قرآن و روان درمانى افسردگى
چون و چرا در كار خدا
نمونه اول; همان است كه در مجله پر, به اين صورت مطرح شده است:
((اگر آنطورى كه پيامبران ادعا مى كنند, خداوند وجود دارد و جهانى بر اساس نظم و قانون بنا نهاده است, پس چرا براى اثبات خود و رابطه اش با پيامبرانش به كارهاى خلاف قوانينى كه وضع كرده, دست مى زند و اين قوانين را مى شكند؟ چرا وجود اين قوانين طبيعى را از طريق پيامبرانش آشكار نمى سازد و كشف آنها را به عهده دانشوران گذاشته است؟)) 1.
((منظور از كارهاى خلاف قوانين, معجزه است)).
جالب اين كه نويسنده مقاله ((ناخدا)) نام اين چون و چراها را ((برهان ناخدايى)) و به زبان فلسفى - البته به تعبير خودش- ((برهان انكار ذات واجب الوجود)) نهاده و مدعى شده است كه ((اين برهان براى اولين بار است كه اقامه مى شود)) و از همه موحدين عالم مى خواهد كه در رد و ابطال آن بكوشند 2.
سوالات فوق, نه برهان است و نه به الحاد مى كشاند; ولى معلوم نيست چرا نويسنده را به الحاد كشانده است؟
چون و چراهاى غير الحادى
از چون و چراهايى كه مى دانيم از روى الحاد مطرح نشده, نمونه بسيار داريم.
خيام 3 چنين گفت:
تركيب پياله اى كه درهم پيوست
بشكستن آن روا نمى دارد مست
چندين قد سرو نازنين و سر و دست
از بهر چه ساخت وز براى چه شكست؟
در پاسخ چون و چراى خيام, باباافضل كاشانى 4 چنين سرود:
تا صورت جان در صدف تن پيوست
از آب حيات, گوهر آدم بست
گوهر چو تمام شد, صدف چون بشكست
بر طرف كله گوشه سلطان بنشست
ناصر خسرو قباديانى 5 كه موحدى مخلص بوده, اهل چون و چرا است. او مى گويد:
كز آن آهم همى بايد كشيدن
گنه بلغاريان را نيز هم نيست
بگويم گر كه بتوانى شنيدن
خدايا راست گويم فتنه از توست
همه جور من از بلغاريان است
ولى از ترس نتوانم چغيدن
لب و دندان تركان ختارا
به اين خوبى نبايد آفريدن
كه از دست لب و دندان ايشان
به دندان دست و لب بايد گزيدن
به آهو مى كنى غوغا كه بگريز
به تازى مى زنى هى بر دويدن
به شير شرزه دادى حمله تعليم
به آهوى ختن دادى دويدن
و نيز از اوست:
مردكى را به دشت گرگ دريد
زان بخوردند كركس و زاغان
اين يكى رفت در بن چاهى
وان ديگر رفت بر سر ويران
اين چنين كس به حشر زنده شود
...بر ريش مردم نادان
ولى خواجه نصيرالدين طوسى 6 در جوابش گفت:
كردگارش به حشر زنده كند
گرچه اعضاى او شود جوجو
نيست از اصل كار مشكلتر
...بر ريش ناصر خسرو
ناصر خسرو -هرچند به زبان شعر, چون و چراهايى دارد- ولى در كتب كلامى خود, اعتقاد به اصول پنجگانه را با استدلال ثابت كرده است 7.
نبايد اين چون و چراهاى شاعرانه را كه در زمان نشستن بر بال تخيلات, به زبان يا قلم مىآيد, مطابق با اعتقادات قلبى گوينده و سراينده دانست. چرا كه اعتقادات, به عقل و دل, مربوط است و شعر و شاعرى به خيالات.
شاعرى از شاعران معاصر, خداى خود را مخاطب ساخته و گفته است:
چرا ((والتين والتوتون)) نگفتى؟
چرا از نشئه قليون نگفتى
و يا اين كه:
چرا ((والتين و التنباك)) نگفتى؟
چرا از خوبى ترياك نگفتى؟
او مى خواهد بگويد: بايد به جاى اينكه: چرا ((والتين و التنباك)) نگفتى؟
((والتين والزيتون)) كه از آيات مباركه قرآن كريم است, چنين و چنان گفته مى شد. يعنى اهل دم و دود, اينگونه چيزها را مى پسندند. ولى هرگز اين شاعر, در عالم تعقل و سلوك, اجازه چنين فضوليها و بى ادبيها به خود نمى دهد. حتما خيام و ناصرخسرو نيز چنين بوده اند. اصولا شعر را اينگونه تعريف كرده اند: ((احسنه اكذبه)). ((نيكوترينش; دروغترينش است)) اگر شاعرى بگويد:
آنقدر بار كدورت به دلم آمده جمع
كه اگر پايم از اين پيچ و خم آيد بيرون
لنگ لنگان در دروازه هستى گيرم
نگذارم كه كسى از عدم آيد بيرون
فقط شعر و شاعرى و خيال پردازى است و نبايد اينها را به حساب واقع نگرى شاعرگذاشت. اگر باباطاهر عريان مى گويد:
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
از او پرسم كه اين چين است و آن چون
يكى را داده اى صد ناز و نعمت
يكى را نان جو آغشته در خون
در عالم تخيلات شاعرانه سير كرده و نبايد اين دو بيتى را با دوبيتى هاى عارفانه او يكى دانست. اگر آن ابرمرد تاريخ معاصر, مى گويد:
در ميخانه گشاييد به رويم شب و روز
كه من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم 8
واقعا بيزار از مسجد و مدرسه نيست. او هرچه داشت, از مدرسه و مسجد داشت. شعر فوق مى تواند نمونه اى از تخيلات شاعرانه باشد و مى تواند بيانگر گريز از تعلقات و انقطاع الى الله باشد. در اين صورت, مقصود از ميخانه, عالم لاهوت و نيز باطن عارف كامل است كه در آن, شوق و ذوق و عوارف الهى بسيار باشد 9. وجود بيت فوق در يك غزل عارفانه, مويد معناى دوم است. مسجد و مدرسه نبايد هدف باشند, بلكه بايد وسيله تقرب الى الله باشند. از اينرو شيخ بهايى فرمود:
حاجى به ره كعبه و من طالب ديدار
او خانه همى جويد و من صاحب خانه
نادان كسانى اند كه دنباله رو خيالات شاعران و ظواهر گمراه كننده برخى از اشعار عارفان و صوفيان باشند. قرآن كريم فرمود:
(والشعرإ يتبعهم الغاوون الم تر إنهم فى كل واد يهيمون و إنهم يقولون ما لا يفعلون الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و ذكروا الله كثيرا و انتصروا من بعد ما ظلموا و سيعلم الذين ظلموا إى منقلب ينقلبون) 10.
((از شاعران, گمراهان تبعيت مى كنند. آيا نمى بينى كه شاعران در هر بيابانى سرگردانند و آنچه را مى گويند, به كردار نمى رسانند؟ مگر شاعرانى كه ايمان آورده و عمل صالح كرده و بسيار, خدا را ياد كرده و چون مظلوم واقع شوند, با شعر حماسى به مبارزه با ظلم برخيزند. آنان كه ستم كرده اند, خواهند دانست كه به كجا باز مى گردند)).
به هر حال بايد زبان شعر را با زبان علم و فلسفه و فقاهت و تكلم و تاريخ يكى ندانست. الفيه نحوى ابن مالك و الفيه هاى فقهى و منظومه منطقى و فلسفى حاجى سبزوارى و منظومه فلسفى مرحوم شيخ محمد حسين اصفهانى, شعر نيست. نبايد شعر را با نظم اشتباه كرد. عارف هم اگر قواعد عرفان را بسرايد, ناظم است نه شاعر. فرق نثر و نظم در اين است كه يكى بى وزن است و ديگرى با وزن. ولى شاعرى, نشستن بر بال خيال و پرواز در عوالم تخيلات است. لازم نيست كه شعر داراى وزن و قافيه باشد. نثر و نظم را بايد به شعرى و غير شعرى تقسيم كرد.هنگامى كه عارف, مى خواهد زمزمه هاى عارفانه را به زبان شعر بيان كند, وسيله گمراهى برخى از مخاطبان يا سوء استفاده باده گساران و اصحاب ميخانه ها و قهوه خانه ها و قمارخانه ها مى شود. خوشبختانه عرفاى ما اينقدر شعر و عرفان را به هم درآميخته اند كه تقريبا همه دانسته اند كه باده در زبان اهل عرفان, غليان عشق ناشى از تجليات پى درپى است كه از اين روى آن را باده عرفان گويند 11. مقصود از زلف, غيب هويت است كه هيچ كس را بدان راه نيست 12. ساغر, دل عارف است كه انوار غيبى در آن مشاهده گردد 13. ساقى, فياض مطلق است. گاهى به امام على(ع) و مرشد كامل نيز گفته مى شود 14. سبو يا كوزه, كنايه از جام وحدت است كه از منبع فيض مطلق, هركسى را سهمى دادند 15. رقص به معناى سير سالك, به سوى كمال است 16.
مسلم است كه عرفان را به زبان باده گساران عربده كش بيان كردن, وسيله گمراهى ناآگاهان و سوء استفاده مشتريان ميخانه ها مى شود. پس چه بهتر كه از اين زبان پرهيز شود.
جانها فداى انبيا و أمه اطهار(عليهم السلام) كه رهگشاى عرفان ناب وايمان پاكند و زبانشان, همچون كردار و راه و رسمشان, در حد اعلاى طهارت و قداست است و شعرى كه وسيله تلطيف عواطف و بيدارى نفوس و مبارزه با دشمن درون و دشمن برون باشد, و وسيله گمراهى و سوء استفاده نشود, مورد تإييد كامل ايشان است.
بگذرم. سخن در باب چون و چراهاى شاعرانه بود. اينها را ناشى از الحاد نمى دانيم. هرچند ممكن است بعضى ها به واسطه آنها گمراه شوند يا عده اى از آنها سوء استفاده كنند. اما آنجا كه چون و چراها به زبان فلسفى و كلامى مطرح مى شود, قطعا حاكى از الحاد گوينده است. چنين چون و چرايى پيام دارد. پيام دهنده كه عقده تنهايى و نداشتن هم فكر و هم عقيده, رنجورش كرده, به دنبال هم كيش و هم مسلك مى گردد. او به همين اندازه دلخوش است كه حداقل عده اى را گرفتار شك و شبهه كند. كسانى كه سن و سالى دارند, به اين حرفها گوش نمى دهند. ولى جوانان, در معرض خطرند. آنهايند كه ممكن است با شنيدن و خواندن اين چون و چراها ملحد شوند, يا به شك و شبهه بيفتند. پديده شك, براى روح و جان انسان -مخصوصا جوانان- آزاردهنده است. وجود جوانان, كشتزار آماده اى است كه هم كاشته هاى الحادى را مى پذيرد و هم كاشته هاى توحيدى را. بستگى دارد به اين كه كدام كاشتگر, زودتر به سراغ آنها برود. از اينرو اميرالمومنين على(ع) به فرزندش فرمود:
((فبادرتك بالادب قبل إن يسقوا قلبك و يشتغل لبك)) 17.
((من به ادب آموختن تو پرداختم. پيش از آن كه دلت سخت شود و خردت به چيزهايى ديگر مشغول گردد)).
مغالطه اى عجيب
نويسنده ((ناخدا)) كه مجله اى الحادى را وسيله پيام رسانى خود قرار داده و قلب لطيف جوانان را نشانه رفته است, گرفتار مغالطه اى عجيب شده و مغالطه خود را به عنوان اولين برهان, قلمداد كرده است.
اولا چنان كه ديديم, چون و چرا برهان نيست. ثانيا آنچه وى نامش را برهان نهاده, سفسطه يا مغالطه است, نه برهان.
او اگر اوراقى از تاريخ اديان و زندگينامه پيامبران را از روى منابع معتبر مطالعه مى كرد, متوجه مى شد كه معجزه را براى اثبات وجود يا موجوديت خدا نياوده اند. اصولا انبيإ مى خواهند به مردم بگويند كه از جانب خدايى آمده اند كه مردم به وجودش ايمان دارند. مبارزه پيامبران با بى خدايى و ناخدايى نبوده, بلكه مبارزه آنها با پرستش هاى موهوم و مفاسد و انحرافات بوده است.
ابراهيم خليل با نمرود مبارزه مى كند. نمرود منكر خدا نيست. تابعان او هم منكر خدا نيستند. انحراف آنها در اين است كه نمرود را خدا مى دانند. مبارزه او با قومى ديگر به خاطر اين بود كه اجرام آسمانى را خدايان خود مى پنداشتند.
ابراهيم با بت شكنى قهرمانانه خود ثابت كرد كه بتها شايسته خدايى نيستند و الا هيچ تيشه و بازويى نمى توانست آنها را بشكند.
قبل از ابراهيم خليل, نوح بود. قوم نوح, منكر خدا نبودند. آنها خدايانى داشتند به نامهاى: ود, سواع, يغوث, يعوق و نسر 18. نوح مى خواست آنها را از پرستش خدايان موهوم به پرستش خداى واقعى وادارد.
موسى(ع) با استكبار فرعونى مواجه بود. مصريان منكر خدا نبودند. آنها از ترسشان ناچار بودند كه فرعون را خداى خود بخوانند. موسى دو رسالت دارد: يكى به زير كشيدن فرعون از مسند دروغين خدايى و ديگرى رهايى بنى اسرأيل از بند اسارت و ذلت.
بنى اسرأيل هنگامى كه از اسارت رها شدند, تقاضا كردند كه همان طورى كه ديگران بت دارند و بت مى پرستند, آنها هم داراى بت باشند و بت بپرستند 19. عاقبت هم از غيبت چهل روزه موسى(ع) سوء استفاده كردند و گوساله سامرى را پرستش كردند 20.
سر و كار حضرت عيسى(ع) با قوم يهود است. يهوديان منكر خدا نبودند, تا حضرت مسيح بخواهد از راه معجزه, وجود خدا را براى آنها ثابت كند. آنها براى خداى لايزال, فرزند قأل بودند و مفاسدى بزرگ, زندگى آنها را به تباهى كشيده بود. اين پيامبر بزرگ الهى با شرك و فساد مبارزه مى كند, نه با ناخدايى. چه كسانى در صدد كشتن و به دار آويختن حضرت عيسى(ع) بودند؟ ملحدان منكر خدا يا يهوديانى كه خود را پيرو حضرت موسى و خداپرست مى دانستند.
هرچند به بيان قرآن, خيره سران يهود, در اجراى نقشه خود ناكام ماندند و به جاى حضرت عيسى ديگرى را به دار آويختند 21.
تاريخ گواه صادقى است كه پيامبر گرامى اسلام(ص), با مردمى روبه رو بود كه صدها بت, درست كرده بودند و آنها را مى پرستيدند. آنها معتقد بودند كه آفريدگار زمين و آسمان, خداست. پرستش بتها وسيله تقرب به اوست 22.
به ايران قبل از اسلام بنگريم. اين كشور باستانى و اين سرزمين پهناور كه قدرت سياسى و فرهنگى و اعتقادى آن, بر نيمى از جهان آن روز سايه افكنده بود و در برابر امپراتورى عظيم روم, يكى از دو ابرقدرت جهان آن روز محسوب مى شد, گرفتار ناخدايى نبود. مشكل مردم ايران زمين, مشكل يزدان و اهريمن و دو خداى خير و شر و نور و ظلمت بود. يعنى آنها مشرك بودند, نه منكر خدا. مگر اين كه يزدان و اهريمن آنها را دو نيرويى بدانيم كه تحت فرمان اهورامزدا بودند.
اهورامزدا بر جهان مينوى -يعنى عالم مجردات- و بر گيتى -يعنى عالم اجسام- سيطره داشت و يزدان و اهريمن در خدمت او بودند. او با نور خود كه خره ناميده مى شد, مردم را به صنايع و حرف رهنمون مى شد و خره مخصوص شاهان عادل ((كياخره)) نام داشت 23. در اين صورت, مشكل آنها مشكل شرك نبود.
مشكل ايران قديم, يا مشكل دو خدايى بود, يا مشكل مفاسد دربارها و محروميت مردم از تساوى حقوق و آزادى و محدوديت آنها در طبقات بسته. اسلام كه با همه اينها مخالف بود, جاى خود را به زودى در دلهاى مردم اين مرز و بوم باز كرد و آنها را از شرك و جامعه طبقاتى رهايى بخشيد.
نه ابرقدرت رومى گرفتار ناخدايى بود, نه ابرقدرت ساسانى. اولى مسيحى تثليثى بود و دومى زردشتى ثنوى. ثنويت و تثليثى 24 كه مى توانند به گونه اى تبيين شوند كه با توحيد سازگار باشند.
شما نمى توانيد در هيچ تاريخى, قوم يا ملتى پيدا كنيد كه با ناخدايى مى زيسته.
اگر از گذشته هاى دور تاريخ مكتوب در دست نباشد, سنگ نبشته ها و آثارى از عهد باستان به يادگار مانده كه همه و همه, نشان با خدايى است, نه ناخدايى. مبارزه پيامبران با ناخدايى نبوده, با خرافات و اوهام و بت پرستى و كژانديشى بوده است.
علما و دانشمندان اهل مبارزه نيستند. آنها اهل رنج و كار و تلاش و مطالعه اند. عالم يا فيلسوفى كه علم مبارزه با مفاسد و انحرافات و ستم برافراشته, به زحمت افتاده, مانند سقراط كه فداى مبارزه با انحرافات شد و قهرمانانه جام شوكران را سر كشيد. اگر برخى از علماى غربى در دوره رنسانس با تيغ گيوتين اعدام شده اند, به خاطر ايده ئولوژى سياسى بوده است و الا نه آنها را با كسى كارى بود و نه كسى را با آنها.
اگر كليسا دانشمندانى را مى كشت يا مى سوخت, به خاطر اين بود كه مى ترسيد پيشرفت علم, خرافات كليسا را برملا كند و از اقتدارش كاسته شود.
بعضى از علما -مانند گاليله- در محكمه تفتيش عقايد از نظرات علمى خود توبه كردند. ولى هيچ پيامبرى از ترس مرگ توبه نكرده است.
همين تورات و انجيل موجود را به دقت مطالعه كنيد. نمى بينيد كه خود را با مخاطبينى مواجه ببيند كه ناخدايى يا بى خدايى ذهنشان را مشوب كرده باشد.
قرآن, مسإله وجود خدا را عارى از حجاب شك و شبهه مى داند. قرآن مى گويد:
(إفى الله شك فاطر السموات و الارض) 25.
((آيا درباره خدايى كه آفريننده آسمانها و زمين است, شكى است؟)).
معلوم است كه خداوند براى اثبات وجود خود, نيازمند برهان نيست. تا بخواهد از راه معجزه -و به قول نويسنده ((ناخدا)) قانون شكنى- موجوديت خود را به مردم اعلام كند. معجزه فلسفه ديگرى دارد. معجزه نه براى اثبات وجود خداست, نه قانون شكنى است. نگارنده ناگزير است در مقالى ديگر, گره معجزه را براى آنهايى كه نمى فهمند, بگشايد و ثابت كند كه نه معجزه براى اثبات وجود خداست و نه قانون شكنى است. چنانكه ناگزير است بحثى هم درباره براهين خداشناسى داشته باشد, تا نويسنده ((ناخدا)) بداند كه معجزه از براهين خداشناسى نيست.
علما جهاد علمى مى كنند. اين جهاد, تبعيد و شكنجه و اعدام و جنگ ندارد.
رنج عالم در مطالعه و ريشه كن كردن عفريت جهل از وجود خويش و تعليم و كتابت است. ولى انبيإ جهاد اخلاقى و فرهنگى و سياسى كرده و حقيقتا -نه به شعار- اصلاح طلب بوده اند. اصلاح طلبى آنها در چارچوب ارزشها بوده است. اين جهاد, براى آنها نتيجه اى جز شهادت و شكنجه و تبعيد و زندان و محاصره و خفقان به دست منحرفان و فاسدان و مفسدان نداشته است.
1 پر, شماره 169.
2 همان.
3 حكيم ابوالفتح(يا ابوالحفص) عمر بن ابراهيم, مشهور به خيام(يا خيامى) نيشابورى, فيلسوف و رياضيدان و منجم و شاعر ايرانى در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم است. او اشعارى به فارسى و عربى و كتابهايى به هر دو زبان دارد. رباعيات او در دنيا مشهور است. كتاب جبر و مقابله و شرح, اشكال و مصادرات كتاب اقليدس و... از او است. رباعيات او تخيلات شاعرانه اى است كه با روحيه علمى و فلسفى او سازگار نيست.
4 او از مردم مرق از توابع كاشان است. وفاتش در سال 707 اتفاق افتاده و قبرش در مرق كاشان زياتگاه است.
گويند: وى خواهرزاده خواجه نصير است. از وى كتب متعددى به يادگار مانده است خواجه در وصفش گويد:
گر عرض دهد سپهر اعلى فضل فضلا و فضل افضل
از هر ملكى به جاى تسبيحآواز آيد كه افضل افضل
5 حكيم ابو معين ناصر بن خسرو قباديانى بلخى(394 هـ ق - 481 هـ ق) ملقب به حجت, از حكما و متكلمين اسلام است. او تا سن چهل سالگى در دربار سلاطين به خدمت ديوانى مشغول بود. ولى ناگهان بر اثر خوابى كه ديده بود, منقلب شد. او نخست حنفى بود. ولى بر اثر روابطى كه با فاطميان مصر پيدا كرد, به مذهب آنان گرويد. گويا اشعار فوق مربوط است به دوران معاشرت و موانست او با سلاطين و درباريان. كتابهاى سفرنامه, زادالمسافرين, وجه دين, خوان اخوان و دليل المتحيرين از اوست.
6 ابو جعفر, نصير الدين, محمد بن حسن طوسى(597 - 672هـ ق) از علماى بزرگ رياضى و نجوم و حكمت ايران در قرن هفتم و نيز از وزراى آن عصر است. مدتى در دستگاه اسماعيليه بود. ولى از آثارش پيداست كه او شيعه اثنى عشرى است, نه شيعه اسماعيلى. او با پيوستن به هلاكوخان مغول, با تدابير خاصى از خرابى شهرها و كشتار دسته جمعى مردم جلوگيرى كرد. او هلاكو را به تإسيس رصدخانه مراغه تشويق كرد و خود تصدى اين كار را بر عهده گرفت. او آثار متعددى به فارسى و عربى دارد. آثار او, كلامى و فلسفى و عرفانى و اخلاقى و رياضى است.
7 به آثار و نوشته هاى او اشاره كرديم.
8 ديوان امام, ص 142.
9 همان, ص 339.
10 الشعرإ: 224 تا 227.
11 ديوان امام, ص 320.
12 همان, ص 328.
13 همان, ص 329.
14 همان.
15 همان, ص 330.
16 همان, ص 348.
17 نهج البلاغه, نامه 31.
18 سوره نوح, آيه 23.
19 الاعراف: 138.
20 طه: 85.
21 ((و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم))(النسإ: 157).
22 الزمر: 3.
23 رجوع شود به برهان قاطع: خره.
24 تبيين توحيدى ثنويت زردشتى را در متن ملاحظه كرديم و اما تبيين توحيدى تثليث مسيحى را در ترجيع بند معروف هاتف اصفهانى چنين مى خوانيم:
در سه آيينه شاهد ازلى پرتو از روى تابناك افكند
سه نگردد ابريشم ار او راپرنيان خوانى و حرير و پرند 25 ابراهيم: 10.
جلوههايى از اعجاز قرآن در ادب فارسى
از سوى ديگر از زمان پيامبر عظيمالشان كه نداى روحنواز قرآن به گوش مسلمانان وگاه به گوش كافران مىرسيد; مردم حقطلب در برابر آن خاضع و تسليم مىشدند و سخن حقدر تمام وجودشان تاثير مىكرد; كافران - يا از ترس از دست دادن منافع مادى يا بهملاحظات شغلى و يا نسبى و سببى و سرانجام به فرمان شهوات نفسانى - در عين پذيرشظاهرى و بهت و حيرتى كه در برابر استماع آيات بينات قرآنى بدان دچار مىشدند، دست ازدامن طاغوتهاى زمان برنمىداشتند و همچنان در راه لجاج و عناد گام مىزدند، گويى - بهتعبير قرآن مجيد - بر دلهاشان قفل زده شده بود. (1)
قرآن، اين چشمهسار زلال، در سير زمان منشا پيدايش علوم بسيارى در تمدن باشكوهاسلام شده و از آن جمله در آثار ادبى فارسى - شعر و نثر - انعكاسى گسترده داشته است. گاه شاعران فارسى زبان از «قرآن» در اشعار خود ياد مىكنند. چنان كه «ناصر خسروقباديانى» بارها بدين نام مبارك اشاره كرده و به «حافظ» بودن خود نيز اشارتى دارد وگويد:
تا در دلم قرآن مبارك قرار يافت پر بركت است و خير، دل از خير و بركتش منتخداى را كه نكرده است منتى پشتم به زير بار مگر فضل و منتش (2) و نيز مىگويد:
قرآن را به پيغمبرت ناوريد مگر جبرئيل آن مبارك سفير مقرم به مرگ و به حشر و حساب كتابت ز بر دارضمير (3)
سنائى غزنوى نيز در بسيار جاها از قرآن سخن گفته است كه كوتاهتر و جامعتر از همهبيت معروف اوست:
اول و آخر قرآن زچه «با» آمد و «سين» يعنى اندر ره دين، رهبر تو قرآن بس (4)
از كمالالدين اسماعيل شاعر بزرگ قرن هفتم هجرى نيز به يك بيتبسنده مىكنيم:
رسنى محكم است قرآنت خويشتن را بدان رسن در بند (5)
از سرخيل عارفان و حافظان قرآن، شمسالدين محمد حافظ شاعر بزرگ قرن هشتمهجرى نيز سخنى نقل كنيم:
عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانى در چارده روايت (6)
سخنى هم از محمدبن حسام خوسفى شاعر شيعى قرن هشتم و اوايل قرن نهم هجرى كه باقرآن انس فراوان داشته و قرآنهاى زيادى را با خط خوش نوشته است، مىآوريم:
تطهير اهل بيتبه قرآن مبين است آخر ببين كه پايه اين منزلت كراست (7)
و از سخن دلنشين اقبال لاهورى كه نيز مانند ابنحسام و بسيارى از شاعران ديگر باقرآن مؤانست زياد داشته استياد كنيم كه گويد:
... فاش گويم آنچه در دل مضمر است اين كتابى نيست چيزى ديگر است چون كه در جان رفت، جان ديگر شود جان چو ديگر شد، جهان ديگر شود از يك آيينى مسلمان زنده است پيكر ملت ز قرآن زنده است (8)
زمانى نيز شاعران، آيات مباركات قرآن را در اشعار خود درج و اشارات و تلميحاتى كهمورد نظر آنان استبيان مىكنند. اين نوع بهرهورى از قرآن كريم از اندازه فزون است ومصححان دواوين شاعران و استادان رنج فهرست كردن آيات را بر خود هموار كرده و درتعليقات ديوانها آوردهاند.
در اين جا به نقل مواردى اندك - به جهت نمونه - اكتفا مىكنيم:
عثمان مختارى غزنوى از قصيدهسرايان فصيح قرن پنجم و ششم هجرى، در ديوان خودبه مناسبتهايى از آيات قرآن سود جسته است; از جمله در وصف ممدوح خود مىگويد:
نشان رفقش يحيى العظام وهى رميم (9) نتيجه سخطش كل من عليها فان (10) مبشران فلك بانگ بر زمانه زدند كه بر ملوك بخوان كل من عليها فان (11)
امير معزى هم در ديوان خود آورده است:
بر آن زمين كه قرار است دشمنان تو را نوشت دست اجل كل من عليها فان (12)
آنچه درين مقال موردنظر است نقل جلوههاى اعجاز قرآن كريم مىباشد كه در آثارمنثور فارسى - از قديمترين زمان تاكنون - ديده مىشود و چون اين مبحث نيز دراز دامناست ما به نقل پارهاى از آنها بسنده مىكنيم:
وليدبن مغيره مردى توانگر و در بين كفار قريش به دانايى و تجربه شهرت داشت واعراب عموما براى حل مشكلات خود به وى مراجعه مىكردند.
يكى از مشكلاتى كه - بهزعم اعراب مشرك و صاحب قدرت - در مكه رخ نموده بود، نفوذ و گسترش اسلام بود.روزى قريش و كفار از وليد درباره حضرت محمدصلى الله عليه وآله داورى خواستند. وليد از آنان مهلتخواست. سپس از جاى خود برخاست و بسوى حضرت رسولصلى الله عليه وآله كه در (حجر اسماعيل)نشسته بود رفت و گفت: پارهاى از اشعارت را براى من بخوان.
پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: آنچه منمىگويم و مىخوانم شعر نيستبلكه كلام خداست كه براى هدايتشما نازل شده است.سپس وليد تقاضا كرد مقدارى از آيات را تلاوت كند. پيامبرصلى الله عليه وآله سيزده آيه از آغاز سورهفصلت را خواند. هنگامى كه به اين آيه رسيد:
«فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقةعاد و ثمود.» «هرگاه روى بگردانند، پس بگو شما را از صاعقهاى مانند صاعقه عاد و ثمود;برحذر مىدارم. » وليد سختبه خود لرزيد و موهايش بر بدنش راستشد. همچون بهتزدهاى راه خانه در پيش گرفت و چند روزى بيرون نيامد; تا بدان جا كه قريش پنداشتند ازدين نياكان دستبرداشته و راه «محمدصلى الله عليه وآله» را پيش گرفته است. (13)
و نيز نوشتهاند: روزى كه سوره غافر بر پيامبر مكرمصلى الله عليه وآله نازل شد، پيامبر با صدايىجذاب به منظور ابلاغ آيات الهى آن را مىخواند. از اتفاق وليد نزديك پيامبرصلى الله عليه وآله نشستهبود آيات را استماع كرد: «حم، تنزيل الكتاب من الله العزيز العليم غافر الذنب وقابلالتوب... (14) » «اين كتاب از سوى خداوند قادر دانا فرو فرستاده شده است، خدايى كهبخشاينده گناهان و پذيرنده توبههاست.
خدايى كه كيفرش سنگين و نعمتش فراوان است. جزاو خدايى نيست. سرانجام هر چيزى به سوى اوست. درباره آيات الهى جز كافران مجادلهنمىكنند. [اى پيامبرصلى الله عليه وآله] فعاليت و رفت و آمد آنان در شهرها تو را نفريبد.»
اين آيات وليد را سخت تحت تاثير قرار داد. وقتى افراد قبيله بنى مخزوم دور او راگرفتند و از وى خواستند كه درباره قرآن محمدصلى الله عليه وآله داورى كند، او قرآن را چنين ستود: «وانله لحلاوة وان عليه لطلاوة وان اعلاه لمثمر وان اسفله لمغدق وانه يعلو ومايعلى عليه.»«يعنى كلامى كه محمدصلى الله عليه وآله آورده است، شيرينى خاصى دارد و زيبايى ويژهاى، شاخسار آنپر ميوه است و ريشههاى آن پر بركت. سخنى استبرجسته و هيچ سخنى از آن برجستهترنيست.»
وليد اين جملهها را گفت و راه خود را در پيش گرفت. كفار قريش چنان پنداشتند كه تحتتاثير آيات قرآنى قرار گرفته و به آيين محمد گرويده است.
برخى از دانشمندان سخنان وليد را نخستين تقريظى مىدانند كه بر زبان فردى رفتهاست. (15)
در يكى از متون نثر فارسى به نام مجمع النوادر معروف به چهار مقاله نظامى عروضىداستان وليدبن مغيره بدين صورت نقل شده است: «... آوردهاند كه يكى از اهل اسلام، پيشوليدبن المغيره اين آيت همى خواند:
«قيل يا ارض ابلعى ماءك و يا سماء اقلعى وغيض الماءوقضى الامر واستوت على الجودى و گفته شد اى زمين! فرو بر. آب خود را و اى آسمان! بازگير [آب خويش را] و كم كرده شد آب، و كار گزارده شد و [كشتى] بر كوه جودى قرار گرفت»(سوره هود/46) فقال الوليد بنالمغيره: والله ان عليه لطلاوة وان له لحلاوة وان اعلاه لمثمروان اسفله لمغدق وماهو قول البشر.» چون دشمنان در فصاحت قرآن و اعجاز او در ميادينانصاف بدين مقام رسيدند، دوستان بنگر تا خود به كجا برسند والسلام». (16)
قرآن كلامى استشفابخش و مايه رحمت
صاحب چهار مقاله، نظامى عروضى، حكايت ديگرى را در مقاله «طب»، چهارمينمقالت، نقل مىكند: در سنه اثنتى عشره و خمسمائه [512 ه] در بازار عطاران نشابور بردكانمحمد محمد منجم طبيب از خواجه امام ابوبكر دقاق شنيدم كه او گفت: در سنه اثنتين وخمسمائه [502 ه ] يكى از مشاهير نشابور را قولنجبگرفت و مرا بخواند و بديدم و بهمعالجت مشغول شدم. و آنچه درين باب فراز آمد به جاى آوردم.
البته شفا روى ننمود، وسه روز بر آن برآمد. نماز شام بازگشتم نااميد بر آن كه نيمشب بيمار درگذرد. درين رنجبخفتم. صبحدم بيدار گشتم و شك نكردم كه در گذشته بود. به بام بر شدم و روى بدان جانبآوردم و نيوشه كردم. هيچ آوازى نشنيدم كه بر گذشتن او دليل بودى. سوره فاتحه بخواندم واز آن جانب بدميدم و گفتم: «الهى و سيدى و مولاى! تو گفتهاى در كلام مبرم و كتاب محكمو ننزل من القرآن ما هو شفاء ورحمة للمؤمنين (سوره اسرى /84) و فرو فرستيم از قرآنآنچه را كه [موجب] شفاست و بخشايش مر گروندگان را.» و تحسر همى خوردم كه جوان بودو منعم و متنعم و كام انجامى تمام داشت، پس وضو ساختم و به مصلى شدم و نتبگزاردم.يكى در سراى بزد، نگاه كردم، كس او بود. بشارت داد كه: بگشاى» گفتم: «چه شد؟» گفت:
«اين ساعت احتيافت» دانستم كه از بركات فاتحة الكتاب بوده است و اين شربت ازداروخانه ربانى رفته است و اين امر مرا تجربه شد و بسيار جايها اين شربت در دادم، همهموافق افتاد و شفا بحاصل آمد. (17)
تسلط بر آيات قرآن
نوع تربيت و تعليم از آغاز اسلام چنان بوده است كه هر مسلمان قرائت قرآن را بهنيكوترين وجه مىآموخته و بدان فوز و فلاح مىخواسته و رحمت ايزد منان را آرزومىكرده است. در مكتب، كودكان از شش و هفتسالگى و حتى كمتر قرآن را ياد مىگرفتند وسپس به كتابهاى ديگر مىپرداختند. دانشمندان از طريق علوم قرآنى و بويژه قرائت، تفسير واحكام القرآن با قرآن كريم انس دائمى داشتند. بسيارى از مسلمانان در هر روز هفته سبعىاز قرآن را مىخواندند. در ماه مبارك رمضان برخى چندين ختم قرآن يا حداقل يك ختمقرآن مىكردند.
گوش بچهها و بزرگترها در بامدادان به صوت خوش قرآن نوازش مىيافت.حافظان قرآن از مردان و زنان مسلمان بسيار بودند. قرآن خود محور همه فعاليتهاى دينى واسلامى بود.
بدين جهت كتابهاى ادبى ما مانند تاريخ بيهقى، تاريخ طبرى، تاريخ يمينى،گرديزدى و تاريخ سيستان و تذكرةالاولياء، اسرار التوحيد، چهار مقاله گلستان، و منشآتقائممقام و ديگر كتب منثور كه آوردن نام آنها موجب درازى سخن خواهد شد، همه نشاندهنده تسلط نويسندگان اين كتابهاستبر آيات و تلاوت اين منشور الهى.
كتابهاى اخلاق مانند اخلاق ناصرى و محتشمى و حتى كتابهاى علمى همه و همهچنيناند و در واقع همه بلاغتخود را از قرآن آموختهاند.
امروز جا دارد اين انس با كتاب مجيد الهى براستى تجديد و احيا شود.
اكنون كه سخن از «چهار مقاله نظامى عروضى» رفت; داستان ديگرى كه نظامىعروضى درباره (اسكافى) نقل كرده است درين جا بياورم، كه نشانى از همين انس است.
مىگويد: اسكافى دبير آل سامان بود و صناعت دبيرى نيكو آموخته بود و از مضايقسخن نيكو بيرون مىآمد. با آن كه ديوان رسالت نوح بن منصور با او بود; قدر او را چنان كهبايد نمىشناختند. ناچار از بخارا به هرات رفتبه نزد الپتگين.
الپتگين با استخفافى كه بر او رفته بود كارش به عصيان كشيد. ناچار امير نوح از بخارا بهزاولستان بنوشت تا سبكتگين با آن لشكر بيايند و سيمجوريان از نيشابور و با الپتگينمقابله و مقاتله كنند. امير نوح، على بن محتاج الكشانى را كه حاجب بود با نامهاى چون آبو آتش با وعيد و تهديد به الپتگين فرستاد.
الپتگين كه آزردهتر شده بود، به على بن محتاجگفت: «من بنده پدر اويم، اما در آن وقت كه خواجه من از دار فنا به دار بقا تحويل كرد، او رابه من سپرد نه مرا بدو... و آنها كه او را برين بعث همى كنند ناقض اين دولتاند، نه ناصح;هادم اين خاندانند، نه خادم.» الپتگين با آزردگى به اسكافى اشارت كرد كه چون نامه جوابكنى از استخفاف هيچ باز مگير... پس اسكافى بر بديهه جواب كرد و اول بنوشت:
«بسماللهالرحمن الرحيم يا نوح قد جادلتنا واكثرت جدالنا فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين»(سوره هود/34) چون نامه به امير خراسان رسيد، آن نامه بخواند، تعجبها كرد، و خواجگاندولت در حيرت فرو ماندند و دبيران انگشتبه دندان گزيدند.
... چون كار الپتگين يكسو شد، اسكافى متوارى گشت و ترسان و هراسان همى بود تايك نوبت كه نوح كس فرستاد و او را طلب كرد و دبيرى بدو داد و كار او بالا گرفت و درميان اهل قلم منظور و مشهور گشت.
در پايان اين حكايت نظامى عروضى مىگويد: اگر قرآن نيكو ندانستى در آن واقعه بدينآيت نرسيدى و كار او از آن درجه، بدين غايت نكشيدى. (18)
به همين جهت «در ماهيت دبيرى و كيفيت دبير...» پس از بيان شرايط و نحوه كسبمهارت در صناعت دبيرى و به دست آوردن كيفيات لازم از قبيل: كريمالاصل و شريفالعرض و دقيقالنظر و عميق الفكر و ثاقب الراى بودن و قسم اكبر از ادب و ثمرات آن داشتننظامى مىگويد: «اما سخن دبير بدين درجه نرسد تا از هر علم بهرهاى ندارد و از هر استادنكتهاى ياد نگيرد و از هر حكيم لطيفهاى نشنود و از هر اديب طرفهاى اقتباس نكند. پسعادت بايد كرد به خواندن كلام رب العزه و ... مطالعه آن فرو نگذارد و خاطر را تشحيذ كند ودماغ را صقال دهد و طبع را بر افروزد و سخن را به بالا كشد.» (19)
آيات قرآن همچون فروغى دلها را روشن مىكند:
ابن عباس گويد رضىالله عنه: «له ما فى السموات و مافى الارض وما بينهما وما تحتالثرى» (20) اين آيتسبب اسلام عمر خطاب (رض) بودست و آن آن بود كه چون آيت آمدكه:
«انكم وما تعبدون من دون الله حصب جهنم» بوجهل بر در كعبه برپاى خاستبر سرقريش گفت: «يا معشر قريش، كار بدان رسيد كه محمد ما را و خدايان ما را همه هيمه دوزخمىگويد; هر كه او را بكشد من او را صد شتر سرخ موى سيه چشم بدهم و هزار اوقيه نقره.
عمر آن بشنيد بر پاى خاست [و عمر آن روز كافر بود] دست ابوجهل بگرفت گفت: يااباالحكم، اين ضمان صحيح هست؟ گفت: بلى، او را به در كعبه برد پيش هبل با وى عهد كردو ديگر بتان را بر آن گواه كرد. [عمر] برفتبه خانه شد، كمان و جعبه [تير] و شمشير برگرفت وآهنگ به كشتن محمد داد. مردى از بنىزهره او را پيش آمد گفت: «يا عمر! الى اين؟» گفت:مىروم كه سر محمد برگيرم. زهرى گفت:
نترسى از بنىهاشم و بنى عبدالمطلب؟ عمر گفت:«اصبوت» اى تو در دين محمد شدهاى؟ سوگند به لات و هبل كه اگر بدانمى كه تو در دينمحمد شدهاى اول تو را كشتمى آنگه محمد را. گفت: كلا و حاشا، من بر دين پدرانخويشم...» عمر برفت. مردى از بنى عبدالمطلب او را پيش آمد; گفت: يا عمر! خبردارى كهخواهر تو، بنت الخطاب، فاطمه، و دامادت سعيدبن زيد هر دو در دين محمد شدهاند؟ عمرگفت:
به چه نشان؟ گفت: نشان آن است كه از دست كشت تو بنخورند. عمر برفتبه در سراىخواهر شد. هيمنهاى شنيد، گوش فرا داشت. فاطمه و سعيد هر دو اين آيت همىخواندند:«له ما فى السموات وما فى الارض ومابينهما وما تحت الثرى» و اين سورت آن روز فرودآمده بود. عمر در بزد. گفتند: گيست؟ گفت: منم عمر. ايشان بترسيدند، مصحف پنهان كردند ودر بگشادند. عمر درآمد گفت:
آن چه بود كه مىخواندند؟ ايشان بترسيدند. گفتند: سخنى بودكه با يكديگر مىگفتيم. عمر فرا شد و گوسپندى بكشت و جگر آن بر آتش بريان كرد، فرا پيشايشان نهاد. گفت: بخوريد! ايشان گفتند: ما گوشت نمىخوريم. عمر گفت: «هذا هوالعلامه».قصد زخم خواهر كرد. گفت: هان! تو در دين آن جا دو شدهاى؟ وى را مى زد. سعيد خواستكه او را باز دارد، عمر او رانيز بزد و مجروح كرد. خواهر گفت: اى عمر! تو به كره مردمان رابر هواى خويش خواهى داشت، پنهان چرا دارم. «اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمدارسولالله» هر چه بادا بادا.
عمر متحير فرو ماند. شب درآمد و همچنان مىبود تا پاسى از شب بگذشت، خواهر و[سعيدبن] زيد برخاستند و طهارت تجديد كردند و سورت (طه) ابتدا كردند، چون بدين آيترسيدند كه: «له ما فى السموات وما فى الارض...» عمر آن بشنيد. گفت: يا فاطمه! آن خداىشماست كه اين همه او راست؟ گفت: بلى! يا عمر. گفت: ما را هزار و پانصد بت است، خدايىايشان از حرم فراتر نمىشود، يك خداى تواند بود كه هفت آسمان و هفت زمين «ومابينهماوما تحت الثرى» او را بود؟ فاطمه گفت: بلى يا عمر! عمر گفت: به من ده آن محصف تابنگرم. خواهر گفت: ندهم. تو آلودهاى به كفر. خداى تعالى مىگويد:
«لايمسه الا المطهرون»عمر برخاست و غسلى بياورد. گفت: به من ده تا بنگرم كه دلم در آن آويخت. خواهر گفت:ترسم كه بدرى. گفت: مترس، در ضمان خطاب مرا ده. وى را داد. عمر در آن نگريست، گفت:بخبخ. دريغ بود جز از اين خداى را پرستيدن. دلش گشاده گشتبه اسلام.
همه شب مىگفت: «واشوقاه الى محمد» و هر چند آوازش برآمد بگفت: «اشهد ان لاالهالا الله و اشهد...» و بدين سان عمربن خطاب ايمان آورد. (21)
از آثار ديگر ادب و عرفان فارسى تذكرة الاولياء شيخ فريدالدين عطار نيشابورى است.عطار در بيان حال «فضيل عياض» كه بعد از دگرگونى احوال به مرتبهاى مىرسد كه به قولنويسنده كتاب «از كبار مشايخ و ستوده اقران مىشود.» مىنويسد:
«اول حال از آن بود كهدر ميان بيابان مرو و باورد خيمه زده بود و پلاسى پوشيده و كلاهى پشمين بر سر نهاده وتسبيحى در گردن افكنده و ياران بسيار داشتى همه دزدان و راهزن بودند و شب و روز راهزدندى و كالا به نزد فضيل آوردندى كه مهتر ايشان بود و او ميان ايشان قسمت كردى...»«يك روز كاروانى شگرف مىآمد و ياران او كاروان گوش مىداشتند. مردى در ميانكاروان بود، آواز دزدان شنوده بود، دزدان را بديد، بدره زر داشت. تدبيرى مىكرد كه اين راپنهان كند با خويشتن گفت: بروم و اين بدره را پنهان كنم تا اگر كاروان بزنند; اين بضاعتسازم. چون از راه يك سو شد خيمه فضيل بديد. به نزديك خيمه، او را ديد بر صورت وجامه زاهدان، شاد شد و آن بدره به امانتبدو سپرد. فضيل گفت: برو و در آن كنجخيمه بنه.مرد چنان كرد و بازگشتبه كاروان گاه رسيد، كاروان زده بودند. همه كالاها برده و مردمانبسته و افكنده.
همه را دستبگشاد و چيزى كه باقى بود جمع كردند و برفتند. آن مرد بهنزديك فضيل آمد تا بدره بستاند، او را ديد با دزدان نشسته و كالاها قسمت مىكردند. مردچون چنان بديد، گفت: بدره زر خويش به دزد دادم. فضيل از دور او را بديد. بانگ كرد. مردچون بيامد گفت: چه حاجت است؟ گفت:
همان جا كه نهادهاى برگير و برو. مرد به خيمه دررفت و بدره برداشت و برفت. ياران گفتند: آخر ما در همه كاروان يك درم نقد نيافتيم. تو دههزار درم باز مىدهى؟ فضيل گفت: اين مرد به من گمان نيكو برد، من نيز به خداى گمان نيكوبردهام كه مرا توبه دهد. گمان او راست گردانيدم تا حق، گمان من راست گرداند. بعد از آنروزى كاروانى بزدند و كالا بردند و بنشستند و طعام مىخوردند. يكى از اهل كاروان پرسيدكه مهتر شما كدام است؟ گفتند: با ما نيست. از آن سوى درختى استبر لب آبى آنجا نمازمىكند. گفت: وقت نماز نيست.
گفت: تطوع (×1) كند. گفت: با شما نان نخورد؟ گفتند: بروزهاست. گفت: رمضان نيست. گفتند: تطوع دارد. اين مرد را عجب آمد، به نزديك او شد. باخشوعى نماز مىكرد. صبر كرد تا فارغ شد. گفت: الضدان لايجتمعان روزه و دزدى چگونهبود و نماز و مسلمانان كشتن را با هم چه كار؟ فضيل گفت:
قرآن دانى؟ گفت: دانم. گفت: نهآخر حق تعالى مىفرمايد: وآخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحا وآخر سيئا (22) مردهيچ نگفت و از كار او متحير شد. نقل است كه پيوسته مروتى و همتى در طبع او [ فضيلعياض] بود. چنان كه اگر در قافله زنى بودى كالاى وى نبردى و كسى كه سرمايه او اندكبودى مال او نستدى و با هر كسى به مقدار سرمايه چيزى بگذاشتى و همه ميل به صلاحداشتى و در ابتدا بر زنى عاشق بود.
هر چه از راه زدن به دست آوردى بر او آوردى و گاه بهگاه بر ديوارها مىشدى در هوس عشق آن زن و مىگريستى. يك شب كاروانى مىگذشتدر ميان كاروان يكى قرآن مىخواند. اين آيتبه گوش فضيل رسيد. ا لم يان للذين آمنوا انتخشع قلوبهم لذكر الله... (23) آيا وقت نيامد كه اين دل خفته شما بيدار گردد، تيرى بود كه بهجان او آمد چنان به مبارزت فضيل بيرون آمد و گفت: اى فضيل! تا كى تو راه زنى.
گاه آنآمد كه ما نيز راه تو مىزنيم. فضيل از ديوار فرو افتاد و گفت: گاه، گاه آمدم از وقت نيزبرگذشت. سراسيمه و كاليو و بىقرار روى به ويرانهاى نهاد. جماعتى كاروانيان بودند.مىگفتند: برويم. يكى گفت: نتوان رفت كه فضيل بر راه است. فضيل گفت: بشارت شما را كهاو ديگر توبه كرد. پس همه روزه مىرفت و مىگريست و خصم خشنود مىكرد...» (24)
بارقه قرآن كريم در دلها آن چنان بوده است كه دزد، بظاهر، در بيان دليل خود به آيتقرآن متمسك مىشود و خصم را مجاب مىكند. سعدى نيز كه خود واعظى است عارف وسخندانى است كمنظير، چنان با قرآن انس دارد كه تنها در گلستان و بوستان خود دهها آيه وتلميح مىآورد و ما را به كتاب آسمانى كه اعجاز و پند و عبرت و حكمت و معرفت استتوجه مىدهد. از مستى لايعقل در گلستان سخن مىگويد:
«يكى بر سر راهى مستخفته بود و زمام اختيار از دست رفته. عابد [ ى بر وى] گذر كردودر [آن] حالت مستقبح او نظر كرد. مستسر برآورد و گفت: اذا مروا باللغو مروا كراما (25) »[مؤمنان چون به كارى دور از خرد برگذرند بزرگوارانه از آن مىگذرند.] (سورهفرقان/72).
مؤمنان به يقين پند مىگيرند و به آيات قرآن دل مىسپارند، منكران نيز از اين مشعلفروزان طلب نور و رحمت مىكنند و به دامن قرآن چنگ درمىزنند.
كليله و دمنه بهرامشاهى اثر نصرالله منشى از كتب خواندنى و معتبر زبان فارسى استمىگويد: «... در قصص خوانده آمده است كه يكى از منكران نبوت صاحب شريعت اين آيتبشنود كه: «ان الله يامر بالعدل والاحسان وايتاء ذى القربى وينهى عن الفحشاء والمنكروالبغى يعظكم لعلكم تذكرون. (نحل/90)
متحير گشت و گفت: تمامى آنچه در دنيا براىآبادانى عالم بكار شود و اوساط مردمان را در سياست ذات و خانه و تبع خويش بداناحتياج افتد مثلا نفاذ كار دهقان هم بى از آن ممكن نگردد، در اين آيتبيامده است، و كداماعجاز ازين فراتر، كه اگر مخلوقى خواستى كه اين معانى در عبارت آرد بسى كاغذ مستغرقگشتى و حق سخن بر اين جمله گزارده نشدى، در حال ايمان آورد و در دين نزلتشريفيافت. (26)
آخرين سخن درين مقال آن كه بايد به قرآن روى آورد و از پيشوايانى كه وصل به معدنوحى الهى بودهاند رمز و رازهاى اين كتاب مبين را آموخت و به كار بست.
هر كه در مطلع خورشيد نشيند، هرگز دل به ماهى ندهد تا چه رسد مصباحى علم قرآن نتوان جست ز كس جز معصوم چون گشايند درى بى مدد مفتاحى؟ زنده كن فطرت خود را و به قرآن روآر گر فتوحى طلبى، رو بطلب فتاحى .
پىنوشتها و مآخذ
1. افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها «آيا منافقان در آيات قرآن تدبر و تفكر نمىكنند يابر دلهاشان قفل (جهل و نفاق) زدهاند (محمدصلى الله عليه وآله/24).
2. ناصرخسرو قباديانى، ديوان، جلد اول، به اهتمام مجتبى مينوى، مهدى محقق، تهران، ص181.
3. همان، ص400.
4. سنائى غزنوى، ديوان، به اهتمام مدرس رضوى، چاپ سنائى، تهران، ص309.
5. كمالالدين اصفهانى (خلاق المعانى)، ديوان، به اهتمام حسين بحرالعلومى، انتشاراتكتابفروشى دهخدا، تهران، 1348 ه ش، ص563. اشاره دارد به آيه: «واعتصموا بحبل الله جميعاولاتفرقوا» (آل عمران/103).
6. ديوان حافظ، به تصحيح محمد قزوينى و دكتر قاسم غنى، تهران، ص66.
7. ديوان محمدبن حسام خوسفى، به اهتمام احمد احمدى بيرجندى و محمد تقى سالك ازانتشارات اداره كل اوقاف خراسان، مشهد، 1366 ه ش، ص226. (اشاره دارد به آيه تطهير: انمايريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا (احزاب /33)).
8. احمد احمدى بيرجندى، داناى راز،زوار، مشهد، 1349 ه ش، ص 77 به بعد.
9. اقتباس از آيه كريمه: «قل من يحيى العظام وهى رميم» (يس /23).
10. از آيه: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذوالجلال والاكرام (الرحمن/27)، (كه اشاره استبه نابود شدن همه اشياء و امور و باقى ماندن ذات پاك ذوالجلال).
11. ديوان عثمان مختارى،به اهتمام جلالالدين همائى، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران 1341ه ش، ص358.
12. همان، حاشيه صفحه 358 به نقل استاد فقيد جلالالدين همائى.
13. ر.ك: استاد جعفر سبحانى، فروغ ابديت، 1/298، دفتر تبليغات اسلامى قم، اسفند ماه1363 ه ش، ص298.
14. آيات نخستين سوره غافر.
15. ر.ك: استاد جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ص 291 به نقل از «المعجزة الخالدة»، ص66.
16. نظامىعروضى، چهار مقاله، چاپ علامه قزوينى و تحشيه دكتر محمد معين، تهران، ص39.
17. همان، ص109.
18. همان، ص24.
19. همان، ص21 (نقل به اختصار).
20. طه /6.
21. قصص قرآن مجيد، برگرفته از تفسير ابوبكر عتيق نيشابورى مشهور به سورآبادى متوفى بهسال 494 ه ق، از انتشارات دانشگاه تهران، 1347 ه ش، ص 237.
22. توبه /102.
23. حديد /16.
24. فريدالدين عطار نيشابورى، تذكرة الاولياء، با مقدمه علامه محمد قزوينى، چاپ پنجم،انتشارات مركزى، تهران 1366 ه .ش، ص79.
25. گلستان سعدى، به تصحيح و توضيح، دكتر غلامحسين يوسفى، چاپ خوارزمى، ص104.
26. نصرالله منشى، كليله و دمنه، تصحيح و توضيح مجتبى مينوى طهرانى، چاپ دانشگاه تهران،تهران 1356، ص6 (ديباچه مترجم).
1×) مستحبات و نوافل.
طنز در قرآن كريم
1 . مقدمه
عدهاى بر اين باورند كه طنز در قرآن فراوان به كار رفته است؛ زيرا طنز نوعى استعاره و كنايه است و در قرآن استعاره و كنايه بسيار است . در سرتاسر قرآن استعاره و كنايه و تشبيه و تمثيل به چشم مىخورد . استعارههاى قرآن از ظرافت و لطافت ويژهاى برخوردار است و اين مهم يكى از موجبات اعجاز قرآن تلقى شدهاست . در مقابل، عدهاى ديگر طنز در قرآن را انكار مىكنند و تمثيلات و استعارات قرآن را مقولهاى متفاوت از طنز مىدانند؛ اما نگارنده ديدگاه نخست را ترجيح مىدهد .2 . مفهوم طنز
مفهومى از طنز كه در اين نوشتار ارادهشدهاست، هر بيان و رفتارى است كه به ظاهر غير جدى و به صورتى لطيف و همراه با مزاح، ولى در واقع بيانگر واقعيتى جدى است . هدف از اين طنز توجه دادن به معايب و مفاسد و مبارزه با رذايل و رشد فضائل است . 3 . پيشينه طنز در نگارشهاى علوم قرآنى بسيارى از مفسران قرآن و نگارندگان علوم قرآنى به وجود زيباشناختى قرآن و جلوههاى هنرى آن بويژه طنز تمثيلى اشاره كردهاند . در اين مجال نگارنده درصدد معرفى همه كتابهايى كه در اين زمينه تدوين يافته نيست . فقط به چند نمونه اشاره مىكنيم: 1 . در قرن هفتم كمال الدين عبدالواحد بنعبد الكريم زملكانى (ت651) چندين اثر در وجوه زيباشناختى قرآن، به نگارش درآورد و گامهاى بلندى در مباحث علوم قرآنى برداشت و به تفسير آيات مشتمل بر طنز پرداخت . وى در يكى از آثار خويش با عنوان «التبيان فى علم البيان، المطلع على اعجاز القرآن» به پيرايش كتاب «دلايل الاعجاز» جرجانى پرداخت و به دقايق معانى آيات و ظرافتهاى ويژه هنرى و ادبى و بلاغى آن از جمله طنز تمثيلى اشاره كرد (1) . 2 . كتاب ديگر وى درباره قرآن و بلاغت و فصاحت و شيوههاى ظريف بيانى و هنرى تحت عنوان «البرهان الكاشف عن اعجاز القرآن» است (2) . زملكانى در اين كتاب با اشاره به حقيقت «بيان» ، آراء عالمان را درباره اعجاز و دريچههاى آن برمىشمرد و آنگاه به ابعاد مانندناپذيرى بيانى قرآن مىپردازد و به ظرافتها و اشارتها و حكايتهاى آيات مشتمل بر طنز اشاره مىكند (3) . عالمان پس از زملكانى ضمن استفاده از آثار وى، چيره دستى و فطانت و ذكاوت وى را در دانش معانى بيان و تيزفهمى و سرعت انتقال و گستردگى در آگاهىهاى گونه گون و احاطه بر جلوههاى هنرى قرآن ستودهاند (4) . 3 . عبدالعظيم عبد الواحد، زكى الدين، معروف به ابنابى الاصبع (ت654) از بلندآوازگان شعر و ادب و ابعاد قرآنى است . وى گام شريفى در شناخت و شناساندن وجوه زيباشناختى و ابعاد بلاغى و ظرافتهاى ويژه قرآن از جمله ظنز تمثيلى برداشت . وى ابتدا كتاب «تحرير التحبير فى صناعة الشعر و النثر و بيان اعجاز القرآن» را نگاشت و در آن انواع فنون بديعى و صنايع لفظى و معنوى بويژه جلوههاى هنرى طنز تمثيلى را گزارش داد؛ آنگاه «تحرير التحبير» را گزينش كرد و آنچه ويژه قرآن بود، از آن برگرفت و «بديع القرآن» را پرداخت . 4 . ابنابى الاصبع «بديع القرآن» را در يكصد و نه باب تنظيم نموده و در هر باب به يكى از انواع علم بديع پرداخته و نمونههاى قرآنى طنز را گزارش كردهاست (5) . 5 . ابنابى الاصبع كتاب ديگرى تحت عنوان «كتاب الامثال» دارد كه بطور مبسوط به تبيين طنزهاى تمثيلى قرآن پرداختهاست (6) .2 . اقسام طنز
طنز را از جهتى مىتوان به دو قسم تقسيم نمود: تفسيرى و تمثيلى2 . 1 . طنز تفسيرى
طنزى كه در آن وقايع و حوادث به طور مستقيم و صريح و البته با بيان زيبا و شيرين و جذاب آورده شده است، طنز تفسيرى خوانده مىشود . در اينگونه از طنز طنزپرداز سعى مىكند حقايق تلخ و ناراحت كنندهاى را به صورت دلنشين بيان كند تا مخاطب به آن حقايق بيشتر توجه پيدا كند . اين نوع طنز در قرآن وجود دارد . خداوند در توصيف برخى از مردم در عدم پذيرش تذكر و نصيحت مىفرمايد: و اذا قيل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد (7) ؛ و چون به او گفته مىشود كه از خدا بترس غرور و خودپسندى او را به گناه برانگيزد؛ پس جهنم او را كفايت كند و بسيار آرامگاه بدى است . در باره افساد برخى از مردم به ويژه سلاطين و ملوك در روى زمين مىفرمايد: و من الناس من يعجبك قوله فى الحياة الدنيا و يشهد الله على ما فى قلبه و هو الد الخصام و اذا تولى سعى فى الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل و الله لايحب الفساد (8) و از ميان مردم كسى است كه در زندگى دنيا سخنش تو را به شگفت آورد؛ حال آنكه خدا بر آنچه در دل دارد، گواه گيرد و او سختترين دشمن است . چون برگردد، كوشش مىكند كه در زمين تبهكارى كند و كشت و نسل را نابود سازد، و خدا تبهكارى را دوست ندارد . در برخى از تفاسير آمدهاست كه آيه مذكور به افراد منافق مربوط است و يكى از معانى «تولى» نيز والى و حكمران گشتن است؛ بنابراين طبق اين تفسير معناى آيه چنين خواهد بود: اگر منافقان متولى امور جامعه شوند، انواع فساد را به پا كنند و حرث و نسل را نابود مىسازند؛ در عين حال خيلى جذاب و دلفريب به نظر مىرسند . رشيد رضا در تفسير المنار مىگويد: مراد از تولى در اينجا ولايت كسى است كه حكمش نافذ و عملش مستبدانه و خرابكننده آبادانى سرزمينها و نابود سازنده بندگان است . . . . حوادث روزگار و سيره ستمكاران اين آيه را شرح مىدهد كه چگونه در سرزمينى كه ظلم دامنگير مىشود، زراعت نابود مىشود و دام كاهش مىيابد و توليد از ميان مىرود و نسل انسانها را مىبرد . اين همان فساد و هلاك ظاهرى است . فساد باطنى نيز در چنين سرزمينى رخ مىنمايد . در آن سرزمين جهل و نادانى شايع و اخلاقها فاسد و اعمال مردم تباه مىشود (9) .2 . 2 . طنز تمثيلى
طنزى كه در آن حقيقت و واقعيتى جدى به يك واقعه لطيف و دلنشين تشبيه و تمثيل مىگردد، طنز تمثيلى ناميده مىشود . در طنز تمثيلى، طنزپرداز با استفاده از قياس و تشبيه و تمثيل مناسب سعى مىكند، مقصود خود را ضمن ايجاد انبساط و شادى به مخاطب منتقل كند . شايد بتوان برخى از آياتى را كه در بردارنده كلمه «كمثل» است، حاوى اين نوع از ظنز به شمار آورد؛ مانند: مثل الذين حملوا التوراة ثم لميحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا بئس مثل القوم الذين كذبوا بآيات الله و الله لايهدى القوم الظالمين (10) ؛ مثل كسانى كه [عمل به] تورات بر آنان بار شد [و بدان مكلف شدند]، آنگاه آن را به كار نبستند، همچون مثل خرى است كه كتابهايى را بر پشت مىكشند [. وه] چه زشت است وصف آن قومى كه آيات خدارا به دروغ گرفتند . و خدا ستمكاران را راه نمىنمايد . خداوند متعال در اين آيه در قالب «طنزى تمثيلى» ، يهوديانى را كه به كتاب آسمانى خود، «تورات» مىنازند، اما در عمل به خلاف آن عمل مىكنند، مورد مذمت و نكوهش قرارداده و به خرانى تشبيه مىنمايد كه كتابهايى را بر دوش خود بار كردهاند؛ اما هيچ بهرهاى از آن نمىبرند .3 . ويژگى ظنز قرآنى
خطابات قرآنى از قبيل «اياك اعنى و اسمعى يا جاره» است؛ يعنى مىخواهد حقايقى را كه به مخاطب مىگويد، به گونهاى باشد كه پردههاى شرم دريده نشود؛ از اين رو از اقوام گذشته سخن مىگويد . آيات فراوان قرآن در نقل تاريخ امتها و ملل پيشين در حقيقت، خطاب به مردم امروز و آيندهاست؛ براى نمونه: آيه «مثل الذين حملوا التورية ثم لميحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا» (11) كه پيش از اين ذكر شد، در ظاهر در شرح زندگانى يهوديان بىعمل مىباشد؛ اما در واقع در قالب «اياك اعنى و اسمعى يا جاره» بيان شده و يادآور اين نكته است كه اگر مسلمانهاى معتقد به قرآن هم از معارف و فرهنگ قرآن استفاده نكنند و در عمل پياده ننمايند، مانند خرى هستند كه كتابهايى را حمل مىكنند . طنزهاى قرآنى همه در بيان حقيقت و به منظور پند دهى انسان است . در هيچ كدام از آنها خلاف واقع، دروغ و كذب وجود ندارد؛ زيرا آنها به واقع مجازهايى توام با قراين و شواهد حالى و مقالى هستند . اساسا بخشى از فصاحت و بلاغت قرآن به جهت همين مجازها و كنايهها و طنزهاست .4 . نمونههاى قرآنى طنز
چنانكه آمد، طنز يك نوع استعاره است و در قرآن به صورت تمثيلات و تشبيهات و تنظيرات ديده مىشود كه اينك نمونههايى از آنها ذكر مىشود:4 . 1 . تشبيه صداى بلند به عرعر خر
و اغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير (12) ؛ آرام سخنگو (نه با فرياد بلند) كه زشتترين صداها، صداى خر است . در اين آيه واقعيتى تلخ در قالب تشبيه و تنظير بيان شده است .4 . 2 . تشبيه رفتار بلعم باعورا به پارس سگ
فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث (13) ؛ داستانش چون داستان سگ است [كه] اگر بر آن حملهور شوى، زبان از كام برآورد، و اگر آن را رها كنى، [باز هم] زبان از كام برآورد . خداوند در اين آيه بلعم باعورا را به سگى تشبيه مىكند .4 . 3 . تشبيه رباخوار به شيطان
الذين ياكلون الربا لايقومون الا كما يقوم الذى يتخبطه الشيطان من المس (14) ؛ كسانى كه ربا مىخورند، [از گور] بر نمىخيزند، مگر مانند برخاستن كسى كه شيطان بر اثر تماس، آشفتهسرش كردهاست . ربا خوار در رفتار اجتماعى خود مثل افراد ديوانه عمل مىكند؛ زيرا رباخوار نظم اقتصادى را بر هم مىزند و موجب اضطراب و سرگيجى جامعه مىگردد؛ لذا مانند انسانى كه سرگيجه گرفته از قبر بيرون مىآيد؛ به جهت آنكه تعادل اقتصادى جامعه را بر هم زده، در رستاخيز تعادلش از دست مىرود . اين آيه حالت روانى يك رباخوار را در قالبى شيرين به تصوير مىكشد و عاقبت تلخ رباخواران را در مثالى زيبا بيان مىكند (15) .4 . 4 . نسبتشكستن بتها به بتبزرگ
بل فعله كبيرهم هذا فاسئلوهم ان كانوا ينطقون (16) ؛ بلكه آن را بزرگترشان كردهاست . اگر سخن مىگويند، از آنها بپرسيد! اين آيه به داستان حضرت ابراهيم با قوم لجوح و عنود خود مربوط است . آن قوم هنگام عيد آن حضرت را به مراسم دعوت كردند؛ اما او اجابت نكرد و براى مراسم نرفت . وقتى برگشتند، ديدند، تمام بتها شكسته شده و تبرى بر روى بتبزرگى نهاده شدهاست . نزد حضرت ابراهيم آمدند و او را به شكستن آنها متهم نمودند . حضرت فرمود: من اين كار را نكردم؛ بلكه بزرگ آنها چنين كردهاست . شما از اين بتها سؤال كنيد، اگر سخن مىگويند . شايد بتوان مطابق برخى از تفاسير اين مورد را «طنز» به شمار آورد . عبارت «بل فعله كبيرهم هذا» طبق تفسيرى كه در آن، «هذا» فاعل فعل شمرده مىشود، طنز است؛ زيرا كاملا خندهآور است كه مثلا بتهاى كوچك تخلف كردهباشند و بتبزرگ آنها را تنبيه كردهباشد (17) .4 . 5 . تشبيه درآمدن كفار به بهشتبه ورود شتر به سوراخ سوزن
و لايدخلون الجنة حتى يلج الجمل فى سم الخياط (18) ؛ [كسانى كه آيات الهى را تكذيب كردهاند]، به بهشت در نمىآيند، مگر آنكه شتر در سوراخ سوزن در آيد . اين معنا يك كنايه است و در واقع در اين آيه حقيقتى تلخ در قالبى شيرين ارائه شدهاست و طنز معجونى است از نيش و نوش . نيش طنز همان حقيقت تلخ است كه در آيه عبارت از «عدم ورود كفار و مشركان به بهشت» است و نوش آن همان قالب شيرين است كه در اين آيه عبارت از «حتى يلج الجمل فى سم الخياط» است (19) .4 . 6 . تعبير ريشخندآميز درباره سران كفار
ذق انك انت العزيز الكريم (20) ؛ بچش كه تو همان ارجمند بزرگوارى! اين آيه درباره برخى از سران كفر و شرك مكه است كه در رستاخيز گرفتار جهنم مىشوند . خداوند مىفرمايد: عذاب دوزخ را بچش كه تو همان عزيز و گرامى هستى . در اين آيه در اوج فصاحت و بلاغت مضمونى ارجمند به صورت طنز بيان شدهاست؛ زيرا شخص مورد اشاره در آيه خيلى مغرور و خودخواه بوده و در ميان مشركان شخصيتبزرگى داشتهاست . قرآن مىفرمايد: وقتى كه در آتش جهنم با ذلت افكنده مىشود، به او مىگويند: آقاى عزيز! نتيجه كارهايت را بچش! چنين تعبيرى يك نوع طنز است (21) . 4 . 7 . تشبيه منافقان به تاريكزيان يا گرفتاران صاعقه قرآن هميشه حقايق والا و بسيار ارزندهاى را در قالب مثالهاى حسى آوردهاست . آيههاى 17 و 18 و 19 و 20 سوره بقره منافقان را اينگونه تشبيه كردهاست: مثلهم كمثل الذى استوقد نارا فلما اضاءت ما حوله ذهب الله بنورهم و تركهم فى ظلمات لايبصرون صم بكم عمى فهم لايرجعون او كصيب من السماء فيه ظلمات و رعد و برق يجعلون اصابعهم فى آذانهم من الصواعق حذر الموت و الله محيط بالكافرين . منافقان مانند كسانى هستند كه آتشى افروخته (تا در بيابان تاريك راه خود را پيدا كنند)، ولى هنگامى كه آتش اطراف آنان را روشن مىسازد، خداوند (طوفانى مىفرستد و) آن را خاموش مىكند و در ظلمت و تاريكى وحشتناكى كه چشم انسان را از كار مىاندازد، آنها را رها مىسازد . آنها كر، گنگ و كورند؛ بنابراين از راه خطا بازنمىگردند، يا همچون بارانى كه در شب تاريك توام با رعد و برق و صاعقه (بر سر رهگذرانى) ببارد و آنها از ترس مرگ انگشت در گوش خود مىگذارند تا صداى صاعقه را نشنوند و خداوند به كافران احاطه دارد (و همه در قبضه قدرت او هستند). در اين بيان طنزگونه قرآن حقيقتى تلخ يعنى نفاق و دورويى را كه بسيارى از افراد جامعه گرفتار آن هستند، به صورت جذاب و شيرين و دلنشين تشبيه كردهاست . پايان و عاقبت كار منافقان را چون افرادى كر، گنگ و نابينا معرفى مىكند كه به راحتى قادر نيستند از راه نادرستخويش بازگردند (22) .در مثال ديگر وضعيت منافقان اينگونه توصيف شده است:
او كصيب من السماء فيه ظلمت و رعد و برق يجعلون اصبعهم فى ءاذنهم من الصواعق حذر الموت و الله محيط بالكافرين يكاد البرق يخطف ابصرهم كلما اضاء لهم مشوا فيه و اذا اظلم عليهم قاموا و لو شاء الله لذهب بسمعهم و ابصرهم ان الله على كل شىء قدير . يا چون [كسانى كه در معرض] رگبارى از آسمان - كه در آن تاريكيها و رعد و برقى است - [قرار گرفتهاند] ؛ از [نهيب] آذرخش [و] بيم مرگ، سر انگشتان خود را در گوشهايشان نهند، ولى خدا بر كافران احاطه دارد . نزديك است كه برق، چشمانشان را بربايد؛ هرگاه كه بر آنان روشنى بخشد، در آن گام زنند و چون راهشان را تاريك كند، [برجاى خود] بايستند و اگر خدا مىخواستشنوايى و بينايى شان را برمىگرفت، كه خدا بر همه چيز تواناست . (23) در اين مثال طنزآميز، قرآن، صحنه زندگى منافقان و چهرههاى نفاق را چنين پريشان معرفى مىكند .5 . نتيجه
از آنچه گذشت روشن شد كه كنايه و طنز و مجاز و استعارههاى قرآنى همه در مسير حقيقت و نيل انسان به واقعيت است . در هيچكدام از اين امور خلاف واقع و دروغ و كذب وجود ندارد؛ زيرا مجازى است، توام با شواهد و قرائن حالى و مقامى . بنابراين مىتوان با مراجعه به آياتى مشتمل بر مثل، كمثل، كما و ك، طنزهاى قرآنى را استخراج نمود و با مراجعه به كتب «امثال القرآن» كه به نمونههايى از آن اشاره شد، به انواع طنزهاى قرآنى دستيافت . بارى، طنزهاى مفيد و سازنده و هدفمند هم انسان را متبسم و خندان مىسازد و هم باعث تفكر و تدبر و حزن و اندوه مىگردد . خنده از لطفتحكايت مىكند گريه از قهرت شكايت مىكند اين دو پيغام مخالف در جهان از يكى دلبر روايت مىكند و انسان اميدوار و عاشق در سير و سلوك خويش سعى مىكند، از تمام عالم هستى اعم از علم تكوين و تدوين كه گاهى طنزگونه با آدمى سخن مىگويد، استفاده كند و در جهت كمال نهايى خويش بهره برد: عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد اى عجب من عاشق اين هر دو ضدپىنوشتها:
1) التبيان فى علم البيان، به تحقيق وتعليق دكتر احمد مطلوب و دكتر خديجه حديثى به سال 1383 نشر يافتهاست . ر . ك . «التبيان . . .» ، بغداد، مطبعة العانى، 1383 . 2) براى آشنايى با «سير نگارشهاى علوم قرآنى» ر . ك . مهدوى راد؛ مقالهاى به همان نام، مجله بينات، ش8 . 3) زملكانى اثر ديگرى دارد با عنوان «المجيد فى اعجاز القرآن المجيد» كه به تحقيق شعبان صلاح و به سال 1410 نشر يافتهاست . اثر ديگر وى «نهاية التاميل فى اسرار التنزيل» است . 4) درباره احوال و آثار زملكانى ر . ك . طبقات الشافعية الكبرى، ج8، ص316؛ شذرات الذهب، ج7، ص438؛ بغية الوعاة، ج1، ص119؛ طبقات الشافعيه، ج2، ص12؛ تاريخ الادب العربى، عمر فروح، ج3، ص570 . 5) تحرير التحبير را دكتر حفنى محمد شرف تحقيق كرده و به سال 1383 نشر يافتهاست و بديع القرآن را نيز دكتر حفنى تحقيق كردهاست . ر . ك . بديع القرآن . . . تقديم و تحقيق حفنى محمد شرف، نهضة مصر للطباعة و النشر، 1957 . 6) ر . ك . تحرير التحبير، ص80 . 7) بقره/206 . 8) بقره/203- 204 . 9) المنار، ج2، ص248 . 10) جمعه/15 . 11) جمعه/5 . 12) لقمان/19 . 13) اعراف/175 . 14) بقره/275 . 15) ر . ك . الميزان، ذيل آيه 275 سوره بقره . 16) انبيا/63 . 17) ر . ك . الميزان و نمونه و مجمع البيان، ذيل آيه 63 سوره انبيا . 18) اعرف/40 . 19) ر . ك . مجمع البيان و الميزان و الصافى، ذيل آيه 40 اعراف . 20) دخان/49 . 21) ر . ك . الميزان، ذيل آيه 49 سوره دخان و تفسير نمونه، ذيل همان آيه . 22) ر . ك . الميزان و تفسير نمونه ذيل آيه 17- 18- 19- 20 سوره بقره . 23) همان .غم و شادى در قرآن
هلنیسم /hellenism
باروخ اسپینوزا
اسپینوزا در هشت سالگی خادم و شاگرد کنیسه ای در شهر آمستردام بود که به ناگهان یک روز آرامش کنیسه بهم خورد،جوان یهودی پرشوری بنام اوریل آکوستا را که تحت نفوذ شک و تردید عهد رونسانس مقاله ای نوشته و به عقیده معاد و عالم آخرت تاخته بود به کنیسه آوردند، او را مجبور کردند که در ملاء عام از گفته خود برگردد و سپس به روش متداول توبه دادن بر آستان کنیسه خوابانده و روحانیان از روی بدن او گذشتند . اوریل آکوستا پس از تحمل این رنج وتوهین به خانه رفت ،عبارت زننده شدیدی بر ضد عاملین این امر نوشت و خود را کشت. کنجکاوی باروخ جوان از این واقعه به شدت تحریک شد و او را واداشت تا پس از مطالعه تورات به قرائت تفاسیر دقیق تلمود،ابن عزرا ، میمونی و لوی بن جرسن و فلسفه عرفانی ابن جبرول و علوم غریبه موسی قرطبی روی آورد.در این میان عقیده موسی قرطبی دایر بر وحدت خدا و جهان نظر او را جلب کرد.اعدام آموزگارزبان لاتین اش وان دن آنده که او را باعقائد سقراط و افلاطون و ارسطو تا اپیکور و رواقیون آشنا کرده بود و خواندن آثار برونو و دانستن این نکته که برونو نیز در محکمه تفتیش عقائد محکوم شد تا "با راحت ترین و سهلترین طرق ممکن و بدون خونریزی" کشته شود ، یعنی زنده در آتش بسوزد ، از اسپینوزا فیلسوفی ساخت که میگفت : هنگام خواندن انجیل و تورات باید با چشم باز به زمان نگارش آنها توجه داشت ، به گمان او در سرتاسر انجیل میتوان حضور عیسی ع را احساس کرد چرا که عیسی از رهائی قوم یهود سخن میگفت و معتقد بود که باید از یهودیت خشک و متعصبانه خلاصی یافت و برقراری دین بر پایه عقل را نوید وعشق و محبت را در والاترین جایگاه این دین جدید قرار میداد .
ولی او بخاطر بیان افکارش تکفیر شد ،اغلب او را مسخره میکردند و حتی یکبار قصد جانش را نمودند . او میگفت به هنگام خواندن انجیل و تورات باید با چشم باز به زمان نگارش آنها توجه داشت اسپینوزا در بیان این نکته هم عشق به خداوند را مورد نظر داشت و هم عشق به همنوع را ولی به گفته او مسیحیت نیز در قرون وسطی بسیار سریع به مجموعه ای از تعصبات خشک و عبادات تو خالی مبدل شده بود با این سخنان خیلی راحت میتوان فهمید که چرا کلیسا و کنیسه در برابر او ایستادند تا آنجا که حتی خانواده اش نیز به جمع مخالفانش پیوسته و تصمیم گرفتند او را به جرم عقائد کفر آمیزش از ارث محروم کنند .
شیوخ مجمع روحانیان پس از آنکه اطمینان کامل حاصل کردند که باروخ اسپینوزا دارای عقائد و اعمال ناشایستی است نخست به طرق گوناگون کوشش کردند تا او را از این راه بد برگردانند ولی از هدایت او به راه راست عاجز شدند و روز به روز اطمینان بیشتری پیدا کردند که وی عقائد کفر آمیز خطرناکی دارد و آن را با بیشرمی در میان مردم تبلیغ میکند و لذا لعنت نامه ذیل را علیه او صادر و او را از قوم اسرائیل قطع و جدا ساختند:
"به حکم فرشتگان و دستور اولیای دین ، ما همه اعضای مجمع روحانیان در حضور کتاب مقدس که ششصد و سیزده حکم دارد باروخ اسپینوزا را لعن و تکفیر و تغسیق میکنیم و او را به همان نحو لعنت مینمائیم که الیشع فرزندان را کرد و تمام نفرین های مذکور در <سفر احکام>را در حق وی جاری میسازیم . لعنت و نفرین باد بر او در شب و در روز ، در خواب و در بیداری،در حال دخول و خروج ، خدا هرگز او را نبخشد و نپذیرد ،خدا او را به علت اعمال زشتش از تمام طوایف اسرائیل براند و..."
اسپینوزا گوشه نشینی و انزوا را برگزید و زندگی اش را وقف فلسفه کرد ، مهمترین دستاوردهای فلسفی او به قرار زیر است:
*او خدا و طبیعت را به یکدیگر تشبیه کرد و میگفت که خدا در همه چیز تجلی مییابد و هر چیزی که وجود دارد تجلی خدا است.
*او مانند دکارت در تفکرات فلسفی از استدلال ریاضی استفاده میکرد
*او سعی داشت تا بگوید که علم اخلاق نیز تابع قوانین طبیعت است.
*او بر خلاف دکارت تمایزی میان نفس و جسم آدمی نمیدید .
* بر خلاف دکارت قائل به دوگانگی نبود تنها به یک جوهر بسنده میکرد
* پدیده های فیزیکی که در اطراف ماهستند را تجسم خدا میدانست.
*او به جبر نسبی اعتقاد داشت و میگفت محیط میتواند در بهبود میوه یک درخت موثر باشد ولی نمیتوان از یک درخت سیب انتظار آلو داشت.
رساله سیاست محصول پربار ترین سنین عمر اسپینوزا است که متاسفانه بعلت مرگ زودرس او ناتمام ماند . در این رساله مینویسد: غرض از تاسیس دولت، آزادی است ، زیرا عمل دولت سوق دادن جامعه به سوی پیشرفت وترقی است و ترقی منوط به استعداد و شایستگی است و استعداد و شایستگی در آزادی پرورش مییابد . ولی اگر قوانین، پیشرفت و آزادی را خفه کردند چه باید کرد ؟ اگر دولت طالب حفظ شخص خود باشد (یعنی کسانی که قدرت را بدست دارند سعی کنند که همیشه آنرا در دست خود نگهدارند) و به ماشین سلطه بدل شوند ، شخص چه باید بکند ؟ قوانین مخالف آزادی گفتار هر قانونی را لغو و نابود میسازد زیرا مردم به قوانینی که نتوانند انتقاد کنند احترام نمیگذارند! هرچه دولت در منع آزادی گفتار بیشتر سعی کند ، لجاجت و پافشاری مردم در مقاومت بیشتر میگردد . این مقاومت از طرف مردم لئیم و ممسک نیست بلکه از طرف صاحبان تربیت عالی و اخلاق قوی و مردم با فضیلت است که به علت داشتن این صفات آزادی بیشتری به دست آورده اند . بطور کلی طبیعت مردم چنان است که اگر چیزی را حق دانستند ولی دولت آنرا مخالف قانون شمرد ، با بیصبری و سرسختی در برابر دولت مقاومت میکنند . در چنین حالتی نقض قانون و بی احترامی به آن را زشت نمی شمرند بلکه جایز میدانند .
اسپینوزا مینویسد : دموکراسی معقول ترین شکل حکومت است زیرا در این حکومت هر کسی حاضر است که دولت بر اعمال او نظارت کند ولی اجازه نمیدهد که دولت بر افکار و اندیشه او مسلط شود . هر چه تسلط دولت بر افکار کمتر باشد ، بحال دولت و مردم بیشتر مفید خواهد بود زیرا قدرت، حتی مردم فساد ناپذیر را فاسد میسازد (مگر به روبسپیر فساد ناپذیر نمیگفتند؟ ) دموکراسی باید مساله دیگری را حل کند و آن اینکه چگونه جدول بهترین و با استعدادترین اشخاص را تهیه کند تا مردم از میان آن، شایسته ترین و باتربیت ترین افراد را انتخاب نمایند تا زمام حکومت مردم را به دست گیرند .
۲۳ نکته برای سحرخیزی
۱) محیط خوابتان را برای بیدار شدن مساعد کنید:
جایی که در آن می خوابید و صبح قرار است در آن بیدار شوید خودش می تواند یک عامل برای سحر خیزی باشد هر چند این عامل در افراد مختلف متغیر است اما مثلا داشتن یک اتاق خواب منظم و مرتب و تمیز می تواند بسیار در سحرخیز بودن شما موثر باشد و نظم این اتاق سبب شود که شما احساس کنید سر زمانی که با خود قرار گذاشته اید باید از خواب بیدار شوید.
۲) به اندازه کافی بخوابید:
این یکی از عوامل اصلی است که سبب می شود افراد با زود از خواب بیدار شدن مشکل داشته باشند، در اصل داشتن خواب کافی زود بیدار شدن از خواب را چندین بار آسان تر میکند.
این بدان معنی است که بایستی کمی با خودتان برای رفتن به موقع به رختخواب جدال کنید و سعی کنید بر نگرانی از دست دادن ساعات انتهایی شب و بعضا نیمه شب پایان دهید و البته جای نگرانی هم نیست می توانید این ساعات را با سحر خیزی در فردا صبح به دست بیاورید.
۳) کارهای روز بعدتان را در شب قبلش مشخص کنید:
نوشتن و یادداشت کردن کارهای مهمی که قرار است صبح بعد از بیدار شدن از خواب انجام دهید می تواند اراده شما را در سحرخیزی و شروع بی درنگ روزمرگی تان محکم تر کند. هر چه اراده قوی تری داشته باشید راحت تر می توانید سحر خیز شوید.
۴) در رختخواب مطالعه نکنید:
گذارندان چندین دقیقه در رختخواب و سعی در آرام کردن فکرتان و بدنتان بدن شما را متوجه میسازد که زمان خواب فرا رسیده است، با تمرین در این زمینه می توانید کم کم با ورود به رختخواب در کمتر از ۱۰ دقیقه به خواب بروید که البته هدف اصلی هم همین است پرداختن به کارهای جنبی مثل کتاب خواندن و غیره بیشتر باعث به هم ریختگی فکر و طولانی شدن زمان فرو رفتن به خواب خواهند شد.
۵) بلافاصله قبل از خواب چیزی نخورید:
اگر در فاصله ی زمانی کمتر از دو ساعت به خوابیدن چیزی بخورید و بعد به رختخواب بروید بدن شما درگیر هضم غذا خواهد بود و این امر می تواند در خواب شما اختلال ایجاد کند و یا اصلا زمان به خواب رفتنتان را طولانی کند.
۶) استرس را در خودتان از بین ببرید:
استرس یکی از مواردی هست که همیشه سبب کم خوابی می شود، می توان استرس را با تمرینات ویژه ی یوگا یا سعی بر کنترل نحوه ی تنفس و سایر موارد قبل از رفتن به رختخواب کاهش داد.
۷) به خودتان جایزه بدهید:
همیشه قرار نیست با این تفکر از خواب بیدار شوید که مثلا کلی کار دارید، می توانید برای خودتان در صورتی که زود از خواب بیدار شوید مواردی را به عنوان جایزه تعیین کنید، مثلا دیدن یک برنامه ی تلویزیونی صبحگاهی مورد علاقه، خوردن صبحانه یی خاص یا خوردن یک بستنی در شروع صبح یا هر چیز دیگری که می تواند برای بیدار شدن و ترک سریع رختخواب در صبح زود به شما انگیزه بدهد.
۸) نرمش های صبحگاهی:
قدری نرمش و یا ورزش خاص در شروع صبح میتواند بسیار مفید باشد، سبب گردش بهتر خون در بدن شود شما را در شروع صبح شاداب تر نماید و در نهایت روزتان را به بهترین شکل ممکن شروع کنید.
۹) در رختخواب به خودتان برای بیدار شدن دروغ نگوئید:
همیشه سعی کنید بلافاصله بعد از بیدار شدن رختخواب خودتان را ترک کنید، اینکه مثلا ۱۰ یا ۲۰ دقیقه ی دیگر از جایم بلند خواهم شد در حالی که بیدار شده اید اصلا به شما کمکی نخواهد کرد و هر چه بیشتر در زمانی که بیدار شده اید در رختخواب بمانید بدنتان تمایلش برای بازگشت به خواب عمیق بیشتر می شود.
۱۰) با پنجره های باز بخوابید:
هوای تازه برای همه ی ما خوب است و سبب می شود تا خواب عمیق تر و آرام تری داشته باشیم.
۱۱) سعی کنید با طلوع خورشید بیدار شوید:
بیدار شدن با طلوع خورشید از نظر روانشناسی باعث می شود در شروع روز بسیار سر حال تر باشید و بدنتان نیز کم کم برای بیدار شدن در این زمان خاص تبدیل به ساعت می شود.
۱۲) بر تمرین دادن بدن اصرار داشته باشید: سعی کنید همیشه راس یک ساعت خاص از خواب بیدار شوید بیدار شدن از خواب در یک ساعت خاص می تواند سبب ایجاد عادت برای بیداری در آن ساعت در بدن شود و فراموش نکنید سحرخیزی تنها یک عادت است.
۱۳) از خانه بیرون بزنید:
خروج از خانه در صبح زود پیاده روی و یا دویدن در اینگونه ساعتها بسیار لذت بخش است خصوصا که شنیدن صداهای صبحگاهی و نور خورشید در این ساعتها بدن را شاداب تر میکند و در عین حال تجربه ی این شرایط می تواند انگیزه یی باشد برای سحرخیزی در روزهای بعدی.
۱۴) به بدن خود گوش دهید:
بدن شما خیلی خوب می تواند احتیاجاتش را به شما اطلاع دهد، اگر هنگامی که صبح از خواب بیدار می شوید هنوز احساس خستگی میکنید سعی کنید شبها زودتر به رختخواب بروید بدن شما کم کم یک الگوی معین برای خوابیدن و بیدار شدن پیدا میکند و کاملا بر آن منطبق خواهد بود.
۱۵) زنگ ساعت خود را تغییر دهید:
اجازه ندهید هر روز با یک زنگ خاص و همیشگی بیدار شوید، علاوه بر اینکه این روند برای خودتان خوشایند نخواهد بود بعد از مدتی زنگ ساعتتان دیگر شما را نمی تواند بیدار کند.
۱۶) برای فردا صبح آماده باشید:
سعی کنید چیزهایی که برای فردا صبح احتیاج دارید را شب قبل آماده کنید، مثلا کیف وسائل تان، لباس هایتان و یا وسیله ی خاصی که باید همراه داشته باشید و .... در این شرایط دیگر نیازی ندارید در رختخواب به این موارد و آماده سازیشان فکر کنید.
۱۷) با رادیو بیدار شوید:
استفاده از رادیو به جای زنگ ساعت علاوه بر تنوع می تواند در بسیاری از افراد سبب ایجاد انگیزه در ترک رختخواب شود.
۱۸) از ساعات اضافی صبح بهره ببرید:
هدف از صبح زود بیدار شدن چیست؟ وقتی هر صبح زود از خواب بلند شوید مسلما در شروع بسیاری از روزهایتان یکی دو ساعت وقت آزاد و اضافی خواهید داشت که مغزتان در آن هنگام از صبح شاداب ترین ساعات و آماده ترین ساعتش را میگذارند می توانید از این ساعات استفاده ی بسیار مفیدی بکنید و بهتر است برای این ساعات برنامه ی خاصی داشته باشید در غیر اینصورت کم کم در سحرخیزی بی انگیزه می شوید.
۱۹) قرارهای مهم خود را در صبح بگذارید:
داشتن قرارهای ملاقات مهم در صبح می تواند انگیزه ی کافی به هر فردی برای بیدار شدن در صبح زود را بدهد.
۲۰) برای خودتان یک شریک مشابه پیدا کنید:
راستش در برخی موارد بد نیست برای سحر خیز شدن با یکی مثل خودتان که دوست دارد سحرخیز باشد ولی فکر میکند نمی تواند همراه شوید در این شرایط اگر هر دو واقعا برای بیدار شدن در صبح زود تصمیم گرفته باشید می توانید دراستواری بر این تصمیم در یکدیگر موثر باشید.
۲۱) به دیگران راجع به سحر خیزی خود بگوئید:
بگذارید همه ی اطرافیانتان بداند که شما صبح زود از خواب بیدار می شوید، اینکه وانمود کنید هنوز مثل گذشته هستید باعث می شوید مثل گذشته شوید!!!
۲۲) خواب های روزانه را ترک کنید:
این یک حقیقت مسلم است کسانی که در روز خواب حتی کوتاهی هم دارند برای خواب شب مشکل دارند، سعی کنید اگر به این نوع از خواب عادت دارید آن را به مرور ترک کنید چون اختلال در خواب شب یکی از علل اصلی عدم بیدار شدن در ساعت دلخواه صبح است.
۲۳) عملکرد خود را دنبال کنید:
بد نیست عملکرد خود را در زمینه ی سحرخیزی با سایتی مثل Joe۰۳۹;s Goals دنبال کنید و تجزیه تحلیلش کنید تا ببینید آیا واقعا دارید به هدف خود یعنی سحرخیزی نزدیک می شوید یا دور.
با چندین روز تمرین و سعی به راحتی می توان عادت سحرخیزی را ایجاد کرد فقط کافی است این امر را به صورت یک عادت دائم در بدن ایجاد کرد یا این تمرینات و داشتن اراده در روزهای آتی زمان خواب و بیدار شدنتان دیگر دست شما نخواهد بود و بدنتان به خوبی در این موارد برای شما تصمیم میگیرد.