيدگى اوضاع اجتماعى سياسى ايران در قرن اول هجرى كه معلول سقوط نظام پيشين و ورود اعراب مسلمان به داخل ايران بود، زمينههاى مساعد فعاليتخوارج را در پارهاى از نقاط ايران فراهم مىآورد. به طور خلاصه از يك سو رفتار متعصبانه اعراب اموى نسبتبه غير عرب و خصوصا اعمال تبعيض بين مسلمانان عرب و «موالى» و از سوى ديگر روحيه مساواتطلبى موالى، بخشهايى از مردم ايران را بر آن داشت كه در طول قرن اول هجرى و تا پايان كومتبنىاميه، در قيامهايى با ماهيتهاى گوناگون از جمله در قيامهاى خوارج، عليه سلطه عربى و حاكميتهاى غير اسلامى، وارد عمل شوند. حداقل در اوايل كار براى برخى از قشرهاى جامعه ايرانى كه با سلطه عرب مورد تحقير واقع شده بودند و نيز كسانى كه مىخواستند از پرداخت ماليات شانه خالى كنند، جريان خوارج به مثابه مفرى بود كه با تمسك به آن مىتوانستند تا حدودى خواستههاى خود را تحت لواى آن مطرح سازند. بنابراين نياز متقابل خوارج و بخشهايى از ايرانيان، موجبات همكارى و نزديكى اين دو را فراهم مىساخت. به تدريجحركتخوارج در عهد اموى به جريانى ضد اشرافيت اموى و هواداران آنها مبدل شد و منافع اين گروه را در معرض تهاجمهاى جدى و پىگير خويش قرار داد. احتمالا ظهور اين جريان، ناشى از ورود عناصر غير عرب به داخل صفوف خوارج بوده است; خصوصا آن كه منابع موجود معلوم نمىدارند كه آيا اعتقاد به تساوى اجتماعى و رد سيادت عربى از همان ابتدا جزء عقايد خوارج بوده استيا بعدا به آن معتقد شدهاند؟ به هر جهتگرايش شتابان غير عرب به سوى خوارج در زمان بنىاميه اتفاق افتاد و انگيزه ايشان بيشتر منبعث از مواضع اجتماعى و سياسى خوارج بود تا اعتقادات مذهبيشان. خوارج در اين جهت تا آنجا پيش رفتند كه در تصدى امر مهمى چون خلافت نيز خواهان سهمى برابر براى عرب و عجم و حتى بزرگان و غلامان شدند. در دوره بعد از مرگ يزيد، خوارج به خطرى بزرگ براى اشراف بصره تبديل شدند تا حدى كه تجار و ثروتمندان بصره براى سركوب خوارج همه گونه امكانات در اختيار «مهلب بن ابى صفره» (فرمانده حجاج) كه مامور مقابله با ازارقه بود، قرار دادند. وى در مقام تهييج مردم بصره جهت رويارويى با ازارقه خطاب به آنها مىگفت: براى شما ننگ است كه فرودستان و بندگانتان (خوارج) بر اموال و دارايى شما غلبه كنند (26) ، نيز جاسوسان مهلب كه براى خبرگيرى از لشكر ازارقه در كرمان به اردوگاه آنها رفته بودند با مردم فرودستى از قبيل قصار، صباغ، حداد و نيز عبد و علوج مواجه شدند. (27) پس از حدود بيستسال (40 - 64 ق ) نفوذ گاه به گاه خوارج به نواحى جنوب ايران، ازارقه تا سال 80 ق جنوب ايران را به محل تنازع خود با نيروهاى خلافت مبدل ساختند. اين فرقه كه در ابتدا خوزستان و فارس را مامن خويش قرار داده بودند، پس از تحمل هر ضربه پايگاه خويش را يك گام به عقب منتقل نمودند و در دهه 70 ق به تدريج در نقاط مختلفى از ايران پراكنده شدند; اما در هر نقطه برخورد با ازارقه متفاوت بود; مثلا در حالى كه مردم شهر رى در مخالفتبا حاكم اموى، ازارقه را مساعدت و يارى مىكردند (28) ، مردم و حاكم اصفهان پس از تحمل محاصرهاى سخت و طولانى به مدت هفت ماه، عاقبت ازارقه را متوارى ساختند. (29) ظاهرا تنها نواحى شرقى و جنوب شرقى ايران، زمينههاى مساعد پذيرش خوارج را براى زمانى طولانى دارا بود. از اين رو تا دهه 80 ق كرمان و سيستان از كانونهاى دائمى خوارج بود. خوارج در اين نواحى جوامع خودگردان تشكيل دادند و به عزل و نصب عمال قلمرو تحتحاكميتخود پرداختند و با دريافتخراج امور خود را سامان بخشيدند. كرمان محل تجمع و تجديد قواى خوارج، پس از هر شكست و گريز بود. حتى جنگ هجده ماهه مهلب با ازارقه در كرمان نتوانست مقاومت ايشان را در هم شكند. سرانجام با بروز اختلاف ميان ازارقه بود كه مهلب توانست آنها را تار و مار كند. اما پس از يك فترت بيستساله (80 - 100 ق) مجددا ديگر فرقههاى خارجى، سيستان و كرمان و جنوب خراسان را مامن خويش قرار داده و تا پايان دوره اموى اين مناطق را جولانگاه فعاليتخود ساختند. يكى از پيامدهاى حضور ايشان در آن جا جذب و گرايش عدهاى از ايرانيان براى نخستين بار به اسلام - گر چه از نوع خارجى آن (مبتنى بر عقايد و آراى خوارج) - بود. با اين همه بايد متذكر بود كه خوارج در اصل، با هدف گسترش و نشر دين اسلام به ايران و ساير مناطق نرفتند، بلكه اين امر از تبعات حركات آنها بود. آنها كه مجبور به گريز به اين نقاط شده بودند براى تداوم مبارزه ضد اموى خود نياز به حاميان جديدى داشتند.اين تقارب خوارج با بعضى ايرانيان كه البته هر يك انگيزههاى خاص خود را در اين نزديكى دنبال مىكردند، غير مستقيم به انتشار اسلام در نقاطى از ايران كمك كرد. خوارج در ايران (عهد عباسى)با استقرار و تثبيتخلافت عباسيان، تغيير چندانى در نوع و شيوه برخورد خوارج نسبتبه نظام جديد ظاهر نشد و مبارزات اين جريان مذهبى - سياسى با شدت و حدت قبلى ادامه يافت، اما نسبتبه دوره بنى اميه از وسعت و گستره قيامهاى آنان تا حدودى كاسته شد، كه يكى از دلايل آن كم رنگ شدن مسئله موالى بود، زيرا موالى در تغييرات جديد به بخشى از خواستههاى خود رسيده بودند و انگيزه و زمينه حضور آنها در صفوف خوارج كاهش يافته بود. عامل ديگر، اوجگيرى قيامهاى علويان در عصر عباسى بود كه قيامهاى خوارج را تحت الشعاع خود قرار مىداد. با وجود اين، همزمان با استقرار نظام جديد، تحركات خوارج ادامه يافت و كانونهاى عمده فعاليت آنان در ميان بربرها در شمال افريقا و جزيره (نواحى شمال عراق) و نيز نواحى شرقى ايران متمركز شد. پس از آن كه خوارج در نقاط ديگر تضعيف شدند و به تدريج از صحنه رقابتهاى نظامى - سياسى خارج گشتند، باز مدت مديدى توانستند در نواحى شرقى و جنوب شرقى ايران (كرمان، سيستان و هرات)، تشكيلات نظامى - سياسى خود را مستحكم نگاه دارند و از نيروهاى محلى هواداران فراوانى گرد آورند. اين در حالى بود كه در اوايل عهد عباسى، «غلات» يا خون خواهان ابومسلم، در صحنه نظامى - سياسى خراسان و ماوراء النهر ظاهر شده بودند; اما ارتباط چندانى بين اين دو دسته قيامها مشاهده نمىكنيم و تقريبا جريانهاى غلات و خوارج، راهى جداگانه مىپيمودند. انگيزهها و عوامل عمده بقاى خوارج در نواحى جنوب شرقى ايران، علاوه بر مسائل ياد شده، در اين نكته نهفته بود كه به رغم تغييرات ناشى از انتقال قدرت به عباسيان، مسائل و مشكلات سيستان همچنان پابرجا و دست نخورده باقى مانده بود، زيرا پيام نهضت عباسى و نتايج و آثار آن به نواحى سيستان كه از چند سو به وسيله صحراهاى خشك محاصره شده بود يا نرسيد و يا با تاخير رسيد. به طور كلى حاكميتهاى گوناگون در نواحى سيستان و مناطق هم جوار آن را در اوايل دوره عباسى، مىتوان به صورت ذيل ترسيم كرد: 1 - حاكميتحكام محلى از جمله خاندان رتبيل بر زابلستان و كابلشاهان بر كابل كه سدى در مقابل نفوذ و گسترش فتوحات مسلمين بودند. 2 - حاكميت واليان اعزامى از بغداد يا خراسان كه قدرت آنها فقط تا حدود شهرهاى بزرگ و راههاى تجارى اعمال مىشد و فرمانهايشان به دليل حضور خوارج به ندرت در خارج از شهرها اجرا مىگشت. 3 - به موازات قدرت واليان و قبايل عرب، مطوعه و غازيان نيز در شهرهاى نظامى و سرحدى از جمله «بست» داراى اقتدار بسيار بودند. 4 - خوارج كه يكى از حاكميتهاى مهم و مؤثر در سرنوشتسيستان، به شمار مىآمدند. اينان خصوصا در نواحى روستايى و مراكز غير شهرى از قدرت شايان توجهى برخوردار بودند. مؤلف تاريخ سيستان در چندين موضع به صراحت تاكيد مىكند كه خوارج در روستاها و در سواد سيستان غلبه داشتند و به همين دليل درآمد و عايدات خلافت از خراج و ماليات روستاها دچار نقصان مىگرديد. «اندر روزگار اسلام تا بدان وقت كه خوارج بيرون آمدند و دخل خراسان و سيستان از بغداد بريده گشت و آخر صلح افتاد برخطبهاى كه اندر شهرها همى كردند و به قصبه كه سواد خوارج بودند...» (30). زياده ستانى تحصيل داران مالياتى و تنفر مردم بومى از حكام اعزامى خليفه، كه اين منصب را بيشتر به عنوان يك محل كسب درآمد هر چه بيشتر تصور مىكردند، نقش مهمى در رشد و گسترش قيامهاى خارجى داشت. رفتار ناعادلانه حكامى چون «معن بن زائده» و «مصيب بن زهير» و «على بن عيسى بن ماهان» كه ظلم و ستمگرى را همراه با فشار شديد اقتصادى بر مردم نواحى شرقى ايران اعمال مىكردند، علت اصلى رشد قيامهاى اوايل عهد عباسى در سيستان و خراسان بود كه در دو جريان بارز خوارج و «غلات» نمود پيدا كرد. از آن جا كه سيستان بيشتر ناحيهاى روستايى و غير شهرى و داراى نواحى جدا افتاده و غير متصل بود (31) ، بيشترين فشار حاصل از تعديات عمال رسمى بر دوش بخشهاى روستايى قرار داشت و طبيعى بود كه در اين مرحله حاميان و هواداران خوارج بيشتر از ميان اين قشرهاى روستايى باشند و به عبارتى بهتر، تكيه گاه عمده و حامى اصلى خوارج در شرق ايران محسوب شوند; خصوصا كه خوارج ايشان را به عدم پرداختخراج و ماليات تحريك مىكردند و ظاهرا خود نيز چيز زيادى از آنها نمىطلبيدند. (32) بنابراين در اين مرحله از حركتخوارج، با توجه به مسائل خاص اجتماعى، سياسى و اقتصادى كه در نخستين دوران خلافت عباسيان در نواحى شرقى و جنوب شرقى ايران حاكم بود، حركت آنها بازگو كننده نيازهاى اجتماعى مردم اين مناطق بود. در واقع در اين زمان براى خوارج نه فقط مسائل ايدئولوژيك كه مسائل اجتماعى نيز تا حدودى در سرلوحه امور قرار گرفت. خوارج سيستان همانند خوارج شمال افريقا، با مسائل مورد ابتلاى آن سامان گره خوردند و بيانگر خواستهاى محلى، خصوصا در برخورد با تحصيل داران مالياتى شدند. حرارت و شور مذهبى اولين خوارج گرچه به طور كامل ناپديد نشد، اما در اين زمان تا حدودى از شدت آن كاسته شد و اعتراض عليه سياستهاى ظالمانه اقتصادى و تجمع ثروت توسط عمال خلافت جايگزين آن گشت. ترور «معن بن زائده» (حاكم سيستان) توسط خوارج در سال 152 ق (33) و سوء قصد نافرجام خوارج سيستانى در بغداد عليه «يزيد و نيز ترور «حضين بن محمد» عامل خراج سيستان به دستخوارج در محرم سال 156 ق (35) و نمونههاى ديگر از اين قبيل در راستاى همين سياستبه مرحله اجرا در آمد. استفاده خوارج از نارضايتىهاى اجتماعى، خود يكى از دلايلى بود كه آنان را قادر ساخت در سيستان حتى دو قرن بعد از سركوب ازارقه در فارس و كرمان پايدار باقى بمانند و شمار زيادى از بوميان محلى و حتى اعراب ساكن در آن جا را به سوى خود جذب كنند. در شرايطى كه خوارج سيستان، روستاها و حومه شهرها را در دست داشتند، شهرهاى بزرگ نظير «بست» و «زرنگ» به دليل حضور عمال حكومت و سكونت اعيان و اشراف و فقها و قضات رسمى و طبقاتى كه منافع آنان همسو با منافع خلافتبود، در حوزه قدرت واليان خليفه قرار داشت (36) كه مستقيما از بغداد يا از سوى حاكم خراسان به سيستان اعزام مىشدند، هر چند به دليل تسلط خوارج بر روستاها و سواد شهرها قادر به جمع آورى و ارسال ماليات و خراج به دربار خلافت نبودند و احكامشانبه ندرت در خارج از شهرها جارى مىشد; تا حدى كه يكى از بزرگان سيستان، امارت در آن جا را عبارت از جنگ با خوارج مىدانست نه فقط اداى خطبه و نماز. (37) به طور كلى خوارج، به دليل انعطاف پذيرى ناچيزشان از اوضاع و احوال فرهنگى، نتوانستند بعدها حضور خود را در ايران و برخى نقاط ديگر پا بر جا سازند، ولى آنچه در مجموع از ماهيت و نوع فرقههاى خارجى مسلط بر سيستان و شرق ايران در مىيابيم اين است كه فعاليت و بقاى نسبى آنها نتيجه همين انطباق نسبى آنان با محيط سياسى - اجتماعى سيستان بوده است. به هر حال، با وجود قدرت زياد خوارج در بخشهايى از نواحى شرقى ايران و به رغم تعديلهاى نسبى كه در عقايد خود ظاهر ساخته بودند، به دليل اعمال خشونتشديدى كه گاه از سوى بعضى فرق خارجى، مثل «حمزيه» (پيروان حمزة بن آذرك) نسبتبه غير خارجيان و مردم عادى و حتى فرقههاى رقيب سر مىزد و نيز به دليل برخورد خوارج با هواداران مذهب رسمى (اهل تسنن)، نتوانستند اكثريت عظيم جماعات محلى را با خود همساز كنند. به علاوه، وجود تفرقه و اختلاف بين شعب گوناگون خوارج مانع از اين گشت كه ايشان بتوانند زمام امور جامعه سيستان و نواحى اطراف آن را در دست گيرند. بر همين اساس است كه پارهاى از محققان در مردمى بودن قيامهاى خوارج ترديد كردهاند (38) و پارهاى ديگر معتقدند كه عنوان «خارجى» در اين دوره نامى بود اندكى مؤدبانه براى عنوان راهزن. (39) نتيجهبه رغم سه قرن فعاليتهاى نظامى، سياسى و مذهبى خوارج كه توانسته بود گروههايى از ايرانيان را تحت تاثير تبليغات خود قرار دهد، بخش بزرگى از مردم ايران با دنياى نظامى - مذهبى خوارج بيگانه ماندند. بدين لحاظ پس از يك دوران فعاليتهاى شديد، سستى و ضعف تار و پود خوارج را تا محو شدن تدريجىشان در صحنه نظامى - سياسى ايران فرا گرفت. در يك تحليل نهايى مىتوان اين امر را معلول عوامل زير دانست: عدم پذيرش تقيه، اعتقاد افراطى به امر معروف و نهى از منكر، و قيام به سيف در هر شرايطى (بدون توجه به اوضاع زمان و مكان) ، مانعى مهم در ساخت قدرت سياسى براى حركتخوارج بود. ضمن اين كه خوارج كمتر اهل مبارزه از مجارى سياسى بودند و با نگرشى يك سويه و عدم انعطاف عقايدشان در مواجهه با واقعيات و مقتضيات زمان به نوعى مطلق انديشى روى آورده بودند كه حاصل آن شعار «هر كه با ما نيست عليه ماست» بود. اين نحوه تفكر افراطى، آنها را بر آن مىداشت كه براى جلب هواداران و پيشرفت امر خود از اصول و حتى فروع ايدئولوژيكى مورد قبول خود كمتر تخطى كنند. خوارج حتى اگر با جريانها و افرادى پيمان اتحاد مىبستند و يا ائتلاف مىكردند، اغلب از موضع قوت و قدرت بود و خود اين امر موجب ناپايدارى و شكست اين پيمانها مىشد. در واقع در پىمتحدى بودند كه تحت تعاليم ايشان عمل كند و اين پافشارى در اصول و فروع عقايد، مانع از انعطاف پذيرى آنها در پيدا كردن متحدى پايدار مىگشت. تار و پود تشكيلات خوارج با محتواى ايدئولوژيك آميخته شده بود، بنابراين ضوابط و قوانين خاصى براى اعضاى خود در نظر گرفته بودند و ظاهرا ورود به جرگه خوارج چندان هم سهل صورت نمىگرفت. به جز سختگيرىهاى شديد و خشونتهاى مفرط خوارج كه باعث گريز و بهوجود آمدن بيزارى نسبتبه آنان در گروه كثيرى از مردم بود، بايد از جهتگيرى اجتماعى - اقتصادى آنها در رويارويى با طبقه اشراف و متمكن جامعه نيز ياد كرد. در سراسر دوران حركتخوارج اغلب هواداران آنها از روستاييان و قشرهاى فرودست جامعه شهرى بودند و توانگران و افراد بر جسته اجتماع كمتر مىتوانستند آميزشى پايدار با خوارج داشته باشند. همين امر موجب شد تا در بخشهاى وسيعى كه دهقانان و اشراف محلى نفوذ داشتند از جاذبه خوارج كاسته شود. افزون بر اينها، يكى ديگر از دلايل ناخشنودى ايرانيان از خوارج را مىتوان درگيرىهاى خوارج با نيروهاى خلافت دانست كه به هر حال ضرر و زيانش متوجه ساكنان بومى اين مناطق مىشد. يكى از نقاط ضعف خوارج به عنوان يك جريان سياسى، نداشتن پايگاه و كانون مركزى براى هدايتحركت و قيام بود. اين امر به عدم وحدت و از هم گسيختگى و نيز عدم برقرارى ارتباط بين قيامهاى همزمان خوارج در دو يا چند منطقه متفاوت منجر مىشد; علاوه بر اين، نقش اختلافات فرقهاى و ناسازگارى دستههاى مختلف خوارج با يكديگر را نيز نبايد ناديده انگاشت. ظاهرا يكى از دلايل عدم نفوذ گسترده و بقاى دائمى خوارج در ميان ايرانيان، به رغم شعارها و اهداف خوارج كه در حمايت از غير عرب مطرح مىشد، همين جايگاه رهبرى در ميان ايشان است. در حركتخوارج، رهبر يك فرد عادى همچون ديگر افراد بود و هيچ امتياز خاصى بر ديگران نداشت و حتى مىتوانستبرده يا بنده باشد و اين با تصورات ايرانيان از رهبرى، خصوصا حاكميتهاى محلى كه دهقانان آنها را تشكيل مىدادند و نسبتبه رهبران و پادشاهان گذشته خود قداستخاصى قائل بودند، چندان سازگار نبود. از ويژگىهاى ديگر قيامهاى خوارج - كه از اهميتبسيار برخوردار است - پيشقدم بودن بازوى حركتى - مبارزاتى آنها از خط فكرى و عقيدتىشان بود; به عبارتى در حركتخوارج، پراتيك (عمل) جلوتر از تئورى حركت مىكرد و همين امر، خوارج را به نوعى عملگرايى رهنمون كرد. جناح ايدئولوگ چندان متمايز از جناح سياسى - نظامى نبود و نقش اصلى در دست رهبران سياسى - نظامى قرار داشت كه اغلب از فقها و علماى خوارج نيز به شمار مىآمدند. به رغم برخى آميختگىهاى محدود فرهنگ خوارج با فرهنگ ايرانى كه به بعضى شعب خوارج نسبت داده شده است، خوارج در انطباق خود با اوضاع و احوال ايران موفقيت چندانى كسب نكردند. در نتيجه گرايش ايرانيان به دو جريان قوى مذهبى - سياسى يعنى تسنن و تشيع امكان بروز بيشترى يافت، و اين خود موجبات منزوى شدن خوارج را در بخشهاى محدودى از ايران فراهم آورد; تا آن جا كه خوارج در مراحلى از زندگى فعال نظامى - سياسى خويش سعى داشتند به جريانهاى ديگر نظير علويان در مبازره ضد اموى نزديك شوند. عوامل ياد شده و نيز نبود طرح مشخصى از سوى خوارج براى كسب قدرت، موجب شد تا در دوره عباسى نيز، مانند دوره اموى، نيروهاى ديگر از حاصل كوششهاى ايشان بهرهمند گردند و خوارج آرام آرام از صحنه سياسى كنار روند. چنان كه گذشتخوارج از همان بدو ظهور، مخالف نظم موجود بودند و بيشتر در نقاطى رشد يافتند كه ضعف و عدم تسلط حاكميت امويان و سپس عباسيان در آن نقاط به چشم مىخورد، چرا كه از همين مراكز بود كه بعدها نخستين اقدامات سياسى - نظامى موفق، همچون مبارزات صفاريان، در برابر خلافت عباسى رشد و گسترش يافت و نيز سامانيان بر مناطق به چنگ آمده توسط صفاريان مسلط شدند. از اين رو هنگامى كه يعقوب ليث و بعد از او سامانيان توانستند نواحى شرقى ايران را تا حدودى آرام سازند، از قدرت خوارج كاسته شد. صفاريان، نه تنها فعاليتهاى نظامى خوارج را محدود كردند بلكه پايههاى قدرت نظامى - سياسى ايشان را تقريبا از ميان بردند و اين موجب شد تا راه براى تسلط امراى شمال شرق خراسان يعنى سامانيان هموار گردد. پىنوشتها: 1. ابوالعباس مبرد، الكامل فى اللغة و الادب (قاهره، ازهريه، بى تا) ج 3، ص 109 و محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك (بيروت، عزالدين، 1407 ق / 1987 م) وقايع سال 8 ق. 2. نصر بن مزاحم منقرى، پيكار صفين، ترجمه پرويز اتابكى (تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1366) ص 674 و طبرى، همان، وقايع سال 37 ق. 3. ايلياپاولويچ پطروشفسكى، اسلام در ايران، ترجمه كريم كشاورز (تهران، پيام، 1350) ص 44، حواشى محمد رضا حكيمى. 4. احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، تصحيح محمد باقر محمودى (بيروت، اعلمى، 1394 ق / 1974 م) ج2، ص375. 5. براى نمونه، ر.ك: يعقوبى، تاريخ، ج2، ص 94. 6. يوليوس فلهاوزن، الخوارج و الشيعه، ترجمه عبدالرحمن بدوى (به عربى)، (كويت، وكالة المطبوعات، بى تا) ص 41. 7. برتولد اشپولر، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامى، ترجمه جواد فلاطورى (تهران، علمى و فرهنگى، 1364) ج1، ص 304. 8. كيت لوينشتاين، «ازارقه در ملل و نحل نگارى اسلامى»، ترجمه آزرمى دخت مشايخ فريدنى، مجله تحقيقات تاريخى، شماره 6 و 7، پاييز 1371. 9. محمد بن جرير طبرى، همان، وقايع سال 38 و 130 ق. 10. ابوالحسن مسعودى، التنبيه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاينده (تهران، علمى و فرهنگى، 1365) ص 308. 11. نهج البلاغه، خطبه 40. 12. محمد بن جرير طبرى، همان، وقايع سال 73 ق. 13. ابوالحسن اشعرى، مقالات الاسلاميين و اختلاف المصليين، ترجمه محسن مؤيدى (تهران، اميركبير، 1362) ص 65. 14. محمد بن جرير، طبرى، همان، وقايع سال 37 ق. 15. ابوالحسن اشعرى، همان; حسن بن موسى نوبختى، فرق الشيعه، ترجمه جواد مشكور (تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1353) ص 22; ابن حزم، الفصل فى الملل و الاهواء و النحل (بغداد، مكتبة المثنى، بى تا) ج 4، ص 19 و ابوسعيد حميرى، الحور العين، تصحيح كمال مصطفى (تهران، 1927 م) ص 150. 16. محمد بن عبدالكريم شهرستانى، الملل و نحلل، تصحيح شيخ احمد فهمى (بيروت، دارالسرور، 1367 ق / 1947 م) ج 1، ص 175. 17. ابوالحسن مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، تصحيح مفيد محمد قميحه (بيروت دارالكتب العلميه، 1406 ق / 1986 م) ج 3، ص 271. 18. ابوالحسن اشعرى، همان و محمد بن عبد الكريم شهرستانى، همان. 19. عبد القاهر بغدادى، الفرق بين الفرق، ترجمه جواد مشكور (تهران، اشرفى، 1367) ص 42. 20. ابوالعباس مبرد، همان، ج 3، ص 173 و ابوالحسن اشعرى، همان، ص 50. 21. ابن حزم، همان، ج 3، ص 188. 22. ابوالحسن اشعرى، همان. 23. ابوالعباس مبرد، همان، ص 91. 24. ابوالحسن مسعودى، همان، ص 233. 25. ابوالعباس مبرد، همان، ص 169 ; ابوالحسن اشعرى، همان، ص 49 و ابن عبد ربه، العقد الفريد (قاهره، مطبعة مصطفى محمد، 1353 ق / 1935 م) ج 1، ص 348. 26. ابوالعباس مبرد، همان، ص 184 و 229. 27. همان. 28. همان و ابن اثير، الكامل فى التاريخ (بيروت، دارالفكر، 1398 ق / 1978 م) وقايع سال 68 ق. 29. ابوالعباس مبرد، همان، ص 202 و طبرى، همان، وقايع سال 68 ق. 30. تاريخ سيستان، تصحيح ملك الشعراى بهار (تهران، پديده، 1366) ص 27، 158 و 161. 31. يعقوبى، البلدان، ص 56. 32. تاريخ سيستان، ص 158 و 176. 33. همان، ص 147. 34. همان، ص 148. 35. همان. 36. مؤلف تاريخ سيستان در چند جا تصريح مىكند كه مردمان شهرها و قصبه (مركز سيستان) بر ولايت اميرالمؤمنين رشيد بودند و خطبه به نام بنىعباس مىخواندند (تاريخ سيستان، ص 27، 58 و 162). 37. همان. 38. Bosworth,C.E, Sistan under the Arab|s (Rome 1968), P.39, 84 39. عبدالحسين زرين كوب، تاريخ مردم ايران (تهران، علمى و فرهنگى، 1365) ج2، ص 104. يادداشت: 1) از آنجا كه ظهور خوارج در تشكيك مسئله خلافت و امامت روى داد و اين امر در اسلام پديدهاى صرفا مذهبى يا تنها سياسى نمىباشد، تشخيص دلايل و اسباب اصلى ظهور خوارج به سادگى ميسر نيست. |
|
خوارج يكى از جريانهاى مؤثر در تحركات دنياى اسلام در قرون اوليه محسوب مىشوند كه به دلايل مختلف سياسى، مذهبى، در نخستين نيمه قرن اول ظهور كردند و با پراكنده شدن شعب گوناگون آنان در نقاط مختلف قلمرو اسلامى، هوادارانى از ميان غير عرب يافتند. به پشتوانه اين نيروهاى جديد بود كه حدود سه قرن چهره نظامى خود را حفظ نمودند و قيامهاى گستردهاى را عليه خلفاى اموى - عباسى ترتيب دادند. با اين حال، خوارج به رغم تلاشهاى مداوم در متزلزل ساختن بنيانهاى اين دو سلسله، هيچگاه به عنوان آلترناتيو - جانشين احتمالى - امويان يا عباسيان مطرح نشدند. از جمله مناطقى كه از كانونهاى ديرپاى خوارج شد، مناطق جنوب شرقى ايران (سيستان بزرگ) بود. در مقاله حاضر ضمن توصيف كلياتى درباره خوارج به بررسى فراگرد نفوذ و استقرار خوارج در ايران پرداخته و برخى نتايج ناشى از آن را ياد آور مىشويم. پيدايش خوارجاما در واقع ريشه تكوين خوارج را به عنوان يك جريان سياسى 1 به طور بالقوه بايد در اواخر عصرعثمان و خصوصا تحريك وشركت آنان در قتل وى جست و جو نمود، چنان كه خود خوارج به شركت در قتل عثمان اعتراف مىكردند. (2) خوارج به صورت جريانى متشكل و منسجم در صفين پا گرفته و پس از اصطكاكهايى با حاكميت على(ع) سرانجام در نهروان رو در روى وى قرار گرفتند و به رغم شكستسنگين، به حيات سياسى نظامى خود در تمامى دوران خلافت اموى و اوايل عهد عباسى ادامه دادند. از اين روى برخى محققان ميان خوارج (از خرج + عن...) با خوارج (از خرج + على...) فرق بسيار قائلند. (3) خاستگاه و منشا اجتماعى خوارججريان خوارج نيز بهسان تشيع، گرچه بعدها توسط غير عرب رشد و نمو يافت، ريشه در ميان مسلمانانى داشت كه از اعراب بودند. نشانهاى دال بر حضور غير عرب در ميان اولين خوارج موجود نيست; همه سران و بزرگان اوليه خوارج كه اطلاعاتى از آنها باقى مانده است، از قبايل شناخته شده عرب بودند. به نظر مىرسد حضور بندگان (رقيقها) در ميان صفوف خوارج نهروان نيز كه بلاذرى به آن اشاره دارد، (4) غير آزادانه و به تبع صاحبانشان بوده است. بعدها نيز كه خوارج به سرزمينهاى غير عربى راه يافتند، نخست در بين قبايل عرب ساكن در اين نقاط ظهور كردند و از آن طريق غير عرب را به سمتخود جذب كردند. (5) منشا و خاستگاه اجتماعى خوارج اوليه و اين كه از اعراب بدوى يا شهرنشين بودهاند موضوعى است كه برخى محققان به بررسى آن پرداختهاند. «فلهاوزن» در اثر خود، نظريه «برونو» مبنى بر بدوى بودن اولين خوارج را بررسى و رد نموده است. فلهاوزن به اين مطلب اشاره دارد كه به يك معنا، تقريبا همه اعراب و از جمله اعراب مهاجر مقيم بصره و كوفه كه خوارج ابتدا از ميان آنها برخاستند، همگى باديهنشين بوده و پس از فتوحات مسلمين در شهرها مستقر شدند، اما در واقع از همان زمان مهاجرت تقريبا ارتباط خود را با قبايل ساكن در باديه قطع كردند و به تدريجبا حركتبه سمت زندگى شهرى، خصلتهاى باديه نشينى را ترك نمودند و اصولا هجرت، نفى بدويتبود. وى در نهايتبه اين نتيجه مىرسد كه خوارج، نه از عصبيت عربى بلكه از متن اسلام نشئت گرفتند. (6) در ديدگاه «اشپولر» نيز اصولا نظريه بدوى بودن خوارج، كمتر با احساساتى كه بدويان براى قوميتخود داشتند و با كوششى كه براى پاك نگه داشتن خون عربى مىكردند، سازگار به نظر مىرسد (7). در تاييد همين نظر، «لوينشتاين» با نقل عبارتى از نويسندهاى «اباضى» مذهب مىنويسد: خوارج «ازارقه» از اعراب بدوى كه مىخواستند به آنها بپيوندند دورى مىكردند (8). گر چه مدارك و شواهد تاريخى بيشتر نظريههاى فوق را تاييد مىكند، اما حداقل در دو موضع مختلف اطلاع داريم كه از ديدگاه اعراب همان عصر، بعضى از خوارج به بدويت منسوب يا متهم شدهاند (9). اين نكته شايان ذكر است كه خوارج اوليه گرچه ميان بعضى قبايل شاخصتر بودند، ولى به يك يا چند قبيله خاص وابسته نبوده و تقريبا از تمام قبايل عرب ساكن كوفه و بصره، افراد خارجى مذهب يافت مىشدند. اصولا تشكيلات خوارج بيشتر منشا ايدئولوژيك داشت تا ريشههاى قبايلى و خانوادگى و وابستگىهاى قومى و نژادى. برخورد تساوى طلبانه خوارج با موالى و غير عرب، نشان از كم توجهى ايشان به تعصب عربى و قبايلى دارد. با اين همه، گاه رگههايى از عنايتبه تفاخر قبيلگى بين آنها يافت مىشود; از جمله در شعرى از شاعرى خارجى به پيروزى خوارج قبيله بكربن وائل بر قريش، افتخار شده است (10). مهمترين عقايد خوارجبىشك برخى از اصول و فروع فكرى خوارج مانند ديگر فرقههاى اسلامى در قرون اوليه، به خاطر اوضاع زمان و بر اثر تماس و اصطكاك با اديان و نحلههاى فلسفى - كلامى در بين النهرين و ايران دچار تغيير شد كه در اين ميان آميزش اعراب با ملل ديگر و نيز اسلام آوردن غير عرب و در نتيجه نفوذ آرا و عقايد قبلى آنها - هر چند در حد اندك - در مذهب جديد، در اين تغيير تاثير به سزايى داشت. هم چنين به دليل انشعابهاى مكرر در ميان ايشان مشكل مىتوان اصولى را ذكر كرد كه تمامى خوارج، خصوصا خوارج بعدى، بدان معتقد بوده باشند، با اين حال مسئله امامت و رهبرى جزء اولين مسائلى بود كه در جامعه اسلامى به ظهور فرقههاى گوناگون و از جمله خوارج منجر شد. موضوع امامت و رهبرى در نزد خوارج مراحلى چند طى كرده است. در حالى كه اولين خوارج تحتشعار «لاحكم الا لله» اصل و در اجتماع «حروراء» در نزديكى كوفه گفتند كه ما با خداوند بيعت مىكنيم (12) اما مدتى بعد از نظر خود عدول كرده، در همان اجتماع افرادى را به سمت فرماندهى سپاه و امامت نماز برگزيدند. همچنين اعتقاد خوارج به صحتخلافت ابوبكر و عمر و تاييد حكومت على(ع) تا قبل از پذيرش حكميت (13) و پيشنهاد بيعت مجدد با على(ع) مشروط بر اين كه وى توبه كند، (14) اين نكته را مىرساند كه خوارج اگر هم اصل امامت و رهبرى را انكار كردهاند براى مدت كوتاهى بوده است. بنابر مندرجات منابع كلامى، تمامى فرق خوارج، غير از فرقه «نجدات» اصل امامت (رهبرى) را قبول داشتند. (15) با اين حال، خوارج مسئله وجود رهبرى را از بعد شرعى نمىنگريستند و معتقد بودند هر شخصى را كه آنها با راى خود نصب كنند و او با مردم به طريق عدل رفتار كند و از ظلم و جور بپرهيزد، آن شخص امام است (16); در حالى كه همه فرقههاى شيعه و اكثر اهل نتبه نوعى امامت را از آن قريش مىدانستند (17). در نظر خوارج امامت منحصر به قريش و حتى اعراب نبود، امام مىتوانست غير عرب، «نبطى» و حتى بنده باشد (18). يكى از مواردى كه كليه فرق خوارج در آن اتفاق نظر داشتند، وجوب خروج عليه امام جائر و برخاستن و جنگيدن و تيغ كشيدن بر پادشاه ستمكار بود (19). اغلب خوارج به «تقيه» معتقد نبودند (20) و در هر زمان و شرايطى، امر به معروف و نهى از منكر را بر خود فرض مىدانستند و هيچ پيش شرطى را براى انجام آن نمىپديرفتند. خوارج همگى معتقد بودند كه اگر دفع منكر جز با شمشير ممكن نباشد، قيام با شمشير واجب است (21) و نيز اغلب ايشان مرتكبان گناهان كبيره را به نوعى كافر قلمداد كرده، مهدورالدم مىدانستند. در پافشارى بر اين اصل تا آن جا پيش رفتند كه برخى از ايشان حتى كودكان مخالفان خود را مستحق عذاب جهنم شمردند. (22) خوارج از سخن دروغ به شدت پرهيز داشتند (23) ، اهل سياستبازى نبودند و در انجام دادن آن چه حق مىپنداشتند و نيز در اجراى فرايض و عبادات سخت پايبند بودند. حتى در منابع غير خارجى، اغلب سران و رهبران خوارج با القابى همچون «كثير الصلوة»، «شديد الاجتهاد» و... توصيف شدهاند. عمر بن عبدالعزيز در مذاكره با خوارج گفت: من مىدانم كه خروج شما براى دنيا نيست، منظورتان آخرت است; اما راه آن را گم كردهايد (24) تفرق و انتشار خوارجبه جز بعضى از اعتقادات كه خاص خوارج اوليه بود، به مرور زمان نظريههاى ديگرى نيز در چهار چوب فكرى ايشان رسوخ كرد و اين امر باعثبروز اختلافات و دستهبندىهاى جديد ميان ايشان شد. جايگاه رهبرى در نزد خوارج نيز به اين مسئله دامن زد. فقدان كانونى واحد در سازماندهى يكپارچه و روشن نبودن وظايف و جايگاه رهبرى در نزد ايشان موجب مىشد كه هر از چندگاهى رهبران خود را خلع و ديگرى را به جاى ايشان نصب كنند. اصولا امام يا رهبر در نزد خوارج از جايگاه مقدس و ويژهاى برخوردار نبود; وى يكى از «مؤمنين» بود كه گاهى لقب «اميرالمؤمنين» مىيافت، اما اين لقب و عنوان مانع از آن نبود كه هرگاه خطايى هر چند كوچك از او مشاهده شد، بر او خرده نگيرند. امام و رهبر خوارج نمىبايستبه صورت خودكامانه تصميم بگيرد و در اغلب موارد وى در امور مهم از پيروان خود كسب نظر مىكرد. گرچه اين امر به ظاهر از نكات مثبتحركت آنها بود اما در مسلكى كه هر يك از اعضا به هر بهانهاى مىتوانست رهبر و مركزيت تشكيلات را زير سؤال برد، بروز اختلاف و انشعاب مكرر، امرى بديهى بود. انعطاف پذيرى خيلى كم خوارج در مواضع اعتقادى و نيز پراكندگى و بعد مسافت محلهايى كه در آن جا قيام مىكردند و مهمتر از همه نفوذ گسترده موالى (غيرعربان) به داخل تشكيلات خوارج كه موجب شد خواستههاى جديدى را مطرح كنند و حركت را تا حدودى در جهت اهداف و آمال خود سوق دهند، از ديگر عوامل تفرق در ميان ايشان محسوب مىشد. به هر تقدير خوارج نزديك به سى سال پس از ظهورشان در تاريخ، در طى حكومت على(ع) و معاويه و يزيد، به صورتى تقريبا يكپارچه باقى ماندند. اما دوران پس از مرگ يزيد شرايط خاصى پيش آمد كه موجب شد در پيكره خوارج بيشترين انشقاق به وجود آيد و به چند فرقه اصلى منشعب گردند. اين فرقهها هر يك در ناحيهاى به كر و فر پرداختند و حاكميتهاى خود مختار تشكيل دادند، از جمله «ازارقه» در جنوب ايران، «صفريه» در شمال عراق، «نجديه» در يمامه و عمان، و «اباضيه» در يمن فعاليت نمودند. افراطىترين اين گروهها ازارقه بودند كه نواحى جنوب و جنوب شرقى ايران را به مدت پانزده سال (64 - 79 ق) جولانگاه خود ساختند. نافع بن ازرق (رهبر ازارقه) نه تنها مخالفين خوارج را كافر و مستحق مرگ مىدانست (اصل استعراض)، بلكه قتل كودكان و زنان آنها را نيز مباح مىشمرد. وى خوارج غير فعال (قعده) را كه از جنگ با مشركان خوددارى كرده و هجرت اختيار نمىكردند تكفير مىكرد و منطقهاى را كه خود و هوادارانش در آن ساكن بودند، «دار هجرت» و شهرهاى مخالفان را «داركفر» مىناميد. از نظر او تقيه كاملا حرام و ملاك ايمان، عمل افراد بود. از ابتكارات او اين بودكهكسانى را كه به سپاهش مىپيوستند مورد آزمايش قرار مىداد تا به صدق يا سوء نيت آنها اطمينان حاصل كند. (25) با گذشت زمان هر يك از شعب اصلى خوارج به فرقههاى كوچكتر و جزئىترى تقسيم شدند و اين مسئله امرى عادى در ميان آنها تلقى مىشد. خوارج در ايران (عهد اموى)برخورد قهرآميز و آشتىناپذير خوارج با خلفاى وقت كه نتيجه طبيعى آن، فشار و سختگيرى بر ايشان بود و نيز اعتقاد خاص ايشان به امر به معروف و نهى از منكر و نفى تقيه و گريز از داركفر و استقرار در دارهجرت، به علاوه انشعابهاى مكرر ايشان در دوره پس از مرگ يزيد، موجب شد كه شاخههاى مختلف ايشان هر كدام در منطقهاى به فعاليت پردازند. از جمله در سراسر دوره اموى، مناطق جنوب شرقى ايران، از كرمان تا هرات، پذيراى گروههايى از خوارج شد. در واقع خوارج بعد از هر شكستبه داخل ايران رانده مىشدند و ايران براى آنان بيشتر يك مامن و مفر بود تا يك سكونتگاه دائمى، و مقصودشان اين بود كه از اين سرزمين به عنوان يك پايگاه جهت آماده سازى و تجديد قوا براى حمله به نيروهاى خلافت در عراق سود جويند. فاصله زياد از مركز حكومت، اوضاع خاص جغرافيايى، فقدان امنيتبه لحاظ فعاليتخاندانهاى محلى، عدم تسلط و نفوذ خلافت در آن مناطق، نزديك بودن به عمان كه از كانونهاى دائمى خوارج بود، پراكندگى قدرت و بافت نسبتا غير شهرى اين مناطق و... از جمله عوامل مساعد براى فعاليتخوارج در اين نواحى محسوب مىشد. از سوى ديگر درهم پاشيدگى اوضاع اجتماعى سياسى ايران در قرن اول هجرى كه معلول سقوط نظام پيشين و ورود اعراب مسلمان به داخل ايران بود، زمينههاى مساعد فعاليتخوارج را در پارهاى از نقاط ايران فراهم مىآورد. به طور خلاصه از يك سو رفتار متعصبانه اعراب اموى نسبتبه غير عرب و خصوصا اعمال تبعيض بين مسلمانان عرب و «موالى» و از سوى ديگر روحيه مساواتطلبى موالى، بخشهايى از مردم ايران را بر آن داشت كه در طول قرن اول هجرى و تا پايان كومتبنىاميه، در قيامهايى با ماهيتهاى گوناگون از جمله در قيامهاى خوارج، عليه سلطه عربى و حاكميتهاى غير اسلامى، وارد عمل شوند. حداقل در اوايل كار براى برخى از قشرهاى جامعه ايرانى كه با سلطه عرب مورد تحقير واقع شده بودند و نيز كسانى كه مىخواستند از پرداخت ماليات شانه خالى كنند، جريان خوارج به مثابه مفرى بود كه با تمسك به آن مىتوانستند تا حدودى خواستههاى خود را تحت لواى آن مطرح سازند. بنابراين نياز متقابل خوارج و بخشهايى از ايرانيان، موجبات همكارى و نزديكى اين دو را فراهم مىساخت. به تدريجحركتخوارج در عهد اموى به جريانى ضد اشرافيت اموى و هواداران آنها مبدل شد و منافع اين گروه را در معرض تهاجمهاى جدى و پىگير خويش قرار داد. احتمالا ظهور اين جريان، ناشى از ورود عناصر غير عرب به داخل صفوف خوارج بوده است; خصوصا آن كه منابع موجود معلوم نمىدارند كه آيا اعتقاد به تساوى اجتماعى و رد سيادت عربى از همان ابتدا جزء عقايد خوارج بوده استيا بعدا به آن معتقد شدهاند؟ به هر جهتگرايش شتابان غير عرب به سوى خوارج در زمان بنىاميه اتفاق افتاد و انگيزه ايشان بيشتر منبعث از مواضع اجتماعى و سياسى خوارج بود تا اعتقادات مذهبيشان. خوارج در اين جهت تا آنجا پيش رفتند كه در تصدى امر مهمى چون خلافت نيز خواهان سهمى برابر براى عرب و عجم و حتى بزرگان و غلامان شدند. در دوره بعد از مرگ يزيد، خوارج به خطرى بزرگ براى اشراف بصره تبديل شدند تا حدى كه تجار و ثروتمندان بصره براى سركوب خوارج همه گونه امكانات در اختيار «مهلب بن ابى صفره» (فرمانده حجاج) كه مامور مقابله با ازارقه بود، قرار دادند. وى در مقام تهييج مردم بصره جهت رويارويى با ازارقه خطاب به آنها مىگفت: براى شما ننگ است كه فرودستان و بندگانتان (خوارج) بر اموال و دارايى شما غلبه كنند (26) ، نيز جاسوسان مهلب كه براى خبرگيرى از لشكر ازارقه در كرمان به اردوگاه آنها رفته بودند با مردم فرودستى از قبيل قصار، صباغ، حداد و نيز عبد و علوج مواجه شدند. (27) پس از حدود بيستسال (40 - 64 ق ) نفوذ گاه به گاه خوارج به نواحى جنوب ايران، ازارقه تا سال 80 ق جنوب ايران را به محل تنازع خود با نيروهاى خلافت مبدل ساختند. اين فرقه كه در ابتدا خوزستان و فارس را مامن خويش قرار داده بودند، پس از تحمل هر ضربه پايگاه خويش را يك گام به عقب منتقل نمودند و در دهه 70 ق به تدريج در نقاط مختلفى از ايران پراكنده شدند; اما در هر نقطه برخورد با ازارقه متفاوت بود; مثلا در حالى كه مردم شهر رى در مخالفتبا حاكم اموى، ازارقه را مساعدت و يارى مىكردند (28) ، مردم و حاكم اصفهان پس از تحمل محاصرهاى سخت و طولانى به مدت هفت ماه، عاقبت ازارقه را متوارى ساختند. (29) ظاهرا تنها نواحى شرقى و جنوب شرقى ايران، زمينههاى مساعد پذيرش خوارج را براى زمانى طولانى دارا بود. از اين رو تا دهه 80 ق كرمان و سيستان از كانونهاى دائمى خوارج بود. خوارج در اين نواحى جوامع خودگردان تشكيل دادند و به عزل و نصب عمال قلمرو تحتحاكميتخود پرداختند و با دريافتخراج امور خود را سامان بخشيدند. كرمان محل تجمع و تجديد قواى خوارج، پس از هر شكست و گريز بود. حتى جنگ هجده ماهه مهلب با ازارقه در كرمان نتوانست مقاومت ايشان را در هم شكند. سرانجام با بروز اختلاف ميان ازارقه بود كه مهلب توانست آنها را تار و مار كند. اما پس از يك فترت بيستساله (80 - 100 ق) مجددا ديگر فرقههاى خارجى، سيستان و كرمان و جنوب خراسان را مامن خويش قرار داده و تا پايان دوره اموى اين مناطق را جولانگاه فعاليتخود ساختند. يكى از پيامدهاى حضور ايشان در آن جا جذب و گرايش عدهاى از ايرانيان براى نخستين بار به اسلام - گر چه از نوع خارجى آن (مبتنى بر عقايد و آراى خوارج) - بود. با اين همه بايد متذكر بود كه خوارج در اصل، با هدف گسترش و نشر دين اسلام به ايران و ساير مناطق نرفتند، بلكه اين امر از تبعات حركات آنها بود. آنها كه مجبور به گريز به اين نقاط شده بودند براى تداوم مبارزه ضد اموى خود نياز به حاميان جديدى داشتند.اين تقارب خوارج با بعضى ايرانيان كه البته هر يك انگيزههاى خاص خود را در اين نزديكى دنبال مىكردند، غير مستقيم به انتشار اسلام در نقاطى از ايران كمك كرد. خوارج در ايران (عهد عباسى)با استقرار و تثبيتخلافت عباسيان، تغيير چندانى در نوع و شيوه برخورد خوارج نسبتبه نظام جديد ظاهر نشد و مبارزات اين جريان مذهبى - سياسى با شدت و حدت قبلى ادامه يافت، اما نسبتبه دوره بنى اميه از وسعت و گستره قيامهاى آنان تا حدودى كاسته شد، كه يكى از دلايل آن كم رنگ شدن مسئله موالى بود، زيرا موالى در تغييرات جديد به بخشى از خواستههاى خود رسيده بودند و انگيزه و زمينه حضور آنها در صفوف خوارج كاهش يافته بود. عامل ديگر، اوجگيرى قيامهاى علويان در عصر عباسى بود كه قيامهاى خوارج را تحت الشعاع خود قرار مىداد. با وجود اين، همزمان با استقرار نظام جديد، تحركات خوارج ادامه يافت و كانونهاى عمده فعاليت آنان در ميان بربرها در شمال افريقا و جزيره (نواحى شمال عراق) و نيز نواحى شرقى ايران متمركز شد. پس از آن كه خوارج در نقاط ديگر تضعيف شدند و به تدريج از صحنه رقابتهاى نظامى - سياسى خارج گشتند، باز مدت مديدى توانستند در نواحى شرقى و جنوب شرقى ايران (كرمان، سيستان و هرات)، تشكيلات نظامى - سياسى خود را مستحكم نگاه دارند و از نيروهاى محلى هواداران فراوانى گرد آورند. اين در حالى بود كه در اوايل عهد عباسى، «غلات» يا خون خواهان ابومسلم، در صحنه نظامى - سياسى خراسان و ماوراء النهر ظاهر شده بودند; اما ارتباط چندانى بين اين دو دسته قيامها مشاهده نمىكنيم و تقريبا جريانهاى غلات و خوارج، راهى جداگانه مىپيمودند. انگيزهها و عوامل عمده بقاى خوارج در نواحى جنوب شرقى ايران، علاوه بر مسائل ياد شده، در اين نكته نهفته بود كه به رغم تغييرات ناشى از انتقال قدرت به عباسيان، مسائل و مشكلات سيستان همچنان پابرجا و دست نخورده باقى مانده بود، زيرا پيام نهضت عباسى و نتايج و آثار آن به نواحى سيستان كه از چند سو به وسيله صحراهاى خشك محاصره شده بود يا نرسيد و يا با تاخير رسيد. به طور كلى حاكميتهاى گوناگون در نواحى سيستان و مناطق هم جوار آن را در اوايل دوره عباسى، مىتوان به صورت ذيل ترسيم كرد: 1 - حاكميتحكام محلى از جمله خاندان رتبيل بر زابلستان و كابلشاهان بر كابل كه سدى در مقابل نفوذ و گسترش فتوحات مسلمين بودند. 2 - حاكميت واليان اعزامى از بغداد يا خراسان كه قدرت آنها فقط تا حدود شهرهاى بزرگ و راههاى تجارى اعمال مىشد و فرمانهايشان به دليل حضور خوارج به ندرت در خارج از شهرها اجرا مىگشت. 3 - به موازات قدرت واليان و قبايل عرب، مطوعه و غازيان نيز در شهرهاى نظامى و سرحدى از جمله «بست» داراى اقتدار بسيار بودند. 4 - خوارج كه يكى از حاكميتهاى مهم و مؤثر در سرنوشتسيستان، به شمار مىآمدند. اينان خصوصا در نواحى روستايى و مراكز غير شهرى از قدرت شايان توجهى برخوردار بودند. مؤلف تاريخ سيستان در چندين موضع به صراحت تاكيد مىكند كه خوارج در روستاها و در سواد سيستان غلبه داشتند و به همين دليل درآمد و عايدات خلافت از خراج و ماليات روستاها دچار نقصان مىگرديد. «اندر روزگار اسلام تا بدان وقت كه خوارج بيرون آمدند و دخل خراسان و سيستان از بغداد بريده گشت و آخر صلح افتاد برخطبهاى كه اندر شهرها همى كردند و به قصبه كه سواد خوارج بودند...» (30). زياده ستانى تحصيل داران مالياتى و تنفر مردم بومى از حكام اعزامى خليفه، كه اين منصب را بيشتر به عنوان يك محل كسب درآمد هر چه بيشتر تصور مىكردند، نقش مهمى در رشد و گسترش قيامهاى خارجى داشت. رفتار ناعادلانه حكامى چون «معن بن زائده» و «مصيب بن زهير» و «على بن عيسى بن ماهان» كه ظلم و ستمگرى را همراه با فشار شديد اقتصادى بر مردم نواحى شرقى ايران اعمال مىكردند، علت اصلى رشد قيامهاى اوايل عهد عباسى در سيستان و خراسان بود كه در دو جريان بارز خوارج و «غلات» نمود پيدا كرد. از آن جا كه سيستان بيشتر ناحيهاى روستايى و غير شهرى و داراى نواحى جدا افتاده و غير متصل بود (31) ، بيشترين فشار حاصل از تعديات عمال رسمى بر دوش بخشهاى روستايى قرار داشت و طبيعى بود كه در اين مرحله حاميان و هواداران خوارج بيشتر از ميان اين قشرهاى روستايى باشند و به عبارتى بهتر، تكيه گاه عمده و حامى اصلى خوارج در شرق ايران محسوب شوند; خصوصا كه خوارج ايشان را به عدم پرداختخراج و ماليات تحريك مىكردند و ظاهرا خود نيز چيز زيادى از آنها نمىطلبيدند. (32) بنابراين در اين مرحله از حركتخوارج، با توجه به مسائل خاص اجتماعى، سياسى و اقتصادى كه در نخستين دوران خلافت عباسيان در نواحى شرقى و جنوب شرقى ايران حاكم بود، حركت آنها بازگو كننده نيازهاى اجتماعى مردم اين مناطق بود. در واقع در اين زمان براى خوارج نه فقط مسائل ايدئولوژيك كه مسائل اجتماعى نيز تا حدودى در سرلوحه امور قرار گرفت. خوارج سيستان همانند خوارج شمال افريقا، با مسائل مورد ابتلاى آن سامان گره خوردند و بيانگر خواستهاى محلى، خصوصا در برخورد با تحصيل داران مالياتى شدند. حرارت و شور مذهبى اولين خوارج گرچه به طور كامل ناپديد نشد، اما در اين زمان تا حدودى از شدت آن كاسته شد و اعتراض عليه سياستهاى ظالمانه اقتصادى و تجمع ثروت توسط عمال خلافت جايگزين آن گشت. ترور «معن بن زائده» (حاكم سيستان) توسط خوارج در سال 152 ق (33) و سوء قصد نافرجام خوارج سيستانى در بغداد عليه «يزيد و نيز ترور «حضين بن محمد» عامل خراج سيستان به دستخوارج در محرم سال 156 ق (35) و نمونههاى ديگر از اين قبيل در راستاى همين سياستبه مرحله اجرا در آمد. استفاده خوارج از نارضايتىهاى اجتماعى، خود يكى از دلايلى بود كه آنان را قادر ساخت در سيستان حتى دو قرن بعد از سركوب ازارقه در فارس و كرمان پايدار باقى بمانند و شمار زيادى از بوميان محلى و حتى اعراب ساكن در آن جا را به سوى خود جذب كنند. در شرايطى كه خوارج سيستان، روستاها و حومه شهرها را در دست داشتند، شهرهاى بزرگ نظير «بست» و «زرنگ» به دليل حضور عمال حكومت و سكونت اعيان و اشراف و فقها و قضات رسمى و طبقاتى كه منافع آنان همسو با منافع خلافتبود، در حوزه قدرت واليان خليفه قرار داشت (36) كه مستقيما از بغداد يا از سوى حاكم خراسان به سيستان اعزام مىشدند، هر چند به دليل تسلط خوارج بر روستاها و سواد شهرها قادر به جمع آورى و ارسال ماليات و خراج به دربار خلافت نبودند و احكامشانبه ندرت در خارج از شهرها جارى مىشد; تا حدى كه يكى از بزرگان سيستان، امارت در آن جا را عبارت از جنگ با خوارج مىدانست نه فقط اداى خطبه و نماز. (37) به طور كلى خوارج، به دليل انعطاف پذيرى ناچيزشان از اوضاع و احوال فرهنگى، نتوانستند بعدها حضور خود را در ايران و برخى نقاط ديگر پا بر جا سازند، ولى آنچه در مجموع از ماهيت و نوع فرقههاى خارجى مسلط بر سيستان و شرق ايران در مىيابيم اين است كه فعاليت و بقاى نسبى آنها نتيجه همين انطباق نسبى آنان با محيط سياسى - اجتماعى سيستان بوده است. به هر حال، با وجود قدرت زياد خوارج در بخشهايى از نواحى شرقى ايران و به رغم تعديلهاى نسبى كه در عقايد خود ظاهر ساخته بودند، به دليل اعمال خشونتشديدى كه گاه از سوى بعضى فرق خارجى، مثل «حمزيه» (پيروان حمزة بن آذرك) نسبتبه غير خارجيان و مردم عادى و حتى فرقههاى رقيب سر مىزد و نيز به دليل برخورد خوارج با هواداران مذهب رسمى (اهل تسنن)، نتوانستند اكثريت عظيم جماعات محلى را با خود همساز كنند. به علاوه، وجود تفرقه و اختلاف بين شعب گوناگون خوارج مانع از اين گشت كه ايشان بتوانند زمام امور جامعه سيستان و نواحى اطراف آن را در دست گيرند. بر همين اساس است كه پارهاى از محققان در مردمى بودن قيامهاى خوارج ترديد كردهاند (38) و پارهاى ديگر معتقدند كه عنوان «خارجى» در اين دوره نامى بود اندكى مؤدبانه براى عنوان راهزن. (39) نتيجهبه رغم سه قرن فعاليتهاى نظامى، سياسى و مذهبى خوارج كه توانسته بود گروههايى از ايرانيان را تحت تاثير تبليغات خود قرار دهد، بخش بزرگى از مردم ايران با دنياى نظامى - مذهبى خوارج بيگانه ماندند. بدين لحاظ پس از يك دوران فعاليتهاى شديد، سستى و ضعف تار و پود خوارج را تا محو شدن تدريجىشان در صحنه نظامى - سياسى ايران فرا گرفت. در يك تحليل نهايى مىتوان اين امر را معلول عوامل زير دانست: عدم پذيرش تقيه، اعتقاد افراطى به امر معروف و نهى از منكر، و قيام به سيف در هر شرايطى (بدون توجه به اوضاع زمان و مكان) ، مانعى مهم در ساخت قدرت سياسى براى حركتخوارج بود. ضمن اين كه خوارج كمتر اهل مبارزه از مجارى سياسى بودند و با نگرشى يك سويه و عدم انعطاف عقايدشان در مواجهه با واقعيات و مقتضيات زمان به نوعى مطلق انديشى روى آورده بودند كه حاصل آن شعار «هر كه با ما نيست عليه ماست» بود. اين نحوه تفكر افراطى، آنها را بر آن مىداشت كه براى جلب هواداران و پيشرفت امر خود از اصول و حتى فروع ايدئولوژيكى مورد قبول خود كمتر تخطى كنند. خوارج حتى اگر با جريانها و افرادى پيمان اتحاد مىبستند و يا ائتلاف مىكردند، اغلب از موضع قوت و قدرت بود و خود اين امر موجب ناپايدارى و شكست اين پيمانها مىشد. در واقع در پىمتحدى بودند كه تحت تعاليم ايشان عمل كند و اين پافشارى در اصول و فروع عقايد، مانع از انعطاف پذيرى آنها در پيدا كردن متحدى پايدار مىگشت. تار و پود تشكيلات خوارج با محتواى ايدئولوژيك آميخته شده بود، بنابراين ضوابط و قوانين خاصى براى اعضاى خود در نظر گرفته بودند و ظاهرا ورود به جرگه خوارج چندان هم سهل صورت نمىگرفت. به جز سختگيرىهاى شديد و خشونتهاى مفرط خوارج كه باعث گريز و بهوجود آمدن بيزارى نسبتبه آنان در گروه كثيرى از مردم بود، بايد از جهتگيرى اجتماعى - اقتصادى آنها در رويارويى با طبقه اشراف و متمكن جامعه نيز ياد كرد. در سراسر دوران حركتخوارج اغلب هواداران آنها از روستاييان و قشرهاى فرودست جامعه شهرى بودند و توانگران و افراد بر جسته اجتماع كمتر مىتوانستند آميزشى پايدار با خوارج داشته باشند. همين امر موجب شد تا در بخشهاى وسيعى كه دهقانان و اشراف محلى نفوذ داشتند از جاذبه خوارج كاسته شود. افزون بر اينها، يكى ديگر از دلايل ناخشنودى ايرانيان از خوارج را مىتوان درگيرىهاى خوارج با نيروهاى خلافت دانست كه به هر حال ضرر و زيانش متوجه ساكنان بومى اين مناطق مىشد. يكى از نقاط ضعف خوارج به عنوان يك جريان سياسى، نداشتن پايگاه و كانون مركزى براى هدايتحركت و قيام بود. اين امر به عدم وحدت و از هم گسيختگى و نيز عدم برقرارى ارتباط بين قيامهاى همزمان خوارج در دو يا چند منطقه متفاوت منجر مىشد; علاوه بر اين، نقش اختلافات فرقهاى و ناسازگارى دستههاى مختلف خوارج با يكديگر را نيز نبايد ناديده انگاشت. ظاهرا يكى از دلايل عدم نفوذ گسترده و بقاى دائمى خوارج در ميان ايرانيان، به رغم شعارها و اهداف خوارج كه در حمايت از غير عرب مطرح مىشد، همين جايگاه رهبرى در ميان ايشان است. در حركتخوارج، رهبر يك فرد عادى همچون ديگر افراد بود و هيچ امتياز خاصى بر ديگران نداشت و حتى مىتوانستبرده يا بنده باشد و اين با تصورات ايرانيان از رهبرى، خصوصا حاكميتهاى محلى كه دهقانان آنها را تشكيل مىدادند و نسبتبه رهبران و پادشاهان گذشته خود قداستخاصى قائل بودند، چندان سازگار نبود. از ويژگىهاى ديگر قيامهاى خوارج - كه از اهميتبسيار برخوردار است - پيشقدم بودن بازوى حركتى - مبارزاتى آنها از خط فكرى و عقيدتىشان بود; به عبارتى در حركتخوارج، پراتيك (عمل) جلوتر از تئورى حركت مىكرد و همين امر، خوارج را به نوعى عملگرايى رهنمون كرد. جناح ايدئولوگ چندان متمايز از جناح سياسى - نظامى نبود و نقش اصلى در دست رهبران سياسى - نظامى قرار داشت كه اغلب از فقها و علماى خوارج نيز به شمار مىآمدند. به رغم برخى آميختگىهاى محدود فرهنگ خوارج با فرهنگ ايرانى كه به بعضى شعب خوارج نسبت داده شده است، خوارج در انطباق خود با اوضاع و احوال ايران موفقيت چندانى كسب نكردند. در نتيجه گرايش ايرانيان به دو جريان قوى مذهبى - سياسى يعنى تسنن و تشيع امكان بروز بيشترى يافت، و اين خود موجبات منزوى شدن خوارج را در بخشهاى محدودى از ايران فراهم آورد; تا آن جا كه خوارج در مراحلى از زندگى فعال نظامى - سياسى خويش سعى داشتند به جريانهاى ديگر نظير علويان در مبازره ضد اموى نزديك شوند. عوامل ياد شده و نيز نبود طرح مشخصى از سوى خوارج براى كسب قدرت، موجب شد تا در دوره عباسى نيز، مانند دوره اموى، نيروهاى ديگر از حاصل كوششهاى ايشان بهرهمند گردند و خوارج آرام آرام از صحنه سياسى كنار روند. چنان كه گذشتخوارج از همان بدو ظهور، مخالف نظم موجود بودند و بيشتر در نقاطى رشد يافتند كه ضعف و عدم تسلط حاكميت امويان و سپس عباسيان در آن نقاط به چشم مىخورد، چرا كه از همين مراكز بود كه بعدها نخستين اقدامات سياسى - نظامى موفق، همچون مبارزات صفاريان، در برابر خلافت عباسى رشد و گسترش يافت و نيز سامانيان بر مناطق به چنگ آمده توسط صفاريان مسلط شدند. از اين رو هنگامى كه يعقوب ليث و بعد از او سامانيان توانستند نواحى شرقى ايران را تا حدودى آرام سازند، از قدرت خوارج كاسته شد. صفاريان، نه تنها فعاليتهاى نظامى خوارج را محدود كردند بلكه پايههاى قدرت نظامى - سياسى ايشان را تقريبا از ميان بردند و اين موجب شد تا راه براى تسلط امراى شمال شرق خراسان يعنى سامانيان هموار گردد. پىنوشتها: 1. ابوالعباس مبرد، الكامل فى اللغة و الادب (قاهره، ازهريه، بى تا) ج 3، ص 109 و محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك (بيروت، عزالدين، 1407 ق / 1987 م) وقايع سال 8 ق. 2. نصر بن مزاحم منقرى، پيكار صفين، ترجمه پرويز اتابكى (تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1366) ص 674 و طبرى، همان، وقايع سال 37 ق. 3. ايلياپاولويچ پطروشفسكى، اسلام در ايران، ترجمه كريم كشاورز (تهران، پيام، 1350) ص 44، حواشى محمد رضا حكيمى. 4. احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، تصحيح محمد باقر محمودى (بيروت، اعلمى، 1394 ق / 1974 م) ج2، ص375. 5. براى نمونه، ر.ك: يعقوبى، تاريخ، ج2، ص 94. 6. يوليوس فلهاوزن، الخوارج و الشيعه، ترجمه عبدالرحمن بدوى (به عربى)، (كويت، وكالة المطبوعات، بى تا) ص 41. 7. برتولد اشپولر، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامى، ترجمه جواد فلاطورى (تهران، علمى و فرهنگى، 1364) ج1، ص 304. 8. كيت لوينشتاين، «ازارقه در ملل و نحل نگارى اسلامى»، ترجمه آزرمى دخت مشايخ فريدنى، مجله تحقيقات تاريخى، شماره 6 و 7، پاييز 1371. 9. محمد بن جرير طبرى، همان، وقايع سال 38 و 130 ق. 10. ابوالحسن مسعودى، التنبيه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاينده (تهران، علمى و فرهنگى، 1365) ص 308. 11. نهج البلاغه، خطبه 40. 12. محمد بن جرير طبرى، همان، وقايع سال 73 ق. 13. ابوالحسن اشعرى، مقالات الاسلاميين و اختلاف المصليين، ترجمه محسن مؤيدى (تهران، اميركبير، 1362) ص 65. 14. محمد بن جرير، طبرى، همان، وقايع سال 37 ق. 15. ابوالحسن اشعرى، همان; حسن بن موسى نوبختى، فرق الشيعه، ترجمه جواد مشكور (تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1353) ص 22; ابن حزم، الفصل فى الملل و الاهواء و النحل (بغداد، مكتبة المثنى، بى تا) ج 4، ص 19 و ابوسعيد حميرى، الحور العين، تصحيح كمال مصطفى (تهران، 1927 م) ص 150. 16. محمد بن عبدالكريم شهرستانى، الملل و نحلل، تصحيح شيخ احمد فهمى (بيروت، دارالسرور، 1367 ق / 1947 م) ج 1، ص 175. 17. ابوالحسن مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، تصحيح مفيد محمد قميحه (بيروت دارالكتب العلميه، 1406 ق / 1986 م) ج 3، ص 271. 18. ابوالحسن اشعرى، همان و محمد بن عبد الكريم شهرستانى، همان. 19. عبد القاهر بغدادى، الفرق بين الفرق، ترجمه جواد مشكور (تهران، اشرفى، 1367) ص 42. 20. ابوالعباس مبرد، همان، ج 3، ص 173 و ابوالحسن اشعرى، همان، ص 50. 21. ابن حزم، همان، ج 3، ص 188. 22. ابوالحسن اشعرى، همان. 23. ابوالعباس مبرد، همان، ص 91. 24. ابوالحسن مسعودى، همان، ص 233. 25. ابوالعباس مبرد، همان، ص 169 ; ابوالحسن اشعرى، همان، ص 49 و ابن عبد ربه، العقد الفريد (قاهره، مطبعة مصطفى محمد، 1353 ق / 1935 م) ج 1، ص 348. 26. ابوالعباس مبرد، همان، ص 184 و 229. 27. همان. 28. همان و ابن اثير، الكامل فى التاريخ (بيروت، دارالفكر، 1398 ق / 1978 م) وقايع سال 68 ق. 29. ابوالعباس مبرد، همان، ص 202 و طبرى، همان، وقايع سال 68 ق. 30. تاريخ سيستان، تصحيح ملك الشعراى بهار (تهران، پديده، 1366) ص 27، 158 و 161. 31. يعقوبى، البلدان، ص 56. 32. تاريخ سيستان، ص 158 و 176. 33. همان، ص 147. 34. همان، ص 148. 35. همان. 36. مؤلف تاريخ سيستان در چند جا تصريح مىكند كه مردمان شهرها و قصبه (مركز سيستان) بر ولايت اميرالمؤمنين رشيد بودند و خطبه به نام بنىعباس مىخواندند (تاريخ سيستان، ص 27، 58 و 162). 37. همان. 38. Bosworth,C.E, Sistan under the Arab|s (Rome 1968), P.39, 84 39. عبدالحسين زرين كوب، تاريخ مردم ايران (تهران، علمى و فرهنگى، 1365) ج2، ص 104. يادداشت: 1) از آنجا كه ظهور خوارج در تشكيك مسئله خلافت و امامت روى داد و اين امر در اسلام پديدهاى صرفا مذهبى يا تنها سياسى نمىباشد، تشخيص دلايل و اسباب اصلى ظهور خوارج به سادگى ميسر نيست. |
سوتیترهایی از آیت الله بهجت پیرامون قرآن

1. اگر کتابی بود که عکس اشیا را نشان می داد، آن کتاب همین قرآن است که بهشت و جهنم را نشان می دهد. [در محضر بهجت:1/11]
2. خدا می داند قرآن برای اهل ایمان – مخصوصاً اگر اهل علم باشند – چه معجزه ها و کراماتی دارد و چه چیزهایی از آن خواهند دید! [در محضر بهجت:1/55]
3. اگر قرآن را به صورت واقعی اش ببینیم، آن گاه معلوم می شود که دست از ترنج می شناسیم یا نه! [در محضر بهجت:1/36]
4. برنامۀ قرآن، آخرین برنامۀ انسان سازی است که در اختیار ما گذاشته شده است، ولی ما از آن قدردانی نمی کنیم! [در محضر بهجت:1/55]
5. اگر به قرآن عمل می کردیم، دیگران را به اسلام و قرآن جذب می نمودیم؛ زیرا قرآن، جامع کمالات همۀ انبیای اولوا العزم (علیهم السلام) است. [در محضر بهجت:1/112]
6. اگر درست به قرآن عمل می کردیم، با عمل خود دیگران را جذب می کردیم؛ زیرا مردم غالباً – به جز عدّۀ معدود – خواهان و طالب نور هستند. [در محضر بهجت:2/.14]
7. قرآن، انسان را به غایت کمال انسانی می رساند. ما قدردان قرآن و عدیل آن: اهل بیت (علیهم السلام) نیستیم. [در محضر بهجت:2/227]
8. مدام به قرآن نگاه کردن، دوای درد چشم است. [در محضر بهجت:2/280]
9. اگر از قرآن استفاده نمی کنیم، برای آن است که یقین ما ضعیف است. [در محضر بهجت:2/280]
10. خدا می داند حفظ قرآن، چه قدر در استفاده از این معدن و منبع رحمت الهی، مدخلیّت دارد... ما آن گونه که باید و شاید از قرآن، استفاده نمی کنیم! [در محضر بهجت:1/114]
11. آیۀ: (وَلَو أََنَّ قُرآناً سُیِرَت بِهِ الجِبالُ أَو قُطِعَت بِهِ الأَرضُ أَو کُلِّمَ بِهِ المَوتی [رعد:31]: اگر قرآنی وجود داشت که به واسطۀ آن، کوه ها سیر شود، یا زمین به آن پیموده و یا شکافته شود، یا با مردگان سخن گفته شود...) چه می گوید؟! آیا امور مذکور در آیۀ شریفه، فرض محال و غیر واقع است؛ یا می خواهد بفرماید: اهلش با این قرآن، همۀ این کارها را می توانند انجام دهند؟![در محضر بهجت:1/281]
12. کسی آشنا به قرآن است که زیادتر در آن تدبّر کند؛ مجموعۀ روایات هم مثل قرآن است.[گوهرهای حکیمانه:100]
13. اگر راست می گوییم که قرآن، سلاح است، پس چه احتیاج به سلاح دیگر؟![در محضر بهجت:2/14]
14. آیا هیچ می دانیم که قرآن، نظیر سایر مکتوبات نیست! گویی قرآن، موجودی ربوبیّ از عالم نور و روحانی است که در عالم اجسام و اعراض ظهور کرده است! [در محضر بهجت:2/135]
15. باید به طور یقین بفهمیم که نگاه کردن به قرآن، مثل نگاه کردن به سایر کتب نیست! [در محضر بهجت:2/135]
16. به هیچ امّت و ملتی چنین قرآنی داده نشده که این همه خواصّ و آثار داشته باشد! نعمت به این بزرگی به ما داده شده، ولی مثل این است که اصلاً نداده اند، و مثل این که این کتاب، مکمِّلِ انسان نیست! [در محضر بهجت:2/136]
17. توسل به قرآن و حمل و فهم و قرائت آن، برای نجات عموم مردم – چه رسد به خواصّ – مفید است! [در محضر بهجت:2/150]
18. جای تعجب است که به شخصیت ها و سخنان آنها اهمیت داده می شود و سخنرانی هایشان ضبط می شود، اما قرآن که در دست ما است، این طور نزد ما ارزش ندارد! همه می دانیم که دربارۀ قرآن، مقصّریم! [در محضر بهجت:2/282]
19. کسی که این مطلب را که: قرآن، تِیانُ کُلِّ شَیء [بیانگر همه چیز] است دنبال کند، عجایب و غرایب می بیند! [در محضر بهجت:2/297]
20. قرآن کتابی است که پیغمبر ساز است؛ زیرا پیغمبران دو گونه اند: قسم اول، پیامبرانی هستند که از جانب خداوند به پیامبری تعیین شده اند. قسم دوم، پیغمبرانِ کمالی، که در اثر ایمان و عمل به دستورات قرآن، به کمالات پیامبر نایل می گردند. بنابراین قرآن، پیغمبرانِ کمالی تربیت می کند و پیغمبر ساز است. [در محضر بهجت:1/120]
21. ما وظیفه داریم که در تعلیم، تلاوت و عمل به قرآن کوشش کنیم. ولی ما شبهای احیا قرآن بر سر می گذاریم؛ و در مقام عمل، آیه های حجاب، غیبت، کذب، و آیات: (وَیلٌ لِلمُطَفّفینَ: وای بر کم فروشان.) و نیز: (فَلا تَقُل لَهُما أُفٍّ: پس به پدر و مادر، اُف نگو.) همچنین: (وَلا تًمشِ فِی الأَرضِ مَرَحاً: و با ناز و تکبر در روی زمین راه مرو.) و ... را زیر پا می گذاریم. [در محضر بهجت:2/298]
پیامبر همیشه جهنم را میدید!
رازهای مرگ 4

پیامبر همیشه آماده رفتن بود!
هر رخداد بزرگ یا كوچكی به وقوع میپیوست و نشانه زوال بود، پیامبر آیهی "إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون"(1) را بر لب جاری میكردند و به گفتهی زمخشری وقتی چراغ منزل آن حضرت خاموش میشد و نیز در رخدادهای كوچكتر از آن، این آیه مباركه را تلاوت میفرمودند(2). در سیرهی آن حضرت هر حادثه یك آزمون الهی تلقی میشد.
انسان كامل در حوادث شكیبایی خود را از دست نخواهد داد؛ زیرا رخدادهای تلخ و شیرین و سبك و سنگین را مجلای ارادهی الهی میداند و هرگز متزلزل نمیشود و چنانكه حضرت علی علیهالسلام فرمودند: "النّفسُ الكریمة لا تؤثر فیها النّكبات"(3) توجّه به خدا را در همه حالات خود حفظ میكند. بدیهی است سیره اخلاقی چنین انسانی بسیار آموزنده خواهد بود. 4
پیامبر جهنم را میدید
شیخ مفید میگوید: وقتی پیامبر از قیامت خبر میدادند، مانند كسی كه از تهاجم ناگهانی سپاه نیرومند و مسلح دشمن گزارش میدهد، با حالتی جدّی و احساس خطر خبر میدادند: "كانّه منذرُ جیش جرّار"(5) و گونههای مباركشان سرخ میگشت: "تحمارّ وجنتاه"(6).
خداوندا ترسی در دل ما قرار ده تا مانع از معصیت و نافرمانی تو شود
در حقیقت آن حضرت آتش دوزخ را از نزدیك مشاهده میكردند و بدیهی است كسی كه آتش دوزخ را بالعیان مشاهده كند جدّاً از آن پرهیز دارد. وجود عینی آتش بسی مؤثّرتر از وجود علمی آن است: "لیست الرّوِیّة كالمعاینة مع الأبصار"(7). كسی كه آتش قیامت را نبیند سخن او از معاد به منزله اعلام خطر نیست، برخلاف درد آشنای معاد، كه هم علمش نسبت به اصل معاد، شهودی است و هم خود آتش را میبیند و گزارش او دردمندانه و شاهدانه است. از این رو رسول گرامی از خداوند مسألت میداشتند: خداوندا ترسی در دل ما قرار ده تا مانع از معصیت و نافرمانی تو شود؛ "اللّهم اقسم لنا من خشیتك ما یحول بیننا و بین معصیتك"(8).
نمیتوان گفت همهی این مناجاتها، تضرعها و به یاد قیامت بودنها جنبهی آموزش به دیگران دارد، بلكه آنان این لابهها را درجات نردبان ترقی میشمرند كه توقف، در منطق آنان زیانآور است و كسی كه دو روز او مساوی باشد مغبون است. بنابراین، خشیت از خدا كمال و ترس از غیرخدا نقص است.
نمیتوان گفت همهی این مناجاتها، تضرعها و به یاد قیامت بودنها جنبهی آموزش به دیگران دارد، بلكه آنان این لابهها را درجات نردبان ترقی میشمرند كه توقف، در منطق آنان زیانآور است و كسی كه دو روز او مساوی باشد مغبون است. بنابراین، خشیت از خدا كمال و ترس از غیرخدا نقص است.
شناخت و معرفت پیامبر گرامی به قبر و قیامت، به قدری شهودی و عینی بود كه میفرمودند: اگر خوف آن نبود كه مردههایتان را دفن نكنید (از ترس عذاب قبر) از خدا میخواستم تا صدای عذاب قبر را كه من میشنوم به گوش شما نیز برساند: "فلولا أن تدافنوا لدعوتُ اللهَ أن یُسمعكم من عذاب القبر الذى أسمع منه"(9). اگر شما مانند پیامبر، عذاب مردهها را در قبر مشاهده میكردید، هرگز آنها را دفن نمیكردید.
اگر كسی شعله گور را ببیند قطعاً از آن میترسد و مرده را به گودال جهنّم نمیفرستد؛ آن گونه كه اگر كسی بهشت را ببیند به اشتیاق آن جان در اندامش قرار نمیگیرد و پیامبر شخصیتی است كه هر دو جریان را در معراج مشاهده كرد، بلكه هر لحظه از زندگی پیامبر اكرم یك معراج بود. از این رو بخشی از تربیت پیامبر بر پایه انذار بود: "...شاهداً و مبشّراً و نذیراً"(

"نيم ساعت قبل از غذا، نيم ساعت بعد از غذا، روزي يک عدد و ..." ، اين ها جملاتي است که هميشه روي بسته داروها مشاهده ميکنيم. اما آيا اهميت اين جملات را در خوردن داروها ميدانيد؟ آيا تا به حال پزشک يا داروسازي به طور دقيق نحوه مصرف داروها را براي شما توضيح داده است؟
دکتر عبدالمجيد چراغعلي، داروساز، متخصص داروشناسي و عضو هيات علمي دانشگاه علوم پزشكي بقيهاللهالاعظم(عج) ما را با يکي از مهم ترين نکات مربوط به مصرف دارو، يعني تداخل آن با غذا آشنا ميکند.
غذايي که ميخوريم، ترکيب بسيار پيچيده از مواد معدني، مواد آلي، پروتئينها، ويتامينها و ... است. زماني که يک دارو را مصرف ميکنيم، مواد متعددي وارد بدن ما ميشوند، يعني علاوه بر مواد اصلي دارو، ترکيبات ديگري هم در فرمولاسيون آن وجود دارد.
قاعدتا زماني که غذا و دارو با هم مصرف ميشوند، واکنشهايي را ايجاد ميکنند و در اغلب موارد، اين واکنشها باعث كاهش اثر داروها در بدن ميشوند.
بنابراين به عنوان يک قانون کلي بايد گفت: "داروها نبايد همراه با غذا استفاده شوند، مگر اينکه پزشک گفته باشد، يعني بايد نيم ساعت فاصله زماني بين خوردن غذا و مصرف دارو وجود داشته باشد."
بهترين زمان مصرف داروها، زماني است که معده خالي مي باشد، زيرا در اين حالت بين غذا و دارو تداخلي پيش نمي آيد و دارو بهتر جذب مي شود.
نيم ساعت قبل و بعد از غذا، معده خالي است.
شايد مهم ترين اين تداخلات، مصرف بعضي از آنتيبيوتيکها با فرآوردههاي لبني يعني شير و ماست و ... است، به خصوص خانواده تتراسايکلينها که خانواده بزرگي از آنتيبيوتيکها هستند. اين آنتيبيوتيکها اگر همراه با غذا مصرف شوند، جذبشان به شدت کاهش پيدا ميکند، به طوري که آنتيبيوتيک اثر درماني خود را از دست خواهد داد. به دليل اينکه کلسيم موجود در لبنيات با آنتيبيوتيك ترکيبي را ايجاد ميکند که اجازه نميدهد دارو جذب بدن شود، در نتيجه دارو در دستگاه گوارش مي ماند و سپس دفع ميشود. در اين موارد بايد آنتي بيوتيك را با معده خالي و همراه با آب مصرف نمود.

بله حتما. کساني که آنتياسيد ميخورند نيز بايد حواسشان باشد، زيرا آنتياسيدها هم حاوي کلسيم هستند. يک مثال ديگر بيماراني هستند که از فرآوردههاي هورموني استفاده ميکنند. اين داروها اگر همراه با غذا مصرف شوند جذبشان كاهش مييابد. در نتيجه ممکن است بيماريشان کنترل و يا درمان نشود و علاوه بر اين پزشک هم دوز دارو را افزايش دهد. همين بيمار اگر دفعه بعد با معده خالي دارو را مصرف کند، جذب دارو به شدت افزايش پيدا کرده و بيمار را با مسموميت دارويي مواجه ميکند.
بنابراين اگر زماني دارو را همراه غذا و زماني با معده خالي مصرف كنيم، موجب به وجود آمدن غلظتهاي خوني متفاوت دارو و ايجاد اختلال در درمان بيماري ميشود.
اول اينکه دارو را با معده خالي مصرف کنند. دوم اينکه اگر به دلايلي مجبورند دارو را با غذا مصرف کنند بايد يک روال ثابت داشته باشند، يعني اگر قرار است دارو را با صبحانه بخورند، هميشه سر يک ساعت معين با صبحانه ميل کنند، نه اينکه يک روز ساعت 7 دارو را مصرف كنند و روز بعد ساعت 10 ، زيرا بدن ما به ميزان جذب دارو همراه با غذا عادت ميکند و اگر اين شرايط دايما تغيير کند، بدن دچار مشکل خواهد شد. اين مسئله بهخصوص در مورد داروهايي که به صورت طولانيمدت استفاده مي شوند، بايد رعايت شود، مانند داروهاي ضد ديابت، داروهاي هورموني مانند لووتيروكسين و بعضي از داروهاي قلبي و عروقي.

يک استثنا آب است. درست است که آب هم يک ماده غذايي است اما توصيه ميکنيم که دارو حتما با آب استفاده شود. علتش هم اين است که اگر دارو را بدون آب بخوريم، ممکن است در مري باقي بماند و مشکلاتي را ايجاد کند.
اما به جاي آب نمي توانيم با چاي بخوريم! چون چاي کافئين دارد و با برخي داروها بهخصوص بعضي از داروهايي که در بيماريهاي تنفسي مصرف ميشوند، تداخل ايجاد ميکند.
استثناء دوم اين است که بعضي از داروها زماني که با معده خالي مصرف شوند، فرد را دچار حالت تهوع و استفراغ و مشکلات گوارشي ديگر ميکنند. در اين حالت فرد مجبور است براي كاهش اين عوارض گوارشي، دارو را همراه با غذا استفاده کند. درست است که در اين حالت ممكن است جذب دارو کاهش پيدا کند ولي چارهاي نيست.
يکي ديگر از استثناها، مصرف داروهاي ضد درد است. با مصرف داروهاي ضددرد شايع مانند آسپيرين، مفناميک اسيد، ايندومتاسين، ايبوبروفن، ديکلوفناک، پيروکسيکام و ... ، چون احتمال بروز اختلال گوارشي وجود دارد، بايد همراه با غذا مصرف شوند تا مشکل کمتري ايجاد کنند، حتي اگر کسي مشکل گوارشي نداشته باشد.
داروهاي كورتيكواستروئيدي يا همان کورتونها مانند دگزامتازون و پردنيزولون نيز همين گونه اند و بايد با معده پُر مصرف شوند.
درست است غذايي که ميخوريم حاوي ويتامين است، ولي مقدار ويتامين هاي موجود در قرصها و کپسولها با مقدار آنها در غذاها متفاوت است، لذا اگر با غذا مصرف شوند ممكن است جذبشان دچار اختلال شود.
بنابراين اگر کسي نياز به مصرف مکملهاي ويتاميني دارد بهتر است آنها را با معده خالي مصرف کند.
ببينيد! جذب آهن خيلي کم است، يعني بيشتر از 10 تا 15 درصد آهن موجود در مواد غذايي و مکمل ها، حتي با معده خالي هم جذب نميشود. بنابراين بايد آهن را حتما با معده خالي مصرف کرد، اما يکي از عوارض بسيار مهم و شايع مصرف مکمل آهن با معده خالي، بروز اختلالات گوارشي است. در اين افراد چارهاي جز مصرف آهن همراه با غذا نيست و اين يکي از استثناييهايي است که گفتيم.