سرگذشت رسولان انطاكيه

فرجام دشمنان و مخالفان لجوج رسولان خدا، همچون عاقبت مردم لجوج انطاكيه خواهد بود كه رسولى را به جرم دعوت به توحيد كشتند، و با يك صيحه آسمانى، همه نابود شدند.

وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ القَرْيَةِ إِذْ جاءَهَا المُرْسَلُونَ

براى آنان سرگذشت آن سرزمين (انطاكيه) را مَثَل بزن هنگامى كه فرستادگان خدا به سوى آنان آمدند

إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ فَقالُوا اِنَّا إِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ

هنگامى كه دو تن از رسولان را به سوى آنها فرستاديم، اما آنان رسولان را تكذيب كردند. براى تقويت آن‏دو، شخص سومى را فرستاديم، آنگاه همگان گفتند: ما فرستادگان خدا به سوى شما هستيم

قالُوا ما أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَىٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَكْذِبُونَ

آنان، به رسولان ما گفتند: شما بشرى مثل ما هستيد و خداى رحمان چيزى را نفرستاده است. شما دروغ مى‏گوئيد

قالُوا رَبُّنا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلونَ

رسولان ما گفتند: پروردگار ما آگاه است كه ما قطعاً فرستادگان او به سوى شما هستيم

وَ ما عَلَيْنا إِلاَّ البَلاغُ المُبِين

بر عهده ما جز بيان پيامهاى آشكار چيزى نيست

قالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذابٌ اَلِيمٌ

گفتند: ما شما را به فال بد گرفتيم [و شما موجودات شومى هستيد] اگر از سخنان خود دست برنداريد، شما را سنگسار مى‏كنيم، و عذاب دردناكى از ما به شما مى‏رسد

قالُوا طائِرُكُمْ مَعَكُمْ اَئِنْ ذُكِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ

گفتند:

شومى شما از خودتان است، اگر درست بينديشيد، بلكه شما گروه اسرافگرى هستيد

وَ جاءَ مِنْ أَقْصىَ المَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا المُرْسَلِينَ

از نقطه دور شهر، مردى با شتاب آمد، رو به مردم كرد و گفت: اى قوم من، از فرستاده‏شدگان پيروى كنيد

اِتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْأَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ

از كسى پيروى كنيد كه از شما پاداشى نمى‏خواهد و آنان هدايت شده هستند

وَ ما لِيَ لا أَعْبُد الَّذِى فَطَرَنِى‏ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

من چرا كسى را كه مرا آفريده است، پرستش نكنم و به سوى او باز گردانده مى‏شويد

أَأَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّى‏ شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً وَ لا يُنْقِذُونَ

آيا غير او، خدايانى را براى خود اتخاذ كنم؟ درحالى كه اگر خداى رحمان بخواهد ضررى بر من برساند، شفاعت آنان، سودى نمى‏بخشد و مرا نجات نمى‏دهند

انّى اِذاً لَّفِى ضَلالٍ مُّبِين

اگر غير از او، خدايى اتخاذ كنم، در گمراهى آشكارى هستم

إِنِّى‏ آمَنْتُ بِرَّبِكُمْ فَاسْمَعُونِ

[آنگاه، آن مرد رو به رسولان كرد و گفت:] من به خداى شما ايمان آوردم. به سخنان من گوش دهيد

قِيلَ ادْخُلِ الجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِى‏ يَعْلَمُونَ

[او را كشتند، به او گفته شد:] به بهشت وارد شو او گفت: اى كاش قوم من از سرنوشت من آگاه مى‏شدند

بِما غَفَرَلى رَبّى وَ جَعَلَنى مِنَ المُكْرَمينَ  

كه خدايم مرا بخشيد و مرا گرامى داشت

وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنَّا مُنْذِرِينَ

ما [در انتقام از قوم او] پس از كشتن او لشگرى از آسمان نفرستاديم، و هرگز چنين نمى‏كنيم

إِنْ كانَتْ إِلاَّ صَيْحَةً واحِدَةً فَاذا هُمْ خامِدونَ

تنها كارى كه كرديم، يك صيحه آسمانى بود كه ناگهان همگى خاموش شدند (قالب تهى كردند)

يا حَسْرَةً عَلىَ العِبادِ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤنَ

افسوس بر اين بندگان كه هيچ پيامبرى به سوى آنان نمى‏آيد، مگر اين كه او را استهزاء مى‏كنند

تفسير لغات آيات‏

(عزَّزنا) از ريشه تعزيز به معنى تقويت و كمك كردن با كمال اهتمام به كار مى‏رود.

(تطيَّرنا) از ريشه تطيّر به معنى فال بد زدن و شوم پنداشتن است. در اين صورت معنى (انّا تطيّرنا بكم) ما شما را به فال بد گرفتيم و خود شما را شوم مى‏شماريم  است.

(طائر) فال بد و مايه شومى را مى‏گويند. در اين صورت (طائركم معكم) يعنى شومى در وجود شما است، نه ما، زيرا از حق، روى گردانديد و به باطل روى آورديد و خود اين مايه شومى و باعث گرفتاريهاست.

(لنرجمنّكم) از ماده رجم به معنى سنگسار كردن آمده است.

(صيحة) صداى بلند.

(خامدون) از خمود به معنى خاموشى است.

سرگذشت قوم انطاكيه‏

انطاكيه، شهرى مرزى است بين سوريه و تركيه كنونى كه امروزه آن منطقه را اسكندرون مى‏نامند و مورد كشمكش هر دو دولت است و هر دو مدعى مالكيت آن مى‏باشند، و به هنگام تقسيم سرزمينهاى عربى، فرانسويها اين سرزمين را به تركيه بخشيدند كه پيوسته ماده نزاعى بين دو دولت باشد تا هيچگاه به وحدت نرسند و به اصطلاح استخوان لاى زخم بماند.

هنگامى كه حضرت مسيح، رسولانى را به اطراف فرستاد تا پيام الهى را به گوش مردم برسانند و آنها را از بت‏پرستى باز دارند، دو نفر از حواريهاى خود را به نام شمعون  و يوحنّا  به اين سرزمين اعزام كرد تا مردم را از بت‏پرستى بازداشته و به يكتاپرستى دعوت كنند.

رسولان مسيح كه به يك معنى رسولان خدا نيز بودند، وارد انطاكيه شده، مردم آنجا را دعوت به آيين توحيد كردند ولى ناگهان با تكذيب مردم و بدگويى آنان روبه‏ رو شدند.

حضرت مسيح براى تقويت اين دو نفر، پيام‏رسان سومى را فرستاد كه درباره نام او در تاريخ اختلاف هست. او نيز با رسولان، به تبليغ آيين توحيد پرداخت و همگى با مخالفت سرسخت مردم روبه‏رو شدند. اكنون ببينيم منطق مردم انطاكيه در برابر دعوت رسولان چه بود؟

آنان در مقابل اين دعوت، سه ايراد گرفتند:

1.ما أنتم الاّ بشرٌ مِثلنا : شما انسانهايى مانند ما هستيد و هيچ مزيّتى بر ما نداريد بنابراين ادعاى پيام‏رسانى از جانب مسيح و به يك معنى از جانب خدا ادعاى بى‏اساسى است.

پاسخ رسولان مسيح جز اين نبود كه بگويند: ربّنا يعلم اِنّا اليكم لمرسلون : خداى ما مى‏داند كه پيام رسانان او هستيم و ما علينا الاّ البلاغ المُبين : ما جز ابلاغ پيام وظيفه ديگرى نداريم

2. انَّا تَطَيَّرنا بِكُم : ما وجود شما را به فال بد گرفتيم و اساساً شما مردم شومى هستيد

3.لَنَرْجُمَنَّكم و لَيَمَسَّنَّكم من عذابٍ أليم : اگر از دعوت خود، دست برنداريد، شما را سنگسار مى‏كنيم و با عذاب سخت روبه‏رو مى‏شويد

پاسخ رسولان در برابر آنان اين بود كه طائركم معكم  يعنى شومى در وجود شماست، اگر بينديشيد افزون بر اين، شماها انسانهاى اسراف‏كار هستيد. نشانه اسراف آنان اين بود كه نعمتهاى خدا را در غير مورد آن به كار مى‏بردند و به جاى پرستش خدا، بتها را مى‏پرستيدند.

در اين گير و دار كه سه نفر از رسولان با مردم درگير بوده و پيوسته به جدال و چالش مى‏پرداختند، ناگهان از نقطه دو شهر، فرد چهارمى آمد، و به قوم خود خطاب كرد: از اين رسولان پيروى كنيد!، چرا با آنها به نزاع مى‏پردازيد، اينها خيرخواه شما بوده و صلاح شما را مى‏خواهند.

منطق فرد چهارم

قرآن با ذكر آمدن اين فرد چهارم از نقطه دور شهر مى‏خواهد به اين نكته اشاره كند كه هيچ توطئه‏اى ميان او، و رسولان نبوده است، بلكه تصادف، او را به آن نقطه آورده بود. او با منطق بسيار استوار با قوم خود سخن گفت:

1. او فرياد زد: اتّبعوا المرسلين ، اتّبعوا من لا يسألكم اجراً و هم مهتدون  از رسولان پيروى كنيد، از كسانى پيروى كنيد كه از شما مزد و پاداشى نمى‏خواهند و اين نشانه آن است كه رسولان خدا جز اخلاص، انگيزه ديگرى ندارند. و براى خدا رنج سفر را بر خود هموار كرده و بدون چشمداشت، تبليغ مى‏كنند و تو گويى اين آيه، نكته‏اى در قلمرو تبليغ، متفكر مى‏شود و آن اينكه تأثير قول مبلّغ در گرو پيراستگى او از علاقه به مال و ثروت و چشمداشت مادّى است.

2. او فرياد زد: و ما لِى لا أعبد الّذى فطرنى‏ و اليه تُرجعون. چرا خدايى را كه مرا آفريده است، عبادت نكنم [و شما نيز چرا او را عبادت نكنيد] درحالى كه همه به سوى او باز مى‏گرديد

در اين گفتار، منطق محكم و استوارى است و آن اين كه عبادت از آنِ موجودى است كه انسان را آفريده و به او نعمت وجود و هستى بخشيده است و چون به اعتراف همگان حتى قوم او، جز خدا آفريدگارى نيست، چرا غير او را بپرستند؟

3. أَأَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّى‏ شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً وَ لا يُنْقِذُونَ . چگونه من غير خداكسانى را بپرستم كه اگر خداى رحمان ضررى بر من رساند، كارى از آنان ساخته نيست و شفاعت آنان پذيرفته نمى‏شود و مرا نجات نمى‏دهند؟

سپس با دو جمله كوبنده به منطق خود پايان بخشيد:

1. اِنّى اءذاً لَفى ضَلالٍ مُبين : اگر من غير خدا را بپرستم - كنايه از قوم - در گمراهى آشكارى خواهم بود يعنى شما در گمراهى آشكارى هستيد.

2.انّى آمنتُ بِرَبِّكُم فَاسْمَعونَ: من به پروردگار شما ايمان آوردم، بشنويد(شاهد باشيد)

در اين اثنا كه سايه سكوت مرگبار بر آن جمعيت حاكم بود زيرا در مقابل منطق رسولان و فردى از قوم خود، سرافكنده و شرمنده بودند، بسان جاهلان كه هرگاه محكوم مى‏شوند، از منطق زور بهره مى‏گيرند، ناگهان بر سر فرد چهارم ريختند و او را كشتند، و از اين طريق به رسولان فهماندند كه اگر آنان نيز به تبليغ خود ادامه دهند، سرنوشت آنان، با سرنوشت اين فرد، يكسان خواهد بود.

واكنش در مقابل اين عمل ننگين‏

كشتن يك فرد بى‏گناه آن هم به يك معنى خويشاوند، در برابر دعوت به توحيد، بسيار ناجوانمردانه بود، مسلّماً جهان در مقابل مظلوميت اين فرد و ستمگرى مردم انطاكيه ساكت نخواهد نشست.

نخستين عكس‏العمل اين شد كه به اين فرد گفته شد كه وارد بهشت شود چنانكه مى‏فرمايد: قيل ادخل الجنّة : به او گفته شد، وارد بهشت شو

او پس از ورود به بهشت به قوم خود چنين پيام داد يا ليتَ قومى‏ يعلمون بما غفر لى ربّى و جعلنى من المُكرمين

اى كاش كسان قوم من مى‏دانستند كه خدايم مرا بخشيد و گرامى داشت

اين بود عكس‏العمل جهان در برابر اين مؤمن فداكار.

اما عكس‏العمل جهان درباره ستمگران -كه در حقيقت سنّت خدا است- اين بود كه به آنان مهلت نداد و با يك صيحه و صداى جانكاه همگان را خاموش كرد. نه ارتشى از آسمان فرستاد و نه كارى ديگر انجام داد، بلكه از همين سنتهاى طبيعى بهره گرفت، چنانكه مى‏فرمايد:

وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنَّا مُنْزِلِينَ* إِنْ كانَتْ إِلاَّ صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ خامِدُونَ

ما پس از قتل آن فرد، بر اين قوم ستمگر لشگرى از آسمان نفرستاديم، و هرگز چنين نمى‏كنيم، جز يك صداى مهيب [كه شايد نتيجه انفجار نقطه‏اى در انطاكيه بود] به حيات آنان خاموشى بخشيديم

در پايان، وحى الهى تأسف خود را بر اين انسانهاى سنگدل و لجوج اظهار مى‏كند و مى‏گويد:

يا حَسْرَةً عَلَى العِبادِ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤونَ . افسوس بر اين بندگان كه هر پيامبرى به سوى آنان مى‏آيد، او را مسخره مى‏كنند

تا اينجا ما به بيان مشبّه‏به پرداختيم و اما مشبّه، كليّه اقوامى است كه به تكذيب حق و وحى الهى و رسولان مى‏پردازند، آنان بايد بدانند كه چنين سرنوشتى در انتظار آنها نيز هست، ممكن است خداوند آنها را از طريق صيحه، و يا عوامل ديگر، نابود كند.

نكاتى در آيات‏

1. دو رسول نخست، و همچنين پيام‏رسان سوم، درحالى كه از جانب خدا اعزام نشده بودند، بلكه از جانب حضرت مسيح به مأموريت رفته بودند -مع‏الوصف- قرآن آنها را رسولان خدا مى‏داند و مى‏فرمايد:وَ أرْسَلْنا إلَيْهِمُ اثْنَيْن نكته آ ن اين است كه حضرت مسيح به امر الهى آنان را اعزام كرده بود، در اين صورت فعل او فعل خدا نيز شمرده مى‏شود.

2. آنان در رد پيام رسولان، بشر بودن آنها را به رخ آنان كشيده و گفتند شماها مانند ما بشر هستيد چنانكه مى‏فرمايد: إِن أنتم الاّ بشرٌ مثلُنا

در ا ين جمله دو احتمال هست:

الف. مقصود آنان از اين اعتراض اين بود كه اصولاً نبى و پيام‏آورنده از جانب خدا، نبايد بشر باشد، بلكه بايد مَلَك و فرشته به اين مأموريت گمارده گردد.

ب. شما بشرى مانند ما هستيد و هيچ مزيتى بر ما نداريد. شايد اين احتمال به ظاهر آيه نزديك باشد، زيرا اگر مقصود اولى بود، لازم بود بگويند: ما أنتم الاّ بشر  ديگر لزومى نداشت لفظى مانند مثلنا  را به دنبال آن بياورند.

3. تهديد رسولان به رجم و سنگسار، نشانه آن است كه منطق افراد لجوج، در برابر مصلحان همان تهديد و ارعاب و احياناً انجام آن است.

4. تطيّر به رسولان، و شوم شمردن آنها، گواه بر اين است كه يكى از سلاح‏هاى اهل عناد، همين است.

5. قريه در اصطلاح متأخّران، در مورد ده و روستا به كار مى‏رود ولى در اصطلاح قرآن، در مورد آبادى بزرگ مانند مصر نيز به كار رفته است چنانكه برادران يوسف گفتند: واسْئَلِ القريةَ الّتى كُنّا فيها (1): از شهرى كه ما در آنجا بوديم(مصر) بپرس

بحث ما از اين كه فرد چهارم، از نقطه دور شهر، سراغ رسولان آمد، گواه بر اين است كه آن روز انطاكيه شهر بزرگى بوده است.

6. اين كه قرآن مجيد فرد چهارم به لفظ رجل  تعبير مى‏كند، حاكى از آن است كه كوچكترين رابطه‏اى ميان رسولان سه‏گانه و اين فرد در كار نبوده است.

7. منطق رسولان در منحصر كردن پرستش به خدا، اين بود: جز آن كس كه ما را آفريده است(خدا) نبايد فرد ديگر را سجده كنيم، و اين گواه بر اين است كه پرستش از شؤون خالقيت است، و خالق و آفريدگار شايسته آفرينش مى‏باشند.

8. بهشتى كه فرد چهارم وارد آن شد، بهشت برزخى بود، نه بهشت روز رستاخيز كه انسان‏ها پس از برپايى رستاخيز وارد آن مى‏شوند.

9. از اين كه فرد چهارم از آن جهان پيام فرستاد و گفت: يا ليت قومى يعلمون  حاكى است كه رابطه ميان اين جهان، و عالم برزخ برقرار است، و آنان سخنان ما را مى‏شنوند.

10. اين سرگذشت درس عبرت بر مستكبران است كه پيوسته سدّ راه حق بوده و رسول و پيام‏رسانان الهى را مسخره و تهديد مى‏كنند

قرآن و روان درمانى افسردگى

در سال هاى اخير كوشش هاى زيادى در زمينه ى روان درمانى افرادى كه دچار اضطراب هاى شخصيتى و بيمارى هاى روانى هستند، انجام شده است. در اين زمينه روش هاى مختلفى براى روان درمانى پديد آمده است; امّا هيچ كدام موفقيت مورد انتظار را درباره از ميان بردن و يا پيشگيرى از بيمارى هاى روانى به دست نياورده است. برخى از پژوهش ها نشان مى دهد ميانگين درمان در مورد بيمارانى كه با روش روانكاوانه معالجه و درمان مى شوند بين 60 تا 64 درصد در نوسان است و اگر توجّه كنيم كه ميانگين بيمارانى كه بدون معالجه به روان درمانگران از عوارض اين گونه بيمارى ها رهايى مى يابند ميان 44 تا 64 درصد در نوسان است، متوجه مى شويم كه ميانگين فوق درصد رضايت بخشى را تشكيل نمى دهد. وانگهى حال گروهى از بيماران پس از معالجات روان درمانگران بدتر هم شده است.

در پژوهش ديگرى روشن شده است كه شمار بيماران درمان يافته از يك گروه مورد مطالعه كه تحت مداواى درمانگران قرار نداشتند با تعداد بيمارانى كه از طريق روان درمانى معالج شدند برابر بوده است. اين پژوهش نشان داده است كه حال برخى از بيماران معالجه شده توسط روان درمانگران وخيم تر هم شده است.

اين گونه پژوهش ها نشان مى دهد كه ميانگين درمان ناشى از روان درمانى هنوز به ميزان رضايت بخشى نرسيده است.

هر انسانى در روند زندگى خود با موانعى روبرو مى شود زيرا در مقابل هر نوشى ،نيش ودر مقابل هر خوشى،ناخوشى وجود دارد.اين موانع ومشكلات براى انسان ايجاد دلهره مى كند.در هنگام گرفتاريها دچار اضطراب و سپس افسردگى مى شود.البته نوع مشكلات وشخصيت افراد وزمان ومكان در طولانى بودن ويا كوتاه بودن اين اضطرابها ـ كه اگر درمان نشود به افسردگى منجر مى شود ـ دخالت دارند.

هر چند وجود دلهره واضطراب در حد عادى براى آدمى لازم است; زيرا باعث گرفتن حالت تدافعى شده وانسان را به عكس العمل واداشته وسعى در رفع مشكل مى كند; اما اگر فردى بى خيال وبى تفاوت بوده وهيچ گونه اضطرابى نداشته باشد ـ بجز ائمه معصومين(ع)و بعضى از اولياء خدا ـ براى ديگران عيب ومريضى حساب شده كه در روانشناسى آن را مرض «پسى كوپاتى»مى نامند.

افزايش افسردگى واضطراب در جهان امروز

در جهان كنونى بيمارى افسردگى بسيار زياد شده است بطوريكه عده اى از مردم كشورهاى صنعتى با دارو بخواب رفته وبا دارو بيدار مى شوند. به طور مثال با هم گزارشى درباره پديده افسردگى و علل و آثار آن در ايالات متحده آمريكا مى خوانيم:

به عقيده روان شناسان ،افسردگى بيماريى ناشى از مدرنيسم و فشارهاى جانبى آن است و جوانان به ويژه در آمريكا كه سرعت نوآورى در آن جا بيش از ساير نقاط جهان است در سنين پايين تر در دام اين بيمارى گرفتار مى آيند.

در سال 2002 افسردگى پس از بيمارى هاى قلبى ،گسترده ترين بيمارى دامن گير بشر خواهد بود.به نوشته اين مجله:

دكتر ارنست برنت و همكارانش از انستيتو تكنولوژى ماساچوست آمريكا برآورد كرده اندكه هزينه هاى مربوط به بيمارى افسردگى در آمريكا سالانه بالغ بر 44ميليارد دلار يعنى تقريبا برابر هزينه هاى بيمارى هاى عروقى است و اين بدان معنا است كه هر آمريكايى سالانه 6هزاردلار بابت بيمارى افسردگى پرداخت مى كند.

اين مجله مى افزايد: هزينه هاى مربوط به درمان بيمارى افسردگى به 12 ميليارد و400ميليون دلار بالغ مى شود و خودكشى مبتلايان به افسردگى 7 ميليارد و 500 ميليون دلار به اين رقم مى افزايد كه خسارت ناشى از دست رفتن نيروى انسانى در آن به حساب نيامده است.

اكونوميست مى نويسد: در اين ميان،بازار داروهاى ضد افسردگى بسيار گرم است.طبق برآورد انستيتو تكنولوژى ماساچوست ارزش بازار جهانى اين داروها بالغ بر 7 ميليارد دلار است كه انتظار مى رود در پنج سال آينده 50%رشد داشته باشد!

مشهورترين داروى درمان بيمارى افسردگى كه امروزه به ويژه در آمريكا رواج دارد «پروژاك»است كه شركت سازنده آن «الى ليلى»سالانه 2ميليارد و600ميليون دلار به جيب سهامداران خود سرازير مى كند.» «الوين تافلر،نويسنده و نظريه پردازِ معروف امريكايى: در سراسر كشورهاى مرفه فرياد عجز و لابه هاى آشنا به گوش مى رسد. ميزان خودكشى نوجوانان رو به افزايش است.الكليسم بيداد مى كند.افسردگى روانى همه گير شده است،بربريت و جنايت مُد روز گرديده است!

در ايالات متحده اتاق هاى اورژانس بيمارستان ها مملوّ از معتادان به مارى جُوانا و ديوانه هاى سرعت و دسته هاى اراذل و اوباش و معتادان به كوكائين و هرويين و بالاخره افرادى كه گرفتار بحران شديد عصبى شده اند.

مددكارى اجتماعى و بهداشت روانى در همه جا به سرعت رو به گسترش گذاشته است،در واشنگتن يك كميسيون بهداشت روانى وابسته به دفتر رياست جمهورى اعلام مى دارد كه به طور كامل شهروندان ايالات متحده از نوعى فشار عصبى رنج مى برند.و روان شناسى از مؤسسه ملى بهداشت روانى ادعا مى كند كه تقريبا هيچ خانواده اى بدون نوعى ناهنجارى روانى وجود ندارد و اعلام مى كند روان پريشى ،جامعه آمريكا را كه آشفته و پريشان و متفرق ونگران آينده است،فرا گرفته است!»

تافلر مى افزايد:زندگى روزمره واقعاًبه طرزافتضاح آميزى كيفيت خود را از دست داده است و اعصاب همه خورد وداغان است، دست به يقه شدن وتيراندازى در مترو يا صفهاى بنزين نشانگر اين واقعيت است كه كنترل اعصاب از دست افراد خارج شده است و ميليون ها نفر از مردم به آخرين حد از ظرفيتشان رسيده اند.

بى ترديد علت اين افسردگى ها فرو رفتن در ماديات و دورى از مذهب، معنويات و فراموشى خدا مى باشد.

سؤالى كه در اين جا مطرح مى شود اين است كه چگونه اين افسردگى ها واضطرابها را درمان نمائيم؟

علامتهاى افسردگى:

افسردگى داراى نشانه هايى است كه به برخى از آن ها اشاره مى شود:

1-احساس تنهائى و بى پناهى

2-وحشت واضطراب از آينده مجهول

3-دلهره از عدم موفقيت در شؤن مختلف زندگى از جمله در تحصيل،،شغل،نحوه كار،انتخاب همسروزندگى مشترك و نحوه زندگى خانوادگى،وضعيت تحصيل فرزندان و آينده آنان و...

چنانچه بتوان از راه صحيح با اين دلهره ها برخورد نمود،زندگى سعادتمندانه هر انسانى تضمين شده است.

راههاى درمان افسردگى

1. ايمان و توكل: اولين راهى كه اسلام براى مسئله اضطراب و دلهره ها پيشنهاد مى كند، ايمان و توكل به خداست. تكيه بر خالقى كه قادر است.از همه چيز خبر دارد وبندگانش را دوست دارد.تكيه گاهى هميشگى كه همه مى ميرند ولى او باقى است.همه دچار مشكل مى شوند ولى او هميشه قهار ومسلط وحاكم بر همه چيز است.

على(ع)فرمود:كسيكه توكل كند،سختى ها بر او آسان و اسباب آسانى برايش فراهم مى شود.

پرفسور كارل يونگ مى گويد:بى مذهبى باعث پوچى و بى معنا بودن زندگى مى شود و داشتن مذهب به زندگى مفهوم ومعنا مى بخشد. دكتر پول ارنست متخصص دانشگاه پنسيلوانيا درباره نقش ايمان مى نويسد:مهمترين عامل شفاى مريض،ويتامين ها،داروها،معدنيت و جراحى و..نيست.بلكه اميد وايمان است. من به اين نكته پى برده ام كه از اين پس بايد جسم مريض را با بكاربردن وسايل طبى و جراحى و روح وى را با تقويت ايمانش نسبت به خدا معالجه كرد.

در روايات آمده كه مؤمن مانند كوه استوار است و سختى ها اورا تكان نمى دهد.مانند حضرت ايوب كه در مقابل بدترين مصيبت ها ايستاد دومقاومت كردوعاقبت به رستگارى دوجهان رسيد.

2. ياد خدا: دومين راهى كه قرآن كريم با يك جمله به ما نشان مى دهد ياد خدا است. آرى ياد خداست كه ترس از مرگ را به آرامش تبديل مى نمايد و ترس از هجوم مشكلات وگرفتاريها را از بين مى برد.ياد خدا دلهره ها و ترسهاى ناشى از بى اعتمادى به آينده را كاهش مى دهد.

خداوند در قرآن درباره تأثير ياد خدا در آرامش و رهايى از اضطراب و افسردگى مى فرمايد: «الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم الا بذكر الله تطمئن القلوب; آنانكه ايمان آورده و دلهايشان به ياد خدا آرام است.آگاه باشيد با ياد خدا دلها آرامش مى يابد.»

اهميت ياد خدا: ذكر خدا يعنى پذيرش حضور دائم و نزديك بودن آن وجود مطلق در همه جا و در همه زمان ها; چون كه خدا به رگ هاى گردن شما نزديك تر و حايل ميان انسان و جان و قلب اوست. اين نزديكى و حضور دائمى كه برخاسته از ارتباط و فقر ذاتى همه آفريده هاست مى تواند اين زمينه را فراهم آورد كه هيچ چيزى بيرون از دائره علم، قدرت و حكمت او نيست. بنابراين اطمينان مى يابد كه همواره خدا با اوست و در همه حال رفيق و همراهش است. براى ذكر در مقامات اخلاقى ـ عرفانى مراتبى گفته اند از جمله ذكر لفظى وذكر قلبى است.كه بالاترين ذكر،نماز است. اگرچه خداوند از تسبيح و تحميد مخلوقاتش مخصوصاًانسان بى نياز است ولى اين ذكرها مايه معرفت وتكامل انسان شده و او را در رسيدن به معرفت الهى يارى مى كند.

در عرف عرفا و اولياء خدا انسانهاى عاقل و فهيم كسانى هستند كه هميشه به ياد خدا بوده وهيچ چيز حتى اشتغالات روزمره آنهارا از اين امر باز نمى دارد. خداوند در آياتى چندى به اين مسأله اشاره دارد از آن جمله:

«انسانهاى مؤمن كسانى هستند كه تجارت وخريد وفروش آنهارا از ياد خدا مشغول نمى كند.» ; «آنانكه در حالت ايستاده ونشسته وخوابيده بذكر خدا مشغول بوده ودر خلقت آسمانها وزمين تفكر كرده ومى گويند:اى خداى ما!اينهارا باطل وبيهوده نيافريده اى.تو از هر نقصى منزّهى .پس مارا از جهنم دور نگه دار.» ; «اى مؤمنين!مبادا مال ومنال شما را از ياد خدا غافل كند كه در اين صورت زيان كرده است» ; «خدارابسيار ياد كنيد شايد رستگارشويد»

ياد كردن خدايى كه از همه زيباتر، از همه عظيمتر، از همه مهربانتر، از همه بخشنده تر، به اسرار آشناتر، از همه نزديكتر است; براى انسان صاحب معرفت از همه چيز لذت بخش تر است. به همين جهت پيامبران وامامان واولياء خدا، شبانه روز به ذكر خدا و به ويژه به نماز مشغول مى شدند. رسول خدا(ص) آنقدر شبهارا به نماز گذراند كه خدا به فرمود:«اى پيامبر!ما قرآن را نازل نكرديم تا تو به زحمت بيفتى.»

على(ع)شبى هزار ركعت نماز مى خواند.امامان و اولياء الهى نيز بسيارى از اوقات عمر خود را به نماز و ذكر الهى مى گذراندند. و شاعر چه زيبا سروده است:

خوشا آنان كه الله يارشان بى *** بحمد وقل هوالله كارشان بى

«باباطاهر»

از سيره عبادى انسانهاى برگزيده چنين به دست مى آيد كه در ذكر و نماز، بايد منافع و اثرات بسيار مهمى باشد كه آنگونه به آن اهميت داده مى شود.به عكس، از اهميت ندادن انسانهاى فاسد به نماز وذكر الهى به اين نتيجه مى رسيم كه يكى از عوامل سقوط اين افراد فراموش كردن خالق خود مى باشد. كسى كه مربّى اصلى و تربيت كننده و بزرگ كننده خود را فراموش كند، غافل ترين انسان است.

ياد خدا در همه جا فضيلت دارد. به ويژه در موارد زير:

هنگام جهاد با دشمنان، برخورد با گناه، مشاهده جلوه هاى دنيا اعم از كاخها، قصرها، ثروتمندان، دنياطلبان، زنهاى زيبا، باغها، آسمانخراشها، زرق و برقهاى ظاهرى و...

آثار دورى از ياد خدا: كسانى كه از ذكر و ياد خدا غافل باشند، دچار ضررهاى مختلف دنيوى و اُخروى مى شوند از جمله: الف. سختى در زندگى و نابينايى در محشر: «هركس از ذكر من دورى كند، زندگى سخت و تنگى خواهد داشت و روز قيامت، او را نابينا محشور مى كنيم! مى گويد: «پروردگارا! چرا نابينا محشورم كردى؟ من كه بينا بودم!» مى فرمايد: «آن گونه كه آيات ما براى تو آمد، و تو آنها را فراموش كردى» امروز نيز تو فراموش خواهى شد!».» ; ب. همنشينى شيطان:«كسيكه از ذكر خداى رحمن دورى كند، شيطان را همراه او مى كنيم.» ; ج. قساوت قلب: «خدا به موسى گفت: اى موسى!مرا در هيچ حالى فراموش نكن كه فراموشى من دلهارا قسى مى كند.»

د. خود فراموشى: «مانند كسانيكه خدا را فراموش كردند نباشيد، كه خدا هم يادِ خودشان را از خودشان بُرد.»

3. صبر و تحمل: افراد صبور ماندنى تر و موفق تر مى باشند.

«اصمعى وزير خليفه عباسى در بيابان به خيمه اى رسيد. زنى جوان و صاحب جمال درخيمه بود. اصمعى از او آب طلبيد. زن گفت: شوهرم نيست و اجازه ندارم به شما آب بدهم. ولى اجازه شير اين بز بدست خودم است. زن از شير به اصمعى داد. در اين موقع يك سياهى از دور پيداشد. زن گفت: شوهرم است كه از صحرا برمى گردد. وقتى شتر سوار رسيد، زن باستقبال او رفت و بر او سلام كرد، پاهاى او را شست و...ولى هر چه زن محبّت مى كرد، مرد كه قيافه زشتى داشت و يك پايش لنگ بود، با بداخلاقى به او جواب مى داد. تا اينكه مرد وارد خيمه شد و نگاه غضبناكى به اصمعى نمود و به آخر خيمه رفت. اصمعى به زن گفت: حيف نيست شما با اين امتيازات، با همچو مردى زندگى مى كنى؟ زن گفت: من از شما كه وزير خليفه هستى تعجب مى كنم كه مى خواهى بين من و شوهرم جدائى بيافكنى! اگر من با اين مرد زندگى مى كنم براى اين است كه مى خواهم به روايت پيامبر(ص)عمل كرده باشم كه فرمود:ايمان دو نيمه است. نيمه اى شُكر و يك نيمه اش صبر است. من خدا را بر نعمتهايش شكر گفته و بر سختى هاى زندگى صبر مى نمايم. و اميد به پاداشهاى آخرت دارم.»

4. معالجات فردى: از قبيل: 1. بازگو كردن عقده ها با محرم اسرار مانند والدين،حضور در زيارتگاهها ومناجات هاى سحرگاهى; 2. توبه و طلب آمرزش : برخلاف مسيحيت كه مى گويد يكشنبه ها به كليسا برويد! اسلام هرزمان و هر مكانى را براى ارتباط با خداوند و توبه كردن وطلب آمرزش مناسب مى داند; 3. جستجوى راههاى موفقيت: علاوه برهمت بلند و تلاش، در بسيارى از موارد كليد حل مشكل بدست ما است. مثلا شخصى كه در خانه نشسته واز خدا روزى مى خواهد،دعايش مستجاب نمى شود!يا كسيكه از دست همسرش به تنگ آمده واز خدا فرج وگشايش مى خواهد دعايش مستجاب نمى شود زيرا باز كردن گره بدست خودش است و آن طلاق است. (اگر راه ديگرى نمانده است.)و... 4. اقتصاد در معاش، چنان كه على(ع)فرمود: هركه مراعات اقتصاد كند من ضمانت مى كنم كه فقير نگردد. ; 5.اهميت ندادن به عشقهاى كذائى 6. راضى بودن به رضاى الهى; 7.سرگرميهاى سالم همانند سفر پيامبر(ص) مى فرمايد: «به سفر برويد تا سالم وتندرست بمانيد.» ; 8. توجه به نعمتهايى خداى متعال در اختيار ما قرار داده است. و در مسائل مادى به پايين تر از خود نگاه كنيم نه بالاتر.; 9. مأيوس نشدن از رحمت الهى، خداوند در قرآن مى فرمايد: «لاتيأسوا من روح الله انّه لاييأس من روح الله الاّالقوم الكافرون» ; 10. رعايت اعتدال در تمام امور حتى در گوش كردن نوارهاى روضه وعزادارى.متأسفانه عده اى خيال مى كنند علامت حزب اللهى بودن آن است كه ساعت ها نوار مداحان مشهور را گوش دهند كه البته زياده روى در اين امر موجب افسردگى مى گردد.

پانوشت ها: 1. ريچارد. ام. شاين، روان شناسى بيمارى هاى روحى و عقلى، ص 864، به نقل از قرآن و روان شناسى، دكتر محمد عثمان نجاتى، ترجمه عباس عرب، ص 364.

2. برخى مسائل زندگى ساز عصرما(مؤسسه در راه حق)ص8

3. مجله اكونوميست، ژانويه 1999، شماره اول.

4 . عصر امام خمينى (مير احمد رضا حاجتى)ص158

5. خوبيها وبديها

6. برخى مسائل زندگى ساز عصرما ش4ص10

7. اثبات وجودخدا ص249

8. رعد/ 28.

9. نور/ 37.

10. آل عمران/ 191.

11. منافقون/ 9.

12. جمعه/ 10.

13. طه/ 1.

14. طه/ 124.

15. زخرف/ 36.

16. حديث قدسى.

17. حشر/ 19.

18. خوبيها وبديها

19. وسائل ج12ص42

20. مستدرك ج2ص22

21. يوسف 87

چون و چرا در كار خدا

بعضى از چون و چراها انسان را به الحاد مى كشاند و بعضى نه. از هر دو قسم, نمونه داريم.
نمونه اول; همان است كه در مجله پر, به اين صورت مطرح شده است:
((اگر آنطورى كه پيامبران ادعا مى كنند, خداوند وجود دارد و جهانى بر اساس نظم و قانون بنا نهاده است, پس چرا براى اثبات خود و رابطه اش با پيامبرانش به كارهاى خلاف قوانينى كه وضع كرده, دست مى زند و اين قوانين را مى شكند؟ چرا وجود اين قوانين طبيعى را از طريق پيامبرانش آشكار نمى سازد و كشف آنها را به عهده دانشوران گذاشته است؟)) 1.
((منظور از كارهاى خلاف قوانين, معجزه است)).
جالب اين كه نويسنده مقاله ((ناخدا)) نام اين چون و چراها را ((برهان ناخدايى)) و به زبان فلسفى - البته به تعبير خودش- ((برهان انكار ذات واجب الوجود)) نهاده و مدعى شده است كه ((اين برهان براى اولين بار است كه اقامه مى شود)) و از همه موحدين عالم مى خواهد كه در رد و ابطال آن بكوشند 2.
سوالات فوق, نه برهان است و نه به الحاد مى كشاند; ولى معلوم نيست چرا نويسنده را به الحاد كشانده است؟

چون و چراهاى غير الحادى
از چون و چراهايى كه مى دانيم از روى الحاد مطرح نشده, نمونه بسيار داريم.
خيام 3 چنين گفت:
تركيب پياله اى كه درهم پيوست
بشكستن آن روا نمى دارد مست
چندين قد سرو نازنين و سر و دست
از بهر چه ساخت وز براى چه شكست؟
در پاسخ چون و چراى خيام, باباافضل كاشانى 4 چنين سرود:
تا صورت جان در صدف تن پيوست
از آب حيات, گوهر آدم بست
گوهر چو تمام شد, صدف چون بشكست
بر طرف كله گوشه سلطان بنشست
ناصر خسرو قباديانى 5 كه موحدى مخلص بوده, اهل چون و چرا است. او مى گويد:
كز آن آهم همى بايد كشيدن
گنه بلغاريان را نيز هم نيست
بگويم گر كه بتوانى شنيدن
خدايا راست گويم فتنه از توست
همه جور من از بلغاريان است
ولى از ترس نتوانم چغيدن
لب و دندان تركان ختارا
به اين خوبى نبايد آفريدن
كه از دست لب و دندان ايشان
به دندان دست و لب بايد گزيدن
به آهو مى كنى غوغا كه بگريز
به تازى مى زنى هى بر دويدن
به شير شرزه دادى حمله تعليم
به آهوى ختن دادى دويدن
و نيز از اوست:
مردكى را به دشت گرگ دريد
زان بخوردند كركس و زاغان
اين يكى رفت در بن چاهى
وان ديگر رفت بر سر ويران
اين چنين كس به حشر زنده شود
...بر ريش مردم نادان
ولى خواجه نصيرالدين طوسى 6 در جوابش گفت:
كردگارش به حشر زنده كند
گرچه اعضاى او شود جوجو
نيست از اصل كار مشكلتر
...بر ريش ناصر خسرو
ناصر خسرو -هرچند به زبان شعر, چون و چراهايى دارد- ولى در كتب كلامى خود, اعتقاد به اصول پنجگانه را با استدلال ثابت كرده است 7.
نبايد اين چون و چراهاى شاعرانه را كه در زمان نشستن بر بال تخيلات, به زبان يا قلم مىآيد, مطابق با اعتقادات قلبى گوينده و سراينده دانست. چرا كه اعتقادات, به عقل و دل, مربوط است و شعر و شاعرى به خيالات.
شاعرى از شاعران معاصر, خداى خود را مخاطب ساخته و گفته است:
چرا ((والتين والتوتون)) نگفتى؟
چرا از نشئه قليون نگفتى
و يا اين كه:
چرا ((والتين و التنباك)) نگفتى؟
چرا از خوبى ترياك نگفتى؟
او مى خواهد بگويد: بايد به جاى اينكه: چرا ((والتين و التنباك)) نگفتى؟
((والتين والزيتون)) كه از آيات مباركه قرآن كريم است, چنين و چنان گفته مى شد. يعنى اهل دم و دود, اينگونه چيزها را مى پسندند. ولى هرگز اين شاعر, در عالم تعقل و سلوك, اجازه چنين فضوليها و بى ادبيها به خود نمى دهد. حتما خيام و ناصرخسرو نيز چنين بوده اند. اصولا شعر را اينگونه تعريف كرده اند: ((احسنه اكذبه)). ((نيكوترينش; دروغترينش است)) اگر شاعرى بگويد:
آنقدر بار كدورت به دلم آمده جمع
كه اگر پايم از اين پيچ و خم آيد بيرون
لنگ لنگان در دروازه هستى گيرم
نگذارم كه كسى از عدم آيد بيرون
فقط شعر و شاعرى و خيال پردازى است و نبايد اينها را به حساب واقع نگرى شاعرگذاشت. اگر باباطاهر عريان مى گويد:
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
از او پرسم كه اين چين است و آن چون
يكى را داده اى صد ناز و نعمت
يكى را نان جو آغشته در خون
در عالم تخيلات شاعرانه سير كرده و نبايد اين دو بيتى را با دوبيتى هاى عارفانه او يكى دانست. اگر آن ابرمرد تاريخ معاصر, مى گويد:
در ميخانه گشاييد به رويم شب و روز
كه من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم 8
واقعا بيزار از مسجد و مدرسه نيست. او هرچه داشت, از مدرسه و مسجد داشت. شعر فوق مى تواند نمونه اى از تخيلات شاعرانه باشد و مى تواند بيانگر گريز از تعلقات و انقطاع الى الله باشد. در اين صورت, مقصود از ميخانه, عالم لاهوت و نيز باطن عارف كامل است كه در آن, شوق و ذوق و عوارف الهى بسيار باشد 9. وجود بيت فوق در يك غزل عارفانه, مويد معناى دوم است. مسجد و مدرسه نبايد هدف باشند, بلكه بايد وسيله تقرب الى الله باشند. از اينرو شيخ بهايى فرمود:
حاجى به ره كعبه و من طالب ديدار
او خانه همى جويد و من صاحب خانه
نادان كسانى اند كه دنباله رو خيالات شاعران و ظواهر گمراه كننده برخى از اشعار عارفان و صوفيان باشند. قرآن كريم فرمود:
(والشعرإ يتبعهم الغاوون الم تر إنهم فى كل واد يهيمون و إنهم يقولون ما لا يفعلون الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و ذكروا الله كثيرا و انتصروا من بعد ما ظلموا و سيعلم الذين ظلموا إى منقلب ينقلبون) 10.
((از شاعران, گمراهان تبعيت مى كنند. آيا نمى بينى كه شاعران در هر بيابانى سرگردانند و آنچه را مى گويند, به كردار نمى رسانند؟ مگر شاعرانى كه ايمان آورده و عمل صالح كرده و بسيار, خدا را ياد كرده و چون مظلوم واقع شوند, با شعر حماسى به مبارزه با ظلم برخيزند. آنان كه ستم كرده اند, خواهند دانست كه به كجا باز مى گردند)).
به هر حال بايد زبان شعر را با زبان علم و فلسفه و فقاهت و تكلم و تاريخ يكى ندانست. الفيه نحوى ابن مالك و الفيه هاى فقهى و منظومه منطقى و فلسفى حاجى سبزوارى و منظومه فلسفى مرحوم شيخ محمد حسين اصفهانى, شعر نيست. نبايد شعر را با نظم اشتباه كرد. عارف هم اگر قواعد عرفان را بسرايد, ناظم است نه شاعر. فرق نثر و نظم در اين است كه يكى بى وزن است و ديگرى با وزن. ولى شاعرى, نشستن بر بال خيال و پرواز در عوالم تخيلات است. لازم نيست كه شعر داراى وزن و قافيه باشد. نثر و نظم را بايد به شعرى و غير شعرى تقسيم كرد.هنگامى كه عارف, مى خواهد زمزمه هاى عارفانه را به زبان شعر بيان كند, وسيله گمراهى برخى از مخاطبان يا سوء استفاده باده گساران و اصحاب ميخانه ها و قهوه خانه ها و قمارخانه ها مى شود. خوشبختانه عرفاى ما اينقدر شعر و عرفان را به هم درآميخته اند كه تقريبا همه دانسته اند كه باده در زبان اهل عرفان, غليان عشق ناشى از تجليات پى درپى است كه از اين روى آن را باده عرفان گويند 11. مقصود از زلف, غيب هويت است كه هيچ كس را بدان راه نيست 12. ساغر, دل عارف است كه انوار غيبى در آن مشاهده گردد 13. ساقى, فياض مطلق است. گاهى به امام على(ع) و مرشد كامل نيز گفته مى شود 14. سبو يا كوزه, كنايه از جام وحدت است كه از منبع فيض مطلق, هركسى را سهمى دادند 15. رقص به معناى سير سالك, به سوى كمال است 16.
مسلم است كه عرفان را به زبان باده گساران عربده كش بيان كردن, وسيله گمراهى ناآگاهان و سوء استفاده مشتريان ميخانه ها مى شود. پس چه بهتر كه از اين زبان پرهيز شود.
جانها فداى انبيا و أمه اطهار(عليهم السلام) كه رهگشاى عرفان ناب وايمان پاكند و زبانشان, همچون كردار و راه و رسمشان, در حد اعلاى طهارت و قداست است و شعرى كه وسيله تلطيف عواطف و بيدارى نفوس و مبارزه با دشمن درون و دشمن برون باشد, و وسيله گمراهى و سوء استفاده نشود, مورد تإييد كامل ايشان است.
بگذرم. سخن در باب چون و چراهاى شاعرانه بود. اينها را ناشى از الحاد نمى دانيم. هرچند ممكن است بعضى ها به واسطه آنها گمراه شوند يا عده اى از آنها سوء استفاده كنند. اما آنجا كه چون و چراها به زبان فلسفى و كلامى مطرح مى شود, قطعا حاكى از الحاد گوينده است. چنين چون و چرايى پيام دارد. پيام دهنده كه عقده تنهايى و نداشتن هم فكر و هم عقيده, رنجورش كرده, به دنبال هم كيش و هم مسلك مى گردد. او به همين اندازه دلخوش است كه حداقل عده اى را گرفتار شك و شبهه كند. كسانى كه سن و سالى دارند, به اين حرفها گوش نمى دهند. ولى جوانان, در معرض خطرند. آنهايند كه ممكن است با شنيدن و خواندن اين چون و چراها ملحد شوند, يا به شك و شبهه بيفتند. پديده شك, براى روح و جان انسان -مخصوصا جوانان- آزاردهنده است. وجود جوانان, كشتزار آماده اى است كه هم كاشته هاى الحادى را مى پذيرد و هم كاشته هاى توحيدى را. بستگى دارد به اين كه كدام كاشتگر, زودتر به سراغ آنها برود. از اينرو اميرالمومنين على(ع) به فرزندش فرمود:
((فبادرتك بالادب قبل إن يسقوا قلبك و يشتغل لبك)) 17.
((من به ادب آموختن تو پرداختم. پيش از آن كه دلت سخت شود و خردت به چيزهايى ديگر مشغول گردد)).

مغالطه اى عجيب
نويسنده ((ناخدا)) كه مجله اى الحادى را وسيله پيام رسانى خود قرار داده و قلب لطيف جوانان را نشانه رفته است, گرفتار مغالطه اى عجيب شده و مغالطه خود را به عنوان اولين برهان, قلمداد كرده است.
اولا چنان كه ديديم, چون و چرا برهان نيست. ثانيا آنچه وى نامش را برهان نهاده, سفسطه يا مغالطه است, نه برهان.
او اگر اوراقى از تاريخ اديان و زندگينامه پيامبران را از روى منابع معتبر مطالعه مى كرد, متوجه مى شد كه معجزه را براى اثبات وجود يا موجوديت خدا نياوده اند. اصولا انبيإ مى خواهند به مردم بگويند كه از جانب خدايى آمده اند كه مردم به وجودش ايمان دارند. مبارزه پيامبران با بى خدايى و ناخدايى نبوده, بلكه مبارزه آنها با پرستش هاى موهوم و مفاسد و انحرافات بوده است.
ابراهيم خليل با نمرود مبارزه مى كند. نمرود منكر خدا نيست. تابعان او هم منكر خدا نيستند. انحراف آنها در اين است كه نمرود را خدا مى دانند. مبارزه او با قومى ديگر به خاطر اين بود كه اجرام آسمانى را خدايان خود مى پنداشتند.
ابراهيم با بت شكنى قهرمانانه خود ثابت كرد كه بتها شايسته خدايى نيستند و الا هيچ تيشه و بازويى نمى توانست آنها را بشكند.
قبل از ابراهيم خليل, نوح بود. قوم نوح, منكر خدا نبودند. آنها خدايانى داشتند به نامهاى: ود, سواع, يغوث, يعوق و نسر 18. نوح مى خواست آنها را از پرستش خدايان موهوم به پرستش خداى واقعى وادارد.
موسى(ع) با استكبار فرعونى مواجه بود. مصريان منكر خدا نبودند. آنها از ترسشان ناچار بودند كه فرعون را خداى خود بخوانند. موسى دو رسالت دارد: يكى به زير كشيدن فرعون از مسند دروغين خدايى و ديگرى رهايى بنى اسرأيل از بند اسارت و ذلت.
بنى اسرأيل هنگامى كه از اسارت رها شدند, تقاضا كردند كه همان طورى كه ديگران بت دارند و بت مى پرستند, آنها هم داراى بت باشند و بت بپرستند 19. عاقبت هم از غيبت چهل روزه موسى(ع) سوء استفاده كردند و گوساله سامرى را پرستش كردند 20.
سر و كار حضرت عيسى(ع) با قوم يهود است. يهوديان منكر خدا نبودند, تا حضرت مسيح بخواهد از راه معجزه, وجود خدا را براى آنها ثابت كند. آنها براى خداى لايزال, فرزند قأل بودند و مفاسدى بزرگ, زندگى آنها را به تباهى كشيده بود. اين پيامبر بزرگ الهى با شرك و فساد مبارزه مى كند, نه با ناخدايى. چه كسانى در صدد كشتن و به دار آويختن حضرت عيسى(ع) بودند؟ ملحدان منكر خدا يا يهوديانى كه خود را پيرو حضرت موسى و خداپرست مى دانستند.
هرچند به بيان قرآن, خيره سران يهود, در اجراى نقشه خود ناكام ماندند و به جاى حضرت عيسى ديگرى را به دار آويختند 21.
تاريخ گواه صادقى است كه پيامبر گرامى اسلام(ص), با مردمى روبه رو بود كه صدها بت, درست كرده بودند و آنها را مى پرستيدند. آنها معتقد بودند كه آفريدگار زمين و آسمان, خداست. پرستش بتها وسيله تقرب به اوست 22.
به ايران قبل از اسلام بنگريم. اين كشور باستانى و اين سرزمين پهناور كه قدرت سياسى و فرهنگى و اعتقادى آن, بر نيمى از جهان آن روز سايه افكنده بود و در برابر امپراتورى عظيم روم, يكى از دو ابرقدرت جهان آن روز محسوب مى شد, گرفتار ناخدايى نبود. مشكل مردم ايران زمين, مشكل يزدان و اهريمن و دو خداى خير و شر و نور و ظلمت بود. يعنى آنها مشرك بودند, نه منكر خدا. مگر اين كه يزدان و اهريمن آنها را دو نيرويى بدانيم كه تحت فرمان اهورامزدا بودند.
اهورامزدا بر جهان مينوى -يعنى عالم مجردات- و بر گيتى -يعنى عالم اجسام- سيطره داشت و يزدان و اهريمن در خدمت او بودند. او با نور خود كه خره ناميده مى شد, مردم را به صنايع و حرف رهنمون مى شد و خره مخصوص شاهان عادل ((كياخره)) نام داشت 23. در اين صورت, مشكل آنها مشكل شرك نبود.
مشكل ايران قديم, يا مشكل دو خدايى بود, يا مشكل مفاسد دربارها و محروميت مردم از تساوى حقوق و آزادى و محدوديت آنها در طبقات بسته. اسلام كه با همه اينها مخالف بود, جاى خود را به زودى در دلهاى مردم اين مرز و بوم باز كرد و آنها را از شرك و جامعه طبقاتى رهايى بخشيد.
نه ابرقدرت رومى گرفتار ناخدايى بود, نه ابرقدرت ساسانى. اولى مسيحى تثليثى بود و دومى زردشتى ثنوى. ثنويت و تثليثى 24 كه مى توانند به گونه اى تبيين شوند كه با توحيد سازگار باشند.
شما نمى توانيد در هيچ تاريخى, قوم يا ملتى پيدا كنيد كه با ناخدايى مى زيسته.
اگر از گذشته هاى دور تاريخ مكتوب در دست نباشد, سنگ نبشته ها و آثارى از عهد باستان به يادگار مانده كه همه و همه, نشان با خدايى است, نه ناخدايى. مبارزه پيامبران با ناخدايى نبوده, با خرافات و اوهام و بت پرستى و كژانديشى بوده است.
علما و دانشمندان اهل مبارزه نيستند. آنها اهل رنج و كار و تلاش و مطالعه اند. عالم يا فيلسوفى كه علم مبارزه با مفاسد و انحرافات و ستم برافراشته, به زحمت افتاده, مانند سقراط كه فداى مبارزه با انحرافات شد و قهرمانانه جام شوكران را سر كشيد. اگر برخى از علماى غربى در دوره رنسانس با تيغ گيوتين اعدام شده اند, به خاطر ايده ئولوژى سياسى بوده است و الا نه آنها را با كسى كارى بود و نه كسى را با آنها.
اگر كليسا دانشمندانى را مى كشت يا مى سوخت, به خاطر اين بود كه مى ترسيد پيشرفت علم, خرافات كليسا را برملا كند و از اقتدارش كاسته شود.
بعضى از علما -مانند گاليله- در محكمه تفتيش عقايد از نظرات علمى خود توبه كردند. ولى هيچ پيامبرى از ترس مرگ توبه نكرده است.
همين تورات و انجيل موجود را به دقت مطالعه كنيد. نمى بينيد كه خود را با مخاطبينى مواجه ببيند كه ناخدايى يا بى خدايى ذهنشان را مشوب كرده باشد.
قرآن, مسإله وجود خدا را عارى از حجاب شك و شبهه مى داند. قرآن مى گويد:
(إفى الله شك فاطر السموات و الارض) 25.
((آيا درباره خدايى كه آفريننده آسمانها و زمين است, شكى است؟)).
معلوم است كه خداوند براى اثبات وجود خود, نيازمند برهان نيست. تا بخواهد از راه معجزه -و به قول نويسنده ((ناخدا)) قانون شكنى- موجوديت خود را به مردم اعلام كند. معجزه فلسفه ديگرى دارد. معجزه نه براى اثبات وجود خداست, نه قانون شكنى است. نگارنده ناگزير است در مقالى ديگر, گره معجزه را براى آنهايى كه نمى فهمند, بگشايد و ثابت كند كه نه معجزه براى اثبات وجود خداست و نه قانون شكنى است. چنانكه ناگزير است بحثى هم درباره براهين خداشناسى داشته باشد, تا نويسنده ((ناخدا)) بداند كه معجزه از براهين خداشناسى نيست.
علما جهاد علمى مى كنند. اين جهاد, تبعيد و شكنجه و اعدام و جنگ ندارد.
رنج عالم در مطالعه و ريشه كن كردن عفريت جهل از وجود خويش و تعليم و كتابت است. ولى انبيإ جهاد اخلاقى و فرهنگى و سياسى كرده و حقيقتا -نه به شعار- اصلاح طلب بوده اند. اصلاح طلبى آنها در چارچوب ارزشها بوده است. اين جهاد, براى آنها نتيجه اى جز شهادت و شكنجه و تبعيد و زندان و محاصره و خفقان به دست منحرفان و فاسدان و مفسدان نداشته است.
1 پر, شماره 169.
2 همان.
3 حكيم ابوالفتح(يا ابوالحفص) عمر بن ابراهيم, مشهور به خيام(يا خيامى) نيشابورى, فيلسوف و رياضيدان و منجم و شاعر ايرانى در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم است. او اشعارى به فارسى و عربى و كتابهايى به هر دو زبان دارد. رباعيات او در دنيا مشهور است. كتاب جبر و مقابله و شرح, اشكال و مصادرات كتاب اقليدس و... از او است. رباعيات او تخيلات شاعرانه اى است كه با روحيه علمى و فلسفى او سازگار نيست.
4 او از مردم مرق از توابع كاشان است. وفاتش در سال 707 اتفاق افتاده و قبرش در مرق كاشان زياتگاه است.
گويند: وى خواهرزاده خواجه نصير است. از وى كتب متعددى به يادگار مانده است خواجه در وصفش گويد:
گر عرض دهد سپهر اعلى فضل فضلا و فضل افضل
از هر ملكى به جاى تسبيحآواز آيد كه افضل افضل
5 حكيم ابو معين ناصر بن خسرو قباديانى بلخى(394 هـ ق - 481 هـ ق) ملقب به حجت, از حكما و متكلمين اسلام است. او تا سن چهل سالگى در دربار سلاطين به خدمت ديوانى مشغول بود. ولى ناگهان بر اثر خوابى كه ديده بود, منقلب شد. او نخست حنفى بود. ولى بر اثر روابطى كه با فاطميان مصر پيدا كرد, به مذهب آنان گرويد. گويا اشعار فوق مربوط است به دوران معاشرت و موانست او با سلاطين و درباريان. كتابهاى سفرنامه, زادالمسافرين, وجه دين, خوان اخوان و دليل المتحيرين از اوست.
6 ابو جعفر, نصير الدين, محمد بن حسن طوسى(597 - 672هـ ق) از علماى بزرگ رياضى و نجوم و حكمت ايران در قرن هفتم و نيز از وزراى آن عصر است. مدتى در دستگاه اسماعيليه بود. ولى از آثارش پيداست كه او شيعه اثنى عشرى است, نه شيعه اسماعيلى. او با پيوستن به هلاكوخان مغول, با تدابير خاصى از خرابى شهرها و كشتار دسته جمعى مردم جلوگيرى كرد. او هلاكو را به تإسيس رصدخانه مراغه تشويق كرد و خود تصدى اين كار را بر عهده گرفت. او آثار متعددى به فارسى و عربى دارد. آثار او, كلامى و فلسفى و عرفانى و اخلاقى و رياضى است.
7 به آثار و نوشته هاى او اشاره كرديم.
8 ديوان امام, ص 142.
9 همان, ص 339.
10 الشعرإ: 224 تا 227.
11 ديوان امام, ص 320.
12 همان, ص 328.
13 همان, ص 329.
14 همان.
15 همان, ص 330.
16 همان, ص 348.
17 نهج البلاغه, نامه 31.
18 سوره نوح, آيه 23.
19 الاعراف: 138.
20 طه: 85.
21 ((و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم))(النسإ: 157).
22 الزمر: 3.
23 رجوع شود به برهان قاطع: خره.
24 تبيين توحيدى ثنويت زردشتى را در متن ملاحظه كرديم و اما تبيين توحيدى تثليث مسيحى را در ترجيع بند معروف هاتف اصفهانى چنين مى خوانيم:
در سه آيينه شاهد ازلى پرتو از روى تابناك افكند
سه نگردد ابريشم ار او راپرنيان خوانى و حرير و پرند 25 ابراهيم: 10.

جلوه‏هايى از اعجاز قرآن در ادب فارسى

قرآن، اين مشعل فروزان جاودانى، معجزه خالده رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله است كه همه فصيحان وبليغان و حكم‏گزاران ملك ادب در همه جاى عالم از آغاز تاكنون در برابر آن اظهار عجزكرده و در مقابل «تحدى‏» آن لب فرو بسته‏اند.

از سوى ديگر از زمان پيامبر عظيم‏الشان كه نداى روحنواز قرآن به گوش مسلمانان وگاه به گوش كافران مى‏رسيد; مردم حق‏طلب در برابر آن خاضع و تسليم مى‏شدند و سخن حق‏در تمام وجودشان تاثير مى‏كرد; كافران - يا از ترس از دست دادن منافع مادى يا به‏ملاحظات شغلى و يا نسبى و سببى و سرانجام به فرمان شهوات نفسانى - در عين پذيرش‏ظاهرى و بهت و حيرتى كه در برابر استماع آيات بينات قرآنى بدان دچار مى‏شدند، دست ازدامن طاغوتهاى زمان برنمى‏داشتند و همچنان در راه لجاج و عناد گام مى‏زدند، گويى - به‏تعبير قرآن مجيد - بر دلهاشان قفل زده شده بود. (1)

قرآن، اين چشمه‏سار زلال، در سير زمان منشا پيدايش علوم بسيارى در تمدن باشكوه‏اسلام شده و از آن جمله در آثار ادبى فارسى - شعر و نثر - انعكاسى گسترده داشته است. گاه شاعران فارسى زبان از «قرآن‏» در اشعار خود ياد مى‏كنند. چنان كه «ناصر خسروقباديانى‏» بارها بدين نام مبارك اشاره كرده و به «حافظ‏» بودن خود نيز اشارتى دارد وگويد:

تا در دلم قرآن مبارك قرار يافت پر بركت است و خير، دل از خير و بركتش منت‏خداى را كه نكرده است منتى پشتم به زير بار مگر فضل و منتش (2) و نيز مى‏گويد:

قرآن را به پيغمبرت ناوريد مگر جبرئيل آن مبارك سفير مقرم به مرگ و به حشر و حساب كتابت ز بر دارضمير (3)

سنائى غزنوى نيز در بسيار جاها از قرآن سخن گفته است كه كوتاهتر و جامعتر از همه‏بيت معروف اوست:

اول و آخر قرآن زچه «با» آمد و «سين‏» يعنى اندر ره دين، رهبر تو قرآن بس (4)

از كمال‏الدين اسماعيل شاعر بزرگ قرن هفتم هجرى نيز به يك بيت‏بسنده مى‏كنيم:

رسنى محكم است قرآنت خويشتن را بدان رسن در بند (5)

از سرخيل عارفان و حافظان قرآن، شمس‏الدين محمد حافظ شاعر بزرگ قرن هشتم‏هجرى نيز سخنى نقل كنيم:

عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانى در چارده روايت (6)

سخنى هم از محمدبن حسام خوسفى شاعر شيعى قرن هشتم و اوايل قرن نهم هجرى كه باقرآن انس فراوان داشته و قرآنهاى زيادى را با خط خوش نوشته است، مى‏آوريم:

تطهير اهل بيت‏به قرآن مبين است آخر ببين كه پايه اين منزلت كراست (7)

و از سخن دلنشين اقبال لاهورى كه نيز مانند ابن‏حسام و بسيارى از شاعران ديگر باقرآن مؤانست زياد داشته است‏ياد كنيم كه گويد:

... فاش گويم آنچه در دل مضمر است اين كتابى نيست چيزى ديگر است چون كه در جان رفت، جان ديگر شود جان چو ديگر شد، جهان ديگر شود از يك آيينى مسلمان زنده است پيكر ملت ز قرآن زنده است (8)

زمانى نيز شاعران، آيات مباركات قرآن را در اشعار خود درج و اشارات و تلميحاتى كه‏مورد نظر آنان است‏بيان مى‏كنند. اين نوع بهره‏ورى از قرآن كريم از اندازه فزون است ومصححان دواوين شاعران و استادان رنج فهرست كردن آيات را بر خود هموار كرده و درتعليقات ديوانها آورده‏اند.

در اين جا به نقل مواردى اندك - به جهت نمونه - اكتفا مى‏كنيم:

عثمان مختارى غزنوى از قصيده‏سرايان فصيح قرن پنجم و ششم هجرى، در ديوان خودبه مناسبتهايى از آيات قرآن سود جسته است; از جمله در وصف ممدوح خود مى‏گويد:

نشان رفقش يحيى العظام وهى رميم (9) نتيجه سخطش كل من عليها فان (10) مبشران فلك بانگ بر زمانه زدند كه بر ملوك بخوان كل من عليها فان (11)

امير معزى هم در ديوان خود آورده است:

بر آن زمين كه قرار است دشمنان تو را نوشت دست اجل كل من عليها فان (12)

آنچه درين مقال موردنظر است نقل جلوه‏هاى اعجاز قرآن كريم مى‏باشد كه در آثارمنثور فارسى - از قديمترين زمان تاكنون - ديده مى‏شود و چون اين مبحث نيز دراز دامن‏است ما به نقل پاره‏اى از آنها بسنده مى‏كنيم:

وليدبن مغيره مردى توانگر و در بين كفار قريش به دانايى و تجربه شهرت داشت واعراب عموما براى حل مشكلات خود به وى مراجعه مى‏كردند.

 يكى از مشكلاتى كه - به‏زعم اعراب مشرك و صاحب قدرت - در مكه رخ نموده بود، نفوذ و گسترش اسلام بود.روزى قريش و كفار از وليد درباره حضرت محمدصلى الله عليه وآله داورى خواستند. وليد از آنان مهلت‏خواست. سپس از جاى خود برخاست و بسوى حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله كه در (حجر اسماعيل)نشسته بود رفت و گفت: پاره‏اى از اشعارت را براى من بخوان.

 پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: آنچه من‏مى‏گويم و مى‏خوانم شعر نيست‏بلكه كلام خداست كه براى هدايت‏شما نازل شده است.سپس وليد تقاضا كرد مقدارى از آيات را تلاوت كند. پيامبرصلى الله عليه وآله سيزده آيه از آغاز سوره‏فصلت را خواند. هنگامى كه به اين آيه رسيد:

«فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقة‏عاد و ثمود.» «هرگاه روى بگردانند، پس بگو شما را از صاعقه‏اى مانند صاعقه عاد و ثمود;برحذر مى‏دارم. » وليد سخت‏به خود لرزيد و موهايش بر بدنش راست‏شد. همچون بهت‏زده‏اى راه خانه در پيش گرفت و چند روزى بيرون نيامد; تا بدان جا كه قريش پنداشتند ازدين نياكان دست‏برداشته و راه «محمدصلى الله عليه وآله‏» را پيش گرفته است. (13)

و نيز نوشته‏اند: روزى كه سوره غافر بر پيامبر مكرم‏صلى الله عليه وآله نازل شد، پيامبر با صدايى‏جذاب به منظور ابلاغ آيات الهى آن را مى‏خواند. از اتفاق وليد نزديك پيامبرصلى الله عليه وآله نشسته‏بود آيات را استماع كرد: «حم، تنزيل الكتاب من الله العزيز العليم غافر الذنب وقابل‏التوب... (14) » «اين كتاب از سوى خداوند قادر دانا فرو فرستاده شده است، خدايى كه‏بخشاينده گناهان و پذيرنده توبه‏هاست.

 خدايى كه كيفرش سنگين و نعمتش فراوان است. جزاو خدايى نيست. سرانجام هر چيزى به سوى اوست. درباره آيات الهى جز كافران مجادله‏نمى‏كنند. [اى پيامبرصلى الله عليه وآله] فعاليت و رفت و آمد آنان در شهرها تو را نفريبد.»

اين آيات وليد را سخت تحت تاثير قرار داد. وقتى افراد قبيله بنى مخزوم دور او راگرفتند و از وى خواستند كه درباره قرآن محمدصلى الله عليه وآله داورى كند، او قرآن را چنين ستود: «وان‏له لحلاوة وان عليه لطلاوة وان اعلاه لمثمر وان اسفله لمغدق وانه يعلو ومايعلى عليه.»«يعنى كلامى كه محمدصلى الله عليه وآله آورده است، شيرينى خاصى دارد و زيبايى ويژه‏اى، شاخسار آن‏پر ميوه است و ريشه‏هاى آن پر بركت. سخنى است‏برجسته و هيچ سخنى از آن برجسته‏ترنيست.»

وليد اين جمله‏ها را گفت و راه خود را در پيش گرفت. كفار قريش چنان پنداشتند كه تحت‏تاثير آيات قرآنى قرار گرفته و به آيين محمد گرويده است.

برخى از دانشمندان سخنان وليد را نخستين تقريظى مى‏دانند كه بر زبان فردى رفته‏است. (15)

در يكى از متون نثر فارسى به نام مجمع النوادر معروف به چهار مقاله نظامى عروضى‏داستان وليدبن مغيره بدين صورت نقل شده است: «... آورده‏اند كه يكى از اهل اسلام، پيش‏وليدبن المغيره اين آيت همى خواند:

 «قيل يا ارض ابلعى ماءك و يا سماء اقلعى وغيض الماءوقضى الامر واستوت على الجودى و گفته شد اى زمين! فرو بر. آب خود را و اى آسمان! بازگير [آب خويش را] و كم كرده شد آب، و كار گزارده شد و [كشتى] بر كوه جودى قرار گرفت‏»(سوره هود/46) فقال الوليد بن‏المغيره: والله ان عليه لطلاوة وان له لحلاوة وان اعلاه لمثمروان اسفله لمغدق وماهو قول البشر.» چون دشمنان در فصاحت قرآن و اعجاز او در ميادين‏انصاف بدين مقام رسيدند، دوستان بنگر تا خود به كجا برسند والسلام‏». (16)

قرآن كلامى است‏شفابخش و مايه رحمت

صاحب چهار مقاله، نظامى عروضى، حكايت ديگرى را در مقاله «طب‏»، چهارمين‏مقالت، نقل مى‏كند: در سنه اثنتى عشره و خمسمائه [512 ه] در بازار عطاران نشابور بردكان‏محمد محمد منجم طبيب از خواجه امام ابوبكر دقاق شنيدم كه او گفت: در سنه اثنتين وخمسمائه [502 ه ] يكى از مشاهير نشابور را قولنج‏بگرفت و مرا بخواند و بديدم و به‏معالجت مشغول شدم. و آنچه درين باب فراز آمد به جاى آوردم.

 البته شفا روى ننمود، وسه روز بر آن برآمد. نماز شام بازگشتم نااميد بر آن كه نيمشب بيمار درگذرد. درين رنج‏بخفتم. صبحدم بيدار گشتم و شك نكردم كه در گذشته بود. به بام بر شدم و روى بدان جانب‏آوردم و نيوشه كردم. هيچ آوازى نشنيدم كه بر گذشتن او دليل بودى. سوره فاتحه بخواندم واز آن جانب بدميدم و گفتم: «الهى و سيدى و مولاى! تو گفته‏اى در كلام مبرم و كتاب محكم‏و ننزل من القرآن ما هو شفاء ورحمة للمؤمنين (سوره اسرى /84) و فرو فرستيم از قرآن‏آنچه را كه [موجب] شفاست و بخشايش مر گروندگان را.» و تحسر همى خوردم كه جوان بودو منعم و متنعم و كام انجامى تمام داشت، پس وضو ساختم و به مصلى شدم و نت‏بگزاردم.يكى در سراى بزد، نگاه كردم، كس او بود. بشارت داد كه: بگشاى‏» گفتم: «چه شد؟» گفت:

«اين ساعت احت‏يافت‏» دانستم كه از بركات فاتحة الكتاب بوده است و اين شربت ازداروخانه ربانى رفته است و اين امر مرا تجربه شد و بسيار جايها اين شربت در دادم، همه‏موافق افتاد و شفا بحاصل آمد. (17)

تسلط بر آيات قرآن

نوع تربيت و تعليم از آغاز اسلام چنان بوده است كه هر مسلمان قرائت قرآن را به‏نيكوترين وجه مى‏آموخته و بدان فوز و فلاح مى‏خواسته و رحمت ايزد منان را آرزومى‏كرده است. در مكتب، كودكان از شش و هفت‏سالگى و حتى كمتر قرآن را ياد مى‏گرفتند وسپس به كتابهاى ديگر مى‏پرداختند. دانشمندان از طريق علوم قرآنى و بويژه قرائت، تفسير واحكام القرآن با قرآن كريم انس دائمى داشتند. بسيارى از مسلمانان در هر روز هفته سبعى‏از قرآن را مى‏خواندند. در ماه مبارك رمضان برخى چندين ختم قرآن يا حداقل يك ختم‏قرآن مى‏كردند.

 گوش بچه‏ها و بزرگترها در بامدادان به صوت خوش قرآن نوازش مى‏يافت.حافظان قرآن از مردان و زنان مسلمان بسيار بودند. قرآن خود محور همه فعاليتهاى دينى واسلامى بود.

 بدين جهت كتابهاى ادبى ما مانند تاريخ بيهقى، تاريخ طبرى، تاريخ يمينى،گرديزدى و تاريخ سيستان و تذكرة‏الاولياء، اسرار التوحيد، چهار مقاله گلستان، و منشآت‏قائم‏مقام و ديگر كتب منثور كه آوردن نام آنها موجب درازى سخن خواهد شد، همه نشان‏دهنده تسلط نويسندگان اين كتابهاست‏بر آيات و تلاوت اين منشور الهى.

كتابهاى اخلاق مانند اخلاق ناصرى و محتشمى و حتى كتابهاى علمى همه و همه‏چنين‏اند و در واقع همه بلاغت‏خود را از قرآن آموخته‏اند.

امروز جا دارد اين انس با كتاب مجيد الهى براستى تجديد و احيا شود.

اكنون كه سخن از «چهار مقاله نظامى عروضى‏» رفت; داستان ديگرى كه نظامى‏عروضى درباره (اسكافى) نقل كرده است درين جا بياورم، كه نشانى از همين انس است.

مى‏گويد: اسكافى دبير آل سامان بود و صناعت دبيرى نيكو آموخته بود و از مضايق‏سخن نيكو بيرون مى‏آمد. با آن كه ديوان رسالت نوح بن منصور با او بود; قدر او را چنان كه‏بايد نمى‏شناختند. ناچار از بخارا به هرات رفت‏به نزد الپتگين.

الپتگين با استخفافى كه بر او رفته بود كارش به عصيان كشيد. ناچار امير نوح از بخارا به‏زاولستان بنوشت تا سبكتگين با آن لشكر بيايند و سيمجوريان از نيشابور و با الپتگين‏مقابله و مقاتله كنند. امير نوح، على بن محتاج الكشانى را كه حاجب بود با نامه‏اى چون آب‏و آتش با وعيد و تهديد به الپتگين فرستاد.

 الپتگين كه آزرده‏تر شده بود، به على بن محتاج‏گفت: «من بنده پدر اويم، اما در آن وقت كه خواجه من از دار فنا به دار بقا تحويل كرد، او رابه من سپرد نه مرا بدو... و آنها كه او را برين بعث همى كنند ناقض اين دولت‏اند، نه ناصح;هادم اين خاندانند، نه خادم.» الپتگين با آزردگى به اسكافى اشارت كرد كه چون نامه جواب‏كنى از استخفاف هيچ باز مگير... پس اسكافى بر بديهه جواب كرد و اول بنوشت:

 «بسم‏الله‏الرحمن الرحيم يا نوح قد جادلتنا واكثرت جدالنا فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين‏»(سوره هود/34) چون نامه به امير خراسان رسيد، آن نامه بخواند، تعجبها كرد، و خواجگان‏دولت در حيرت فرو ماندند و دبيران انگشت‏به دندان گزيدند.

... چون كار الپتگين يكسو شد، اسكافى متوارى گشت و ترسان و هراسان همى بود تايك نوبت كه نوح كس فرستاد و او را طلب كرد و دبيرى بدو داد و كار او بالا گرفت و درميان اهل قلم منظور و مشهور گشت.

در پايان اين حكايت نظامى عروضى مى‏گويد: اگر قرآن نيكو ندانستى در آن واقعه بدين‏آيت نرسيدى و كار او از آن درجه، بدين غايت نكشيدى. (18)

به همين جهت «در ماهيت دبيرى و كيفيت دبير...» پس از بيان شرايط و نحوه كسب‏مهارت در صناعت دبيرى و به دست آوردن كيفيات لازم از قبيل: كريم‏الاصل و شريف‏العرض و دقيق‏النظر و عميق الفكر و ثاقب الراى بودن و قسم اكبر از ادب و ثمرات آن داشتن‏نظامى مى‏گويد: «اما سخن دبير بدين درجه نرسد تا از هر علم بهره‏اى ندارد و از هر استادنكته‏اى ياد نگيرد و از هر حكيم لطيفه‏اى نشنود و از هر اديب طرفه‏اى اقتباس نكند. پس‏عادت بايد كرد به خواندن كلام رب العزه و ... مطالعه آن فرو نگذارد و خاطر را تشحيذ كند ودماغ را صقال دهد و طبع را بر افروزد و سخن را به بالا كشد.» (19)

آيات قرآن همچون فروغى دلها را روشن مى‏كند:

ابن عباس گويد رضى‏الله عنه: «له ما فى السموات و مافى الارض وما بينهما وما تحت‏الثرى‏» (20) اين آيت‏سبب اسلام عمر خطاب (رض) بودست و آن آن بود كه چون آيت آمدكه:

 «انكم وما تعبدون من دون الله حصب جهنم‏» بوجهل بر در كعبه برپاى خاست‏بر سرقريش گفت: «يا معشر قريش، كار بدان رسيد كه محمد ما را و خدايان ما را همه هيمه دوزخ‏مى‏گويد; هر كه او را بكشد من او را صد شتر سرخ موى سيه چشم بدهم و هزار اوقيه نقره.

عمر آن بشنيد بر پاى خاست [و عمر آن روز كافر بود] دست ابوجهل بگرفت گفت: يااباالحكم، اين ضمان صحيح هست؟ گفت: بلى، او را به در كعبه برد پيش هبل با وى عهد كردو ديگر بتان را بر آن گواه كرد. [عمر] برفت‏به خانه شد، كمان و جعبه [تير] و شمشير برگرفت وآهنگ به كشتن محمد داد. مردى از بنى‏زهره او را پيش آمد گفت: «يا عمر! الى اين؟» گفت:مى‏روم كه سر محمد برگيرم. زهرى گفت:

 نترسى از بنى‏هاشم و بنى عبدالمطلب؟ عمر گفت:«اصبوت‏» اى تو در دين محمد شده‏اى؟ سوگند به لات و هبل كه اگر بدانمى كه تو در دين‏محمد شده‏اى اول تو را كشتمى آنگه محمد را. گفت: كلا و حاشا، من بر دين پدران‏خويشم...» عمر برفت. مردى از بنى عبدالمطلب او را پيش آمد; گفت: يا عمر! خبردارى كه‏خواهر تو، بنت الخطاب، فاطمه، و دامادت سعيدبن زيد هر دو در دين محمد شده‏اند؟ عمرگفت:

 به چه نشان؟ گفت: نشان آن است كه از دست كشت تو بنخورند. عمر برفت‏به در سراى‏خواهر شد. هيمنه‏اى شنيد، گوش فرا داشت. فاطمه و سعيد هر دو اين آيت همى‏خواندند:«له ما فى السموات وما فى الارض ومابينهما وما تحت الثرى‏» و اين سورت آن روز فرودآمده بود. عمر در بزد. گفتند: گيست؟ گفت: منم عمر. ايشان بترسيدند، مصحف پنهان كردند ودر بگشادند. عمر درآمد گفت:

 آن چه بود كه مى‏خواندند؟ ايشان بترسيدند. گفتند: سخنى بودكه با يكديگر مى‏گفتيم. عمر فرا شد و گوسپندى بكشت و جگر آن بر آتش بريان كرد، فرا پيش‏ايشان نهاد. گفت: بخوريد! ايشان گفتند: ما گوشت نمى‏خوريم. عمر گفت: «هذا هوالعلامه‏».قصد زخم خواهر كرد. گفت: هان! تو در دين آن جا دو شده‏اى؟ وى را مى زد. سعيد خواست‏كه او را باز دارد، عمر او رانيز بزد و مجروح كرد. خواهر گفت: اى عمر! تو به كره مردمان رابر هواى خويش خواهى داشت، پنهان چرا دارم. «اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمدارسول‏الله‏» هر چه بادا بادا.

عمر متحير فرو ماند. شب درآمد و همچنان مى‏بود تا پاسى از شب بگذشت، خواهر و[سعيدبن] زيد برخاستند و طهارت تجديد كردند و سورت (طه) ابتدا كردند، چون بدين آيت‏رسيدند كه: «له ما فى السموات وما فى الارض...» عمر آن بشنيد. گفت: يا فاطمه! آن خداى‏شماست كه اين همه او راست؟ گفت: بلى! يا عمر. گفت: ما را هزار و پانصد بت است، خدايى‏ايشان از حرم فراتر نمى‏شود، يك خداى تواند بود كه هفت آسمان و هفت زمين «ومابينهماوما تحت الثرى‏» او را بود؟ فاطمه گفت: بلى يا عمر! عمر گفت: به من ده آن محصف تابنگرم. خواهر گفت: ندهم. تو آلوده‏اى به كفر. خداى تعالى مى‏گويد:

 «لايمسه الا المطهرون‏»عمر برخاست و غسلى بياورد. گفت: به من ده تا بنگرم كه دلم در آن آويخت. خواهر گفت:ترسم كه بدرى. گفت: مترس، در ضمان خطاب مرا ده. وى را داد. عمر در آن نگريست، گفت:بخ‏بخ. دريغ بود جز از اين خداى را پرستيدن. دلش گشاده گشت‏به اسلام.

همه شب مى‏گفت: «واشوقاه الى محمد» و هر چند آوازش برآمد بگفت: «اشهد ان لااله‏الا الله و اشهد...» و بدين سان عمربن خطاب ايمان آورد. (21)

از آثار ديگر ادب و عرفان فارسى تذكرة الاولياء شيخ فريدالدين عطار نيشابورى است.عطار در بيان حال «فضيل عياض‏» كه بعد از دگرگونى احوال به مرتبه‏اى مى‏رسد كه به قول‏نويسنده كتاب «از كبار مشايخ و ستوده اقران مى‏شود.» مى‏نويسد:

 «اول حال از آن بود كه‏در ميان بيابان مرو و باورد خيمه زده بود و پلاسى پوشيده و كلاهى پشمين بر سر نهاده وتسبيحى در گردن افكنده و ياران بسيار داشتى همه دزدان و راهزن بودند و شب و روز راه‏زدندى و كالا به نزد فضيل آوردندى كه مهتر ايشان بود و او ميان ايشان قسمت كردى...»«يك روز كاروانى شگرف مى‏آمد و ياران او كاروان گوش مى‏داشتند. مردى در ميان‏كاروان بود، آواز دزدان شنوده بود، دزدان را بديد، بدره زر داشت. تدبيرى مى‏كرد كه اين راپنهان كند با خويشتن گفت: بروم و اين بدره را پنهان كنم تا اگر كاروان بزنند; اين بضاعت‏سازم. چون از راه يك سو شد خيمه فضيل بديد. به نزديك خيمه، او را ديد بر صورت وجامه زاهدان، شاد شد و آن بدره به امانت‏بدو سپرد. فضيل گفت: برو و در آن كنج‏خيمه بنه.مرد چنان كرد و بازگشت‏به كاروان گاه رسيد، كاروان زده بودند. همه كالاها برده و مردمان‏بسته و افكنده.

 همه را دست‏بگشاد و چيزى كه باقى بود جمع كردند و برفتند. آن مرد به‏نزديك فضيل آمد تا بدره بستاند، او را ديد با دزدان نشسته و كالاها قسمت مى‏كردند. مردچون چنان بديد، گفت: بدره زر خويش به دزد دادم. فضيل از دور او را بديد. بانگ كرد. مردچون بيامد گفت: چه حاجت است؟ گفت:

 همان جا كه نهاده‏اى برگير و برو. مرد به خيمه دررفت و بدره برداشت و برفت. ياران گفتند: آخر ما در همه كاروان يك درم نقد نيافتيم. تو ده‏هزار درم باز مى‏دهى؟ فضيل گفت: اين مرد به من گمان نيكو برد، من نيز به خداى گمان نيكوبرده‏ام كه مرا توبه دهد. گمان او راست گردانيدم تا حق، گمان من راست گرداند. بعد از آن‏روزى كاروانى بزدند و كالا بردند و بنشستند و طعام مى‏خوردند. يكى از اهل كاروان پرسيدكه مهتر شما كدام است؟ گفتند: با ما نيست. از آن سوى درختى است‏بر لب آبى آنجا نمازمى‏كند. گفت: وقت نماز نيست.

 گفت: تطوع (×1) كند. گفت: با شما نان نخورد؟ گفتند: بروزه‏است. گفت: رمضان نيست. گفتند: تطوع دارد. اين مرد را عجب آمد، به نزديك او شد. باخشوعى نماز مى‏كرد. صبر كرد تا فارغ شد. گفت: الضدان لايجتمعان روزه و دزدى چگونه‏بود و نماز و مسلمانان كشتن را با هم چه كار؟ فضيل گفت:

 قرآن دانى؟ گفت: دانم. گفت: نه‏آخر حق تعالى مى‏فرمايد: وآخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحا وآخر سيئا (22) مردهيچ نگفت و از كار او متحير شد. نقل است كه پيوسته مروتى و همتى در طبع او [ فضيل‏عياض] بود. چنان كه اگر در قافله زنى بودى كالاى وى نبردى و كسى كه سرمايه او اندك‏بودى مال او نستدى و با هر كسى به مقدار سرمايه چيزى بگذاشتى و همه ميل به صلاح‏داشتى و در ابتدا بر زنى عاشق بود.

 هر چه از راه زدن به دست آوردى بر او آوردى و گاه به‏گاه بر ديوارها مى‏شدى در هوس عشق آن زن و مى‏گريستى. يك شب كاروانى مى‏گذشت‏در ميان كاروان يكى قرآن مى‏خواند. اين آيت‏به گوش فضيل رسيد. ا لم يان للذين آمنوا ان‏تخشع قلوبهم لذكر الله... (23) آيا وقت نيامد كه اين دل خفته شما بيدار گردد، تيرى بود كه به‏جان او آمد چنان به مبارزت فضيل بيرون آمد و گفت: اى فضيل! تا كى تو راه زنى.

 گاه آن‏آمد كه ما نيز راه تو مى‏زنيم. فضيل از ديوار فرو افتاد و گفت: گاه، گاه آمدم از وقت نيزبرگذشت. سراسيمه و كاليو و بى‏قرار روى به ويرانه‏اى نهاد. جماعتى كاروانيان بودند.مى‏گفتند: برويم. يكى گفت: نتوان رفت كه فضيل بر راه است. فضيل گفت: بشارت شما را كه‏او ديگر توبه كرد. پس همه روزه مى‏رفت و مى‏گريست و خصم خشنود مى‏كرد...» (24)

بارقه قرآن كريم در دلها آن چنان بوده است كه دزد، بظاهر، در بيان دليل خود به آيت‏قرآن متمسك مى‏شود و خصم را مجاب مى‏كند. سعدى نيز كه خود واعظى است عارف وسخندانى است كم‏نظير، چنان با قرآن انس دارد كه تنها در گلستان و بوستان خود دهها آيه وتلميح مى‏آورد و ما را به كتاب آسمانى كه اعجاز و پند و عبرت و حكمت و معرفت است‏توجه مى‏دهد. از مستى لايعقل در گلستان سخن مى‏گويد:

«يكى بر سر راهى مست‏خفته بود و زمام اختيار از دست رفته. عابد [ ى بر وى] گذر كردودر [آن] حالت مستقبح او نظر كرد. مست‏سر برآورد و گفت: اذا مروا باللغو مروا كراما (25) »[مؤمنان چون به كارى دور از خرد برگذرند بزرگوارانه از آن مى‏گذرند.] (سوره‏فرقان/72).

مؤمنان به يقين پند مى‏گيرند و به آيات قرآن دل مى‏سپارند، منكران نيز از اين مشعل‏فروزان طلب نور و رحمت مى‏كنند و به دامن قرآن چنگ درمى‏زنند.

كليله و دمنه بهرامشاهى اثر نصرالله منشى از كتب خواندنى و معتبر زبان فارسى است‏مى‏گويد: «... در قصص خوانده آمده است كه يكى از منكران نبوت صاحب شريعت اين آيت‏بشنود كه: «ان الله يامر بالعدل والاحسان وايتاء ذى القربى وينهى عن الفحشاء والمنكروالبغى يعظكم لعلكم تذكرون. (نحل/90)

متحير گشت و گفت: تمامى آنچه در دنيا براى‏آبادانى عالم بكار شود و اوساط مردمان را در سياست ذات و خانه و تبع خويش بدان‏احتياج افتد مثلا نفاذ كار دهقان هم بى از آن ممكن نگردد، در اين آيت‏بيامده است، و كدام‏اعجاز ازين فراتر، كه اگر مخلوقى خواستى كه اين معانى در عبارت آرد بسى كاغذ مستغرق‏گشتى و حق سخن بر اين جمله گزارده نشدى، در حال ايمان آورد و در دين نزلت‏شريف‏يافت. (26)

آخرين سخن درين مقال آن كه بايد به قرآن روى آورد و از پيشوايانى كه وصل به معدن‏وحى الهى بوده‏اند رمز و رازهاى اين كتاب مبين را آموخت و به كار بست.

هر كه در مطلع خورشيد نشيند، هرگز دل به ماهى ندهد تا چه رسد مصباحى علم قرآن نتوان جست ز كس جز معصوم چون گشايند درى بى مدد مفتاحى؟ زنده كن فطرت خود را و به قرآن روآر گر فتوحى طلبى، رو بطلب فتاحى .

 

 

پى‏نوشتها و مآخذ

1. افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها «آيا منافقان در آيات قرآن تدبر و تفكر نمى‏كنند يابر دلهاشان قفل (جهل و نفاق) زده‏اند (محمدصلى الله عليه وآله/24).

2. ناصرخسرو قباديانى، ديوان، جلد اول، به اهتمام مجتبى مينوى، مهدى محقق، تهران، ص‏181.

3. همان، ص‏400.

4. سنائى غزنوى، ديوان، به اهتمام مدرس رضوى، چاپ سنائى، تهران، ص‏309.

5. كمال‏الدين اصفهانى (خلاق المعانى)، ديوان، به اهتمام حسين بحرالعلومى، انتشارات‏كتابفروشى دهخدا، تهران، 1348 ه ش، ص‏563. اشاره دارد به آيه: «واعتصموا بحبل الله جميعاولاتفرقوا» (آل عمران/103).

6. ديوان حافظ، به تصحيح محمد قزوينى و دكتر قاسم غنى، تهران، ص‏66.

7. ديوان محمدبن حسام خوسفى، به اهتمام احمد احمدى بيرجندى و محمد تقى سالك ازانتشارات اداره كل اوقاف خراسان، مشهد، 1366 ه ش، ص‏226. (اشاره دارد به آيه تطهير: انمايريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا (احزاب /33)).

8. احمد احمدى بيرجندى، داناى راز،زوار، مشهد، 1349 ه ش، ص 77 به بعد.

9. اقتباس از آيه كريمه: «قل من يحيى العظام وهى رميم‏» (يس /23).

10. از آيه: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذوالجلال والاكرام (الرحمن/27)، (كه اشاره است‏به نابود شدن همه اشياء و امور و باقى ماندن ذات پاك ذوالجلال).

11. ديوان عثمان مختارى،به اهتمام جلال‏الدين همائى، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران 1341ه ش، ص‏358.

12. همان، حاشيه صفحه 358 به نقل استاد فقيد جلال‏الدين همائى.

13. ر.ك: استاد جعفر سبحانى، فروغ ابديت، 1/298، دفتر تبليغات اسلامى قم، اسفند ماه‏1363 ه ش، ص‏298.

14. آيات نخستين سوره غافر.

15. ر.ك: استاد جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ص 291 به نقل از «المعجزة الخالدة‏»، ص‏66.

16. نظامى‏عروضى، چهار مقاله، چاپ علامه قزوينى و تحشيه دكتر محمد معين، تهران، ص‏39.

17. همان، ص‏109.

18. همان، ص‏24.

19. همان، ص‏21 (نقل به اختصار).

20. طه /6.

21. قصص قرآن مجيد، برگرفته از تفسير ابوبكر عتيق نيشابورى مشهور به سورآبادى متوفى به‏سال 494 ه ق، از انتشارات دانشگاه تهران، 1347 ه ش، ص 237.

22. توبه /102.

23. حديد /16.

24. فريدالدين عطار نيشابورى، تذكرة الاولياء، با مقدمه علامه محمد قزوينى، چاپ پنجم،انتشارات مركزى، تهران 1366 ه .ش، ص‏79.

25. گلستان سعدى، به تصحيح و توضيح، دكتر غلامحسين يوسفى، چاپ خوارزمى، ص‏104.

26. نصرالله منشى، كليله و دمنه، تصحيح و توضيح مجتبى مينوى طهرانى، چاپ دانشگاه تهران،تهران 1356، ص‏6 (ديباچه مترجم).

1×) مستحبات و نوافل.

طنز در قرآن كريم

طنز آموزنده طنزى است كه در آن لطف و حكمت‏به هم درآميخته و مشتمل بر معجونى از نيش و نوش به منظور تعالى و دايت‏باشد . نمونه‏هايى از طنزهاى قرآن به اين قرار است: تشبيه صداى بلند به عرعر خر، تشبيه رفتار بلعم باعورا به پارس سگ و . . . . در اين مقاله نكات پيش گفته به تفصيل آمده‏است .

كليد واژه‏ها: طنز، مثل، كنايه، تشبيه، استعاره، ريشخند .

1 . مقدمه

عده‏اى بر اين باورند كه طنز در قرآن فراوان به كار رفته است؛ زيرا طنز نوعى استعاره و كنايه است و در قرآن استعاره و كنايه بسيار است . در سرتاسر قرآن استعاره و كنايه و تشبيه و تمثيل به چشم مى‏خورد . استعاره‏هاى قرآن از ظرافت و لطافت ويژه‏اى برخوردار است و اين مهم يكى از موجبات اعجاز قرآن تلقى شده‏است .

در مقابل، عده‏اى ديگر طنز در قرآن را انكار مى‏كنند و تمثيلات و استعارات قرآن را مقوله‏اى متفاوت از طنز مى‏دانند؛ اما نگارنده ديدگاه نخست را ترجيح مى‏دهد .

2 . مفهوم طنز

مفهومى از طنز كه در اين نوشتار اراده‏شده‏است، هر بيان و رفتارى است كه به ظاهر غير جدى و به صورتى لطيف و همراه با مزاح، ولى در واقع بيانگر واقعيتى جدى است .

هدف از اين طنز توجه دادن به معايب و مفاسد و مبارزه با رذايل و رشد فضائل است .

3 . پيشينه طنز در نگارش‏هاى علوم قرآنى

بسيارى از مفسران قرآن و نگارندگان علوم قرآنى به وجود زيباشناختى قرآن و جلوه‏هاى هنرى آن بويژه طنز تمثيلى اشاره كرده‏اند . در اين مجال نگارنده درصدد معرفى همه كتابهايى كه در اين زمينه تدوين يافته نيست . فقط به چند نمونه اشاره مى‏كنيم:

1 . در قرن هفتم كمال الدين عبدالواحد بن‏عبد الكريم زملكانى (ت‏651) چندين اثر در وجوه زيباشناختى قرآن، به نگارش درآورد و گامهاى بلندى در مباحث علوم قرآنى برداشت و به تفسير آيات مشتمل بر طنز پرداخت . وى در يكى از آثار خويش با عنوان «التبيان فى علم البيان، المطلع على اعجاز القرآن‏» به پيرايش كتاب «دلايل الاعجاز» جرجانى پرداخت و به دقايق معانى آيات و ظرافتهاى ويژه هنرى و ادبى و بلاغى آن از جمله طنز تمثيلى اشاره كرد (1) .

2 . كتاب ديگر وى درباره قرآن و بلاغت و فصاحت و شيوه‏هاى ظريف بيانى و هنرى تحت عنوان «البرهان الكاشف عن اعجاز القرآن‏» است (2) . زملكانى در اين كتاب با اشاره به حقيقت «بيان‏» ، آراء عالمان را درباره اعجاز و دريچه‏هاى آن برمى‏شمرد و آنگاه به ابعاد مانندناپذيرى بيانى قرآن مى‏پردازد و به ظرافتها و اشارتها و حكايتهاى آيات مشتمل بر طنز اشاره مى‏كند (3) .

عالمان پس از زملكانى ضمن استفاده از آثار وى، چيره دستى و فطانت و ذكاوت وى را در دانش معانى بيان و تيزفهمى و سرعت انتقال و گستردگى در آگاهى‏هاى گونه گون و احاطه بر جلوه‏هاى هنرى قرآن ستوده‏اند (4) .

3 . عبدالعظيم عبد الواحد، زكى الدين، معروف به ابن‏ابى الاصبع (ت‏654) از بلندآوازگان شعر و ادب و ابعاد قرآنى است . وى گام شريفى در شناخت و شناساندن وجوه زيباشناختى و ابعاد بلاغى و ظرافتهاى ويژه قرآن از جمله ظنز تمثيلى برداشت .

وى ابتدا كتاب «تحرير التحبير فى صناعة الشعر و النثر و بيان اعجاز القرآن‏» را نگاشت و در آن انواع فنون بديعى و صنايع لفظى و معنوى بويژه جلوه‏هاى هنرى طنز تمثيلى را گزارش داد؛ آنگاه «تحرير التحبير» را گزينش كرد و آنچه ويژه قرآن بود، از آن برگرفت و «بديع القرآن‏» را پرداخت .

4 . ابن‏ابى الاصبع «بديع القرآن‏» را در يكصد و نه باب تنظيم نموده و در هر باب به يكى از انواع علم بديع پرداخته و نمونه‏هاى قرآنى طنز را گزارش كرده‏است (5) .

5 . ابن‏ابى الاصبع كتاب ديگرى تحت عنوان «كتاب الامثال‏» دارد كه بطور مبسوط به تبيين طنزهاى تمثيلى قرآن پرداخته‏است (6) .

2 . اقسام طنز

طنز را از جهتى مى‏توان به دو قسم تقسيم نمود: تفسيرى و تمثيلى

2 . 1 . طنز تفسيرى

طنزى كه در آن وقايع و حوادث به طور مستقيم و صريح و البته با بيان زيبا و شيرين و جذاب آورده شده است، طنز تفسيرى خوانده مى‏شود . در اينگونه از طنز طنزپرداز سعى مى‏كند حقايق تلخ و ناراحت كننده‏اى را به صورت دلنشين بيان كند تا مخاطب به آن حقايق بيشتر توجه پيدا كند .

اين نوع طنز در قرآن وجود دارد . خداوند در توصيف برخى از مردم در عدم پذيرش تذكر و نصيحت مى‏فرمايد:

و اذا قيل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد (7) ؛ و چون به او گفته مى‏شود كه از خدا بترس غرور و خودپسندى او را به گناه برانگيزد؛ پس جهنم او را كفايت كند و بسيار آرامگاه بدى است .

در باره افساد برخى از مردم به ويژه سلاطين و ملوك در روى زمين مى‏فرمايد:

و من الناس من يعجبك قوله فى الحياة الدنيا و يشهد الله على ما فى قلبه و هو الد الخصام و اذا تولى سعى فى الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل و الله لايحب الفساد (8)

و از ميان مردم كسى است كه در زندگى دنيا سخنش تو را به شگفت آورد؛ حال آنكه خدا بر آنچه در دل دارد، گواه گيرد و او سخت‏ترين دشمن است . چون برگردد، كوشش مى‏كند كه در زمين تبهكارى كند و كشت و نسل را نابود سازد، و خدا تبهكارى را دوست ندارد .

در برخى از تفاسير آمده‏است كه آيه مذكور به افراد منافق مربوط است و يكى از معانى «تولى‏» نيز والى و حكمران گشتن است؛ بنابراين طبق اين تفسير معناى آيه چنين خواهد بود: اگر منافقان متولى امور جامعه شوند، انواع فساد را به پا كنند و حرث و نسل را نابود مى‏سازند؛ در عين حال خيلى جذاب و دلفريب به نظر مى‏رسند .

رشيد رضا در تفسير المنار مى‏گويد:

مراد از تولى در اينجا ولايت كسى است كه حكمش نافذ و عملش مستبدانه و خراب‏كننده آبادانى سرزمين‏ها و نابود سازنده بندگان است . . . .

حوادث روزگار و سيره ستمكاران اين آيه را شرح مى‏دهد كه چگونه در سرزمينى كه ظلم دامن‏گير مى‏شود، زراعت نابود مى‏شود و دام كاهش مى‏يابد و توليد از ميان مى‏رود و نسل انسان‏ها را مى‏برد . اين همان فساد و هلاك ظاهرى است . فساد باطنى نيز در چنين سرزمينى رخ مى‏نمايد . در آن سرزمين جهل و نادانى شايع و اخلاق‏ها فاسد و اعمال مردم تباه مى‏شود (9) .

2 . 2 . طنز تمثيلى

طنزى كه در آن حقيقت و واقعيتى جدى به يك واقعه لطيف و دلنشين تشبيه و تمثيل مى‏گردد، طنز تمثيلى ناميده مى‏شود . در طنز تمثيلى، طنزپرداز با استفاده از قياس و تشبيه و تمثيل مناسب سعى مى‏كند، مقصود خود را ضمن ايجاد انبساط و شادى به مخاطب منتقل كند .

شايد بتوان برخى از آياتى را كه در بردارنده كلمه «كمثل‏» است، حاوى اين نوع از ظنز به شمار آورد؛ مانند:

مثل الذين حملوا التوراة ثم لم‏يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا بئس مثل القوم الذين كذبوا بآيات الله و الله لايهدى القوم الظالمين (10) ؛ مثل كسانى كه [عمل به] تورات بر آنان بار شد [و بدان مكلف شدند]، آنگاه آن را به كار نبستند، همچون مثل خرى است كه كتاب‏هايى را بر پشت مى‏كشند [. وه] چه زشت است وصف آن قومى كه آيات خدارا به دروغ گرفتند . و خدا ستمكاران را راه نمى‏نمايد .

خداوند متعال در اين آيه در قالب «طنزى تمثيلى‏» ، يهوديانى را كه به كتاب آسمانى خود، «تورات‏» مى‏نازند، اما در عمل به خلاف آن عمل مى‏كنند، مورد مذمت و نكوهش قرارداده و به خرانى تشبيه مى‏نمايد كه كتابهايى را بر دوش خود بار كرده‏اند؛ اما هيچ بهره‏اى از آن نمى‏برند .

3 . ويژگى ظنز قرآنى

خطابات قرآنى از قبيل «اياك اعنى و اسمعى يا جاره‏» است؛ يعنى مى‏خواهد حقايقى را كه به مخاطب مى‏گويد، به گونه‏اى باشد كه پرده‏هاى شرم دريده نشود؛ از اين رو از اقوام گذشته سخن مى‏گويد .

آيات فراوان قرآن در نقل تاريخ امت‏ها و ملل پيشين در حقيقت، خطاب به مردم امروز و آينده‏است؛ براى نمونه: آيه «مثل الذين حملوا التورية ثم لم‏يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا» (11) كه پيش از اين ذكر شد، در ظاهر در شرح زندگانى يهوديان بى‏عمل مى‏باشد؛ اما در واقع در قالب «اياك اعنى و اسمعى يا جاره‏» بيان شده و يادآور اين نكته است كه اگر مسلمانهاى معتقد به قرآن هم از معارف و فرهنگ قرآن استفاده نكنند و در عمل پياده ننمايند، مانند خرى هستند كه كتابهايى را حمل مى‏كنند .

طنزهاى قرآنى همه در بيان حقيقت و به منظور پند دهى انسان است . در هيچ كدام از آنها خلاف واقع، دروغ و كذب وجود ندارد؛ زيرا آنها به واقع مجازهايى توام با قراين و شواهد حالى و مقالى هستند .

اساسا بخشى از فصاحت و بلاغت قرآن به جهت همين مجازها و كنايه‏ها و طنزهاست .

4 . نمونه‏هاى قرآنى طنز

چنانكه آمد، طنز يك نوع استعاره است و در قرآن به صورت تمثيلات و تشبيهات و تنظيرات ديده مى‏شود كه اينك نمونه‏هايى از آنها ذكر مى‏شود:

4 . 1 . تشبيه صداى بلند به عرعر خر

و اغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير (12) ؛ آرام سخن‏گو (نه با فرياد بلند) كه زشت‏ترين صداها، صداى خر است .

در اين آيه واقعيتى تلخ در قالب تشبيه و تنظير بيان شده است .

4 . 2 . تشبيه رفتار بلعم باعورا به پارس سگ

فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث (13) ؛ داستانش چون داستان سگ است [كه] اگر بر آن حمله‏ور شوى، زبان از كام برآورد، و اگر آن را رها كنى، [باز هم] زبان از كام برآورد .

خداوند در اين آيه بلعم باعورا را به سگى تشبيه مى‏كند .

4 . 3 . تشبيه رباخوار به شيطان

الذين ياكلون الربا لايقومون الا كما يقوم الذى يتخبطه الشيطان من المس (14) ؛ كسانى كه ربا مى‏خورند، [از گور] بر نمى‏خيزند، مگر مانند برخاستن كسى كه شيطان بر اثر تماس، آشفته‏سرش كرده‏است .

ربا خوار در رفتار اجتماعى خود مثل افراد ديوانه عمل مى‏كند؛ زيرا رباخوار نظم اقتصادى را بر هم مى‏زند و موجب اضطراب و سرگيجى جامعه مى‏گردد؛ لذا مانند انسانى كه سرگيجه گرفته از قبر بيرون مى‏آيد؛ به جهت آنكه تعادل اقتصادى جامعه را بر هم زده، در رستاخيز تعادلش از دست مى‏رود .

اين آيه حالت روانى يك رباخوار را در قالبى شيرين به تصوير مى‏كشد و عاقبت تلخ رباخواران را در مثالى زيبا بيان مى‏كند (15) .

4 . 4 . نسبت‏شكستن بت‏ها به بت‏بزرگ

بل فعله كبيرهم هذا فاسئلوهم ان كانوا ينطقون (16) ؛ بلكه آن را بزرگترشان كرده‏است . اگر سخن مى‏گويند، از آنها بپرسيد!

اين آيه به داستان حضرت ابراهيم با قوم لجوح و عنود خود مربوط است . آن قوم هنگام عيد آن حضرت را به مراسم دعوت كردند؛ اما او اجابت نكرد و براى مراسم نرفت . وقتى برگشتند، ديدند، تمام بتها شكسته شده و تبرى بر روى بت‏بزرگى نهاده شده‏است . نزد حضرت ابراهيم آمدند و او را به شكستن آنها متهم نمودند . حضرت فرمود: من اين كار را نكردم؛ بلكه بزرگ آنها چنين كرده‏است . شما از اين بت‏ها سؤال كنيد، اگر سخن مى‏گويند .

شايد بتوان مطابق برخى از تفاسير اين مورد را «طنز» به شمار آورد . عبارت «بل فعله كبيرهم هذا» طبق تفسيرى كه در آن، «هذا» فاعل فعل شمرده مى‏شود، طنز است؛ زيرا كاملا خنده‏آور است كه مثلا بت‏هاى كوچك تخلف كرده‏باشند و بت‏بزرگ آنها را تنبيه كرده‏باشد (17) .

4 . 5 . تشبيه درآمدن كفار به بهشت‏به ورود شتر به سوراخ سوزن

و لايدخلون الجنة حتى يلج الجمل فى سم الخياط (18) ؛ [كسانى كه آيات الهى را تكذيب كرده‏اند]، به بهشت در نمى‏آيند، مگر آنكه شتر در سوراخ سوزن در آيد .

اين معنا يك كنايه است و در واقع در اين آيه حقيقتى تلخ در قالبى شيرين ارائه شده‏است و طنز معجونى است از نيش و نوش . نيش طنز همان حقيقت تلخ است كه در آيه عبارت از «عدم ورود كفار و مشركان به بهشت‏» است و نوش آن همان قالب شيرين است كه در اين آيه عبارت از «حتى يلج الجمل فى سم الخياط‏» است (19) .

4 . 6 . تعبير ريشخندآميز درباره سران كفار

ذق انك انت العزيز الكريم (20) ؛ بچش كه تو همان ارجمند بزرگوارى!

اين آيه درباره برخى از سران كفر و شرك مكه است كه در رستاخيز گرفتار جهنم مى‏شوند . خداوند مى‏فرمايد: عذاب دوزخ را بچش كه تو همان عزيز و گرامى هستى . در اين آيه در اوج فصاحت و بلاغت مضمونى ارجمند به صورت طنز بيان شده‏است؛ زيرا شخص مورد اشاره در آيه خيلى مغرور و خودخواه بوده و در ميان مشركان شخصيت‏بزرگى داشته‏است . قرآن مى‏فرمايد: وقتى كه در آتش جهنم با ذلت افكنده مى‏شود، به او مى‏گويند: آقاى عزيز! نتيجه كارهايت را بچش! چنين تعبيرى يك نوع طنز است (21) .

4 . 7 . تشبيه منافقان به تاريك‏زيان يا گرفتاران صاعقه

قرآن هميشه حقايق والا و بسيار ارزنده‏اى را در قالب مثالهاى حسى آورده‏است . آيه‏هاى 17 و 18 و 19 و 20 سوره بقره منافقان را اينگونه تشبيه كرده‏است:

مثلهم كمثل الذى استوقد نارا فلما اضاءت ما حوله ذهب الله بنورهم و تركهم فى ظلمات لايبصرون صم بكم عمى فهم لايرجعون او كصيب من السماء فيه ظلمات و رعد و برق يجعلون اصابعهم فى آذانهم من الصواعق حذر الموت و الله محيط بالكافرين .

منافقان مانند كسانى هستند كه آتشى افروخته (تا در بيابان تاريك راه خود را پيدا كنند)، ولى هنگامى كه آتش اطراف آنان را روشن مى‏سازد، خداوند (طوفانى مى‏فرستد و) آن را خاموش مى‏كند و در ظلمت و تاريكى وحشتناكى كه چشم انسان را از كار مى‏اندازد، آنها را رها مى‏سازد . آنها كر، گنگ و كورند؛ بنابراين از راه خطا بازنمى‏گردند، يا همچون بارانى كه در شب تاريك توام با رعد و برق و صاعقه (بر سر رهگذرانى) ببارد و آنها از ترس مرگ انگشت در گوش خود مى‏گذارند تا صداى صاعقه را نشنوند و خداوند به كافران احاطه دارد (و همه در قبضه قدرت او هستند).

در اين بيان طنزگونه قرآن حقيقتى تلخ يعنى نفاق و دورويى را كه بسيارى از افراد جامعه گرفتار آن هستند، به صورت جذاب و شيرين و دلنشين تشبيه كرده‏است . پايان و عاقبت كار منافقان را چون افرادى كر، گنگ و نابينا معرفى مى‏كند كه به راحتى قادر نيستند از راه نادرست‏خويش بازگردند (22) .

در مثال ديگر وضعيت منافقان اينگونه توصيف شده است:

او كصيب من السماء فيه ظلمت و رعد و برق يجعلون اصبعهم فى ءاذنهم من الصواعق حذر الموت و الله محيط بالكافرين يكاد البرق يخطف ابصرهم كلما اضاء لهم مشوا فيه و اذا اظلم عليهم قاموا و لو شاء الله لذهب بسمعهم و ابصرهم ان الله على كل شى‏ء قدير .

يا چون [كسانى كه در معرض] رگبارى از آسمان - كه در آن تاريكيها و رعد و برقى است - [قرار گرفته‏اند] ؛ از [نهيب] آذرخش [و] بيم مرگ، سر انگشتان خود را در گوشهايشان نهند، ولى خدا بر كافران احاطه دارد . نزديك است كه برق، چشمانشان را بربايد؛ هرگاه كه بر آنان روشنى بخشد، در آن گام زنند و چون راهشان را تاريك كند، [برجاى خود] بايستند و اگر خدا مى‏خواست‏شنوايى و بينايى شان را برمى‏گرفت، كه خدا بر همه چيز تواناست . (23)

در اين مثال طنزآميز، قرآن، صحنه زندگى منافقان و چهره‏هاى نفاق را چنين پريشان معرفى مى‏كند .

5 . نتيجه

از آنچه گذشت روشن شد كه كنايه و طنز و مجاز و استعاره‏هاى قرآنى همه در مسير حقيقت و نيل انسان به واقعيت است . در هيچ‏كدام از اين امور خلاف واقع و دروغ و كذب وجود ندارد؛ زيرا مجازى است، توام با شواهد و قرائن حالى و مقامى .

بنابراين مى‏توان با مراجعه به آياتى مشتمل بر مثل، كمثل، كما و ك، طنزهاى قرآنى را استخراج نمود و با مراجعه به كتب «امثال القرآن‏» كه به نمونه‏هايى از آن اشاره شد، به انواع طنزهاى قرآنى دست‏يافت .

بارى، طنزهاى مفيد و سازنده و هدفمند هم انسان را متبسم و خندان مى‏سازد و هم باعث تفكر و تدبر و حزن و اندوه مى‏گردد .

خنده از لطفت‏حكايت مى‏كند

گريه از قهرت شكايت مى‏كند

اين دو پيغام مخالف در جهان

از يكى دلبر روايت مى‏كند

و انسان اميدوار و عاشق در سير و سلوك خويش سعى مى‏كند، از تمام عالم هستى اعم از علم تكوين و تدوين كه گاهى طنزگونه با آدمى سخن مى‏گويد، استفاده كند و در جهت كمال نهايى خويش بهره برد:

عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد

اى عجب من عاشق اين هر دو ضد

پى‏نوشت‏ها:

1) التبيان فى علم البيان، به تحقيق وتعليق دكتر احمد مطلوب و دكتر خديجه حديثى به سال 1383 نشر يافته‏است . ر . ك . «التبيان . . .» ، بغداد، مطبعة العانى، 1383 .

2) براى آشنايى با «سير نگارشهاى علوم قرآنى‏» ر . ك . مهدوى راد؛ مقاله‏اى به همان نام، مجله بينات، ش‏8 .

3) زملكانى اثر ديگرى دارد با عنوان «المجيد فى اعجاز القرآن المجيد» كه به تحقيق شعبان صلاح و به سال 1410 نشر يافته‏است . اثر ديگر وى «نهاية التاميل فى اسرار التنزيل‏» است .

4) درباره احوال و آثار زملكانى ر . ك . طبقات الشافعية الكبرى، ج‏8، ص‏316؛ شذرات الذهب، ج‏7، ص‏438؛ بغية الوعاة، ج‏1، ص‏119؛ طبقات الشافعيه، ج‏2، ص‏12؛ تاريخ الادب العربى، عمر فروح، ج‏3، ص‏570 .

5) تحرير التحبير را دكتر حفنى محمد شرف تحقيق كرده و به سال 1383 نشر يافته‏است و بديع القرآن را نيز دكتر حفنى تحقيق كرده‏است . ر . ك . بديع القرآن . . . تقديم و تحقيق حفنى محمد شرف، نهضة مصر للطباعة و النشر، 1957 .

6) ر . ك . تحرير التحبير، ص‏80 .

7) بقره/206 .

8) بقره/203- 204 .

9) المنار، ج‏2، ص‏248 .

10) جمعه/15 .

11) جمعه/5 .

12) لقمان/19 .

13) اعراف/175 .

14) بقره/275 .

15) ر . ك . الميزان، ذيل آيه 275 سوره بقره .

16) انبيا/63 .

17) ر . ك . الميزان و نمونه و مجمع البيان، ذيل آيه 63 سوره انبيا .

18) اعرف/40 .

19) ر . ك . مجمع البيان و الميزان و الصافى، ذيل آيه 40 اعراف .

20) دخان/49 .

21) ر . ك . الميزان، ذيل آيه 49 سوره دخان و تفسير نمونه، ذيل همان آيه .

22) ر . ك . الميزان و تفسير نمونه ذيل آيه 17- 18- 19- 20 سوره بقره .

23) همان .

غم و شادى در قرآن  

هر انسانى طبيعتا وقتى متوجه خطرى مى شود حالت خوف پيش مى‌آيد. اين طبيعى است و اختيارى هم نيست و هنگامى كه چيز مطلوبى تحقق پيدا كند, شادمان مى شود. اين شادى امرى طبيعى است, براى انبيا و اولياى خدا هم چنين حالتى بوده است. در قرآن كريم بسيارى از موارد همين اسف و غضب و حزن در مورد انبيا است.

از يك نظر انفعالات روحى از همه ابعاد وجود انسان وسيع تر و در عين حال سطحى تر است, چرا كه در واقع, معلول و متإثر از ساير ابعاد است; يعنى قبلا چيزهاى ديگرى بايد در نفس باشد تا اين حالات انفعالى پديد آيد, و چون نزديكى بيشترى با بدن و حالات مادى دارد, از اين رو, آن را سطحى تر تلقى مى كنيم, هر چند در عمقش چيزهاى ديگرى وجود دارد.

و اما اين كه وسيع تر است: محور همه انفعالات اين گونه است كه وقتى انسان مطلوبى دارد هنگامى كه مطلوبش تحقق پيدا كرد, حالتى به نام شادى, خشنودى و امثال اين تغييرات, براى انسان پديد مى‌آيد, و اگر از دستش رفت حالتى به نام حزن و اندوه و... به وجود مى‌آيد.

بنابراين, انفعالات نفسانى به يكى از ابعاد وجود انسان اختصاص ندارد, بلكه هر يك از خواسته هاى روحى انسان اين گونه است كه به هنگام تحقق آن, حالت شادى و به هنگام عدم تحقق آن, حالت غم روى مى دهد.

انسان به زندگى علاقه مند است. اين يكى از ابعاد وجود انسان است كه از يك نظر مى شود عميق ترين بعد وجود يا ژرف ناك ترين لايه روحى انسان در نظر گرفته شود; اگر انسانى احساس كند كه حياتش به خطر افتاده است, حالتى به نام خوف برايش پيش مىآيد. و اگر متوجه شود كه آن خطر رفع شده و حياتش ادامه خواهد يافت, حالتى ديگر به نام سرور و شادى برايش پديد مىآيد.

درباره قدرت هم همين طور است اگر كسى احساس كند كه قدرتش در حال زوال است و عاجز و ناتوان خواهد شد, احساس خوف به او دست مى دهد. و اگر كسى كه عاجز بوده قدرتش برگردد يا كسى كه فلج بوده شفا پيدا كند, احساس سرور به او دست مى دهد. چنان كه اگر سلامتى اش به خطر افتد مى ترسد و هنگامى كه مريض شود محزون مى گردد.

هم چنين انسانى كه به مال علاقه دارد, اگر مالش به خطر افتد حالت خوف به او دست مى دهد و اگر از دستش برود محزون مى شود, اما اگر ناگهان مالى به او برسد شاد مى شود. در مورد فرزند هم امر به همين منوال است, اگر به فرزند كسى مصيبتى برسد پدر محزون مى شود, اما اگر فرزند مشرف به مرگى نجات پيدا كند, پدر شاد مى شود.

حاصل آن كه هر مطلوبى تحقق پيدا كند, موجب سرور مى شود و هر كدام از دستش برود موجب غم و اندوه مى گردد از اين جهت اين بعد وسيع ترين ابعاد است و بر همه ابعاد وجود انسان احاطه دارد. يك حالت فراگيرى نسبت به همه شوون زندگى دارد. اين دو ويژگى از ويژگى هاى اين بعد انسان است: يكى اين كه سطحى تر از همه و معلول ساير جهات نفسانى است. و دوم اين كه وسيع تر و فراگيرتر از همه است.

نكته ديگرى كه بايد گفته آيد, اين است كه تحقق يا از دست رفتن مطلوب اضافات گوناگونى دارد كه بر حسب اين اضافات مفاهيم و عناوين متعددى پديد مى‌آيد; مثلا مطلوب انسان گاهى حاصل كار خود اوست و گاهى نتيجه كار ديگران. كسى كه خود موجب زيان كارى شده, پشيمان مى شود. اين ندامت همان حزن است و اگر ديگرى موجب زيان مندى شده باشد هيچ وقت نمى گوييم, پشيمان شد. همين گونه از دست رفتن مطلوب گاهى ((بالفعل)) تحقق پيدا كرده, يا يك امر نامطلوبى براى انسان پيدا شده است; يعنى اگر در نظر بگيريم كه در گذشته ـ ولو لحظه اى قبل ـ ضررى به انسان رسيده است در اين جا ((خوف)) معنا ندارد, بلكه جاى ((حزن)) است. اما نسبت به آينده وقتى احتمال بدهد كه ضررى به او مى رسد يا مطلوبش از دست مى رود حالت ((خوف)) به او دست مى دهد. پس ((خوف)) نسبت به آينده است, ولى ((حزن)) و ((غم)) نسبت به گذشته است.

نقطه مقابل خوف, امن و آسايش خاطر است و آن وقتى است كه خطرى شخص را تهديد نمى كند و اگر انتظار امر مطلوبى يا رفع امر نامطلوبى داشته باشد, حالت اميد و رجا به او دست مى دهد و در مقابل وقتى اميد به امرى مطلوب يا رفع نامطلوبى نداشته باشد حالت يإس و نوميدى برايش حاصل مى شود.

پس محور همه اين حالات, تحقق يا عدم تحقق امر مطلوب يا نامطلوب است.

خشم, نوعى ديگر از حالات روانى است كه با توجه به اين كه امرى نامطلوب از طرف شخص ديگرى متوجه انسان مى شود يا امرى مطلوب از وى سلب مى گردد, پديد مىآيد; مثلا وقتى انسان احساس مى كند شخصى مى خواهد ضررى به او بزند يا نفعى را از او سلب كند, نسبت به وى خشمگين مى شود. در مقابل چنين حالتى, حالت رضا و خشنودى قرار دارد.

بنابراين, با توجه به اين نسبت ها و اضافات گوناگون, حالات مختلفى پديد مى‌آيد و در حقيقت گستردگى مفاهيم در اين باب از دو جهت است: يكى اين كه همه خواسته هاى انسان را شامل مى شود; مانند حب ذات و حب كمال و انواع لذت ها, كه تحقق و عدم تحقق همه اينها, موجب شادى و غم مى شود, و يكى هم از لحاظ اضافات گوناگون; مثلا حالت انسان در مرگ فرزند; اگر نسبت به گذشته باشد حزن است, و اگر نسبت به آينده باشد, خوف است, و نسبت به كسى كه مى خواهد فرزندش را بكشد و از دست او بگيرد ((خشمگين)) مى شود. در همه اين موارد متعلق حالات و انفعالات نفسانى, مرگ فرزند است, اما با توجه به اختلاف زمان ها و اضافات گوناگون حالات گوناگون و عكس العمل هاى متعددى پديد مىآيد.

اگر بخواهيم تمامى مفاهيم مربوط به اين بخش را بررسى كنيم و آيات مربوط را از ديدگاه هاى مختلف مورد بحث قرار دهيم, از مجال مقال فراتر خواهد رفت. بنابراين, تنها عناوين و سرفصل هاى موضوع را يادآور مى شويم: فرح, سرور, حبور: ((فهم فى روضه يحبرون))(1) مرح, بطر, از يك سوى, و مفاهيم حزن اسى: ((لكيلا تإسوا على ما فاتكم))(2) اسف, ضيق صدر: ((فلاتكن فى ضيق مما يمكرون))(3), ((يضيق(4) صدرى)) بخوع ((باخع نفسك))(5) و ندامت. همين طور مفهوم ((رضا)) از يك طرف, مفاهيم سخط, غضب, كراهت, غيظ, مكظوميت, و كظيم به معناى مكظوم; مانند ((و لاتكن كصاحب الحوت اذ نادى و هو مكظوم))(6), ((و هو كظيم))(7) از طرف ديگر است. همين گونه خوف و خشيت و اشفاق و رهبت و وجل كه تقريبا مترادف هستند; در مقابل امن و سكينه و اطمينان قلب و نيز رجإ كه انتظار رفع محذور يا تحقق مطلوب است; در مقابل آن يإس و قنوط و ابلاس قرار دارد.

آثار بدنى كه در اثر حالت شادى و خشنودى و انبساط روح پديد مى‌آيد, عبارت است از: گشاده رويى و خنده و در مقابلش گرفتگى چهره, عبوس شدن و گريه است. (البته گاهى گريه در اثر شوق هم دست مى دهد). در اين موارد هم مى توان به اين مفاهيم رجوع كرد: ضحك, بكإ, استبشار, اسفار, و قره عين. ((وجوه يومئذ مسفره, ضاحكه مستبشره))(8) و در مقابل گشاده رويى حالت عبوس: ((عبس و تولى))(9), قمطرير: ((يوما عبوسا قمطريرا))(10), يا تيرگى و غبارآلودگى: ((عليها غبره))(11) به كار رفته است و مى توان تعبير ((كالحون)) را كه در آيه 104 سوره مومنون آمده است, بر آنها افزود.

مفاهيم ديگرى نيز هست كه مربوط به رفتار انسان و عكس العمل او در برابر رويدادهاى خوشايند و ناخوشايند است; مثلا وقتى بلايى بر كسى وارد مى شود و حزن و اندوه او را مى گيرد گاهى در عمل بى تابى مى كند, زياد گريه و ناله مى كند, اسم اين حالت ((جزع)) است (فزع همان خوف است ((و هم من فزع يومئذ آمنون)))(12) جزع آن حالت بى تابى است كه انسان در مقابل مصيبت يا از دست دادن امر مطلوبى از خودش نشان مى دهد. ((ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا))(13) و در مقابل آن واژه ((صبر)) به كار مى رود. هم چنين مفاهيم حلم و كظم غيظ در مورد فروخوردن خشم و غضب و مفهوم عجله (در مقابل تإنى) در مورد ترس از دست دادن منفعت يا مفهوم فظ و غلظت (تندى و درشتى) در مقابل لين و رفق (نرم خويى) از مفاهيم اخلاقى است كه با توجه به انفعالات نفسانى و عكس العمل انسان در برابر حوادث انتزاع مى شود.

ارزش اخلاقى شادى و غم

اكنون بايد گفت اين حالات از نظر اخلاقى چه ارزشى دارد؟ اين حالات تا آن جا كه غير اختيارى باشد از نظر اخلاقى نه ارزش مطلوب دارد و نه نامطلوب, نه ارزش مثبت دارد و نه منفى. هر انسانى طبيعتا وقتى متوجه خطرى مى شود حالت خوف پيش مى‌آيد. اين طبيعى است و اختيارى هم نيست و هنگامى كه چيز مطلوبى تحقق پيدا كند, شادمان مى شود. اين شادى امرى طبيعى است, براى انبيا و اولياى خدا هم چنين حالتى بوده است. در قرآن كريم بسيارى از موارد همين اسف و غضب و حزن در مورد انبيا است. اين حالات تا آن جايى كه يك انفعال طبيعى است مدح و ذمى در پى ندارد, ولى ادامه اين حالات و عكس العمل هايى كه انسان انجام مى دهد از آن نظر كه اختيارى است, ارزش هاى مثبت و منفى خواهد داشت.

اين حالات مانند همه حالات ادراكى, وقتى تحقق پيدا مى كند كه انسان نسبت به آنها آگاهى داشته باشد. توجه پيدا كردن گاهى غير اختيارى است و انسان دفعتا متوجه مى شود خطرى او را تهديد مى كند; مثلا نگاهش به شيرى مى افتد كه قصد حمله به او دارد و بى اختيار مى ترسد, اما گاهى اين توجه با اختيار خود انسان حاصل مى شود; مثلا مى نشيند درباره چيزى فكر مى كند و متوجه مى شود كه خطرى او را تهديد مى كند. اين جاست كه جنبه اختيارى پيدا مى كند و وارد حوزه اخلاق مى شود, مثلا انسان درباره عذاب هاى آخرت فكر كند تا توجه ندارد ترسى هم ندارد و يادش نيست كه اصلا جهنمى و عذابى هم هست, اما وقتى از راه فكر كردن خوفى برايش پديد آيد اين خوف اختيارى است, به دليل اين كه مقدماتش اختيارى بوده است, يا اين كه فكر كند درباره عظمت الهى و گناهان خودش و صفاتى كه موجب خوف از خدا مى شود. اين خوفى است اختيارى, چون مقدماتش اختيارى است.

همين طور حالت امن; مثلا وقتى شخص درباره چيزى كه موجب امنيت خاطر بشود فكر كند, آن نيز يك امر اختيارى است. و حتى در صورتى كه اصل خوف يا امن غير اختيارى باشد, ممكن است ادامه اش اختيارى باشد; يعنى توجه اش را متمركز كند و علت مبقيه برايش ايجاد كند. آن حالت, بقاى اختيارى خواهد بود. چنان كه عكسش هم همين طور است. بنابراين در اين گونه حالات و انفعالات نفسانى جاهايى براى اختيار هست: يكى اين كه انسان ابتدا خودش فكر كند و از راه فكر كردن آن حالت را پديد آورد كه حدوثش هم اختيارى است, و ديگرى آن كه حدوثش غير اختيارى, ولى بقايش اختيارى باشد. هم چنين ممكن است تشديد يا تضعيف اين حالات, اختيارى باشد; مثلا كسى كه توجه ضعيفى پيدا كرده و خوفى متناسب با آن برايش حاصل شده مى تواند توجه اش را متمركز كند يا در اثر متمركز كردن توجه, حالت خوف تشديد شود. اين هم نوعى عمل اختيارى در حالت نفسانى است. در اين صورت است كه وارد حوزه اخلاق مى شود و مى سزد كه بگوييم كار خوبى انجام داده است يا كار بدى. و آنچه بيش از همه با اختيار انسان ارتباط دارد ترتيب آثار علمى است كه به دنبال اين حالات چه كارى و چه رفتارى را انجام بدهد و چه عكس العملى در مقابل ديگران نشان بدهد. البته بعضى اختيارشان در اين موارد هم خيلى ضعيف است, وقتى عصبانى شدند, ديگر نمى توانند خود را كنترل كنند. هرچه از دهنشان دربيايد مى گويند, هر كارى از دستشان برمىآيد انجام مى دهند, مثل اين كه ديگر اختيار از آنها سلب مى شود. البته اختيار ضعيف را با تمرين ها و تلقين هايى مى توان تقويت كرد. در اين موارد به همان اندازه كه انسان اختيار داشته باشد در ابقاى يك حالت يا عكس العمل خاص به همان اندازه هم ارزش اخلاقى دارد.

معيار خوبى و بدى

در اين جا سوال اين است كه به طور كلى معيار خوبى و بدى چيست؟ معيارى كه در همه موارد مى توان بر آن تكيه كرد, اين است كه اگر يك عمل اختيارى موجب اين شود كه انسان از كمال برترى محروم گردد; يعنى تزاحمى پيدا شود كه اگر يكى از آنها را ارضا كند و به دنبالش برود از ديگرى محروم شود, پس اگر آن ديگرى مطلوبيت بيشترى داشته باشد موجب اين مى شود كه اولى نامطولب باشد; يعنى ارزش منفى دارد, و بر عكس اگر عملى موجب اين شود كه انسان به خواسته هاى بيشتر و ارزنده تر و كامل ترى برسد, مطلوبيت و ارزش مثبت خواهد داشت. در اين جا نيز مطلب همين گونه است: چه خوف, چه حزن, چه سرور, چه رجا چه يإس و چه قنوط و ساير مفاهيمى كه اشاره كرديم, اگر در مواردى باشد كه انسان را از كمالات ديگر باز دارد آن حالت هم طبعا نامطلوب خواهد بود و به اندازه اى كه اختيارى باشد از نظر اخلاقى, ارزش منفى خواهد داشت و چون اين حالات تابع عوامل و زمينه هاى پيشين و زيرين هستند, ارزش مثبت و منفى آنها هم تابع آنها خواهد بود; مثلا خوف در اثر به خطر افتادن مطلوب است, حال بايد ديد كه آن چيز مطلوبيتش چقدر است؟ آيا آن مطلوب مربوط به دنياست يا مربوط به آخرت؟ مربوط به بدن است يا مربوط به روح؟ ترس انسان از چه جهتى است؟ و چه اثرى بر آن مترتب مى شود؟ و آيا تزاحم با چه چيزهايى پيدا مى كند؟ مثلا كسى كه مال را دوست مى دارد, بايد ديد مطلوبيت مال براى او از چه نظر است؟ اگر كسى يك كاميون يا يك كشتى از اموال شخصى خود را مى خواهد در راه اسلام صرف كند اگر اين اموال در معرض تلف قرار گيرد, ترسش نه از اين جهت است كه مالى از او سلب مى شود و ثروتش از دستش مى رود, بلكه از اين مى ترسد كه اين مال به جبهه نرسد و كار جهاد اسلامى لنگ بماند. اين ترس بسيار ترس مطلوبى است, اما ادامه آن چقدر خوب است؟ جواب اين است به اندازه اى كه تلاش او را براى نجات آن مال زياد كند, اما اگر ترس فقط از اين باشد كه اموالى از دست انسان مى رود و ديگر تمتعات دنيوىاش كم مى شود و بساط عيش و نوشش به هم مى خورد, چنين ترسى در لحظه اى كه ابتدا به طور غير اختيارى حاصل مى شود از حوزه اخلاق خارج است و اما ادامه اش از نظر بينش اسلامى مطلوب نيست. چرا؟ براى اين كه اولا لذايذ دنيوى و اموالى كه وسيله تحقق آنهاست جنبه مقدمى دارد و وسيله آزمايش است. هدف انسان در دنيا اين است كه آزمايش شود; گاهى به داشتن مال و گاهى به نداشتن مال.

همين طور كه انسان با مال آزمايش مى شود كه اين را در چه راهى صرف مى كند, با نداشتن مال هم آزمايش مى شود كه آيا صبر مى كند يا نه, البته اين نامطلوبيت درجاتى دارد: اگر طورى شود كه انسان را وادار به كارهاى خلاف شرع كند, حرام خواهد بود; مثلا وقتى كه مى ترسد اموالش به خطر بيفتد اگر براى نجاتش دست به وسايل نامشروع بزند يا براى جبرانش دست اندازى به مال ديگران كند و تنها به وسايل مشروع اكتفا نكند گناه خواهد بود و بايد سعى كند ترس و نگرانى را از خودش دور كند. فكر كند متاع دنيا ارزشى ندارد و وسيله آزمايشى بيش نيست و بود و نبودش در سرنوشت نهايى انسان چندان تإثيرى ندارد. پس من نبايد آن قدر متإثر شوم كه دست به كارهاى غير مشروع بزنم. يا ناشكرى و كفران نعمت كنم و بر عكس هر جا خوف و حزن منشإ افعال مطلوبى باشد يا خوف و حزن نسبت به امورى باشد كه خود آنها ارزشمند هستند, ارزش مثبتى خواهد داشت.

اگر كسى پدر و مادرى داشت كه خدمت كردن و احسان به ايشان موجب سعادت دنيا و آخرت مى شد در حالى كه مشرف به مرگ هستند, نگران مى شود و بعد از وفات ايشان اندوهگين مى گردد, از آن رو كه ديگر نمى تواند به ايشان خدمت بكند و به ثواب بر و احسان به والدين نايل گردد; البته چنين خوف و حزنى مطلوب است اما چه اندازه مطلوب است؟ به همان اندازه اى كه انسان را به كارهاى خير بيشتر وادار كند; مثلا بعد از مرگشان صدقاتى بدهد براى آنها, دعايى, قرآنى, نمازى بخواند و هديه كند براى ايشان اين همان حزن است كه موجب اين كارها مى شود و اگر آن حزن نبود, آنان را فراموش مى كرد. پس اين حزن مطلوب است, چون منشإ خيراتى مى شود. هم منشإ كمالاتى براى فرزند مى شود و هم براى ديگران, ولى اگر فقط به سر و روى خود بزند كه اى واى پدرم مرد! از اين به سرزدن نه چيزى به دست مىآيد و نه مرده زنده مى شود و نه اثر خيرى بر آن مترتب مى گردد. اين كار مطلوب نيست و اين همان حالت جزع است.

پس اگر ادامه اين حالات در جهت خير باشد و به خاطر از دست رفتن يك خير معنوى و اخروى باشد مطلوب است و تشديد آن هم تا آن جا كه منشإ آثار نيك باشد, مطلوب است, و الا بايد انسان خود را منصرف كند و طورى نباشد كه حزن قلبش را فرا بگيرد و او را از كارهاى ديگر باز دارد; مثلا با اين كه پدرش از دنيا رفته, درس و بحث و مطالعه را تعطيل كند و تكاليف واجب را ترك كند; براى تإثر و غم و اندوهى كه از فوت پدر بر او مسلط شده است. چرا كه با كمالات ديگرى مزاحم است, بلكه آن اندازه مطلوب است كه كمالى را ايجاد كند, كمالى كه اگر آن حزن و خوف نبود به دست نمىآمد.

نقل مى كنند كه مرحوم صاحب جواهر ـ رضوان الله عليه ـ فرزندى داشت كه خيلى مورد علاقه اش بود. اول شب, فرزندش جوان مرگ شد, جنازه اش را در اطاق گذاشتند تا صبح تشييع كنند. ايشان نشست و گفت خدايا اگر مى دانستم كه كارى هست كه ثوابش براى فرزند من بهتر از نوشتن جواهر باشد آن كار را انجام مى دادم, امشب مى نشينم در كنار جسد فرزندم و ((جواهر)) مى نويسم و ثوابش را به روح فرزندم اهدا مى كنم. به هر حال پيدايش اين حالات آن اندازه اى كه اختيارى هست, در صورتى مطلوب است كه منشإ كمالى باشد. و آن اندازه اى نامطلوب است كه موجب محروميت از كمال شود و آن وقتى كه نه مزاحم است و نه موجب محروميت; نه ارزش مثبت دارد و نه منفى. البته فرض موردى كه هيچ گونه مزاحمتى نداشته باشد, خيلى فرض بعيدى است. ولى به حسب افراد متعارف مى توان گفت كسانى هستند كه كارهاى مباحى دارند و تإثرات ايشان موجب ترك آنها مى شود. چنين فرضى مخصوصا در زمان ما كه شايد كمتر كسى پيدا شود كه در شبانه روز از تكاليف واجب مستثنى باشد, خيلى مشكل است. ما در وضعيتى هستيم كه هر كس در هر جا هست به آن اندازه اى كه نيرو دارد, تكاليف واجب به عهده اش آمده است. در مورد ((سرور)) هم همين طور است. سرور و شادى هم گاهى موجب اين مى شود كه انسان فعاليت بيشترى انجام دهد, چون در حالت انبساط و شادى و نشاط, انسان كارش بهتر پيش مى رود; چه كار بدنى, چه كار روحى و چه كار فكرى. اگر فرح و انبساطى باشد كه طبعا از حصول نعمتى و مطلوبى حاصل مى شود موجب اين مى شود كه انسان به فعاليت بيشترى بپردازد چنين فرح و سرورى مطلوب است و ادخال سرور در قلوب مومنين و مزاح در سفر و چيزهايى از اين قبيل كه موجب سرور و انبساط مى شود به سبب آثار مطلوبى است كه بر آن مترتب مى شود, ولى غالبا سرورها در افراد موجب اين مى شود كه از مصالح معنوى و اخرويشان غافل شوند. چون خود سرور و شادى حالتى مطلوب است و همين كه يك لحظه تحقق يافت, انسان دلش مى خواهد كه ادامه پيدا كند. اگر ادامه اش به وسايل نامشروع باشد كه حرام است و اگر موجب انجام دادن كار نامشروعى باشد, آن هم ارزش منفى دارد, اما اگر به اين حد نرسد دست كم موجب غفلت هايى مى شود. غفلت از آخرت, غفلت از تكاليف مهم اجتماعى كه به عهده انسان هست. پس به هر اندازه اى كه انسان را باز دارد و از كمالات انسانى غافل كند نامطلوب است. ((لاتلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكر الله)).(14)

اگر توجه به مال و فرزند و ساير مطلوب هاى دنيا موجب غفلت بشود, نامطلوب است, اما اگر خدا فرزند صالحى به انسان داده باشد كه اصلا از ديدن او به ياد خدا مى افتد از انس گرفتن با او لذت مى برد و بيشتر خدا را شكر مى كند, خود داشتن آن فرزند و نگاه كردن به او عبادت مى شود. اموال هم همين طور است, اموالى كه آدم را مشغول كند و از امور معنوى و توجه به خدا و عبادت غافل كند, اين ((الهإ عن ذكر الله)) است و نامطلوب, اما اگر شاد بشود از اين كه خدا امسال محصول زيادى به او داده است درآمد خوبى دارد و مى تواند اينها را در راه خدا بيشتر انفاق كند, ثواب هاى بيشترى كسب كند همين شادىاش هم مطلوب است.

پس معيار در اين جا هم اين است كه اين حالات تا چه اندازه تإثير كند در اين كه انسان براى تكامل خود بيشتر فعاليت كند.به همان اندازه اى كمك باشد براى تحصيل كمالات بيشترى, مطلوب و به اندازه اى كه مانع و مزاحم باشد, نامطلوب است.

انسان مومن بايد طورى تربيت شود كه داشتن و نداشتن نعمت هاى دنيوى از هر قبيلى كه باشد, تا آن جا كه مربوط به دنيا هست در او تإثيرى نداشته باشد: ((لكيلا تإسوا على مافاتكم و لاتفرحوا بما آتاكم)). بود و نبود و افزايش و كاهش نعمت هاى دنيا برايش مساوى باشد, چون اينها همه وسيله آزمايش هستند و مطلوبيت ذاتى ندارند. آرى اگر مطلوبيت و عدم مطلوبيت ارتباطى با خدا و معنويات پيدا كرد, به همان اندازه ارتباط و تإثيرى كه در فعاليت هاى انسان مى تواند داشته باشد, مطلوب خواهد بود.

و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.

پى نوشت ها:

1 ) روم (30) آيه15.

2 ) حديد (57) آيه23.

3 ) نمل (27) آيه

70. 4 ) شعرإ (26) آيه13.

5 ) همان, آيه3.

6 ) قلم (68) آيه48.

7 ) نمل (16) آيه58.

8 ) عبس (80) آيه39.

9 ) همان, آيه1.

10 ) انسان (76) آيه10.

11 ) عبس (80) آيه40.

12 ) نمل (27) آيه89.

13 ) معارج (70) آيه20.

14 ) منافقون (63) آيه9.

هلنیسم /hellenism

در زبان یونانی هلنیسم به مجموعه تمدن و فرهنگ یونان باستان گفته میشود و یاد آور جهانگشائی اسکندر است، این تمدن بر سه امپراتوری بزرگ هلنی یعنی مقدونیه،سوریه و مصر حاکمیت داشت و حدود سیصد سال به درازا کشید .فرهنگ هلنی را میتوان با قرن حاضر و جهان امروز مقایسه کرد و همچنانکه امروز در بسیاری از شهرهای بزرگ جهان نظیر لندن و پاریس ادیان و فرهنگهای گوناگون در کنار یکدیگر با صلح و آرامش زندگی میکنند، مسیحی ،مسلمان و بودائی در یک ساختمان مجبورند نسبت به جهان بینی دیگران شکیبائی و مدارا داشته باشند و از خود نپرسند که چرا دیگران مثل من نمی اندیشند !در واقع هلنیسم نوعی جهانی شدن بود که با ازمیان رفتن مرزهای کشورها و فرهنگ های گوناگون رشد کرد . در این دوره تمدنهای مختلف در هم آمیختند و مجموعه ای از اعتقادات دینی ، فلسفی و علمی را در کنار هم قرار دادند و میدانهای جنگ به بازارهای تجاری مبدل شد . پس از فرو ریختن مرز کشورها و تبادل آزاد افکاربود که بسیاری از مردم نسبت به اندیشه های موروثی خود مردد شدند.

باروخ اسپینوزا

اسپینوزا در هشت سالگی خادم و شاگرد کنیسه ای در شهر آمستردام بود که به ناگهان یک روز آرامش کنیسه بهم خورد،جوان یهودی پرشوری بنام اوریل آکوستا را که تحت نفوذ شک و تردید عهد رونسانس مقاله ای نوشته و به عقیده معاد و عالم آخرت تاخته بود به کنیسه آوردند، او را مجبور کردند که در ملاء عام از گفته خود برگردد و سپس به روش متداول توبه دادن بر آستان کنیسه خوابانده و روحانیان از روی بدن او گذشتند . اوریل آکوستا پس از تحمل این رنج وتوهین به خانه رفت ،عبارت زننده شدیدی بر ضد عاملین این امر نوشت و خود را کشت. کنجکاوی باروخ جوان از این واقعه به شدت تحریک شد و او را واداشت تا پس از مطالعه تورات به قرائت تفاسیر دقیق تلمود،ابن عزرا ، میمونی و لوی بن جرسن و فلسفه عرفانی ابن جبرول و علوم غریبه موسی قرطبی روی آورد.در این میان عقیده موسی قرطبی دایر بر وحدت خدا و جهان نظر او را جلب کرد.اعدام آموزگارزبان لاتین اش وان دن آنده که او را باعقائد سقراط و افلاطون و ارسطو تا اپیکور و رواقیون آشنا کرده بود و خواندن آثار برونو و دانستن این نکته که برونو نیز در محکمه تفتیش عقائد محکوم شد تا "با راحت ترین و سهلترین طرق ممکن و بدون خونریزی" کشته شود ، یعنی زنده در آتش بسوزد ، از اسپینوزا فیلسوفی ساخت که میگفت : هنگام خواندن انجیل و تورات باید با چشم باز به زمان نگارش آنها توجه داشت ، به گمان او در سرتاسر انجیل میتوان حضور عیسی ع را احساس کرد چرا که عیسی از رهائی قوم یهود سخن میگفت و معتقد بود که باید از یهودیت خشک و متعصبانه خلاصی یافت و برقراری دین بر پایه عقل را نوید  وعشق و محبت را در والاترین جایگاه این دین جدید قرار میداد .

ولی او بخاطر بیان افکارش تکفیر شد ،اغلب او را مسخره میکردند و حتی یکبار قصد جانش را نمودند . او میگفت به هنگام خواندن انجیل و تورات باید با چشم باز به زمان نگارش آنها توجه داشت اسپینوزا در بیان این نکته هم عشق به خداوند را مورد نظر داشت و هم عشق به همنوع را ولی به گفته او مسیحیت نیز در قرون وسطی بسیار سریع به مجموعه ای از تعصبات خشک و عبادات تو خالی مبدل شده بود  با این سخنان خیلی راحت میتوان فهمید که چرا کلیسا و کنیسه در برابر او ایستادند تا آنجا که حتی خانواده اش نیز به جمع مخالفانش پیوسته و تصمیم گرفتند او را به جرم عقائد کفر آمیزش از ارث محروم کنند .

شیوخ مجمع روحانیان پس از آنکه اطمینان کامل حاصل کردند که باروخ اسپینوزا دارای عقائد و اعمال ناشایستی است نخست به طرق گوناگون کوشش کردند تا او را از این راه بد برگردانند ولی از هدایت او به راه راست عاجز شدند و روز به روز اطمینان بیشتری پیدا کردند که وی عقائد کفر آمیز خطرناکی دارد و آن را با بیشرمی در میان مردم تبلیغ میکند و لذا لعنت نامه ذیل را علیه او صادر و او را از قوم اسرائیل قطع و جدا ساختند:

"به حکم فرشتگان و دستور اولیای دین ، ما همه اعضای مجمع روحانیان در حضور کتاب مقدس که ششصد و سیزده حکم دارد باروخ اسپینوزا را لعن و تکفیر و تغسیق میکنیم و  او را به همان نحو لعنت مینمائیم که الیشع فرزندان را کرد و تمام نفرین های مذکور در <سفر احکام>را در حق وی جاری میسازیم . لعنت و نفرین باد بر او در شب و در روز ، در خواب و در بیداری،در حال دخول و خروج ، خدا هرگز او را نبخشد و نپذیرد ،خدا او را به علت اعمال زشتش از تمام طوایف اسرائیل براند و..."

 اسپینوزا گوشه نشینی و انزوا را برگزید و زندگی اش را وقف فلسفه کرد ، مهمترین دستاوردهای فلسفی او به قرار زیر است:

*او خدا و طبیعت را به یکدیگر تشبیه کرد و میگفت که خدا در همه چیز تجلی مییابد و هر چیزی که وجود دارد تجلی خدا است.

*او مانند دکارت در تفکرات فلسفی از استدلال ریاضی استفاده میکرد

*او سعی داشت تا بگوید که علم اخلاق نیز تابع قوانین طبیعت است.

*او بر خلاف دکارت تمایزی میان نفس و جسم آدمی نمیدید .

* بر خلاف دکارت قائل به دوگانگی نبود تنها به یک جوهر بسنده میکرد

* پدیده های فیزیکی که در اطراف ماهستند را تجسم خدا میدانست.

*او به جبر نسبی اعتقاد داشت و میگفت محیط میتواند در بهبود میوه یک درخت موثر باشد ولی نمیتوان از یک درخت سیب انتظار آلو داشت.

رساله سیاست محصول پربار ترین سنین عمر اسپینوزا است که متاسفانه بعلت مرگ زودرس او ناتمام ماند . در این رساله مینویسد: غرض از تاسیس دولت، آزادی است ، زیرا عمل دولت سوق دادن جامعه به سوی پیشرفت وترقی است و ترقی منوط به استعداد و شایستگی است و استعداد و شایستگی در آزادی پرورش مییابد . ولی اگر قوانین، پیشرفت و آزادی را خفه کردند چه باید کرد ؟ اگر دولت طالب حفظ شخص خود باشد (یعنی کسانی که قدرت را بدست دارند سعی کنند که همیشه آنرا در دست خود نگهدارند) و به ماشین سلطه بدل شوند ، شخص چه باید بکند ؟ قوانین مخالف آزادی گفتار هر قانونی را لغو و نابود میسازد زیرا مردم به قوانینی که نتوانند انتقاد کنند احترام نمیگذارند!  هرچه دولت در منع آزادی گفتار بیشتر سعی کند ، لجاجت و پافشاری مردم در مقاومت بیشتر میگردد . این مقاومت از طرف مردم لئیم و ممسک نیست بلکه از طرف صاحبان تربیت عالی و اخلاق قوی و مردم با فضیلت است که به علت داشتن این صفات آزادی بیشتری به دست آورده اند . بطور کلی طبیعت مردم چنان است که اگر چیزی را حق دانستند ولی دولت آنرا مخالف قانون شمرد ، با بیصبری و سرسختی در برابر دولت مقاومت میکنند . در چنین حالتی نقض قانون و بی احترامی به آن را زشت نمی شمرند بلکه جایز میدانند .

اسپینوزا مینویسد : دموکراسی معقول ترین شکل حکومت است زیرا در این حکومت هر کسی حاضر است که دولت بر اعمال او نظارت کند ولی اجازه نمیدهد که دولت بر افکار و اندیشه او مسلط شود . هر چه تسلط دولت بر افکار کمتر باشد ، بحال دولت و مردم بیشتر مفید خواهد بود زیرا قدرت، حتی مردم فساد ناپذیر را فاسد میسازد (مگر به روبسپیر فساد ناپذیر نمیگفتند؟ ) دموکراسی باید مساله دیگری را حل کند و آن اینکه چگونه جدول بهترین و با استعدادترین اشخاص را تهیه کند تا مردم از میان آن، شایسته ترین و باتربیت ترین افراد را انتخاب نمایند تا زمام حکومت مردم را به دست گیرند .

۲۳ نکته برای سحرخیزی

در ادامه ی این مقاله ۲۳ نکته برای رسیدن به این عادت ذکر شده بود که در نوع خودشان جالب هستند و به نظرم اگر کسی اراده کافی داشته باشد می تواند به این نکات این عادت بسیار خوب و مفید را در خود ایجاد کند:
۱) محیط خوابتان را برای بیدار شدن مساعد کنید:
جایی که در آن می خوابید و صبح قرار است در آن بیدار شوید خودش می تواند یک عامل برای سحر خیزی باشد هر چند این عامل در افراد مختلف متغیر است اما مثلا داشتن یک اتاق خواب منظم و مرتب و تمیز می تواند بسیار در سحرخیز بودن شما موثر باشد و نظم این اتاق سبب شود که شما احساس کنید سر زمانی که با خود قرار گذاشته اید باید از خواب بیدار شوید.
۲) به اندازه کافی بخوابید:
این یکی از عوامل اصلی است که سبب می شود افراد با زود از خواب بیدار شدن مشکل داشته باشند، در اصل داشتن خواب کافی زود بیدار شدن از خواب را چندین بار آسان تر میکند.
این بدان معنی است که بایستی کمی با خودتان برای رفتن به موقع به رختخواب جدال کنید و سعی کنید بر نگرانی از دست دادن ساعات انتهایی شب و بعضا نیمه شب پایان دهید و البته جای نگرانی هم نیست می توانید این ساعات را با سحر خیزی در فردا صبح به دست بیاورید.
۳) کارهای روز بعدتان را در شب قبلش مشخص کنید:
نوشتن و یادداشت کردن کارهای مهمی که قرار است صبح بعد از بیدار شدن از خواب انجام دهید می تواند اراده شما را در سحرخیزی و شروع بی درنگ روزمرگی تان محکم تر کند. هر چه اراده قوی تری داشته باشید راحت تر می توانید سحر خیز شوید.
۴) در رختخواب مطالعه نکنید:
گذارندان چندین دقیقه در رختخواب و سعی در آرام کردن فکرتان و بدنتان بدن شما را متوجه میسازد که زمان خواب فرا رسیده است، با تمرین در این زمینه می توانید کم کم با ورود به رختخواب در کمتر از ۱۰ دقیقه به خواب بروید که البته هدف اصلی هم همین است پرداختن به کارهای جنبی مثل کتاب خواندن و غیره بیشتر باعث به هم ریختگی فکر و طولانی شدن زمان فرو رفتن به خواب خواهند شد.
۵) بلافاصله قبل از خواب چیزی نخورید:
اگر در فاصله ی زمانی کمتر از دو ساعت به خوابیدن چیزی بخورید و بعد به رختخواب بروید بدن شما درگیر هضم غذا خواهد بود و این امر می تواند در خواب شما اختلال ایجاد کند و یا اصلا زمان به خواب رفتنتان را طولانی کند.
۶) استرس را در خودتان از بین ببرید:
استرس یکی از مواردی هست که همیشه سبب کم خوابی می شود، می توان استرس را با تمرینات ویژه ی یوگا یا سعی بر کنترل نحوه ی تنفس و سایر موارد قبل از رفتن به رختخواب کاهش داد.
۷) به خودتان جایزه بدهید:
همیشه قرار نیست با این تفکر از خواب بیدار شوید که مثلا کلی کار دارید، می توانید برای خودتان در صورتی که زود از خواب بیدار شوید مواردی را به عنوان جایزه تعیین کنید، مثلا دیدن یک برنامه ی تلویزیونی صبحگاهی مورد علاقه، خوردن صبحانه یی خاص یا خوردن یک بستنی در شروع صبح یا هر چیز دیگری که می تواند برای بیدار شدن و ترک سریع رختخواب در صبح زود به شما انگیزه بدهد.
۸) نرمش های صبحگاهی:
قدری نرمش و یا ورزش خاص در شروع صبح میتواند بسیار مفید باشد، سبب گردش بهتر خون در بدن شود شما را در شروع صبح شاداب تر نماید و در نهایت روزتان را به بهترین شکل ممکن شروع کنید.
۹) در رختخواب به خودتان برای بیدار شدن دروغ نگوئید:
همیشه سعی کنید بلافاصله بعد از بیدار شدن رختخواب خودتان را ترک کنید، اینکه مثلا ۱۰ یا ۲۰ دقیقه ی دیگر از جایم بلند خواهم شد در حالی که بیدار شده اید اصلا به شما کمکی نخواهد کرد و هر چه بیشتر در زمانی که بیدار شده اید در رختخواب بمانید بدنتان تمایلش برای بازگشت به خواب عمیق بیشتر می شود.
۱۰) با پنجره های باز بخوابید:
هوای تازه برای همه ی ما خوب است و سبب می شود تا خواب عمیق تر و آرام تری داشته باشیم.
۱۱) سعی کنید با طلوع خورشید بیدار شوید:
بیدار شدن با طلوع خورشید از نظر روانشناسی باعث می شود در شروع روز بسیار سر حال تر باشید و بدنتان نیز کم کم برای بیدار شدن در این زمان خاص تبدیل به ساعت می شود.
۱۲) بر تمرین دادن بدن اصرار داشته باشید: سعی کنید همیشه راس یک ساعت خاص از خواب بیدار شوید بیدار شدن از خواب در یک ساعت خاص می تواند سبب ایجاد عادت برای بیداری در آن ساعت در بدن شود و فراموش نکنید سحرخیزی تنها یک عادت است.
۱۳) از خانه بیرون بزنید:
خروج از خانه در صبح زود پیاده روی و یا دویدن در اینگونه ساعتها بسیار لذت بخش است خصوصا که شنیدن صداهای صبحگاهی و نور خورشید در این ساعتها بدن را شاداب تر میکند و در عین حال تجربه ی این شرایط می تواند انگیزه یی باشد برای سحرخیزی در روزهای بعدی.
۱۴) به بدن خود گوش دهید:
بدن شما خیلی خوب می تواند احتیاجاتش را به شما اطلاع دهد، اگر هنگامی که صبح از خواب بیدار می شوید هنوز احساس خستگی میکنید سعی کنید شبها زودتر به رختخواب بروید بدن شما کم کم یک الگوی معین برای خوابیدن و بیدار شدن پیدا میکند و کاملا بر آن منطبق خواهد بود.
۱۵) زنگ ساعت خود را تغییر دهید:
اجازه ندهید هر روز با یک زنگ خاص و همیشگی بیدار شوید، علاوه بر اینکه این روند برای خودتان خوشایند نخواهد بود بعد از مدتی زنگ ساعتتان دیگر شما را نمی تواند بیدار کند.
۱۶) برای فردا صبح آماده باشید:
سعی کنید چیزهایی که برای فردا صبح احتیاج دارید را شب قبل آماده کنید، مثلا کیف وسائل تان، لباس هایتان و یا وسیله ی خاصی که باید همراه داشته باشید و .... در این شرایط دیگر نیازی ندارید در رختخواب به این موارد و آماده سازیشان فکر کنید.
۱۷) با رادیو بیدار شوید:
استفاده از رادیو به جای زنگ ساعت علاوه بر تنوع می تواند در بسیاری از افراد سبب ایجاد انگیزه در ترک رختخواب شود.
۱۸) از ساعات اضافی صبح بهره ببرید:
هدف از صبح زود بیدار شدن چیست؟ وقتی هر صبح زود از خواب بلند شوید مسلما در شروع بسیاری از روزهایتان یکی دو ساعت وقت آزاد و اضافی خواهید داشت که مغزتان در آن هنگام از صبح شاداب ترین ساعات و آماده ترین ساعتش را میگذارند می توانید از این ساعات استفاده ی بسیار مفیدی بکنید و بهتر است برای این ساعات برنامه ی خاصی داشته باشید در غیر اینصورت کم کم در سحرخیزی بی انگیزه می شوید.
۱۹) قرارهای مهم خود را در صبح بگذارید:
داشتن قرارهای ملاقات مهم در صبح می تواند انگیزه ی کافی به هر فردی برای بیدار شدن در صبح زود را بدهد.
۲۰) برای خودتان یک شریک مشابه پیدا کنید:
راستش در برخی موارد بد نیست برای سحر خیز شدن با یکی مثل خودتان که دوست دارد سحرخیز باشد ولی فکر میکند نمی تواند همراه شوید در این شرایط اگر هر دو واقعا برای بیدار شدن در صبح زود تصمیم گرفته باشید می توانید دراستواری بر این تصمیم در یکدیگر موثر باشید.
۲۱) به دیگران راجع به سحر خیزی خود بگوئید:
بگذارید همه ی اطرافیانتان بداند که شما صبح زود از خواب بیدار می شوید، اینکه وانمود کنید هنوز مثل گذشته هستید باعث می شوید مثل گذشته شوید!!!
۲۲) خواب های روزانه را ترک کنید:
این یک حقیقت مسلم است کسانی که در روز خواب حتی کوتاهی هم دارند برای خواب شب مشکل دارند، سعی کنید اگر به این نوع از خواب عادت دارید آن را به مرور ترک کنید چون اختلال در خواب شب یکی از علل اصلی عدم بیدار شدن در ساعت دلخواه صبح است.
۲۳) عملکرد خود را دنبال کنید:
بد نیست عملکرد خود را در زمینه ی سحرخیزی با سایتی مثل Joe&#۰۳۹;s Goals دنبال کنید و تجزیه تحلیلش کنید تا ببینید آیا واقعا دارید به هدف خود یعنی سحرخیزی نزدیک می شوید یا دور.
با چندین روز تمرین و سعی به راحتی می توان عادت سحرخیزی را ایجاد کرد فقط کافی است این امر را به صورت یک عادت دائم در بدن ایجاد کرد یا این تمرینات و داشتن اراده در روزهای آتی زمان خواب و بیدار شدنتان دیگر دست شما نخواهد بود و بدنتان به خوبی در این موارد برای شما تصمیم میگیرد.