معرفی خواجه عبد الله انصاری

معرفی خواجه عبد الله انصاری

و الهی نامه

خواجه عبدالله انصاری

ابواسماعیل عبدالله بن محّمد

الانصارى الهروى:

خواجه عبدالله انصاری مشهورترین نثر عرفانی نویس و مقدم بر همه ایشان است وی در اواخر قرن چهارم (396) متولد و در 481 هجری از جهان رفت سخنان و مقالات و آثار متعددی از او به فارسی و عربی به جای مانده است كه مشهورترین آنها منازل السائرین و طبقات الصوفیه و مناجات نامه اوست و سخنانی را كه در تفسیر قرآن مجید از دیدگاه عارفان گفته، شاگرد دانشمند او میبدی در تفسیر كشف الاسرار و وعدةالابرار (در نوبت سوم) مذكور داشته است و به همین سبب تفسیر وی به نام استادش تفسیر خواجه عبدالله انصاری مشهور شده است.

الهی نامه  :

مناجات نامه یا الهی نامه رساله ای عرفانی ـ ادبی به فارسی، شامل بخشی از مناجات ها و سخنان عرفانی ـ حكمی "خواجه عبدالله انصاری" ( متوفی 481 ق )، مفسّر، فقیه، واعظ، ادیب و عارف پر آوازه سده پنجم ق است.

سبك و ساختار این رساله و همچنین مشابهت برخی عبارات و مطالب آن با دیگر آثار خواجه عبدالله انصاری و نیز تكرار بسیاری از بندهای آن در سایر مصنّفات او در انتساب آن به خواجه جای تردیدی باقی نمی گذارد. امّا طرف دیگر این امر نشان از آن دارد كه این رساله تألیف مستقلی نیست، بلكه گزیده ای است از مناجات ها و كلمات قصار عرفانی او كه، در سده های بعد، به همّت مریدان یا علاقه مندان او جمع آمده و چون، اكثر مناجات های آن با خطاب "الهی" آغاز شده است، آن را "الهی نامه" نامیده اند.

الهی نامه كه از قدیم ترین و مهم ترین متون عرفانی فارسی است، شامل مناجات ها، دعاها و سخنان وجد آمیز عرفانی در قالب نثری مسجع و موزون است. از این رو، هم از لحاظ عرفانی و هم از نظر ادبی اثری  ارزشمند است.

خواجه عبدالله انصاری نخستین نویسنده ای است كه معانی بلند عرفانی را در قالب نثر مسجّع بیان داشته او در سجع پردازی این اثر بیش تر به شیوه ی كلمات قصار و نزدیك به شعر است. خواجه در حوزه ی مناجات بیش ترین سجع را به كار برده كه البته قالب اكثر این مناجات ها و برخی از قطعات آن ها، علاوه بر موسیقی بیرونی، از موسیقی درونی نیز برخوردار است و در آنها آهنگ خوش كلام و معانی بلند عرفانی و دینی در هم آمیخته است. او نخست مفهومی را در قالب نثر سلیس و روان و در عین حال موزون و سپس همان را در قالب شعری دلكش بیان می كند، به گونه ای كه نه تنها گسستگیی میان اجزاء كلام واقع نمی شود، بلكه حفظ رابطه فنّی و معانیی نظم و نثر بر زیبایی و دلنشین كلام می افزاید. این شیوه نگارش، یا به تعبیری بهتر، املای خواجه تأثیر بسیاری در متون ادبی ـ عرفانی سده های بعد بر جای نهاد.

مناجات

با این همه می توان گفت كه الهی نامه، صرف نظر از جنبه ادبی آن، از جنبه فنی آن نیز به عنوان ابزاری برای بیان معانی عرفانی شایان اهمیت است؛ به گفته مولایی،  آشنا ترین و كهن ترین كاربرد سجع در كلمات قصار صوفیان بیش تر مسجع و به زبان رمز اشارت بیان می شود. كوتاهی جملات و فشردگی معنی در سجع یكی از بهترین شیوه ها برای انتقال رموز و اشارات عرفانی است و از این رو صوفیان، برای بیان اندیشه ها و تجارب و تعالیم عرفانی، از این شیوه بهره گرفته اند.

الهی نامه، هر چند رساله ای عرفانی است، از جهت تعلیمی و حكمی نیز قابل توجه است؛ از همین روست كه محتوای كلمات قصار خواجه را بر سه گونه دانسته اند:

عرفانی حكمی و تعلیمی.

از آنجا كه این رساله گزیده ای از آثار مختلف خواجه است، مباحث عرفانی آن نیز متنوع است و از اصول و مبانی عرفانی تا سلوك عملی، احكام و مقررات دینی و زهد آمیز را شامل می شود. مؤلف، كه در شمار صوفیان متشرّع و از پیروان مكتب "صحو" است، در این رساله گاه همچون عارفی شوریده و سُكری مشرب نمایان می شود حتی سخنان شطح آمیز بر زبان می آورد. به گفته ی خود وی "آنچه حسین منصور گفت من گفتم، امّا او آشكارا گفت من بنهفتم". با این همه، سعی او بر آن است كه از حدود شریعت تجاوز نكند و برآن است كه سلوك و وصول به حقیقت بدون شریعت امكان ناپذیر است. مهم ترین مباحث عرفانی این رساله عبارت است از:

  1. توحید، آفرینش، تجلی ذات و صفات، عشق و عنایت، ابلیس و موضوع تقدیر، علم و عمل، ذمّ كرامت و نكوهش معرف رسمی و عبادت بر سبیل عادت.

 او اصل توحید را خارج از حیطه ی عقول و عین آن را مصمون از توهم و همچنین آن را یگانه بودن از غیر خداوند می داند و می گوید: "توحید آن نیست كه برسر زبان داری ؛ توحید آن است كه درمیان جای داری".

از این رساله نسخه های متعددی در دست است؛ مهم ترین آن ها نسخه ی متعلّق به كتابخانه ی  "ایا صوفیه" است كه، در (855 ق)، به خطّ نسخ كتاب شده است.

الهی نامه، نخستین بار ضمیمه رسائل خواجه عبدالله انصاری، به كوشش "سلطان حسین تابنده گنابادی"، در تهران، (1319 ش)، چاپ شد و بعدها نیز همین چاپ، با تصحیح و مقاله مجدّد "وحید دستگردی"، در (1349 ش)، انتشار یافت، پیش از آن، به صورت مستقّل، در (1341 ش)، در كابل، چاپ شده بود. مهم ترین چاپ آن به كوشش "محمد سرو مولایی"، ضمن مجموعه رسائل فارسی خواجه عبدالله انصاری، در (1377 ش) صورت گرفته است. علاوه بر آن، بارها به زبان انگلیسی ترجمه شده است.

از آفتاب جامه احرام در برش

از آفتاب جامه احرام در برش

 

مقاله سوم از مقالات "حج در ادبیات فارسی" : خاقانی

 

احرام

خاقانی : 

افضل الدّین بدیل على نجّار شروانى، (متوفاى سال 595 هـ .ق.) از شعراى بزرگ قرن ششم است. خاقانى شِروانى بیش از همه شاعران درباره حج سخن گفته است، مثنوى «تحفة العراقین» خاقانى را مى توان جزو سفرنامه هاى حج منظور كرد. شاعر در تحفة العراقین علاوه بر مواردى كه به صورت پراكنده; همانند دیگران از كعبه و زمزم و صفا و مروه و... به صورت تشبیه و استعاره و... براى مدح ممدوحین خود سود جسته، از همان لحظه كه قدم به بادیه حجاز گذاشته، به توصیف آن مشغول شده و گفته است:

در عرصه بادیه نَهِى روى *** نه بادیه بل ریاض خود روى...

چون وادى ایمن از كرامت *** همشیره وادى قیامت

زاندیشه مرد هیأت اندیش *** اندازه عرض و طول او بیش

از نور هزار حلّه بروى *** وز حور هزار جلوه دروى...

روح الله ساخته به ذاتش *** دارو كده اى زهر نباتش

از بوى گیاش خادم پیر *** خط سبز كند زهى عقاقیر...

ثور و حمل اندرو گیا چر *** حوت و سرطان به مصنعش در

بیابانهاى خشك و بى آب و علف و لم یزرع و انباشته از مار و سوسمار و پوشیده از خار مغیلان، در نظر یك عاشق دلباخته و شیفته دیدار با دلدار، چگونه جلوه گرى كرده است، بیابانى كه در قدم به قدمش دزدان در كمینند و قوافل را غارت مى كنند، وادى ایمنش نامیده، شنهاى روانِ بیابانهاى خشك در نظر شاعر ما همچون حوران بهشتى جلوه گرى مى كنند!

خاقانى آنگاه كه قدم به بطحا مى گذارد و شتران حاج را مى بیند و صداى زنگ آنها را مى شنود، به توصیف مى پردازد و سخنش یادآور قصیده داغگاه فرخى سیستانى است، صداى زنگ شتران حاج در گوش خاقانى خوش آیند است كه آنها را به صداهاىآسمانى تشبیه كرده و از آن هم برتر شمرده است.

برخوان فلك صلا شنیدن *** از رضوان مرحباشنیدن

الحان زبور در مزامیر *** یا حىّ مؤذنان به شبگیر...

آواز خروس در شب هَجر *** دستان تبیره زن گه فجر

این جمله خوش است لیك درسر *** آواز دراى ناقه خوشتر

او به فلسفه احرام توجّه كرده و گفته است: احرام دور ریختن تمام آن چیزهایى است كه مایه تمایز است. همه باید لباس معمولى و رسمى خود را از تن درآورند و لباس یكرنگ و بدون هیچگونه مشخصّه خاص را بپوشند.

افكنده مهان حمایل از بَر *** بنهاده سران عمامه از سر...

از شاخ به ماهِ دى تهى تر *** امّا زبهار نو بهى تر

عریانى هست زیب مردان *** عریان تیغ است روز میدان

شاعر عرفات را به مانند صحراى محشر دیده است كه حج گزاران همچون جنّ ذو انس در آنجا حاضر شده اند.

خلق دوسراى حاضر آنجا *** میعاد و معاد ظاهر آنجا

بینى دو هزار جیش از این جنس *** گرد عرفات جنّى و انس

جبل الرّحمه كوهى است میان عرفات و منا، گفته اند آدم و حوّا یكدیگر را در آنجا یافتند و به هم رسیدند. ارزش و اهمیّت این كوه از نظر سابقه تاریخى بیش از هر كوه دیگرى است، حجّاج در این محل به دعا و نیایش مى پردازند. خاقانى به اهمیت آن نظر دارد و به حوادثى كه در آن اتّفاق افتاده اشاره كرده و گفته است:

پس بر سر كوه رحمت آیى *** آن قبّه عهد آشنایى

آدم به سرش فراز رفته *** طاق آمده جفت باز رفته

جودى همه ساله در طوافش *** العبد نوشته كوه قافش

مشعر الحرام محلّ اجابت دعا است. خاقانى از جمعیّت انبوهى كه در آنجا اجتماع مى كنند و به دعا و نیایش مشغول مى شوند چنین سخن گفته است:

آن جاى اجابت دعاهاست *** ملجاء انابت از خطاها است...

انبه بینى چو روز محشر *** از معشر جنّ و انس مشعر

و از آنجا راهى منا و محلّ رمى جمرات مى شوند و شیطان را سنگباران مى كنند.

زانجا سوى جمره دركشى راه *** از شعله عشق بر كشى آه

مردم همه سنگ بار بینى *** دیوان همه سنگسار بینى

روح از پى قهر دشمنانش *** عرّاده نهاده در میانش

سنگى كه زدستها بجسته *** پیشانى اهرمن شكسته

هر سنگ در آن مبارك اوطان *** چون نجم شهاب و رجم شیطان

شاعر پس از شرح رمى جمرات و قربانى و تعریف و توصیف قربانگاه، به مكّه مى آید و در تعریف آن و امنیّت مكّه سخن مى گوید و به در امان بودن خود مكّه از ویرانى، اشاره مى كند.

زانجا ره مكّه پیش گیرى *** تشریف زمكّه بیش گیرى...

پاكان كه طریق مكّه پویند *** بسم الله و بسم مكّه گویند...

دانم كه به فرّ كعبه پاك *** مكّه زحوادث است بى باك

تا كعبه درون اوست ساكن *** شد ساحت او زساعت ایمن

مكّه به مكانت آسمان است *** كعبه به محل قطب از آن است

كعبه وطن اندرو گزیده *** بحرى به جزیره در خزیده

گویى كه به كنج تنگ پهنا *** گنجى است نهاده آشكارا

عرشى كه فلك به ساق دارد *** سر بر سر كعب كعبه آرد

آن دار الانس جان پاكان *** وین بیت الامن دردناكان...

در وصف كعبه ادامه مى دهد:

از یارب رهروان یكایك *** ایوان فلك شده مشبّك

رخنه شده زآه عاشقانه *** بام نهم آبیگنه خانه...

از خلقان صفرگشته آفاق *** در كعبه الوف الوف عشّاق

گفتیم كه تحفة العراقین خاقانى سفرنامه منظوم است كه شاعرِ تواناىِ شروان مشاهدات خود را در سفر حج، كه با اجازه شروانشاه انجام داده، سروده است و حدود سى صفحه كتاب و قریب چهار صد بیت در مورد تعریف و توصیف مكّه و كعبه و اماكن و متعلّقات آنها است. چون نقل تمام موجب ملال خواهد بود به هر كدام اشاره اى كوتاه كرده مى گذریم:

وى كعبه را موجب آرامش و قرار عالم و اساس هستى مى شمرد و به اعتقاد دیرینه اى كه محلّ كعبه را مادر كره زمین مى دانند، نظر دارد و مى گوید:

در جمله قرار عالم از تواست *** اجزاى زمین فراهم از تو است

گر نقل كنى زمنزل خاك *** از هم بشود مفاصل خاك

سنگ تو اساس هشت مأوى است *** چاه تو پناه هفت دریا است...

چون از تو حیات خلق دانم *** حاشا كه تو را جماد خوانم

خاقانى در پایان تحفة العراقین سبب و نحوه سرودن این اشعار را بیان كرده و گفته است:

دانى كه بدان هدایت آباد *** توفیق مدیحم از چه افتاد...

من این همه گوهر از سر كلك *** راندم به چهل صباح در سلك

خاقانى براى بار دوم مى خواست به حج برود ولى شروانشاه به او اجازه سفر نداد. او از شروان فرار كرد ولى گرفتار مأموران شروانشاه شد و به زندان افتاد. تا اینكه در سال 569 به شفاعت عصمت الدّین دختر فریدون، مورد عفو اخستان قرار گرفت و بار دیگر به حج رفت. در بازگشت از این سفر حج بود كه فرزندش رشید الدین در سن 21 سالگى در گذشت.

خاقانى براى بار دوم مى خواست به حج برود ولى شروانشاه به او اجازه سفر نداد. او از شروان فرار كرد ولى گرفتار مأموران شروانشاه شد و به زندان افتاد.

خاقانى علاوه بر تحفة العراقین در دیوان اشعارش نیز قصاید غرّایى در وصف و مدح كعبه و مكّه و مدینه و... سروده كه هر یك در جاى خود قابل توجّه و بیانگر نكته خاصّى از دیدگاه خاقانى است. درباره حج و متعلّقات آن و ارادت قلبى خاقانى و تأثیر عمیقى كه این زیارتها بر او گذاشته است، از آنها كاملا هویدا است.

اشعار خاقانى در وصف كعبه بسیار ارزنده است. از این رو، قصیده اى از وى را تحت عنوان «با كورة الأثمار و مذكورة الأسحار» خواصّ مكّه به زر نوشتند.در این قصیده صدو نه بیتى با چهار بار تجدید مطلع در وصف كعبه و مكّه و دیگر متعلّقات آنها سخن گفته و به مناسك حج پرداخته است.

خاقانى به شاعر صبح معروف است. او قصیده را با این مطلع آغاز مى كند كه:

صبح از حمایل فلك آهیخت خنجرش *** كیمخت كوه ادیم شد از خنجر زرش...

حاجیان در لباس سفید احرام قرار مى گیرند و براى انجام اعمال، به حركت در مى آیند. خاقانى خورشید را به خاطر نورانیّت و سفیدیش به انسانهاى محُرم تشبیه كرده، به او جان داده و به حركت واداشته است وبا این باور كه عیسى مسیح در آسمان چهارم است و خورشید نیز در آسمان چهارم، گفته است:

بل قرص آفتاب به صابون زند مسیح
كاحرام را عذار سپیداست در خورش
بینى به موقف عرفات آمده مسیح
از آفتاب جامه احرام در برش
پس گشته صد هزار زبان آفتاب وار
تا نسخه مناسك حج گردد از برش
نشگفت اگر مسیح درآید زآسمان
آرد طواف كعبه و گردد مجاورش
كامروز حلقه در كعبه است آسمان
حلقه زنان خانه معمور چاكرش
بل حارسى است بام و در كعبه را مسیح
زانست فوق طارم پیروزه منظرش
سر حدّ بادیه است روان پاش برسرش
تریاق روح كن زسموم معطّرش
گوگرد سرخ و مشك سیه خاك و باد اوست
باد بهشت زاده زخاك مطهّرش
ناف زمى است كعبه مگر ناف مشك شد
كاندر سموم كرد اثر مشك اذفرش
خونریزیى دیت مشمر بادیه كه هست
عمر دوباره در سفر روح پرورش...
دریاى پر عجایب وز اعراب موج زن
از راحله جزیره و از مكّه معبرش...
ظن بود حاج را كه مگر آب چشم من
جیحون سبیل كرد بر آن خاك اغبرش
یا شعر آبدار من از دست روزگار
نقش الحجر نمود بر آن كوه و كردرش
اینك مواقف عرفاتست بنگرش
طولش چو عرض جنّت وصد عرش اكبرش...
جبریل خاطب عرفاتست روز حج
از صبح تیغ و از جبل الرّحمه منبرش...

 

خاقانى در همان حال كه شیفته بیت الله است، با دید انتقادى به وضع اجتماعى و طرز برگزارى حجّ حجّاج نگریسته و در قصیده اى به مطلع:

هر صبح سر زگلشن سودا برآورم 

 وز سوز آه بر فلك آوا برآورم...

از ایّام شكایت كرده و حسب حال خود را بیان كرده و غصّه هاى خود را از آلودگان دهر بازگو نموده است و از اینكه داور فریاد رسى نمانده در مقام مصلّى فریاد برآورده و چنین سروده است:

تا كى برغم كعبه نشینان عروس وار
چون كعبه سر زشقّه دیبا برآورم
اولى تر آنكه چون حجرالأسود از پلاس
خود را لباس عنبر سارا برآورم...
اعرابیم كه بر پى احرامیان روم
حج از پى ربودن كالا برآورم...
امسال اگر زكعبه مرا بازداشت شاه
زین حسرت آتشى زسویدا برآورم
گربخت باز بر در كعبه رساندم
كاحرام حجّ و عمره مثنّا برآورم
سى ساله فرض بر در كعبه قضا كنم
تكبیر آن فریضه به بطحا برآورم
حرّاق وار در زنم آتش به بوقبیس
زآهى كه چون شراره مجزّا برآورم

از دست آن كه داور فریادرس نماند

فریاد در مقام مصلاّ برآورم
زمزم فشانم از مژه در زیر ناودان
طوفان خون زصخره صمّا برآورم
دریاى سینه موج زند زآب آتشین
تاپیش كعبه لؤلؤى لالا برآورم
برآستان كعبه مصفّا كنم ضمیر
زو نعت مصطفاى مزكّا برآورم
دیباچه سراچه كلّ خواجه رسل
كز خدمتش مراد مهنّا برآورم...

 

و سرانجام عقده دل را مى گشاید كه:

كى باشد آن زمان كه رَسَم تا به حضرتش
آواز «یا مُغیث اَغِثْنا» برآورم
از غصّه ها كه دارم از آلودگان دهر
غلغل درآن حظیره علیا برآورم
دارا و داور اوست جهان را، من از جهان
فریاد پیش داور دارا برآورم

شاعر در قصیده دیگرى كه تماماً درباره كعبه است، نظر خود را درباره اهمیّت كعبه بیان كرده است. او كعبه را در آینه صبح دیده و گفته است: «در وراى خانه صاحب خانه را باید دید»، آسمان را جامه و پوشش كعبه دیده و گفته است تمام حاجیان كه لباس احرام مى پوشند، هنگام صبح كعبه را در لباسى سبز رنگ مشاهده مى كنند. خاقانى ستارگان را براى تسبیح پروردگار از آسمان به زمین فرود مى آورد; زیرا مى بینند كه آه زائران بر بالاى آسمان كعبه گنبدى تشكیل داده و مانع دید ستاره هاى آسمانى شده و آنها را از فیض دیدار كعبه محروم كرده است. او كعبه را از ملك و عرش برتر مى داند و آنها را نیز دوستدار و طرفدار كعبه مى شمارد. خاقانى راه بادیه را پر خطر ولى كعبه را محلّ امن و امان مى بیند و آن دو را به ترتیب به شبهاى غم و روز طرب و شادى، چاه و یوسف، شب تیره و روز روشن، داروى تلخ و خوشى عافیت، ظلمت و تاریكى لفظ و درخشش معنى، پل آتش و سفره بهشتى، شوره و چشمه آب روشن، غوره و مى گوارا و... تشبیه كرده و قدرت تخیّل خود را نموده است:

شب روان چون رخ صبح آینه سیما بینند
كعبه را چهره در آن آینه پیدا بینند
گرچه زان آینه خاتون عرب را نگرند
در پس آینه رومى زن رعنا بینند...
صبح را در ردى ساده احرام كشند
تا فلك را سلب كعبه مهیّا بینند
محرمان چون ردى صبح در آرند به كتف
كعبه را سبز لباسى فلك آسا بینند
خود فلك شقّه دیباى تن كعبه شود
هم زصبحش علم شقّه دیبا بینند...
اختران از پى تسبیح همه زیر آیند
كاتش دلها قبّه زده بالا بینند...
بگذریم از فلك و دهر و در كعبه زنیم
كاین دو راهم به در كعبه تولاّ بینند
ما و خاك پى وادى سپران كز تف و نم
آهشان مشعله دار و مژه سقّا بینند...
سالكان راست ره بادیه دهلیز خطر
لكن ایوان امان كعبه علیا بینند
همه شبهاى غم آبستن روز طرب است
یوسف روز به چاه شب یلدا بینند
خوشى عافیت از تلخى دارو یابند
تابش معنى از ظلمت اسما بینند
بر شوند از پل آتش كه اثیرش خوانند
پس به صحراى فلك جاى تماشا بینند...
بگذرند از سر مویى كه صراطش خوانند
 پس سرمائده جنّت مأوى بینند
شوره بینند به ره پس به سرچشمه رسند
غوره یابند به رَزْ پس مى حمرا بینند...

 

و پس از بیان همه مشكلات كه زائر بیت الله به جان و دل مى خرد، خاقانى معتقد است كه همه این مشكلات در مقابل شكوه وعظمت كعبه سهل و ساده و خوش آیند است و قابل تحمّل.

فرّ كعبه است كه در راه دل و باغ امید
شوره و غوره ما چشمه و صهبا بینند...
آسمان در حرم كعبه كبوتر واراست
كه زامنش به دركعبه مسمّا بینند
آسمان كوز كبودى به كبوتر ماند
بر در كعبه معلّق زن و دروا بینند...
كعبه دیرینه عروسى است عجب نى كه بر او
زلف پیرانه و خال رخ برنا بینند
عشق بازان كه به دست آرند آن حلقه زلف
دست در سلسله مسجد اقصى بیند
خاك پاشان كه بر آن سنگ سیه بوسه زنند
نور در جوهر آن سنگ معبّا بینند...

توجّه خاقانى به كعبه در غزلیّات او نیز فراوان است هر چند قالب غزل معمولا براى بیان سخنان عاشقانه است خواه عشق مجازى و خواه حقیقى، خاقانى ـ كه سخن بر بكر طبع او گواه است ـ در این قالب نیز به نقد حج و حاجیان پرداخته است:

جام مى تا خط بغداد ده اى یار مرا
باز هم در خط بغداد فكن بار مرا...
سفر كعبه به صد جهد برآوردم و رفت
سفر كوى مغان است دگر بار مرا...
گویى ام حجّ تو هفتادو دو حج بود امسال
این چنین تحفه مكن تعبیه دربار مرا...
من در كعبه زدم كعبه مرا در نگشاد
چون ندانم زدن آن درندهد بار مرا
دامن كعبه گرفتم دم من در نگرفت
در نگیرد چو نبیند دم كردار مرا
حجرالأسود نقد همگان را محك است
كم عیارم من ازآن كردمحك، خوارمرا

جوار كعبه و مسجد الحرام جاى توبه و انابه است. عرفات محلّ دعا و نیایش و استغفار از گناهان است ; بحث خود را در مورد شعر خاقانى با نقل این داستان كه درباره توبه لورى است به پایان مى بریم:

لورى گفت مرا در عرفات *** كه مىو بنگ نگیرم پس از این ...

تو گواه باش كه چون حج كردم *** مىِ چون زنگ نگیرم پس از این...

چنگ چون در رسن كعبه زدم *** گیسوى چنگ نگیرم پس از این

خاقانى ضمن اشعار خود; اعم از قصیده، غزل، مثنوى و... از بسیارى از مناسك و اعمال حج و اماكن متعلّق به آن سخن گفته است مثل: احرامگاه، عرفات، جبل الرّحمه، مزدلفه، مشعر الحرام، جمره، منا، مكّه، زمزم ، ناودان زرّین، مروه، صفا، عمره، كعبه، مدینه، مرقد رسول الله(صلى الله علیه وآله)، بطحا، بوقبیس، بیت الله، حجرالأسود، بناى كعبه، طواف، لبّیك، مقام، موقف، میقات و...

ارادت خاقانى به مكّه و كعبه و حج و اعمال و مناسك و... بقدرى زیاد است كه در بسیارى از اشعارش اشاراتى به حج و اعمال آن شده است و گاهى در یك قصیده بیش از چهل بار واژه كعبه و مكّه راتكرار كرده، از جمله در قصیده «صبح خیزان» چهل و یك بار، در قصیده «نشان كعبه با ردیف كعبه» چهل و یكبار و ...

از مناجات نامه

از مناجات نامه

 

دعا و مناجات

خدایا

پیر طریقت گوید: خدایا به هر صفت كه هستم، برخواست تو موقوفم، به هر نام كه مرا خوانند به بندگی تو معروفم. تا جان دارم، رخت از این كوی برندارم؛ هر كس كه تو آن اویی بهشت او را بنده است و آن كس كه تو در زندگانی او هستی، زنده جاوید است. خداوندا، گفتار تو راحت دل است و دیدار تو زندگانی جان. زبان به یاد تو نازد و دل به مهر، و جان به اعیان. خدایا، اگر تو فضل كنی دیگران چون باد. خداوندا آنچه من از تو دیدم، دو گیتی بیاراید. شگفت آنكه جان من از تو نمی آساید. الهی چند نهان باشی و چند پیدا؟ كه دلم حیران گشت و جان شیدا. تا كی در استتار و تجلی1 كی بُود آن تجلی جاودانی؟ خدایا چند خوانی و رانی؟ بگداختم در آرزوی روزی كه در آن روز تو مانی. تا كی افكنی و برگیری؟ این چه وعده است بدین درازی و بدین دیری؟

الهی، این بوده و هست و بودنی. من به قدر و شأن تو نادانم و سزای تو را نتوانم در بیچارگی خود گردانم. روز به روز بر زیانم، چون منی چون بوُد؟ چنانم. ازنگریستن در تاریكی به فغانم، كه خود بر هیچ چیز هست ماندنم ندانم. چشم بر روی تو دارم كه تو مانی و من نمانم چون من كیست؟ اگر آن روز ببینم اگر ببینم به جان، فدای آنم.

 

پیر طریقت گوید: روزگاری او را می جستم، خود را می یافتم ، اكنون خود را می جویم او را می یابم. ای حجت را یاد و انس را یادگار، چون حاضری این جُستن به چه كار.

خدابا، یافته می جویم، با دیده ور می گویم كه دارم چه جویم؟ كه می بینم چه گویم؟ شیفته این جُست و جویم گرفتار این

مناجات

 گفت و گویم. ای پیش از هر روز و جدا از هر كس، مرا در این سوز هزار مطرب نه بس؟!

الهی به عنایت ازلی، تخم هدایت كاشتی؛ به رسالت پیمبران آب دادی؛ به یاری و توفیق پروردی به نظر خود به بار آوردی. خداوندا ،سزد كه اكنون سموم قهر از آن بازداری و كِشته عنایت ازلی را به رعایت ابدی مددكنی.

الهی، گاه گویم كه در اختیار دیوم، از پس پوشش بینم، باز ناگاه نوری تابد كه جمله بشریت در جنب آن ناپدید بود.

الها، چون عین هنوز منظر عیان است، این بلای دل چیست، چون این همه راه همه بلاست پس چندین لذت چیست؟

خدایا گاه از تو می گفتم گاه از تو می نیوشیدم میان جرم خود و لطف تو می اندیشیدم، كشیدم آنچه كشیدم همه نوش گشت چون آوای تو شنیدم

 

پیر طریقت گوید: این دوستی و محبت تعلق به خاك ندارد بلكه تعلق به نظر ازلی دارد اگر علت محبت خاك بودی در جهان خاك بسیار است كه نه جای محبت است لكن قرعه از قدرت خود بزد ما برآمدیم و فالی از حكمت بیاورد، و آن ما بودیم، پس خداوند به حكم ازل به تو نگرد نه به حكم حال.

الها تو در ازل ما را برگرفتی و كس نگفت كه بردار. اكنون كه برگرفتی بمگذار2 و در سایه لطف خود می دار.


(گفتار پیر طریقت، گردآورنده: صابر كرمانی، ص 76- 78)


از مقالات خواجه عبدالله انصاری

بدانكه، هر كه ده خصلت شعار خود سازد در دنیا و آخرت كار خود سازد:

  1. با حق به صدق، با خلق به انصاف، با نفس به قهر، با بزرگان به خدمت، با خُردان به شفقت، با درویشان به سخاوت،‌با دوستان به نصیحت،‌با دشمنان به حلم، با جاهلان به خاموشی، با عالمان به تواضع.

خواجه عالم3را پرسیدند كه چه فرمایی در حق دنیا؟ حضرت فرمودند كه:

چه گویم در حق چیزی كه به محنت به دست آرند و به دنیا نگاه دارند و به حسرت بگذارند.

دنیـــا همـه تلــخ است بســان زهــره

كسی4 است كه در جگر نشاند دهره5

هر كس كه گرفت از وی امروز نصیب

فــردا ز قبـــول حـــق نـــدارد بهـــــره

بدان ای عزیز كه رنج مردم در سه چیز است:

از وقت پیش می خواهند و از قسمت، بیش

می خواهند وآنِ دیگران را از خویش می خواهند.

مناجات

چون رزق تو از دیگران جداست پس این همه بیهوده چراست؟ مُهر از كیسه بردار و به زبان بگذار6 و مهر از دنیا بردار و بر ایمان نه. وای بر كسانی كه روز، مست غرورند وشب، در خواب سرورند.

نمی دانند كه از خدای دورند و فردا از اصحاب قبورند.

عمرم به غـم دنیی دون می گـــذرد

هر لحظه زدیده سیل خون می گذرد

شب خفته و روز مست و تا چاشت خمار

اوقــات شریــف بین كه چــون می گــذرد

در طفلی پستی، در جوانی مستی و در پیری سستی، پس خدای را كی پرستی؟ بدانكه آنانكه ـ خدای تعالی را شناسند به غیر از آن بپرداختند امروز از خدای نترسی فردا بترسی.7

 

قولی به سر زبان خــود در پستی

صدخانه پر از بتان یكی نشكستی

گویی كه به یك قول شهادت ز ستم

فـردات كند خمــار، كامشب مستی

ای درویش، اگر بیایی در باز است و اگر نیایی بی نیاز است. دنیا را دوست می داری مده تا بماند8 و اگر دشمن می داری بخور تا نماند.

ای درویش بر سه چیز اعتماد نكن بر دل و بر وقت و بر عمر.

دل، زنگ پذیر است و وقت را تغییر است و عمر در تقصیر9 است.

دی رفت و باز نیاید فردا را اعتماد نشاید، وقت را عنیمت دان كه دیر بپاید....


(مناجات و مقالات، به كوشش حامد ربانی، ص 43- 41)


كشف الاسرار و وعدةالابرار

پیر طریقت گفت:

  1. الهی آنرا كه نخواستی چون آید؟ و او را كه نخواندی كی آید؟ ناخوانده را جواب چیست؟ و ناكشته را از آب چیست؟ تلخ را چه سودگرش آب خوش در جوار است؟ و خار را چه حاصل از آن كش بوی گل در كنار است؟ آری نسب، نسب تقوی است و خویشی خویشی دین.


(برگزیده وشرح كشف الاسرار وعدةالابرار، به كوشش منوچهر دانش پژو، ص 64)


سبك شناسی

1- مناجاتها و مقالات خواجه عبدالله انصاری چون سخنانی است كه بیان آرزوها و زبان دل عارف ایرانی است، به زبالن محاوره ای ایرانی (خراسانی) سده های چهارم و پنجم بسیار نزدیك است و از لغات عربی كه در زبان مردم، كم استعمال بوده است در آن كم دیده می شود و می توان گفت بیش از نیمی از لغات تازی كه در كلام خواجه عبدالله آمده است یا اصطلاحات صوفیانه است كه عیناً از زبان عربی به زبان پ1ارسی وارد شده مانند تجلی و استنار یا لغاتی است كه برای رعایت سجع در سخنان موزون خواجه، آوردن آنها لازم می شده است مانند «برخواست تو كوقوفم....به بندگی تو معروقم» كه پیداست كلمه های موقوف و معروف به ضرورت سجع آمده است. شمار لغات عربی در میان واژه های فارسی خواجه عبدالله انصاری د رحدود 13 در صد است.

2- ایجاز در سخن چشمگیر است: «خدایا چند خوانی و رانی؟»

3- استعمال حرف (ب) تأكید بر سر فعل نهی و نفی: «اكنون كه برگرفتی بمگذار»، «گردش حال، مرد را بنگرداند»

4- آمیختگی شعر با نثر كه این روش خواجه عبدالله انصاری بعداً در قرن هفتم در نثر گلستان سعدی به اوج خود می رسد.

5- تكرار كلمه برای تأكید: «در یاد وی نه بر بیم باشی از چیزی جز از وی...جز از وی....جز از وی»


پانوشت:

استتار: پوشیده شدن نور حقیقت به ظهور صفات بشری و تجلی: نور مكاشفه ای است كه از باری تعالی بر دل عارف ظاهر می گردد (رك: فرهنگ لغات و اصطلاحات و تغییرات عرفانی ـ دكتر سید جعفر سجادی).

2- بمگذار: در متون كهن بر سر فعل نهی نیز باء تأكید می آورند.

3- خواجه عالم: پیامبر اكرم (ص)

4- كسنی: كخفف كاسنی كه گیاهی تلخ است.

5- دهر: شمشیر دو دم كوچك كه سر آن باریك و تیز باشد.

6- «مهر از كیسه...» معنای عبارت آن است كه كیسه را برای انفاق باز كن و زیان را مهر كن و ببیند.

7- به ترس بودن: در ترس بودن.

8- معنای جمله آن است كه بخشش نكنی مال می ماند (برای میزاث خوار)

گوش‌ پاک ‌کن، ممنوع!

گوش‌ پاک ‌کن، ممنوع!

 

گوش پاک کن ممنوع

واکس گوش یا به اصطلاح "سِرومن" (cerumen)از کراتین پوست مرده گوش و ترشحات چربی که از "غدد سرومن" گوش خارج می‌شوند، تشکیل شده است و به عقیده پزشکان یک خاصیت دفاعی برای گوش دارد.

سرومن یا جرم گوش، یک سپر دفاعی برای جلوگیری از ورود آب و عفونت به داخل مجرای گوش است.

علاوه بر این، این ماده خاصیت تمیزکنندگی، ضدباکتری و لغزنده کردن گوش را بر عهده دارد و طبق دستورالعمل جدید انجمن متخصصان گوش و حلق و بینی دنیا، نباید جرم گوش را تنها به این دلیل که داخل کانال وجود دارد، خارج کرد.

جرم گوش فقط زمانی که بیش از حد ترشح شود، یا تجمع‌اش موجب آزار گردد، باید به وسیله پزشک خارج شود.

علائم تجمع غیرطبیعی این ماده(جرم گوش) هم، درد، فشار، خارش، بوی بد، زنگ زدن گوش، ترشحات از گوش و کاهش شنوایی هستند.

عمل جویدن و حرکت فک موجب می‌شود تا سرومن‌های اضافی به همراه گرد و غبار و ذرات مو به تدریج از گوش خارج شوند. اما گاهی اوقات تحریک گوش با وسایلی مانند گوش پاک‌کن، چوب کبریت، کلید و یا انگشت موجب می‌ شود تا این سرومن‌های مومی شکل روی هم فشرده ‌شوند و کانال گوش را مسدود کنند.

این‌روزها با شیوع استفاده از هدفون‌ها و هندزفری ‌های موبایل، تجمع سرومن هم در گوش افزایش پیدا کرده است.

ترشحات گوش با بالا رفتن سن و بیشتر شدن موهای گوش، بیشتر می ‌شود.

با تجمع جرم گوش چه باید کرد؟

خیلی از افراد فکر می ‌کنند می ‌توانند با گوش پاک ‌کن این جرم‌ها را خارج کنند، اما این کار فقط اوضاع را بدتر می ‌کند.

معاینه گوش

متخصصان گوش و حلق و بینی می ‌گویند به هیچ‌ وجه حق ندارید هیچ چیزی کوچک ‌تر از آرنج دست ‌تان را وارد گوش ‌تان کنید.

بهترین کار برای خارج کردن جرم گوش مراجعه به پزشک است.

تجویز چند نوع قطره خاص که موجب نرم شدن سرومن‌ها می ‌شود و به دنبال آن شستشوی گوش، روش اصلی درمان این مشکل است.

گاهی اوقات هم در مواقع تجمع شدید این ماده، پزشک زیر میکروسکوپ‌ های مخصوص، با ابزار ظریفی گوش را تمیز می ‌کند.

بعضی ‌ها وجود جرم در گوش شان را نوعی کثیفی می‌ دانند، اما آن ها نمی‌ دانند این ترشحات یک مساله فیزیولوژیک و طبیعی در بدن است و تا زمانی که مشکل ‌ساز نشده است، باید به حال خود رها شود.

با این همه، مدت ‌هاست که داروخانه ‌ها قطره‌های خاصی را بدون نیاز به نسخه پزشک، به مشتری ‌ها عرضه می ‌کنند که این ترشحات را نرم می ‌کنند و موجب خارج شدن راحت ‌تر آن ها می ‌شوند.

تنها نامه بدون «بسم الله» از امام(ره)

تنها نامه بدون «بسم الله» از امام(ره)
امام خمینی

حضرت امام به محض اطلاع از سفر هیئت اعزامی از سوی رییس جمهور آمریكا به ایران ،اعلامیه‏اى خطاب به شورای انقلاب صادر فرمودند. این تنها اعلامیه حضرت امام است كه بدون "بسم اللَّه الرحمن الرحیم" است همانند سوره برائت در قرآن كریم".

به گزارش "شیعه نیوز" به نقل از فارس، پس از تسخیر لانه جاسوسى امریكا توسط دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، جیمى كارتر رئیس جمهورى امریكا احتمالًا با هماهنگى عوامل داخلى و بخصوص چند عضو كابینه دولت موقت "رمزى كلارك" و "ویلیام میلر" را براى ملاقات با امام خمینى به ایران اعزام داشت. نمایندگان اعزامى در حالیكه به تركیه رسیده بودند و خود را براى سفر به ایران آماده مى‏كردند، پیام فوق الذكر حضرت امام صادر شد و آنان بدون اخذ نتیجه به امریكا باز گشتند. پیام كوتاه و مختصر حضرت امام بلافاصله در جهان و رسانه‏هاى گروهى بین المللى انعكاس گسترده و كم نظیرى یافت. یادگار حضرت امام آقاى سید احمد خمینى در این باره تصریح مى‏كنند: "حضرت امام به محض اطلاع اعلامیه‏اى صادر فرمودند و درآن اطلاعیه هیأت امریكایى را نپذیرفتند و به همه اعضاى شوراى انقلاب، هیأت دولت موقت و سایر مسئولین تذكر دادند كه هیچ كس حق ملاقات با این هیأت امریكایى را ندارد. نكته قابل توجه در این اعلامیه آن است كه این تنها اعلامیه حضرت امام است كه بدون "بسم اللَّه الرحمن الرحیم" است همانند سوره برائت در قرآن كریم".

این تنها اعلامیه حضرت امام است كه بدون "بسم اللَّه الرحمن الرحیم" است همانند سوره برائت در قرآن كریم"

*زمان: 16 آبان 1358/16 ذى الحجه 1399 .

مكان: قم.

مخاطب: شوراى انقلاب اسلامى و مسئولان دولتى.

از قرار اطلاع نمایندگان ویژه كارتر در راه ایران هستند و تصمیم دارند به قم آمده و با اینجانب ملاقات نمایند.  لهذا لازم مى‏دانم متذكر شوم دولت امریكا كه با نگهدارى شاه، اعلام مخالفت آشكار با ایران را نموده است و از طرفى دیگر آنطور كه گفته شده است سفارت امریكا در ایران محل جاسوسى دشمنان ما علیه نهضت مقدس اسلامى است، لذا ملاقات با من به هیچ وجه براى نمایندگان ویژه ممكن نیست و علاوه بر این:

1- اعضاى شوراى انقلاب اسلامى به هیچ وجه نباید با آنان ملاقات نمایند ..

2- هیچ یك از مقامات مسئول حق ملاقات با آنان را ندارند ..

3- اگر چنانچه امریكا، شاه مخلوع- این دشمن شماره یك ملت عزیز ما- را به ایران تحویل دهد و دست از جاسوسى بر ضد نهضت ما بردارد، راه مذاكره در موضوع بعضى از روابطى كه به نفع ملت است باز مى‏باشد .

روح اللَّه الموسوى الخمینى

عيد قربان؛ روز ذبح نفس با تيغ تقوا

عيد قربان؛ روز ذبح نفس با تيغ تقوا

قرباني اسماعيل

عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى‌رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج‌گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى‌كند تا سبكبال شود.

صداي پاي عيد مي‌آيد. عيد قربان عيد پاك‌ترين عيدها است عيد سر سپردگي و بندگي است. عيد بر آمدن انساني نو از خاكسترهاي خويشتن خويش است. عيد قربان عيد نزديك شدن دل‌هايي است كه به قرب الهي رسيده‌اند. عيد قربان عيد برآمدن روزي نو و انساني نو است.

... و اكنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي. اسماعيل تو كيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي‌داني، تو خود آن را، او را - هر چه هست و هر كه هست - بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب كني، من فقط مي‌توانم " نشاني‌ها "يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي‌كند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي‌خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي‌افكند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي‌اش نمي‌گذارد تا "پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف كني، آنچه ترا به "فرار" مي‌خواند، آنچه ترا به توجيه و تاويل‌هاي مصلحت جويانه مي‌كشاند، و عشق به او، كور و كرت مي‌كند، ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي"‌ات، ترا بازيچه ابليس مي‌سازد.

... و اكنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي. اسماعيل تو كيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ املاكت؟ ... ؟

در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي‌ات تنها يك چيز هست كه براي به دست آوردنش، از بلندي فرود مي‌آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي‌دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد، يا يك شيء، يا يك حالت، يك وضع، و حتي، يك " نقطه ضعف"!

اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يك قرن زندگي پر كشاكش و پر از حركت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه‌هاي ستاره‌پرستي و شكنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه‌اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا.

و اكنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرك، و تحمل يك قرن شكنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خو كرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يك "بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي‌اش، يك "بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي كه ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي‌خورد.

خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش - كه عمر را همه در كار او به پايان آورده است، رحمت مي‌آورد و از كنيز سارا - زني سياه پوست - به او يك فرزند مي‌بخشد، آن هم يك پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يك پسر، براي پدر، نبود، پايان يك عمر انتظار بود، پاداش يك قرن رنج، ثمره يك زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يك پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ.

و اكنون، در برابر چشمان پدر - چشماني كه در زير ابروان سپيدي كه بر آن افتاده، از شادي، برق مي‌زند – مي‌رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري كه جانش به تن او بسته است، مي‌بالد و پدر، چون باغباني كه در كوير پهناور و سوخته‌ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي‌بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي‌كند.

در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي‌ات تنها يك چيز هست كه براي به دست آوردنش، از بلندي فرود مي‌آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي‌دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد، يا يك شيء، يا يك حالت، يك وضع، و حتي، يك " نقطه ضعف"!

در عمر دراز ابراهيم، كه همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت "داشتن اسماعيل" مي‌گذرد، پسري كه پدر، آمدنش را صد سال انتظار كشيده است، و هنگامي آمده است كه پدر، انتظارش نداشته است!

اسماعيل، اكنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!

در اين ايام، ناگهان صدايي مي‌شنود:

"ابراهيم! به دو دست خويش، كارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بكُش"!

مگر مي‌توان با كلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف كرد؟

ابراهيم، بنده خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني‌اش، از وحشت مي‌لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي‌شود، و بت شكن عظيم تاريخ، درهم مي‌شكند، از تصور پيام، وحشت مي‌كند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اكبر! فاتح عظيم‌ترين نبرد تاريخ، اكنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

كرپن‌ها، همان روحانيان دين "مهر" بوده‌اند و به دليل قرباني كردن "گاو" از سوي ايشان، واژهي "قرباني" نيز از همينان برگرفته شده است.

عيد قربان ريشه در دوران ماقبل تاريخ بشر دارد. انسان اوليه كه از فهم طبيعت عاجز است، براي به دست آوردن ترحم خدايان دست به قرباني كردن حيوانات و انسان‌ها مي‌زند. اين رسم نزد همه ملل و اديان به اسامي مختلف موجود بوده است. اين سنت طولاني بشري در اسلام نيز پذيرفته شده است.

در روايات مختلف ديني آمده است كه ابراهيم در سن بالا داراي فرزندي شد كه او را اسماعيل نام نهاد و برايش بسيار عزيز و گرامي بود. اما مدتها بعد، هنگامي كه اسماعيل به سنين نوجواني رسيده بود، فرمان الهي چندين بار در خواب به ابراهيم نازل شد و بدون ذكر هيچ دليلي به او دستور داده شد تا اسماعيل را قرباني كند.

او پس از كشمكشهاي فراوان دروني، در نهايت با موافقت خالصانه فرزندش، به محل مورد نظر مي‌روند و ابراهيم آماده سر بريدن فرزند محبوب خود مي‌شود. اما به هنگام انجام قرباني اسماعيل خداوند كه او را سربلند در امتحان مي‌‌يابد، گوسفندي را براي انجام ذبح به نزد ابراهيم مي‌‌فرستد.

اين ايثار و عشق پيامبر به انجام فرمان خدا، فريضه‌اي براي حجاج مي‌‌گردد تا در اين روز قرباني كنند و از اين طريق براي يتيمان و تهيدستان خوراكي فراهم سازند. در اين روز همچنين مستحب است كه نماز عيد قربان برپا گردد. نماز عيد قربان بايد در فاصله زماني طلوع آفتاب روز عيد تا ظهر خوانده شود و شامل دو ركعت است.

اولين معنايي كه از عيد به ذهن مي‌رسد، تغييراتي است كه انسان از ظاهر خود و يا در طبيعت مي‌بيند . اين آرايش ظاهري همچون پوشيدن لباس نو و آمدن بهار طبيعت به يك معنا عيد ناميده شده است .

عيد قربان ريشه در دوران ماقبل تاريخ بشر دارد. انسان اوليه كه از فهم طبيعت عاجز است، براي به دست آوردن ترحم خدايان دست به قرباني كردن حيوانات و انسان‌ها مي‌زند. اين رسم نزد همه ملل و اديان به اسامي مختلف موجود بوده است. اين سنت طولاني بشري در اسلام نيز پذيرفته شده است.

در روايتي از امير المومنين علي عليه السلام آمده است كه : هر روزي كه انسان در آن به زشتي آلوده نگردد آن روز عيد است چرا كه زشتي مهمترين بستر ظهور نزاع ميان آدميان است و باعث بر هم خوردن آرامش دروني و بيروني انسان‌ها مي‌گردد و اين همان چيزي است كه با عيد يعني آرامش و شادماني منافات دارد .

از سوي ديگر حركت انسان‌ها به سوي علم و معرفت همواره با شادماني و نشاط توأم است خاصه آن كه وقتي انسان معناي جديدي كشف ميكند ، ابتهاج زائد الوصفي تمام وجود آدمي را در بر ميگيرد ، آن لحظه تازه عيد ناميده ميشود .

معناي ديگري كه از عيد عارفان به ما آموخته‌اند، جان باختن و قرباني كردن جان خويش در پاي معشوق است. و نماد ظاهري آن ايام حج و عيد قربان است كه حيواني را انسان به عنوان تحفه و هديه به طرف جايگاه معيني مي‌برد تا براي كامل شدن عبادت قرباني كند. مولوي در اين معنا گفته است:

خويش فربه مي‌نماييم از پي قربان عيد                      كان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا مي‌كشد

كشته شدن در پاي محبوب و قرباني كردن خود مهمترين تعريفي است كه مولوي از عيد به ما مي‌دهد.

در تمامي اين تعريف‌ها عيد براي انسان مطرح شده است، يعني ما در شرايط ويژه‌اي احساس مباركي و نو شوندگي داريم . اما به نظر مي‌رسد اين تازگي قبل از آن كه در رابطه با ما معني شود در باره توليد كننده اين شرايط يعني خداوند بايد معنا شود. چون خداوند "بديع السموات و الارض است " و خود را با عنوان "فتبارك الله احسن الخالقين" به ما معرفي نموده است . و از سوي ديگر اين مباركي در تمامي ملك و ملكوت عالم جاري است، لذا از اين خداي بزرگ و مبارك ميتوان هر لحظه طعم مباركي را چشيد به همين دليل اگر عيدي است اولاً از آن خداست نه از آن آدميان، و اين معنا با ساير تعاريف آمده در باب عيد يك فرق گوهري دارد كه آن محوريت خداست .

قرباني رمز فداكاري و از خودگذشتگي و دادن جان در راه محبوب و حد نهايي تسليم در برابر معبود است يعني همچنان كه خون اين قرباني را در راه تو اي خالق يكتا بي دريغ مي‌ريزم حاضرم بدون هرگونه تعقل در راه دفاع از حريم دين و اجراي فرامين آسماني تو از جان خود نيز بگذرم و خون خود را تقديم پيشگاه اقدست نمايم.

زماني كه حيواني در روز عيد قربان در وادي منا به دست حجاج مسلمان ذبح مي‌شود و نغمه روحاني "بسم الله وجهت وجهي للذي فطر السموات والارض" طنين در فضاي قربانگاه مي‌افكند خاطره اعجاب‌انگيز و الهام بخش دو عبد موحد و دو بنده با اخلاص خدا ابراهيم و اسماعيل را در دل‌ها زنده مي‌سازد.

پدري پير و كهنسال با چهره‌اي نوراني و ملكوتي كه آثار عظمت و جلالت روحي از سيماي متين و آرام او نمايان است بر بالين فرزند جوان و خوش سيماي خود ايستاده آستين بالا مي‌زند و تيغ برنده‌اي را در پي حكم غيبي الهي بر گلوي فرزند مي‌نهد.
قرباني رمز فداكاري و از خودگذشتگي و دادن جان در راه محبوب و حد نهايي تسليم در برابر معبود است يعني همچنان كه خون اين قرباني را در راه تو اي خالق يكتا بي دريغ مي‌ريزم حاضرم بدون هرگونه تعقل در راه دفاع از حريم دين و اجراي فرامين آسماني تو از جان خود نيز بگذرم و خون خود را تقديم پيشگاه اقدست نمايم.

فرزند نيز بدون ترس و وحشت و با حالت تسليم مي‌گويد پدر به آنچه مامور گشته‌اي عمل كن كه من هم به خواست خدا از صبركنندگان خواهم بود و سرانجام ابراهيم با موفقيت كامل از اين امتحان بزرگ الهي سربلند بيرون آمده و به درجه‌اي از اخلاص و فداكاري در راه خدا مي‌رسد كه خداوند مي‌فرمايد: ذبح عظيمي فدايش كرديم.

لذا خداوند براي بزرگداشت اين خاطره توحيدي و اخلاص الهي مقرر فرموده هر سال در موسم حج در وادي مني توسط زوار بيت الله الحرام گوسفند، گاو و يا شتري ذبح گردد تا آن صحنه فوق العاده درخشان چون نوري براي هميشه در تاريخ انسانيت بدرخشد و خاطره ازخودگذشتگي آن دو بنده مخلص (ابراهيم و اسماعيل) سندي براي نمايش شرف و فضيلت آدميت باشد.

لذا مسلمين در روز عيد قربان موظفند با تشكيل مجامع عمومي و برگزاري نماز عيد و انشاي خطبه شركت عظيم و آسماني خود را در اين عيد مبارك به گوش جهانيان برسانند و رعب و ترس از اتحاد و همبستگي خود را در قلب دنياي استكبار و كفر و نفاق بيفكنند.

در روايت‏هاى مكررى نقل شده كه در روز عيد اضحى قربانى كنيد تا گرسنگان وبيچارگان از خوردن گوشت‏سير شوند؛ آنان كه روزها بلكه ماه‏ها توان تهيه گوشت ‏براى خانواده خويش را ندارند، در اين روز فرخنده كه براى همگان عيد است و بسيار خجسته و مبارك است، خوشحال گردند و از خوردن گوشت‏ حلال، بى‏منت، سير شوند.

و امروز روز "تكبير" است؛ تكبيرى گويا، كوبنده، محكم و بامحتوا، تكبيرى كه‏ بازتابش كاخ ستمگران را به لرزه درآورد و قلب ستم ‏ديدگان را شاد سازد؛ تكبيرى كه دشمنان را براى هميشه از ضربه زدن به اسلام، نوميد گردان.

زندگینامه آیت الله میرزا جواد آقا ملكی تبریزی

چلچراغ بیداری

زندگینامه آیت الله میرزا جواد آقا ملكی تبریزی

روزهای زندگانی انسان، ایّام هجرت او از «عالم قدس» است تا در كلاس تربیت و خودسازی شركت كند و در مدرسه‌ آفرینش حضور یابد و پس از چندی به ابدیت رجعت كرده، در دیار قرب قرار گیرد.

از طلوع خورشید حیات تاكنون چهره‎هایی تابناك،‌ این كلاس را با بهترین امتیاز پشت سر گذاشته و با دستیابی به قلّه‌ قدس و معرفت،‌ «مقام آدمیّت» را كسب كرده‎اند.

عارف فرزانه و عالم وارسته، «حاج میرزا جواد آقا ملكی تبریزی» از جمله انسانهای هوشمندی بود كه سرمایه‌ عمر خویش را با خدای خود سودا نمود و بر لحظه لحظه‌ آن دیده بصیرت‎آمیز و ژرف‎نگر گشود. مدّتی به «تحصیل» پرداخت و زمانی «تدریس» را پیشه‌ خود ساخت و عمری را به «تهذیب» خود و دیگران گذراند. و سرانجام با نفس مسیحایی خویش «روح الله» پرورید و «چلچراغ هدایت و رستگاری» در شبستان حوزه آویخت.

اینك نسیم لطف الهی، فرصتی بهار گونه برایمان پدید آورده است. با هم گذری شتابان و سیری سریع بر زندگانی آن فرهیخته‌ والا گوهر می‎نماییم تا از آبشار معرفت وی، زلال اندیشه و جرعه‎های ناب از آن خود سازیم.


میلاد میرزا جواد آقا

خورشید قرن سیزدهم هجری رو به افول بود كه تبریز لبریز از شادی و سرور شد، «لطف» الهی پسری زیبا به خاندان «حاج میرزا شفیع» داد كه «جواد»ش نام نهادند. گلخنده‎های شادی و شور بر چهره‌ اهل خانه نشسته بود و همگان بوسه‌ سپاس به درگاه الهی می‎زدند. پدر طفل به پاس این نعمت،‌ چندین روز مردم شهر را از «سفره نعمت» خود بهره‎مند ساخت.

«جواد» در دامان مادری مهربان و پدری صالح مراحل رشد و ترقی را پیمود و سالهای كودكی هر یك، دفتری نو بر دیدگان وی می‎گشود.


شیرین جرعه‎های معرفت

پای همّت به مدرسه نهاد و با كمال ادب و فروتنی زانوی تعلّم در مقابل استاد بر زمین زد. صرف، نحو،‌ منطق، معانی بیان و دروس مقدّماتی دیگر را در تبریز فرا گرفت و پس از مدّتی «سطح» را به پایان رساند. روشنی باران نور در سرزمین وجودش وی را راهی دیار یار ساخت و به سوی نجف اشرف هدایت نمود.

بسان عبدی ذلیل و مریدی فقیر،‌ پای ارادت بر صحن مولای خود نهاد و با قدمهای همراه با محبّت خویش به سوی «ضریح ولایت» شتافت و از آن حضرت استمداد «تحصیل و تهذیب» نمود.

چندی از ورود او به نجف اشرف نگذشته بود كه عشق ولایت كاری كارستان كرد و شعله‎های هدایت یكی پس از دیگری رخ نشان داد.

دست تقدیر پای او را به درس محدّث محقق،‌ میرزا حسین نوری كشاند و اندیشه باشكوه وی را از انبوه دانش و بینش، فقیه وارسته آیه الله حاج آقا رضا همدانی بارورتر ساخت.

ثمر آفرینی خوشه‎های فكر و اندیشه‌ میرزا جواد آقا با حضور در درس آخوند ملا محمد كاظم خراسانی چشمگیرتر شد و تابناكی چهره‌ وجود او با آشنایی با آخوند ملاحسینقلی همدانی افزون گردید؛ هم او كه بسان اكسیری، میرزا جواد آقا از ملك به ملكوت رسانید، كسی كه نسیم نگاهش غبار رذایل را از صفحه‌ جان انسانها می‎شست و تأثیری ژرف در كلامش دیده می‎شد.


چلچراغ بیداری

سالهای هجرت و روزهای تشرّف در نجف با انبوه بركات همراه بود و تلاش بسیار در راه تحصیل و تهذیب رهاوردهای مباركی در پی داشت. تا اینكه میرزا جواد آقا در سال 1321 قمری) 1270ش) آهنگ رجعت به ایران كرد و به زادگاهش تبریز وارد شد.[1]

جاذبه معنوی او روشن ضمیران پاك را بسان پروانه‎هایی عاشق گرداگردش به پرواز درآورد و از محضر پر فیض وی آنان را سیراب ساخت.

دانش‎پژوهان از بارش دانش وی بهره می‎بردند و مردم نیز با قلبی مطمئن و روحی پرشور اطراف او حلقه می‎زدند. در این سالها بود كه واقعه مشروطه پدید آمد و ارتش روسیه بخشی از آذربایجان را اشغال كرد، مردم بی‎پناه آن خطه به خاك و خون كشیده شدند و شهر تبریز محاصره گردید. راهی غیر از ترك دیار باقی نماند. از این رو حاج میرزا جواد آقا به دور از چشم متجاوزان رو به سوی تهران گذارد و از آنجا به زیارت حضرت عبدالعظیم علیه السلام شتافت. سپس به قم مهاجرت كرد و این شهر را وطن دوم خویش قرار داد.[2]

ارمغان ارزشمند دوران تحصیل و تدریس حاج میرزا جواد آقا، ژرف‎نگری و اندیشمندی بسیار نسبت به اوضاع جهان بود. وی صاحب سیرتی سیاسی شده بود و هماره حوادث را با دیده بصیرت و بینش می‎نگریست. حكومت زمان خود را مردود می‎دانست و صاحب منصبان را افرادی ناپاك و غاصب می‎شمرد. هیچ گاه روی خوش به آنان نشان نمی‎داد و با زبان دعا، ناخرسندی خویش را نسبت به اوضاع ابراز می‎نمود.

افرادی كه برای مشورت به حضورش می‎شتافتند از قبول كارهای دولتی منصرف می‎ساخت و سردمداران حكومت را همچون ستمگران بنی امیّه و بنی عباس قلمداد می‎كرد.[3]


تدریس و تهذیب در قم

سال 1329 ق. قم پذیرای وجود حاج میرزا جواد آقا شد. در آن ایّام این شهر از حداقل امكانات محروم بود، جمعیتی اندك داشت و هنوز حوزه علمیّه مقدّس و پربركتشان تأسیس نشده بود.

این عارف فرزانه اندكی پس از ورود، به درخواست برخی از افراد پارسا، جلسات درس و محافل اخلاق برپا كرد.

درس «فقه» كه متن آن مفاتیح فیض كاشانی بود و در پی آن درس «اخلاق و عرفان» برای عموم مردم كه در مدرسه فیضیه تشكیل می‎شد. درس دیگری برای بعضی از خواص در منزل حاج میرزا برقرار می‎شد كه اخلاق و عرفان موضوع آن بود. علاوه بر این، نماز جماعت در مسجد بالاسر حرم مطهر حضرت معصومه علیهاالسلام نیز از سوی ایشان اقامه می‎گردید؛ كه امام خمینی و آیه الله بهاء‌الدینی از جمله افرادی بودند كه در نماز حاج میرزا جواد آقا شركت می‎كردند.

تابناكی سالهای حضور این شخصیت علمی عرفانی، زمینه‎ساز هجرت بسیاری از علما و بزرگان به سوی این خطه گردید. در آن ایّام عوام و خواص از سرو سبز وجود ایشان بهره‎های وافر می‎بردند و منزل وی دارالشفای روان مردم زجر دیده و مصیبت زده بود. لطافت سخنان این فرزانه سخت كوش در مناسبتهای مختلف، امواج مردم را لبریز از شادی و نشاط در ایّام عید و سرور معصومین علیهم السلام می‎نمود و جرعه‎های معرفت بسیاری در ایّام رحلت و عزا در كام وجود آنان سرازیر می‎كرد.

گویا تقدیر چنین بود كه پاكی و قداست در حوزه علمیّه قم به دست چنین وارسته‎ای پاك، پی‎ریزی شود تا دهه‎ای بعد، پای همّت و تلاش به وسیله حاج شیخ عبدالكریم حائری به میان گذارده شده و حوزه علمیّه قم، قامت سبز خود را برافرازد.

آنان كه با حالات ملكوتی و عبادی این فرزانه عارف آشنا بودند ایشان را از بكّائون* می‎شمردند. عبدی صالح كه سه ماه رجب، شعبان و رمضان را پی در پی روزه می‎گرفت و در قنوت نمازهای نافله این بیت حافظ را مكرر می‎خواند:

ما را ز جام باده‌ی گلگون خراب كن                    زان پیشتر كه عالم فانی شود خراب[4]


شاگردان درس اخلاق

حوزه درس حاج میرزا جواد آقا، سرچشمه نوری بود كه حسینیه دلهای شیفتگان را، روشن و آفتابی می‎نمود. پلكان ملكوت برای ره‎پویان وارستگی محسوب می‎شد. تأثیر كلام ژرف آن استاد خود ساخته، بذر صلاح و اصلاح در گستره دلها می‎افشاند؛ به طوری كه هر یك از شاگردان، خود پرچمدار صلاح و سداد شدند و جمع بسیاری را به سر منزل مقصود رهنمون ساختند.

برخی از شاگردان مرحوم ملكی (ره) عبارتند از:

1- امام خمینی - قدس سره الشریف -

نفس مسیحایی حاج میرزا جواد آقا، صمیم جان خمینی عزیز را چنان تأثیر بخشید كه «روح الله» گردید و بیرق انقلابی سترگ را به دست خویش گرفت. از این رو امام راحل (ره) در كتاب «معراج السالكین»، چون سخن از عرفان می‎شود، استاد خود را «شیخ جلیل القدر» لقب داده و «عارف بالله» می‎خواند و علاقه مندان به تهذیب و وارستگی را به مطالعه كتابهای ایشان راهنمایی می‎نماید.[5]

و در كتاب «چهل حدیث»، بیدار دلان را به «رساله لقاء الله» آن برزگوار رهنمون می‎شود.[6]

آن فرزانه كبیر، در جای دیگر كه از قم و قبرستان شیخان سخن به میان می‎آید خطاب به استاد شهید مطهری می‎فرماید:

«در قبرستان قم یك مرد خوابیده است و او حاج میرزا جواد آقا تبریزی است.»[7]

2- حاج آقا حسین فاطمی قمی

دانشمندی الهی و پر مهر كه سالیان بسیار خوشه چین گستره دانش استاد خود بود و تدریس اخلاق و تربیت نقوس بسیاری را به عهده داشت.[8]

3- آخوند ملاعلی همدانی

عالم ربانی و فرزانه‎ای شایسته كه از همدان به قم هجرت كرد و طوبای وجود خود را با انبوه معارف الهی از حاج میرزا جواد آقا بركت بخشید و تأثیری جاودان در روح خود ایجاد كرد.[9]

4- حاج شیخ عباس تهرانی

5- سید محمود مدرّسی

6- حجت الاسلام سید محمود یزدی

7- محمود مجتهدی

8- شیخ اسماعیل بن حسین «تائب»

9- حاج میرزا عبدالله شالچی


آثار:

«عالم» بسان نخلی بلند از بركات است كه باید چشم انتظار بر «قامت سخاوت» او داشت تا عنایت كند و دامن نیاز انسان را پر از «گوهر معرفت» نماید. با سیره سبز خود و روح بارانی خویش هماره نزول لطف و محبّت داشته باشد و گاهی با بیان مبین خویش و زمانی با قلم تابناك خود، صفحه‌ دلها را نورافشان نماید.

در این مقال، چشم اطاعت بر هم می‎گذاریم، با گوش جان سخن امام راحل؛ خمینی عزیز را پذیرا می‎شویم كه فرمود: «... از علمای معاصر كتب شیخ جلیل القدر، عارف بالله حاج میرزا جواد آقا ملكی تبریزی را مطالعه كن».

و با هم كتب ایشان را مرور می‎نماییم :


1- «اسرار الصلاة»

كتابی كه حاوی هزار نكته از اسرار نماز است و بسان استاد اخلاق برای انسانهای آماده خودسازی محسوب می‎شود. برخی از اسرار طهارت و عبرت و تفكّر را گوشزد می‎كند و به معانی وسوسه و الهام می‎پردازد. با بحث از گناهان كبیره اشاره‎ای به توبه نموده و حضور قلب و حالات ملكوتی آدمی را توضیح می‎دهد.


2- «المراقبات» یا «اعمال السنّه»

در این اثر پربها، مقدّمه‎ای كوتاه پیرامون دعا و راز و نیاز به چشم می‎خورد و سپس با قلمی زیبا و گویا، اعمال ماههای مختلف، آثار و بركات روحی و معنوی آنها توضیح داده شده است.


4- «رساله لقاء الله»

كتابی لبریز از نورانیت و معنویت كه ره‎پویان راه تهذیب و وارستگی را به قلّه قداست و طهارت روح می‎رساند. معنای «لقاء الله» و آیات مربوط به آن را توضیح داده، از اسم اعظم گفتگو می‎كند و سپس راه موفقیت الهی را برای سالكین بیان می‎نماید.


4- كتابی در فقه

5- رساله‎ای در حج

6- حاشیه فارسی بر «غایه القصوی»


بوی گل را از كه جوییم، از گلاب

اینك كه فرصت حضور در محضر عارف فرزانه، حاج میرزا جواد آقا ملكی برایمان میسّر نیست، سیره آسمانی و راه و روش زندگانی و عبادات آن والامقام را از زبان شاگردانش جویا می‎شویم:

آیت الله حاج سید حسین فاطمی:

«او خودش دستوالعمل اخلاقی بود. شب كه می‎شد در صحن خانه دیوانه‎وار قدم می‎زد و مترنم بود كه:

گر بشكافند سراپای من                      جز تو نیابند در اعضای من

آخرین حرفش در بیماریش این بود كه گفت "الله اكبر" و جان تسلیم كرد.»[10]

محقق ارجمند شیخ محمد رازی:

ایشان ماههای رجب و شعبان را روزه بودند و در مدرسه فیضیه درس اخلاق عمومی می‎گفتند. اكنون كه سی سال از رحلت آن عالم ربّانی می‎گذرد، در و دیوار مدرس و فضای مدرسه، صدای حزین و گریان و ناله‎های شوق و سوزان او را به گوش هوش می‎رساند كه می‎گوید:

«اللهم ارزقنا التجافی عن دار الغرور و الانا به الی دارالخلود والاستعداد للموت قبل الفوت».

ارتباط وی با حضرت بقیة الله ارواحنا له الفداء بسیار و ملازمتش به تقوا و ورع فراوان بود. مراقبتی بسیار به نوافل و حضور و توجه دایمی فراوان داشت و لحظه‎ای از یاد خداوند بیرون نمی‎رفت.[11]

مرحوم حاج میرزا عبدالله شالچی:

«مرحوم استادم، آیت الله ملكی، اجتهاد فكری و درونی داشت. در برداشتهای درونی قوی بود. ایشان دستورهایی در خوردن، خوابیدن و اعمال و رفتار ارائه می‎دادند كه بسیار مؤثر بود و شخصی را پاك و پیراسته كرده، به سوی الله رهنمون می‎‎نمود.

... الان نیز مرقد ایشان - در قبرستان شیخان قم - محل حوایج است. من هر وقت حاجتی داشته باشم بر سر قبر ایشان می‎‎روم.»


وفات

... سرانجام آخرین آفتاب از خورشید حیات و زندگانی اندیشمند عارف، حاج میرزا جواد آقا ملكی تبریزی نمایان شد و روز یازدهم ذی‌حجة سال 1343 قمری فرصت دیدار و هنگام لقاء رخ نشان داد.

چگونگی حضور آن عارف فرهیخته را در ملكوت از زبان فرزانه وارسته، حاج آقا حسین فاطمی آگاه می‎شویم:

روز پنجشنبه، عید قربان بود. صبح، مسجد جمكران رفتم و قبل از ظهر به منزل برگشتم. چون وارد شدم خبر دادند كه حاج میرزا جواد آقا جویای احوال شما شده‎اند. چون از كسالت وی اطلاع داشتم بدون هیچ معطلی به خدمتشان رفتم، ایشان به حمام رفته، خضاب بسته و پاك و مطهر در بستر نشسته بودند. در ظاهر منتظر اذان بودند اما انتظار بیش از این مقدار بود. چون ظهر فرا رسید در بستر شروع به اذان و اقامه كردند. با گفتن هر جمله‎ای بهجت بیشتر و آرامش فراوان‎تری سراغ او می‎آمد. پس از اذان، دعای تكبیرات افتتاحیه را ترنم كردند. سپس دو دست را بالا برده تا تكبیرة‎الاحرام بگویند كه گویی درهای آسمان برای ورود او گشوده شد لبهایش حركت كرد و دستها به لرزش افتاد و با آخرین كلام اولین دیدار حاصل شد؛ «الله اكبر»

مرغ روحش از بدن پاكش به سوی عالم قدس پرواز كرد و به سوی یار و محبوب دیرینه خویش، پر كشید.[12]

ساعاتی بعد، مردمان وارسته و رادمردان عرصه تهذیب و اخلاص، پیكر معطر وی را تشییعی باشكوه نمودند و در جوار حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه علیها السلام به خاك سپردند.

... اینك دهها سال است كه مرقد مرمرین آن مرد ملكوتی در قبرستان شیخان قم با ضریحی از نور، گل دسته‎ای معنوی و گنبدی آسمانی، روشنی بخش دلهای عاشق و روانهای پاك است. دست ارادت بر قبر آن فرزانه والامقام گذاشته و لب به سخن می‎گشایند استمداد اخلاص و تقوا كرده و نورانیت قبول از قبر پاكش می‎گیرند تا در عرصه‎های گوناگون توشه‎هایی همیشه جاودان همراه خویش داشته باشند.

رحمت الهی بر او باد روزی كه پای حیات بر زندگانی گذارد، زمانی كه به اوج ابدیت پر كشید و هنگامی كه زنده شده و در پیشگاه الهی حاضر می‎گردد.


احمد لقمانی

1. رساله لقاء الله، مقدّمه.

2. كیهان اندیشه، ش 8، مصاحبه با آیت الله حسن زاده آملی.

3. اسرار الصلاة، حاج میرزا جواد آقا ملكی تبریزی، ص 87.

*بسیار گریه كنندگان.

4. آیینه دانشوران، سید علیرضا ریحان یزدی، ص 351.

5. معراج السالكین و صلوة العارفین، امام خمینی (قدس سره)، ص 42.

6. شرح چهل حدیث، امام خمینی (ره)، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره)، ص 453 (حدیث‌28(

7. روح مجرد، مرحوم علامه طهرانی، ص 272 و 273.

8. گنجینه دانشمندان، محمد شریف رازی، ج 2، ص 212.

9. آیینه دانشوران، ص 85.

10. كیهان اندیشه، ش 8، مصاحبه با آیة الله حسن زاده آملی.

11. آثار الحجة، محمد رازی، ج 1، ص 26. (با اندكی تغییر)

12. كیهان اندیشه، ش 8، ص 76 و 77. (با اندكی تغییر)

تعابیر «عشق» در روایات دینی و مذهبی

 
عشق و محبت در روايات
سوال :
1- در روایات دینی و مذهبی از «عشق» چه تعابیری داریم ؟
2- آیا حدیث قدسی « من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی . . . و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و . . . ) صحت دارد ؟
3- یک کلام عشق از نظر خدا یعنی چه ؟

پاسخ :
با سلام
دوست محترم
در قرآن كريم آيات فراواني راجع به عشق و محبت وجود دارد ،كه البته از واژه هاي ديگري استفاده شده است. لازم به ذکر است که مراد از عشق محبت های معنوی می باشد.
درست است كه خود كلمه (عشق) در قرآن نيامده؛ اما به این معنی قرآن مي فرمايد: (والذين آمنوا اشد حبا لله؛ كساني كه ايمان آوردند ،حب و محبت و علاقه شديدتري به خدا دارند)، (بقره ، آيه 165). و يا مي فرمايد: (يحبهم و يحبونه؛ [خدا] آنان را دوست دارد و آنان خدا را دوست دارند)، (مائده، آيه 54). نجواهاي عاشقانه نيز در قرآن زياد است ،مانند: (يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لاتقنطوا من رحمه الله)، (زمر، آيه 5).
(يا عبادي الذين آمنوا ان ارضي واسعه فاياي فاعبدون )، (عنكبوت ، آيه 56).
(واذا سالك عبادي عني فاني قريب اجيب دعوه الداع اذا دعان)، (بقره ، آيه 186).
(نبيء عبادي اني انا الغفور الرحيم)، (حجر، آيه 49).
اما در روايات واژه عشق به دو گونه مطرح شده است.
1- نكوهش از عشق هاي مبتذل:
امام صادق (ع) در پاسخ به سؤالي درباره عشق فرمود: (قلوب خلت عن ذكر الله فاذاقها الله حب غيره؛ دل هايي كه از ياد خدا خالي گردد، خدا محبت غيرخود را به آن ها مي چشاند)، (ميزان الحكمه، ج 8، ص 3788).
عشق هايي كز پي رنگي بود / عشق نبود عاقبت ننگي بود
2- تجليل از عشق هاي متعالي:
الف) (افضل العباد من عشق العباده و عانقها؛ برترين بندگان خدا كسي است كه به عبادت حق تعالي عشق بورزد و در عشق ورزي عبادت را در آغوش بگيرد و خود را به آغوش عبادت بسپارد).
ب) (ان هيهنا لمصارع العشاق؛ اين جا (سرزمين كربلا) جايي است كه عاشقان الهي در آن بر زمين فرود مي آيند)، (سفينة البحار، ج 2، حرف (عين)
ج) (من عشق فكتم وعف أو مات مات شهيدا"؛ هر كه عاشق شود، پس آن را پنهان دارد و عفت بورزد و بميرد ،شهيد مرده است)، (ميزان الحكمه، ج 8، ص 3788).
حدیث ( من عشقنی...) را محدث و محقق بزرگ فیض کاشانی (م.1091 ه.ق) در کتاب خود به نام کلمات مکنونه، و همچنین آیت الله سید نور الله جزائری ( م.1384 ه.ق ) تحت عنوان حدیث قدسی در کتاب الخصائص الزینبیه نقل کرده اند. بنابراین حدیث مذکور دارای مدرک خوبی می باشد.(پاسخ به 110 چرا ، مرحوم محمدی اشتهاردی ، ص 106 )
با این حساب طبق آیات و روایات مراد از عشق و محبت آن هم از نوع معنویش طی کردن مراحل کمال و رسیدن به مقام نزدیکی با پروردگار است. کسی که در چنین راهی قدم می گذارد ــ و ملتزم به دستورات اسلام باشد و در این راه نهایت کوشش را مبذول دارد ــ در واقع عاشق واقعی است.

اندرزهاي کوچک زندگي

اندرزهاي کوچک زندگي

1- روز تولد ديگران را به خاطر داشته باش.
2- حداقل سالي يک بار طلوع آفتاب را تماشا کن.
3-براي فردايت برنامه ريزي کن.
4- از عبارت«متشکرم»زياد استفاده کن.
5- بدان در چه وقت بايد سکوت کني.
6- زير دوش آب براي خودت آواز بخوان.
7- احمقانه رفتار مکن.
8- براي هر مناسبت کوچکي جشن بگير.
9- اجناسي را که بچه ها مي فروشند ، بخر.
10- هميشه در حال آموختن باش.
11-آنچه مي داني به ديگران بياموز.
12- روز تولدت يک درخت بکار.
13- دوستان جديدرا پيدا کن، اما قديمي ها را از ياد مبر.
14-از مکان هاي مختلف عکس بگير.
15- راز دار باش.
16- فرصت لذت بردن از خوشي هايت را به بعد موکول نکن.
17- به ديگران متکي نباش.
18- هيچ وقت در مورد رژيم غذاييت با کسي صحبت نکن.
19- اشتباه هايت را بپذير.
20- بدان که تمام اخباري که مي شنوي، درست نيست.
21- بعد از تنبيه بچه هايت , آن ها را در آغوش بگير و نوازش کن.
22- گاهي براي خودت سوت بزن.
23- شجاع باش , حتي اگر نيستي وانمود کن که هستي , هيچ کس نمي تواند تفاوت بين اين دو را تشخيص دهد.
24- هيچ وقت سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.
25- به کسي کنايه نزن.
26- از بين کتاب هايت آن هايي را امانت بده که بازگشتشان برايت مهم نباشد.
27- به بچه هايت بگو که آن ها فوق العاده اند.
28- هرگز به همسرت خيانت نکن.
29- سعي کن هميشه خيلي هوشيار باشي , شانس گاهي اوقات خيلي آرام در مي زند.
30- هميشه ساعتت را پنج دقيقه جلو بکش.
31- کسي را که اميدوار است هيچ گاه نا اميد نکن، شايد تنها داروي او باشد.
32- وقتي با بچه ها بازي مي کني ،سعي کن آن ها برنده شوند.
33-هيچ گاه در دستگاه پيغام گير تلفن پيام بي معني و نامفهوم نگذار.
34-وقت شناس باش .
35-از افراد ناشايست دوري کن.
36-در پول دادن به بچه هايت خسيس نباش.
37-اصالت داشته باش.
38-هيچ وقت به سياستمداران اعتماد نکن.
39-از حدي که لازم است، مهربان تر باش
40-وقتي عصباني هستي، به هيچ کاري دست نزن.
41-بهترين دوست همسرت باش.
42-تا وقتي شغل بهتري پيدا نکرده اي ،شغل فعليت را از دست مده.
43-سعي کن مفيد ترين و با احساس ترين آدم روي زمين باشي.
44-از کسي کينه به دل نگير .
45-براي تمام موجودات زنده ارزش قايل شو.
46-شکست را به راحتي بپذير.
47-وقتي پيروز شدي فخر فروشي نکن.
48- خودت را در گير مسائل بي اهميت نکن.
49- هرگز به کسي نگو که خسته و افسرده به نظر مي آيد.
50- هميشه به قولت وفادار باش.
51- تا مي تواني جدايي ها را به وصل تبديل کن.
52- عادت کن که هميشه حتي زماني که ناراحت هستي خودت را سرحال نشان دهي.
53- زندگي را سخت نگير.
54-هيچ وقت قمار بازي نکن.
55- وقتي با کار سختي روبه رو شدي، به خودت تلقين کن، که شکست غير ممکن است.
56- از وسايلت به خوبي محافظت کن.
57- انتظار نداشته باش که پول برايت خوشبختي بياورد.
58- براي تغيير دادن ديگران بيش از اين تلاش نکن.
59- هميشه خوش ظاهر و شيک پوش باش.
60- پل ها را از بين نبر. شايد مجبور شوي بار ديگر از رودخانه عبور کني.
61- خودت را دست کم نگير.
62- متواضع و فروتن باش.
63- در ماشينت را هميشه قفل کن.
64- قدرت بخشندگي را از ياد مبر.
65- نسبت به مردمي که به تو مي گويند: خيلي صادق و بي ريا هستي، محتاط باش.
66- دوستي هاي قديم را دوباره تازه کن.
67- سعي کن زندگي همواره برايت پيام داشته باشد.
68- کتاب مورد علاقه ات را براي بار دوم بخوان.
69- طوري زندگي کن که روي سنگ قبرت بنويسند: شخصي که از هيچ چيز در زندگيش پشيمان نبود.
70-بدان در چه وقت بايد سکوت کني.

مطالب زیبا

در هستي

پيامبر (ص)فرمودند ازنشانهاي قيامت

1-ضايع كردن نماز مي باشد

2-پيروي ازشهوات

3-تمايل به هواپرستي

4-گرامي داشتن ثروتمندان

5-فروختن دين به دنيا

6-زشتيها وكارهاي ناشايست زيباجلوه مي كند و21 مورد ديگر

تمام اين نشانه هاي آخرالزمان كه درطليعه آن ،ظهور حضرت مهد ي عليه السلام اتفاق خواهد افتاد ومنجي عالم بشريت قيام خواهد كرد وزمين راازلوث پليديها پاك خواهد نمود.انشاءالله

                           برا ي سلامتي امام عصر(عج)صلوات

معناي توكل چيست ؟

توكّل ميوه شناخت پروردگار متعال و محصول معرفت به خداوند عزيز است، انسان وقتي به اين نقطه از باور برسد كه تمام هستي از آن خداوند متعال است، و اراده او فوق اراده بشر است و بداند كه او خدايي بي‌نياز و غني مطلق است، اما انسان موجودي نيازمند است. به تدريج روحيه توكل او قوي مي‌شود، تا جايي كه به غير خدا به احدي دل نمي‌بندد و اميدوار نمي‌شود. چنانكه شخصي از حضرت كاظم(ع) درباره آيه «ومن يتوكل علي الله فهو حسبه» سوال نمود آن حضرت فرمودند: توكل بر خدا را درجاتي است، من جمله آن كه در تمام كارهاي خودت بر خدا توكل كنيد و نسبت به آنچه در حق تو روا داشته خشنود باشي. و بداني كه او هيچ فضل و نيكويي را از تو دريغ نميدارد و بداني كه فرمان از آن خداوند است.

بنابر اين اگر انسان بداند كه مؤثر حقيقي  در عالم هستي فقط خداوند متعال است، توكل او قوي مي‌شود، و كسي كه توكل به خدا پيدا كند از هر اضطراب و هيجاني نجات پيدا مي‌‌كند و به آرامش حقيقي نائل مي‌شود، چنانكه انبياء و اولياء الهي اينگونه بوده‌اند.

قصه ارباب معرفت

به بهشت زهرا اگر رفتيد وسراغ قبرسيد احمد پلارك راگرفتيد

شمارابه سوي قبري راهنمايي مي كنند كه هميشه

 بوي بسيارمعطري از آن مزاربرمشام مي رسد .

سيد احمد پلارك متولد 1344 كه درسال 1366 درعمليات 

                       كربلاي 8 درشلمچه به شهادت رسيد.

اوفرمانده آرپي زنهاي گردان عماردرلشگر 27 حضرت

                 رسول (ص)بود خالص وبي ادعا.

                 ازخصوصيات بارز سيداحمد:

                 به مادرش بسياراحترام مي گذاشت

                    مقيدبه نماز اول وقت بود

                     نماز شبش ترك نميشد

                  هرجمعه، غسل جمعه مي كرد

          برخواندن سوره واقعه مداومت مي كزد.

                                                                       اقتباس ازكرامات شهدا

عنايت حضرت امام رضا(ع)

 با عالمى وارسته و دانشمندى بصير و عارفى خبير كه در امور روحى و نفسى فراوان كار كرده بود ، آشنا شدم و به رفت و آمد با او توفيق پيدا كردم .
آن عالم فرزانه در ايام تابستان به زيارت امام رضا (عليه السلام) در مشهد مقدس مشرف شد

، پس از بازگشت از مشهد به زيارتش رفتم تا از ره آوردهاى معنوى سفر برايم بگويد .داستان سفر را چنين شروع كرد : چند سالى بود كه به زيارت امام رضا (عليه السلام)موفق نشده بودم ، دل تنگى عجيبى مرا گرفته بود ، خانواده ام هم اصرار داشتند آنان را به مشهد ببرم ، از آنجا كه در ميان ميوها به هلو علاقه فراوانى داشتم به آنان وعده دادم چون فصل رسيدن هلو برسد آنان را به مشهد كه باغات اطرافش هلوهاى ناب دارد ببرم.

در ايام رسيدن هلو اهل و عيالم را به مشهد بردم ، در خانه اى آنان را مستقر كردم و پس از استقرار جهت استراحت و سپس زيارت در رختخواب آرام گرفتم .
چون خوابم برد ، خواب ديدم وارد صحن مسجد گوهر شاد شدم و به قصد زيارت به سوى كفشدارى كه هنگام ورود در جانب راست مسجد است رفتم ، كفش خود را به كفشدارى دادم و آماده رفتن به حرم شدم ، ناگهان چشمم به در بزرگى افتاد كه چهره اى نورانى و با ادب كنار آن در ايستاده بود ،

 به او گفتم : اين در به كجا باز مى شود ، گفت : به سالنى كه در آن مجالس معنوى برگزار مى شود و درباره نفس و روح و باطن انسان سخن به ميان مى آيد و اكنون جلسه اى برپاست كه وجود مبارك امام رضا (عليه السلام) در آن حضور دارند و بحثى معنوى در ميان است ، به دربان گفتم : من هم از اين دانش اندك بهره اى دارم ، برايم اجازه ورود به اين مجلس بخواه ، دربان با كمال ادب پذيرفت به درون مجلس رفت و پس از چند لحظه برگشت و گفت : امام رضا (عليه السلام) فرمودند : اول شكم از هلو سير كن ، سپس به زيارت ما بيا!آرى ; قصد زيارتم با قصد هلو خوردن مخلوط بود و مولايم به هدايت من عنايت فرمود كه از آن به بعد نيت زيارتم را از هوا و هوس خالص گردانم .

                                                          منبع: کتاب معاشرت

عرفه وعرفات

عرفه وعرفات

باز اين اشك است كه از جاده‏هاى دل مى‏گذرد و در كوير نياز ساكن مى‏شود . دوباره كبوترهاى محرم خيال، با خاك عرفات، تيمم مى‏كنند . نمى‏دانم! اما هر چه هست من زائر كوى حسينم . مى‏خواهم با زمزمه‏هاى حسينى در صحراى عرفات، محرم درگاه خدا شوم، زير باران عرفه ...

 

عرفات نام جايگاهي است كه حاجيان در روز عرفه (نهم ذیحجه) در آنجا توقف مي كنند و به دعا و نيايش ميپردازند و پس از برگزاري نماز ظهر و عصر به مكه مکرمه باز ميگردند و وجه تسميه آنرا چنين گفته اند كه جبرائيل عليه السلام هنگامي كه مناسك را به ابراهيم مي آموخت، چون به عرفه رسيد به او گفت «عرفت» و او پاسخ داد آري، لذا به اين نام خوانده شد. و نيز گفته اند سبب آن اين است كه مردم از اين جايگاه به گناه خود اعتراف ميكنند و بعضي آن را جهت تحمل صبر و رنجي ميدانند كه براي رسيدن به آن بايد متحمل شد. چرا كه يكي از معاني «عرف» صبر و شكيبايي و تحمل است.

 

صحرای عرفات همایش شناخت وخودسازی امام حسین(ع)

حضرت سيدالشهدا، امام حسين (ع) نيز بعد از ظهر روز عرفه همراه با فرزندان و گروهي از اصحاب از خيمه هاي خود در صحراي عرفات بيرون آمدند، و روي به دامن «كوه رحمت» نهادند و در سمت چپ كوه روي به كعبه، همايشي تشكيل دادند، كه موضوع آن بمناسبت روز عرفه (روز شناخت)، شناخت و سازندگي بود. اين همايش، تنها جنبه علم و معرفت نداشت بلكه شناخت توأم با عمل و سازندگي و تزكيه و خودسازي بود و فهرست مطالب آن عبارت بودند از:

1ـ شناخت خدا و صفات الهي.

2ـ شناخت خود يا خودشناسي.

3ـ شناخت جهان.

4ـ شناخت آخرت.

5ـ شناخت پيامبران.

6ـ خودسازي با صفات الهي.

7ـ پرورش نفس با كمالات الهي.

8ـ توبه و بازگشت به خداي مهربان.

9ـ دور كردن صفات نكوهيده از خود با تسبيح پروردگار.

10ـ فراگيري راه تعليم و تربيت از خدا.

11ـ شناخت و درخواست بهترين مسئلت ها.

12ـ تبديل خود پرستي نفس به خدا پرستي.

13ـ تبديل خود برتر بيني نفس به تواضع و فروتني.

14ـ تبديل خودخواهي نفس به ايثار و غير خواهي.

15ـ تعليم مفاهيم و ادبيات قرآن

عید قربان

صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

 

و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي !اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

هواپیمایی که 30 روز مداوم پرواز میکند

هواپیمایی که 30 روز مداوم پرواز

میکند

یکی از بزرگترین شرکتهای صنعت هواپیماسازی قصد دارد با ایجاد بهبود در هواپیماهای رایج بدون سرنشین، هواپیمای جدیدی را با قابلیت حمل 450 کیلوگرم بار و 30 روز پرواز مداوم تولید کند.

هواپیمای بی سرنشین

به نقل از پیشران شرکت هواپیمایی بوئینگ قصد دارد هواپیمای بدون سرنشینی را تولید کند که سوخت خود را از هیدروژن تامین کرده و برای یک ماه به صورت مداوم به پرواز خود ادامه دهد.

این هواپیما دارای یک مخزن برای سوخت مایع هیدروژن و بالهایی بسیار بلند خواهد بود که این طراحی هواپیما را از دیگر هواپیماهای بدون سرنشین مجزا خواهد کرد زیرا هواپیماهای رایج از بالهای خود به عنوان منبع سوخت استفاده می کنند که این موضوع توانایی آیرودینامیکی آنها را با محدودیت مواجه می کند.

اما به دلیل اینکه بالهای هواپیمای جدید بوئینگ نیازی به حمل وزنی اضافه نخواهد داشت در ابعادی بلندتر، باریکتر و موثرتر ساخته خواهند شد.

به گفته مهندسان بوئینگ، این هواپیما قادر خواهد بود به مدت 10 روز و به صورت متوالی در ارتفاع 18 هزار و 288 متری پرواز کند و در صورت کاهش ارتفاع، مدت زمان پرواز تا 30 روز افزایش خواهد یافت. این در حالی است که هواپیمای بدون سرنشین توانایی حمل حداکثر 450 کیلوگرم بار نیز خواهد داشت.

بر اساس گزارش نیوساینتیست، محدوده استفاده از چنین هواپیمایی با قابلیت های گسترده از استفاده ارتش پا را فراتر گذاشته و می توان از این وسایل حمل و نقل هوایی در تهیه عکسهایی منطقه ای با وضوح بالای تصویر برای تهیه نقشه های محلی، کنترل حیات وحش و یا ایجاد ارتباطات بی سیم در مناطق دور افتاده سود جست.

چگونگی فرار حضرت یوسف از زلیخا

چگونگی فرار حضرت یوسف از زلیخا

حضرت يوسف عليه السلام

قرآن كر‌یم درباره‌‌، استعانت ‌یوسف صد‌یق از خدا در برابر توطئه زن عز‌یز مصر می‌فرما‌ید: "و راودته التی هو فی بیتها عن نفسه و غلّقت الأبواب و قالت هیت لك قال معاذ الله"(1)، زن عز‌یز مصر همه‌‌ زمینه‌ها را برای كامجویی فراهم كرده بود. همه درها را محكم بسته بود تا ‌یوسف نتواند فرار كند و كسی هم نتواند وارد بشود. (تغلیق برای تكثیر و مبالغه‌ی‌ بستن است). آنگاه به ‌یوسف صد‌یق (علیه السلام) پیشنهاد اطفای غر‌یزه داد: "و قالت هیت لك"(2)؛ ‌یعنی برای تو آماده‌ام.

در ا‌ین صحنه ‌یوسف‌(علیه‌السلام) می‌گو‌ید: "معاذ الله"؛ یعنی خدا پناهگاه است. ا‌ین "معاذ الله" نظ‌یر "والله المستعان" است.

زن عز‌یز مصر همه‌‌ زمینه‌ها را برای كامجویی فراهم كرده بود. همه درها را محكم بسته بود تا ‌یوسف نتواند فرار كند و كسی هم نتواند وارد بشود. در ا‌ین صحنه ‌یوسف‌(علیه‌السلام) می‌گو‌ید: "معاذ الله"؛ یعنی خدا پناهگاه است. ا‌ین "معاذ الله" نظ‌یر "والله المستعان" است.

در بحث سیره‌ توحیدی ‌یعقوب (علیه السلام) بیان شده كه ‌یك موحد كامل وقتی در توحید به مرحله‌‌ فنا رسید نمی‌گو‌ید: من از خدا كمك می‌گیرم، بلكه می‌گو‌ید: خدا مستعان است. در ‌ا‌ین جا ‌یوسف (علیه‌السلام) هم كه وارث همان توحید است، "من" را نمی‌بیند، از این رو نمی‌گو‌ید: "انی اعوذ بالرحمن"، چنانكه مر‌یم (علیهاالسلام) می‌گو‌ید: "انی اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقیا"(3)؛ من به خدا پناه می‌برم. گرچه حضرت مر‌یم به اوج طهارت رسیده بود اما به پا‌یگاه عصمت ‌یوسف نرسید، ز‌یرا خداوند در باره‌‌ مر‌یم (علیهاالسلام) نفرمود: "انها من عبادنا المخلَصین." گرچه‌ به طهارت و اصطفای او گواهی داد: "انّ الله اصطفیك و طهرك واصطفیك علی نساء العالمین"(4)، اما سخن از مقام اخلاص وی به میان نیامد. احدی حق وصف خدا را ندارد جز بندگان مخلَص و آن اوج مقام ولا‌یت است كه نصیب هر انسانی نخواهد شد.

اما درباره‌‌ ‌یوسف (علیه السلام) صر‌یحاً فرمود: "انه من عبادنا المخلَصین."(5) ا‌ین انسان كامل كه در بحبوبه‌ی‌ آزمون الهی است و پیشنهاد سهل الوصول اطفای نا‌یره غر‌یزه را در‌یافت می‌كند چون غرق در توحید است، نمی‌گو‌ید من به خدا پناه می‌برم، بلكه می‌گو‌ید: "معاذ الله". اوّل خدا را می‌بیند بعد می‌گو‌ید: "انه ربی احسن مثوای انه لا‌یفلح الظالمون."(6) ا‌ین تعبیر، بلندای منزلت او را نشان می‌دهد. البته بین تعبیر "معاذ الله" و تعبیر "و الله المستعان" فرق است لیكن نكته جامع همان است كه بیان شد.

در بحث سیره‌ توحیدی ‌یعقوب (علیه السلام) بیان شده كه ‌یك موحد كامل وقتی در توحید به مرحله‌‌ فنا رسید نمی‌گو‌ید: من از خدا كمك می‌گیرم، بلكه می‌گو‌ید: خدا مستعان است. در ‌ا‌ین جا ‌یوسف (علیه‌السلام) هم كه وارث همان توحید است، "من" را نمی‌بیند، از این رو نمی‌گو‌ید: "انی اعوذ بالرحمن".

سخنان توحیدی حضرت یوسف علیه السلام

مفسران درباره‌ی‌ سخنانی كه در آیات 52 ـ 53 سوره‌ یوسف نقل شده است اختلاف دارند؛ برخی آنها را سخن یوسف و برخی آنها را سخن همسر عزیز مصر دانسته‌اند. آن سخنان چنین است: "ذلك لیعلم انی لم اخنه بالغیب و ان الله لا ‌یهدی كید الخائنین . و ما ابرّیی‌ نفسی ان النفس لأمارة بالسوء إلا ما رحم ربی ان ربی غفور رحیم."(7) بعضی گفته‌اند بر اثر وحدت سیاق و اتصالی كه با گفتار زن عز‌یز دارد سخن همان زن است. لیكن اثبات ا‌ین نظر دشوار است، گرچه از لحاظ ارتباط لفظی چنین برمی‌آ‌ید كه آ‌یات ‌یاد شده تتمه گفتار آن زن باشد، اما در هیچ جای ا‌ین قصه‌ی‌ بلند و "احسن القَصَص"، كلمات توحیدی از ا‌ین زن بت پرست نقل نشده است، ز‌یرا آن زن و د‌یگر اهالی مصر گرفتار "ارباب متفرقون" بودند. آ‌یا سخنان او، كه خیانت كرد و تهمت زد و سالیان متمادی حضرت ‌یوسف را در زندان نگاه داشت می‌تواند ا‌ین چنین باشد: "لیعلم انی لم اخنه بالغیب" ‌یا "ان ربی غفور رحیم" یا "الا ما رحم ربی"‌؟

اما ‌یوسف‌(علیه السلام) كه مستغرق در‌ توحید است و ‌الهی می‌اند‌یشد می‌گو‌ید: "ان النفس لأمارة بالسوء الا ما رحم ربی" و "ان ربی غفور رحیم" و "ان الله لا‌‌یهدی كید الخائنین." ا‌ین سخنان توحیدی نشان می‌دهد كه آ‌یات مزبور نقل كلام ‌یوسف است اگر چه وحدت سیاق با این نظر مساعد نباشد، چون قر‌ینه‌ی‌ معنوی بر شواهد لفظی مقدم است.

 

پی‌نوشت‌ها:

1- سوره‌‌ یوسف، آیه‌ 23.

2- سوره‌‌ یوسف، آیه‌‌ 23.

3- سوره‌‌ مریم، آیه‌‌ 18.

4- سوره‌‌ آل عمران، آیه‌‌ 42.

5- سوره‌‌ یوسف، آیه‌ 24.

6- سوره‌‌ یوسف، آیه‌‌ 23.

7- سوره‌‌ یوسف، آیات 52 ـ 53.

اقاله

اقاله .............. به قلم سیدمحمدرضا

 

آقامیری

اقاله

 در لغت به معنای فسخ میباشد و گاهی هم به معنای بخشش، همانگونه که عرب می گوید "اقال الله عثرته" یعنی خداوند لغزشهای او را ببخشد .

و در اصطلاح فقهی بر خاسته از معنی لغوی "اقاله" چنین« آمده است کهیکی از متعاملین معامله را برهم زند و بگوید از جانب من این معامله فسخ است که در این صورت چنانچه خیار بر فسخ بیع داشته باشد ، معامله منفسخ می شود و  اگر خیار بر فسخ بیع نداشت ، طرف دیگر باید این اقاله را تنفیذ کند و اگر چنین نکند معامله بر حال خود باقی است و در این صورت است که مرحوم طبرسی در مجمع البحرین روایتی را نقل کرده است مبنی بر استحباب اکید موافقت بر اقاله، در آنجا که می فرماید "من اقال نادماً اقاله الله من نار جهنم" یعنی  کسی (یکی از متعاملین) که موافقت کند بر نقض "عقد" شخص پشیمان (شخص دوم معامله) خدای بزرگ از آتش جهنم او را برهاند .

و برخی از اوقات اقاله ممکن است به معنای موافقت بر نقض و فسخ بیع هم بیاید به بیان واضحتر  در معامله صورت گرفته یکی از طرفین اقاله می کند و مبادرت می ورزد به فسخ بیع این نوعی از "اقاله" است و چنانچه طرف دیگر معامله موافقت کرد بر فسخ این بیع ، این موافقت نوع دیگری از "اقاله"  است .

الفاظی که در اقاله بکاربرده میشود:

1- اقاله  که توضیح آن گذشت

2- مقیل عبارت است از شخص اقاله کننده.

2-استقاله: عبارت است از درخواست فسخ بیع از جانب یکی از طرفین معامله که در این صورت اگر طرف دیگر  به این در خواست جواب مثبت دهد شخص دوم بر اساس درخواست شخص اول اقاله نموده است و بر این اساس  شخص اول را مسقیل و دوم را مقیل می نامند .

3-    تقایل: توافق دو طرف عقد  بر فسخ بیع را تقایل مینماند كه چنانچه تقایل صورت پذیرد مبیع به بایع مسترد شده و  ثمن به مشتری .

نكته:

الف :  فقهای کرام "اعلی الله مقامهم" برای اقاله ، احکام  تکلیفی و وضعی آورده اند  به این بیان که اگر فسخ بیع از طرفین معامله صورت پذیرفت ، خواه به صورت اقاله از یک طرف و قبول و موافقت طرف دیگر معامله و یا به صورت تقایل از جانب هر دو طرف معامله  و یا به صورت استقاله و استدعاء از جانب یکی از متعاملین و اقاله از جانب دیگری ، که تبادر بر اقاله جایز شمرده شده و قبول آن مستحب اکید است این احکام تکلیفی اقاله است.

 و اما حکم وضعی اقاله آن است که تمام حالات سابقه چنانچه به نحو تقایل بوده و یا به نحو استدعاء واقاله موجب انفساخ عقد می شود .  

ب : اقاله در تمام عقدها مانند بیع ، نکاح ، مضاربه ، جعاله و... جاری است و دقیقاً مباحث مطروحه در عقود دیگر هم مطرح است .

ج : اگر  اقاله صورت پذیرفت باید عین مبیع و ثمن به اصحاب اولیه آن مسترد شود و چنانچه یکی از دو طرف خواهان زیاده شوند اقاله صورت نگرفته و بیع بر حالت سابق باقی است و تصرف طرفین محل اشکال است که اگر به تراضی هم باشد باز هم موجب بروز اشکال است و چنانچه تراضی نباشد تصرف در عیون مبیع و مثمن جایز نیست

حرمت گفتن آمین در نماز بعد از سوره

حرمت گفتن آمین در نماز بعد از سوره

 

 حمد............. به قلم سیدمحمدرضا

 

آقامیری

 

آمین

گفتن این ذکر (آمین) در نماز بعد از سوره حمد حرام است و علاوه بر حرمت تکلیفی حرمت وضعی را هم بدنبال دارد یعنی نماز هم به این واسطه باطل خواهد شد . این حرمت وضعی و تکلیفی بدان جهت است که ذکر این کلمه دعا نیست بلکه بدعتی است که از زمان خلیفه دوم باب شده و به نماز اضافه گردیده است و سنیان تعبدا و اتباعا نسبت به کسی که نمی تواند شارع باشد (خلیفه دوم ) این عمل را انجام می دهند و این بدعتی است آشکار و کلامی است بی معنی و قصد دعا هم در آن نیست

معنای لغوی

کلمه آمین به مد الف و یا امین بر وزن فعیل، اسم فعلی است به معنای (اجابت کن) و یا نزد برخی از لغویین چنین ترجمه شده (باید همین گونه باشد) هنگامی که در زبان عربی می گویی (آمین) برای این آمین گفتن مصدری است و آن (تأمین است) امن یأمن تأمینا که باید به تشدید خوانده شود .

 

حکم فقهی گفتن "آمین" در نماز

این کلمه همان کلمه ای است که اهل سنت پس از اتمام سوره حمد در نماز می خوانند که در حرمت ، استحباب و یا وجوب ذکر این کلمه "آمین" در بین فقهای شیعه و سنی اختلاف است که به ذکر جزئیات این اختلاف می پردازیم .

 

نظریه اهل سنت (وجوب)

در کتابهای سنیان آمده است که "آمین" گفتن سنتی است وجوبی و نقل شده که متفق علیه امامان سه گانه آنان است که ذکر آن بعد از سوره حمد برای امام جماعت و کلیه مأمومین و شخصی که نماز را به فرادی می خواند واجب شمرده شده .

 

نظریه اهل سنت (استحباب)

ولی امام دیگر اهل سنت یعنی (مالک) گفته است که این عمل مستحب است و سنت واجبه ای نیست که امامان سه گانه برای آن اتفاق دارند .

 

اجماع مذاهب اربعه بر جواز و مطلوبیت ذکر "آمین"

 ائمه چهارگانه سنیان بر این عقیده اند که ذکر "آمین " علاوه بر جواز ، مطلوبیت نیز داشته و موجب رضای بیشتر معبود است و آنان بر این مطلب اجماع کرده اند .

 

نظریه مکتب اهلبیت علیهم السلام (شیعه)

اما در این گذر اصحاب مکتب اهل بیت علیهم السلام و شیعه آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم نظری متفاوت دارند .

آنچه از کلمات آنان ظاهر است ، آنان می گویند که ذکر این کلمه (آمین) در نماز بعد از حمد ممنوع است و برخی  از آنان  این منع را ، منع تکلیفی و برخی دیگر علاوه بر منع تکلیفی منع وضعی و بطلان نماز را هم افزوده اند یعنی علاوه بر حرمت ذکر این کلمه در نماز ، موجب بطلان نماز هم می شود .

 

لیکن از برخی فقهای امامیه نقل شده است که ذکر این کلمه حرام نیست و نماز را نیز باطل نمی کند (مانند بقیه دعاها در نماز ) و عده ای از آنان گفته اند این ذکر حرام است و موجب بطلان نماز می شود مثلا سید محمد کاظم طباطبایی یزدی در عروه الوثقی می گوید : از موارد باطل کننده نماز ذکر عمدی کلمه آمین بعد از اتمام سوره حمد است در صورتی که ضرورتی مانند تقیه در میان نباشد و فرقی نیست در اینکه این ذکر را بلند بگوید یا آرام و یا اینکه گوینده ذکر "آمین" امام جماعت باشد یا مأموم در جماعت باشد و یا آنکه ذکر را در نماز فرادی بگوید .

 

جواز ذکر "آمین" در سایر جایگاههای نماز الا بعد از سوره حمد

 اما آیا در غیر این جایگاه انسان می تواند بقصد دعا این ذکر را بگوید مثلا در قنوت نماز؟ در جواب باید گفت که بله در جایگاه دعا اشکالی ندارد همانگونه که در تقیه هم جایز است انسان این ذکر را بگوید .

 

نتیجه

به هر حال گفتن این ذکر (آمین) در نماز بعد از سوره حمد حرام است و علاوه بر حرمت تکلیفی حرمت وضعی را هم بدنبال دارد یعنی نماز هم به این واسطه باطل خواهد شد . این حرمت وضعی و تکلیفی به واسطه آن است که ذکر این کلمه دعا نیست بلکه بدعتی است که از زمان خلیفه دوم باب شده و به نماز اضافه گردیده است و سنیان تعبدا و اتباعا نسبت به کسی که نمی تواند شارع باشد (خلیفه دوم ) این عمل را انجام می دهند و این بدعتی است آشکار و کلامی است بی معنی و قصد دعا هم در آن نیست .

آنیه ................به قلم

آنیه ................به قلم

سیدمحمدرضاآقامیری

معنای لغوی

اناء به کسر الف همانند "وعاء" در لغت به معنای ظرف است که جمع آن "آنیه" می شود و جمع الجمع آن هم "اوانی" می گردد دقیقا مانند سقاء واسقیه و اساقی.

هنگامی که می گویی (انی الحًر یأنی إناء) یعنی گفته ای "آتش شدت گرفت" و اسم فاعل این فعل (آن و آنیة) مشابه قاض و قاضیه مانند آن گفتار عرب که می گوید (من عین آنیه) یعنی از چشمه ای سوزان .

اما در کتاب مفردات آمده است که "اناء" آنچیزی است که شیئی را در آن قرار می دهند و جمع آن نیز آنیه است مانند کساء و اکسیه و کلمه (اوانی) جمع الجمع است .

در هر صورت؛ "اناء" به معنای ظرف است فقهای کرام این کلمه را متناسب با عناوین فقهی مختلف، موضوع احکام بسیاری قرار داده اند مانند ظرفی که از پوست مردار ساخته شده و یا ظرف غصبی و یا ظرف مشرک و کافر و یا ظرف خمر و مشروبات حرام و یا ظروف طلا و نقره که هریک احکامی خاص دارد که آنها را بر می شمریم.

1-ظرف ساخته شده از پوست مردار :

فقهای گرانقدر در خصوص این حکم فرموده اند استعمال این ظرف در مواردی که نیاز به طهارت و پاکی دارد حرام است مانند خوردن ، آشامیدن ، وضوء گرفتن، غسل کردن و نماز خواندن و آن گرامیان اختلافی ندارند در حرام بودن تصرف برای موارد یاد شده و در بطلان عبادتی که مقدمه اش تصرف در چنین ظرفی است و این حرمت به خاطر پیروی کردن از حکمی است که فقهای گرانقدر راجع به حرمت خوردن متنجس و آشامیدن آن نموده اند و به واسطه آن است که هیچ نمازی نیست جز آنکه بواسطه طاهری تحقق یافته باشد .

اما اختلاف بر سر چیست ؟

آری؛ اختلاف در "حرمت استعمال چنین ظرفی است در مواردی که محتاج طهارت نیست و انتفاع از آن ظروف نیازمند طهارت و پاکی نمی باشد" .

البته ظاهر آن است که می توان از ظروفی بهره جست که از پوست مرداری درست شده که خون جهنده ندارد مانند تمساح و این مجمع علیه فقهای گرانقدر است .

2-ظرف غصبی :

در خصوص این ظرف گفته اند مطلقا استعمال و بهره جستن از آن حرام است و در صورتی که آب موجود منحصر باشد درهمان آبی که در ظرف غصبی است و ناگزیر باشیم برای وضوء که فقط از آن آب بهره ببریم در این صورت می گویند باید به طهارت ترابیه (تیمم) تمسک جوییم و البته در این مورد تفریعات و شقوق و مسائلی مطرح است که در مباحث غسل و وضو بیان گردیده ، مانند استعمال آن در غسل و وضو درحالی که جاهل به حکم باشد و یا نداند ظرف غصبی است یا خیر و یا اینکه از ظرف غصبی آب را به محل دیگری منتقل نماید و از آن محل وضو گرفته و یا غسل نماید .

3-ظرف کافر :

در مورد این ظرف چند بحث مطرح است اولاً تا زمانی که ندانیم رطوبتی از جانب آنان به این ظرف رسیده است یا نه؟ حکم به پاکی آن ظرف می شود و ثانیاً بحث دیگر "اصالة عدم التذکیه" است در مواردی که ظرف کافر از پوست حیوان درست شده باشد در این حالت حکم به نجاست می شود بخاطر "اصل عدم تزکیه" چرا که نمی دانیم این پوست مردار است یا حیوان تذکیه شده؟ اما چون مربوط به کافر است "اصل عدم تذکیه" در این جا جاری و حاکم است .

4-ظرف خمر و مشروبات الکلی و مسکرات :

در این ظرف، گفته فقها آن است که با شستشو پاک می شود گرچه ظرف ما از چوب باشد و نجاست باطنی به فرض نفوذ خمر در داخل آن ضرری به طهارت بعد از شستشو نمی رساند .

5-ظرف طلا و نقره

فقها این ظرف را از چند بعد مورد بررسی قرار داده اند

1-  متعلق حکم، که آن ظرف است

2-  موضوع حکم ،که تصرف و استمعال و استفاده از این ظرف است

3-  نفس حکم که حرمت و کراهت است

اما در موردمتعلق حکم باید گفت چه چیزی ظرف طلا و نقره می باشد ؟ در پاسخ باید گفت : ظاهر آن است هر آنچیزی که بر آن "ظرف" صدق کند متعلق حکم است مانند کاسه ، کوزه ، ظرف چینی ، قابلمه ، سماور و فنجان ، بشقاب و نعلبکی و کوزه قلیان .

و اما آیا قاب ساعت هم ظرف حساب می شود؟ که این مسئله مورد اختلاف و اشکال است .

در موردموضوع حکمفقهاء گفته اند هرگونه تصرف و استعمال ظرف طلا و نقره حرام است و این حکم اختصاص به خوردن و آشامیدن ندارد پس شامل وضوگرفتن از آب آن ظرف ویا غسل کردن در آب آن ظرف نیز می گردد. اما استفاده ای که از موارد "استعمال و تصرف" محسوب نمی شود مانند قرار دادن ظروف طلا و نقره است در دکور منزل برای زیبایی و یا اینکه به وسیله ظروف طلا و نقره مساجد و مشاهد مشرفه را تزیین نمایند و یا آنکه بدون تصرف و استعمال آن را نگه داری کنند.

 همه مواردی که ذکر شد در حرام بودنش اختلاف است که البته عدم حرمت آن بعید نیست .

اما بعد سوم که آننفس حکم باشد حرمت است نه کراهت، آنچه که از بیانات اصحاب فقه امامیه و ظاهر فرمایشات آنان مشهود است حرمت است وگویا شیخ محمدحسن نجفی در جواهرالکلام نیز در خصوص حرمت استعمال ظروف طلا ونقره اختلافی نقل نفرموده است و در "تحریر" علامه فرموده است : ما استعمال ، استفاده و تصرف چنین ظروفی را حرام می دانیم و صاحب منتهی نیز فرموده است نزد علماء ما استعمال ظروف طلا و نقره حرام است همانگونه که "شافعی و مالک" بر آن فتوا داده اند بله در کلام شیخ طوسی "رحمه الله" آمده است که استعمال ظروف طلا و نقره برای اکل و شرب حرام است و لاغیر .

استخاره

استخاره............................به قلم

سیدمحمدرضا آقامیری

استخاره

 همه می دانیم کلمه خیر در مقابل شر است " بهتر و بدتر " و در لغت عرب که از عبارت " خار الشی علی غیره " استفاده می کنند، هنگامی است که می خواهند برتری چیزی را بر دیگری یاد آور شوند .

باب استفعال که از جمله ابواب مزید فیه عربی است معنای طلب و خواستن در آن نهفته است واستخاره نیز که مصدر اعلال شده همان باب است معنی خواستن در آن پنهان است یعنی ( طلب خیر کردن ) عرب زبانان در جمله ( استخار الله العبد فخارله ) در حقیقت می گویند: بنده ای از خدای بزرگ در خواست نیکی کرد خدای بزرگ نیز خیر و خوبی برای او رقم زد " طلب من الله الخیر فاولاه " از خداوند خیر خواست خدا نیز به او نیکی فرمود .

کلمه استخاره در عبارتهای بسیار فقهی و روایی عنوان گردیده است ، مع الوصف در کتب عمده فقهی پیرامون آن سخنی به میان نیامده ، چرا که هیچ حکم الزامی به آن تعلق نگرفته است ، غافل از آنکه امور مندوبه و احکام استحبابی نیز از احکام فقهی است و لو الزامی در آن نیست، پس استخاره هم از احکام فقهی مستحبی به حساب می اید و در زمره احکامی است که جایگاه الزامی در فقه ندارد اما بسیار فراوان است .

در گذشته استخاره اجمالاً و شاید با در نظر گرفتن معنای صرف معنوی مورد نظر متشرعین بوده است اما در روزگار ما رویکرد عرف به این مقوله فقهی با عناوین مختلف ، مورد نظر گروه بسیاری از مومنان است اما حقیقتاً استخاره چیست ؟

استخاره درخواست شایسته ترین راه از خداوند عزوجل برای کاری که در تدارک انجام آنیم از حیث فساد و صلاح ، سود و زیان دنیوی و اخروی از طریق دست یازیدن به قرآن شریف و یا اخذ قبضه تسبیح و یا کتابت رقعه و مانند اینها می باشد .

استخاره در روش و عناوین مختلفی نقل شده که احیاناً ریشه در اخبار و نصوص روایی دارد گر چه قرآن نیز رهنمون مومنان در کلیه مسائل فردی و اجتماعی است همانگونه که در جریانات تاریخی و احوال علماء در خصوص تمسک جستن آنان به قرآن داستانها شنیده ایم و یا احیاناً برای جماعت غیر علمی مومن و قرآن پناه اعجاز آن حاصل آمده باشد و نتائج حیاتبخشی را بدنبال داشته باشد .

اما روشها و عناوین

1 - در روایت است که حضرتش فرمود هرگاه در امری از امور حیران گشتی روبه سوی خدا کن و از او خیر طلب نما، دل را متوجه اوساز و به لطف و عنایت او امیدوار باش در این حال نماز بگزار و پس از اتمام دو رکعت نماز از خدا طلب خیر نما ، بخدا قسم بنده ای از خداوند طلب خیر نکرد، جز آنکه او را به مصلحت رهنمون ساخت .

2 - در روایت علی ابن یسع قمی آمده است که : قرآن را بگشا ، پس نگاه کن به اول آنچه می بینی در کتاب شریف ، همان را به دل سپار و بدان عمل کن .

3 - سومین عنوانی که برای استخاره نقل کرده اند استخاره به رقاع است در این خصوص نیز اخبار غیر مستندی آمده است که از آن نمونه اخبار ، خبر هارون بن خارجه است که می گوید هنگام انجام کاری شش رقعه بساز و در سه از آن کتابت کن ، افعل ، و در سه تای دیگر بنگار لا تفعل به این نحو که در سه قطعه کاغذ می نویسی بسم الله الرحمن الرحیم خیرة من الله العزیز الحکیم لفلان ابن فلانه افعل و در سه قطعه دیگر می نگاری بسم الله الرحمن الرحیم خیره من الله العزیز الحکیم لفلان بن فلان لا تفعل سپس هر شش قطعه را در زیر سجاده ات جای ده پس آنگاه دو رکعت نمازگزار و آنگاه که از نماز فارغ گشتی به سجده درآی و یکصد بار بگو استخیر الله برحمته خیره فی عافیه سپس بر جای خود بنشین و بگو " اللهم خرلی و اخترلی فی جمیع اموری فی یسر منک و عافیه " یعنی ای خدا مرا برتری ده و خیرم را بر من بنمای آنگونه که در تمام کارهایم در آرامش و سلامتی باشم ، پس از ذکر دعای مذکور شش قطعه نوشته زیر سجاده را در هم آویز و یک یک بردار و نگاه کن اگر سه از آن به صراحت افعل آمد آن کار را انجام ده و اگر لا تفعل در آمد حتماً از آن کار بگذر اما گر همراه باهم یکی افعل بود و دیگری لا تفعل تا پنج قطعه را در آور غلبه با هر طرف بود به آن عمل کن و قطعه ششمی را دور انداز که بدان حاجتی نیست .

در مورد فلان ابن فلانه به طور مثال می تواند محمد ابن فاطمه باشد و یا فاطمه بنت محمد.

4 - استخاره دیگری که مرسوم است استخاره با تسبیح است که پس از ذکر دعا و ثناء قبضه ای از آن را می گیری همانگونه که حضرتش فرمود آنگاه می شماری اگر دانه های تسبیح دو ماند استخاره خوب است و اما اگر یک آمد استخاره بد است و البته در روایت دیگری است که اگر تعداد سنگ ریزه ها فرد آمد بدان عمل کن و اگر زوج آمد واگذار.

5 - استخاره دیگری که در خبر آمده است این است که دو خاتم را که بر یکی نوشته است افعل و در دیگری نوشته است لا تفعل بدست آر و پس از درخواست خیر از خدای لا یزال یکی را بردار و به آنچه نوشته شده عمل کن، البته در همان خبر آمده است که عالم یعنی امام موسی کاظم صلوات الله علیه استخاره ذات الرقاع را مطابق سنت آورده و فرموده بود .

6 - استخاره دیگری که آن نیز در نصوص آمده است استخاره به ذکر الفاظ و اوراد در خصوص استخاره است در خیر مورد وثوقی آمده است که به مسجد در آی و دو رکعت نماز بجای آر و صد بار از خدا خیر طلب نما سپس به دل خود نگر ، هر چه به قلبت خطور کرد به آن عمل نما .

7 - استخاره دیگری که منقول است استخاره به قرعه است در خبر ابن سیابه آمده است که به حضرتش فرمود چگونه استخاره نمایم؟ حضرت فرمودند در دو قطعه کاغذ بنویس دعاهای ماثوره در خصوص استخاره را و آنچه در نظر داری انجام دهی در آن قطعه یاد آور شو و ذیل کاغذ بنگار اعمل بهذا الطرف و در قطعه دیگری هم همان ادعیه را بنویس و ترک آن عمل را کتابت نما و یا عمل دیگری را بنویس و همان اعمل بهذا الطرف را در آن قطعه دیگر نگار ، آنگاه یکی را به قید قرعه درآور و بدان عمل کن .

8 - استخاره دیگری که منسوب به صاحب الجواهر محمد حسن نجفی "رحمه الله" است آن است که پس از ذکر اذکار در خصوص استخاره و طلب خیر از "خدای جلیل" قبضه ای از تسبیح را بر می گیری و هر هشت دانه را به یکبار می شماری .

چنانچه در آخر یک دانه باقی ماند فی الجمله خوب است .

اگر دو باقی ماند فی الجمله بد است .

و اگر سه دانه باقی ماند میانه است و هر دو طرف مساوی.

 اگر چهار دانه باقی ماند دو نهی از آن است .

اگر پنج دانه باقی ماند در صورت انجام عمل پشیمانی در راه است .

اگر شش دانه باقی ماند بسیار عالی است و باید تعجیل نمود

اگر هفت دانه باقی ماند پشیمانی در پی آن است.

 اگر 8 دانه باقی ماند بسیار بد است و باید از آن گذشت .

تنبیه:

گر چه روش ها و عناوین استخاره را بر شمردیم و یادآور شدیم که استخاره از احکام مستحبه شرعیه شمرده می شود، اما غالب اخباری که در این خصوص است ضعیف بر آورد می شود.

 لیکن قدر متیقن در تمام موارد مذکور که موافق اصول مذهب و قواعد شرعیه است همان وجه اول است که در حاشیه مفاتیح نیز بدان اشارت رفته است البته در حاشیه مذکوره آمده است که قبل از استخاره سه مرتبه سوره توحید و سه مرتبه صلوات بر رسول گرامی اسلام و خاندانش فرستاده شود سپس این دعا خوانده شود (( اللهم انی تفألت بکتابک و توکلت علیک فارنی من کتابک ما هو المکتوب من سرک المکنون فی غیبک )) و وجه دیگری که باز می توان مطابق با اصول و قواعد دانست وجه ششم است .

در پایان یاد آور می شوم در دائره المعارف بزرگ اسلامی در ذیل معنای استخاره به قلم عبدالامیر سلیم مطالبی آورده که دانستن آن نیز خالی از لطف نیست که متن آن از نظ می گذرد .

او استخاره را چنین بیان کرده است : استخاره عنوانى‌ است عام‌ برای‌ آنگونه‌ از آداب‌ دینى‌ كه‌ با انجام‌ دادن‌ آنها، شخص‌ انتخاب‌ احسن‌ را از خداوند مى‌طلبد. استخاره‌ در لغت‌، طلب‌ و خواستن‌ بهترین‌ در امری‌ است‌ نك: ابن‌منظور، ذیل‌ خیر، اما در اصطلاح‌ دینى‌، واگذاردن‌ انتخاب‌ به‌ خداوند در كاری‌ است‌ كه‌ انسان‌ در انجام‌ دادن‌ آن‌ درنگ‌ و تأمل‌ دارد. گاه‌ در روایات‌، استخاره‌ مشاوره‌ای‌ با خداوند دانسته‌ شده‌ است‌ مثلاً نك: برقى‌، 598؛ ابن‌ بابویه‌، 1/562. در منابع‌ دینى‌ از دیرگاه‌ دربارة استخاره‌ گفت‌ و گو شده‌، و برای‌ آن‌، آدابى‌ از دعا، نماز و ذكر بیان‌ گردیده‌ است‌. استخاره‌ كردن‌ در امری‌ كه‌ در شرع‌، حكمى‌ روشن‌ ارد، روا نیست‌ و تنها در كارهای‌ مباح‌ یا در انتخاب‌ میان‌ دو مستحب‌، نیكو و پسندیده‌ است‌ نك: ابن‌ طاووس‌، 167- 168، 172 به‌ بعد؛ ابن‌ حجر، 11/154.

از برخى‌ روایات‌ چنین‌ برمى‌آید كه‌ در دورة پیش‌ از اسلام‌، نوعى‌ «استخاره‌ از الله‌» در میان‌ عرب‌ معمول‌ بوده‌ است‌ نك: ابن‌ سعد، 8/171؛ ابوالفرج‌، 19/92، ولى‌ دربارة چگونگى‌ آن‌ شرحى‌ داده‌ نشده‌ است‌. از نخستین‌ نمونه‌های‌ عمل‌ به‌ استخاره‌ در دورة اسلامى‌ روایتى‌ از حضرت‌ على‌ ع‌ است‌، مبنى‌ بر اینكه‌ چون‌ پیامبر ص‌ وی‌ را به‌ یمن‌ فرستاد، او را بر به‌كارگیری‌ استخاره‌، آنگاه‌ كه‌ تصمیم‌گیری‌ دشوار گردد،ترغیب‌ كرد طوسى‌، امالى‌، 1/135. همچنین‌ به‌ هنگام‌ رحلت‌ حضرت‌ رسول‌ ص‌ و بروز اختلاف‌ نظر میان‌ صحابه‌ در كیفیت‌ دفن‌ آن‌ حضرت‌، به‌دنبال‌ دو كس‌ فرستادند كه‌ یكى‌ به‌ شیوة مكیان‌ زمین‌ را مى‌شكافت‌ و

یكى‌ به‌روش‌ مدنیان‌ لحد مى‌ساخت‌؛ آنگاه‌ عبارت‌ «اللهم‌ خِرْلِرَسولِك‌» را بر زبان‌ آوردند و امر را بر آن‌ نهادند كه‌ هر یك‌ زودتر رسد، روش‌ او را به‌كار بندند نك: ابن‌ سعد، 22/74- 75؛ ابن‌ ماجه‌، 1/496؛ نیز نك: مجلسى‌، 22/518، 529. استخاره‌ و طلب‌ كردن‌ بهترین‌ از خداوند نزد مذاهب‌ گوناگون‌ اسلامى‌

امری‌ پسندیده‌ شمرده‌ شده‌، و در این‌ باره‌ احادیثى‌ چند از پیامبر ص‌ و ائمة اطهار ع‌ نقل‌ شده‌ است‌ نك: احمد بن‌ حنبل‌، 1/168؛ برقى‌، 598 -599 .

در حدیثى‌ نبوی‌ به‌ روایت‌ جابر به‌ چگونگى‌ نماز استخاره‌ پرداخته‌ شده‌ است‌. در این‌ حدیث‌ كه‌ از منابع‌ اساسى‌ در مباحث‌ فقهى‌ مربوط به‌ نماز استخاره‌ به‌شمار مى‌آید، دعای‌ ویژه‌ای‌ نیز برای‌ تعقیب‌ این‌ نماز آمده‌ است‌ مثلاً نك: احمد بن‌ حنبل‌، 3/344؛ بخاری‌، 7/162؛ ترمذی‌، 2/345-346. در منابع‌ امامیه‌ به‌ علاوه‌، احادیث‌ دیگری‌ به‌ نقل‌ از ائمه‌ع‌ در آداب‌ نماز استخاره‌ آمده‌ است‌ نك: كلینى‌، 3/470 به‌ بعد؛ ابن‌ بابویه‌، 1/562 -563؛ طوسى‌، تهذیب‌...، 3/179 به‌ بعد. نماز استخاره‌ نزد فقیهان‌ از نمازهای‌ مستحب‌ یا مسنون‌ شمرده‌ شده‌ است‌ مثلاً نك: ابن‌ ادریس‌، 1/313؛ سید بكری‌، 1/257. به‌اتفاق‌ مذاهب‌ فقهى‌، نماز استخاره‌ دو ركعت‌ است‌ و بنا بر قول‌ مشهور نزد مذاهب‌ گوناگون‌، بهتر آن‌ است‌ كه‌ در قرائت‌ این‌ نماز پس‌ از فاتحة الكتاب‌، در ركعت‌ نخست‌ سورة كافرون‌ و در ركعت‌ دوم‌ سورة اخلاص‌ خوانده‌ شود مثلاً نك: غزالى‌، 1/185؛ نووی‌، «الاذكار»، 3/354؛ ابن‌ عابدین‌، 1/506؛ بدون‌ تصریح‌ به‌ ترتیب‌: كلینى‌، 3/472؛ ابن‌ بابویه‌، 1/562. در یك‌ روایت‌ امامى‌ نیز قرائت‌ سوره‌ های‌ حشر و رحمن‌ در ركعت‌ نخست‌ و سوره‌های‌ معوذتین‌ و اخلاص‌ در ركعت‌ دوم‌ توصیه‌ شده‌ است‌ نك: كلینى‌، 3/470؛ طوسى‌، همان‌، 3/180. افضل‌ آن‌ است‌ كه‌ نماز استخاره‌ در اماكن‌ مقدس‌ چون‌ مساجد و مشاهد گزارده‌ شود نك: شهید اول‌، ذیل‌ نماز استخاره‌؛ نیز نك: عوفى‌، 1/210 . در روایات‌ امامیه‌، نمونه‌هایى‌ از توصیه‌ به‌ اقامة این‌ نماز در مسجد النبى‌ص‌ كلینى‌، 3/471 و نیز به‌جای‌ آوردن‌ آداب‌ استخاره‌ در مشهد امام‌ حسین‌ ع‌ حمیری‌، 28 وارد شده‌ است‌.

علاوه‌ بر استخاره‌ با گزاردن‌ نماز، استخاره‌ به‌ معنى‌ دعا به‌ درگاه‌ خداوند و طلب‌ بهترین‌، در فرهنگ‌ اسلامى‌ جایگاه‌ ویژه‌ای‌ داشته‌ است‌؛ گفتنى‌ است‌ كه‌ ابن‌ ادریس‌ 1/314 با یاد كردن‌ این‌ نكته‌ كه‌ استخاره‌ در زبان‌ عرب‌ اساساً به‌ معنای‌ دعاست‌ ،بر این‌ جایگاه‌ تأكیدی‌ ویژه‌ داشته‌، و بر لزوم‌ پیراستن‌ سنت‌ استخاره‌ از زوائد توصیة اكید كرده‌ است‌ نیز نك: سطور بعد. دعای‌ 33 از صحیفة سجادیه‌ نیایشى‌ برای‌ استخاره‌ است‌ و در آن‌ از خداوند درخواست‌ مى‌شود تا آنچه‌ مشیت‌ و خواستة حق‌ است‌، الهام‌ فرماید. در جوامع‌ روایى‌ به‌ آداب‌ و سنن‌ استخاره‌ پرداخته‌ شده‌، و روایاتى‌ در این‌ باب‌ به‌ نقل‌ از پیامبر اكرم‌ و ائمة اطهار گردآوری‌ شده‌ است‌ نك: شوكانى‌، 189-190؛ حرعاملى‌، 3/ 204-221؛ مجلسى‌، 88/222-242. آثار مستقلى‌ نیز به‌خصوص‌ از سوی‌ عالمان‌ امامى‌ در موضوع‌ استخاره‌ تألیف‌ شده‌ است‌ كه‌ از آن‌ میان‌ مى‌ توان‌ به‌ طور خاص‌ كتاب‌ فتح‌ الابواب‌ از ابن‌ طاووس‌ را یاد كرد برای‌ كتاب‌شناسى‌ این‌ آثار، نك: خفاف‌، 47- 55؛ نیز برای‌ یك‌ تألیف‌ كهن‌ با عنوان‌ الاستخارة و الاستشارة، نك: نووی‌، تهذیب‌...، 12/256.

گفتنى‌ است‌ كه‌ در برخى‌ منابع‌ علاوه‌ بر نماز استخاره‌ و دعا، به‌ روشهای‌ خاصى‌ نیز در این‌ مورد اشاره‌ شده‌ كه‌ گاه‌ سندیت‌ آنها مورد بحث‌ و تأمل‌ بوده‌ است‌:

1.استخاره‌ به‌ قرآن‌: نخست‌ باید به‌ روایت‌ الیسع‌ قمى‌ از امام‌ صادق‌ ع‌ اشاره‌ كرد كه‌ به‌ موجب‌ آن‌ شخص‌ استخاره‌ كننده‌ به‌ هنگام‌ آماده‌ شدن‌ و قیام‌ برای‌ نماز، مصحف‌ را مى‌گشاید و به‌ نخستین‌ امری‌ كه‌ در آن‌ مى‌ بیند، عمل‌ مى‌كند طوسى‌، تهذیب‌، 3/310؛ كفعمى‌، 391، بدون‌ اشاره‌ به‌ نماز . در شیوه‌ای‌ دیگر كه‌ طبرسى‌ بدون‌ ذكر مستند، آن‌ را آورده‌ است‌، شخص‌ پس‌ از به‌جای‌ آوردن‌ نماز مخصوص‌ و دعا، مصحف‌ را مى‌ گشاید و 7 برگ‌ را شمرده‌، پاسخ‌ خود را در برگ‌ هفتم‌ و سطر یازدهم‌ مى‌ جوید نك: طبرسى‌، حسن‌، 324؛ نیز ابن‌ طاووس‌، 277. از اشارات‌ جسته‌ و گریخته‌ در منابع‌ برمى‌آید كه‌ چنین‌ روشهایى‌ نزد گروههایى‌ از اهل‌ سنت‌ نیز تداول‌ داشته‌ است‌ مثلاً نك: همو، 156، به‌ نقل‌ از دعوات‌ مستغفری‌؛ ابن‌ حاج‌، 1/278؛ زبیدی‌، 2/285-286.

در حدیثى‌ از امام‌ صادق‌ ع‌ از تفأل‌ به‌ قرآن‌ كریم‌ نهى‌ شده‌ است‌ كلینى‌، 2/629 و گاه‌ در بیان‌ وجه‌ آن‌ چنین‌ گفته‌اند كه‌ مراد از تفأل‌ِ منهى‌ ، استفسار و پیش‌ بینى‌ حوادث‌ آینده‌ به‌ قرآن‌ است‌، یا اینكه‌ در نهى‌ نظر به‌ تشبه‌ به‌ مردم‌ جاهلیت‌ در تفأل‌ و تطیّر بوده‌ است‌. ملاك‌ نهى‌ هرچه‌ باشد، برخى‌ از علما سعى‌ داشته‌اند تا فرقهایى‌ را میان‌ تفأل‌ به‌ قرآن‌ و استخاره‌ به‌ آن‌ قائل‌ شوند مثلاً نك: فیض‌، 5/1416-1417. گفتنى‌ است‌ كه‌ برخى‌ از عالمان‌ اهل‌ سنت‌ نیز با پرداختن‌ به‌ مسألة تفأل‌ به‌ قرآن‌، آن‌ را به‌ دور از سنت‌ دانسته‌، و مورد نقد قرار داده‌اند ابن‌ حاج‌، زبیدی‌، همانجاها.

2.استخاره‌ با رقاع‌: در یكى‌ از روشهای‌ استخاره‌ با رقاع‌ دو دستور «اِفْعَل‌ » و «لا تَفْعَل‌ » بر دو رقعه‌ نوشته‌ مى‌شود و استخاره‌ كننده‌ با به‌جای‌ آوردن‌ آدابى‌ خاص‌ یكى‌ از آن‌ دو را بر مى‌ دارد و به‌ مقتضای‌ آن‌ عمل‌ مى‌ كند نك: كلینى‌، 3/473؛ طوسى‌، همان‌، 3/182؛ نیز نك: طبرسى‌،احمد،314. در روشى‌ دیگر 6 رقعه‌ به‌كار مى‌رود و آنچه‌ در 3 رقعه‌ متفقاً دستور «افعل‌» آید، بدان‌ عمل‌ مى‌شود نك: كلینى‌، 3/470؛ طوسى‌، همان‌، 3/181؛ نیز نك: طبرسى‌، حسن‌، 256. روایت‌ نخست‌ بدون‌ ضبط اسناد به‌ یكى‌ از ائمه‌ع‌ منسوب‌ گردیده‌، و روایت‌ دوم‌ از امام‌ صادق‌ع‌ نقل‌ شده‌ است‌. ابن‌ ادریس‌ 1/313-314 و محقق‌ حلى‌ ص‌ 304 استخاره‌ با رقاع‌ را مورد انتقاد قرار داده‌، و برگرفته‌ از اخبار غیرمعتبر دانسته‌اند. شیخ‌ مفید نیز بر شذوذ این‌ اخبار و ضعف‌ اسناد آن‌ اشاره‌ نموده‌ است‌ نك: ص‌ 219. برخى‌ نیز چون‌ علامة حلى‌ 1/128 و شهید اول‌ همانجا این‌ انتقاد را وارد ندانسته‌ اند .

3.استخاره‌ با سبحه‌ تسبیح‌: در این‌ نوع‌ استخاره‌، پس‌ از خواندن‌ دعایى‌ مخصوص‌، به‌ اندازة یك‌ قبضه‌ از تسبیح‌ را جدا كرده‌، دانه‌ ها را دو دو مى‌شمارند؛ در صورتى‌ كه‌ بازمانده‌ یك‌ باشد، امر مورد نظر را خوب‌ مى‌انگارند. برپایة آنچه‌ شهید اول‌ همانجا یادآور شده‌، این‌ نوع‌ «استخاره‌ به‌ عدد» در سده‌های‌ نخستین‌ اسلامى‌ رواج‌ نداشته‌ است‌؛ تنها ابن‌ طاووس‌ 272-273 بر پایة روایتى‌ كه‌ از امام‌ غایب‌ ع‌ نقل‌ كرده‌، استناد این‌ سنت‌ را به‌ ائمه‌ ع‌ باز گردانیده‌ است‌ نیز نك: كفعمى‌، 391-392؛ صاحب‌ جواهر، 12/172-173.

مآخذ: ابن‌ ادریس‌، محمد، السرائر، قم‌، 1410ق‌؛ ابن‌ بابویه‌، محمد، من‌ لایحضره‌ الفقیه‌، به‌ كوشش‌ على‌اكبر غفاری‌، قم‌، جماعة المدرسین‌؛ ابن‌ حاج‌، محمد، المدخل‌، قاهره‌، 1401ق‌/1981م‌؛ ابن‌حجر عسقلانى‌، احمد، فتح‌الباری‌، بولاق‌، 1301ق‌؛ ابن‌سعد، محمد، كتاب‌ الطبقات‌ الكبیر، به‌كوشش‌ زاخاو و دیگران‌، لیدن‌، 1321ق‌؛ ابن‌ طاووس‌، فتح‌ الابواب‌، به‌كوشش‌ حامد خفاف‌، قم‌، 1409ق‌؛ ابن‌ عابدین‌، محمد، ردالمحتار، بولاق‌، 1272ق‌؛ ابن‌ ماجه‌، محمد، سنن‌، به‌كوشش‌ محمد فؤاد عبدالباقى‌، قاهره‌، 1952-1953م‌؛ ابن‌ منظور، لسان‌؛ ابوالفرج‌ اصفهانى‌، الاغانى‌، بولاق‌، 1285ق‌؛ احمد بن‌ حنبل‌، مسند، قاهره‌، 1313ق‌؛ بخاری‌، محمد، صحیح‌، استانبول‌، 1315ق‌؛ برقى‌، احمد، المحاسن‌، به‌ كوشش‌ جلال‌الدین‌ محدث‌ ارموی‌، تهران‌، 1328ش‌؛ ترمذی‌، محمد، سنن‌، به‌كوشش‌ احمد محمد شاكر و دیگران‌، قاهره‌، 1356ق‌/1937م‌؛ حر عاملى‌، محمد، وسائل‌ الشیعة، بیروت‌، 1391ق‌؛ حمیری‌، عبدالله‌، قرب‌ الاسناد، تهران‌، 1369ق‌؛ خفاف‌، حامد، مقدمه‌ بر فتح‌الابواب‌ نك: هم ، ابن‌ طاووس‌؛ زبیدی‌، محمد، اتحاف‌ السادة المتقین‌، قاهره‌، 1311ق‌؛ سیدبكری‌، ابوبكر، اعانة الطالبین‌، قاهره‌، 1356ق‌؛ شوكانى‌، محمد، تحفة الذاكرین‌، بیروت‌، عالم‌الكتب‌؛ شهید اول‌، محمد، الذكری‌، چ‌ سنگى‌، 1271ق‌؛ صاحب‌ جواهر، محمدحسن‌، جواهر الكلام‌، بیروت‌، 1401ق‌/1981م‌؛ صحیفة سجادیه‌؛ طبرسى‌، احمد، الاحتجاج‌، به‌كوشش‌ محمدباقر خرسان‌، نجف‌، 1386ق‌/1966م‌؛ طبرسى‌، حسن‌، مكارم‌ الاخلاق‌، به‌كوشش‌ محمد حسین‌ اعلمى‌، بیروت‌، 1392ق‌/1972م‌؛ طوسى‌، محمد، امالى‌، بیروت‌، 1401ق‌/1981م‌؛ همو، تهذیب‌ الاحكام‌، به‌كوشش‌ حسن‌ موسوی‌ خرسان‌، نجف‌، 1379ق‌؛ علامة حلى‌، حسن‌، مختلف‌ الشیعة، تهران‌، 1323ق‌؛ عوفى‌، محمد، لباب‌ الالباب‌، به‌ كوشش‌ ادوارد براون‌، لیدن‌، 1324ق‌/ 1906م‌؛ غزالى‌، محمد، احیاء علوم‌الدین‌، قاهره‌، 1289ق‌؛ فیض‌ كاشانى‌، محمدمحسن‌، الوافى‌، اصفهان‌، 1406ق‌؛ كفعمى‌، ابراهیم‌، المصباح‌، تهران‌، 1349ش‌؛ كلینى‌، محمد، الكافى‌، به‌كوشش‌ على‌اكبر غفاری‌، تهران‌، 1391ق‌؛ مجلسى‌، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت‌،1403ق‌/1983م‌؛ محقق‌ حلى‌، جعفر، المعتبر، چ‌ سنگى‌، 1318ق‌؛ مفید، محمد، المقنعة، قم‌، 1410ق‌؛ نووی‌، یحیى‌، «الاذكار»، همراه‌ الفتوحات‌ الربانیة ابن‌ علان‌، بیروت‌، 1398ق‌/1978م‌؛ همو، تهذیب‌ الاسماء و اللغات‌، قاهره‌، 1927م‌. ‌

خداشناسی4

انسان، آزادى و خدا در تفكر هيدگر

الياس رضايى

اشاره

اگزيستانسياليسم ساحتى بديع در تفكر بشرى گشوده است ساحتى كه در آن عالم و آدم معنا و مفهوم ديگرى مى يابند. در فلسفه هاى اگزيستانس انسان ديگر «حيوان ناطق » نيست، فعل انسان ناطقيت نيست. اصلا انسان ديگر ماهيتى ندارد. وجه امتياز انسان از ديگر موجودات انتخاب و اراده ى اوست. او در اين جهان به خود وانهاده شده است و اوست كه بايد با انتخاب ها و تصميم هاى خود، خود را بسازد. از نظر هيدگر (يكى از مهمترين متفكران اگزيستانس) انسان محكوم به آزادى است، آينده به روى او باز است و اوست كه بايد طرحها و امكانهاى خود را در آن فرا افكند و به زندگى خود جهت بدهد.

مقاله حاضر ضمن تبيين معناى آزاد بودن انسان از نظر هيدگر به بررسى لوازم اين آزادى و اختيار پرداخته و در نهايت پيرامون مفهوم خدا در فلسفه او به بحث نشسته است.

بگوييم «انسان كيست؟» نه «انسان چيست؟»

هيدگر هنگامى كه درباره ى انسان سخن مى گويد عموما تعبير آلمانى «دازاين » Dasein را براى جلب توجه به قوام هستى شناسى انسان به كار مى برد. (1) از نظر هيدگر مهمترين ويژگى هاى انسان (دازاين) است عبارت است از:

1. انسان شى ء نيست، يعنى قابل تعريف و قابل پيش بينى نمى باشد، وجود او منشا معانى است.

2. انسان جوهر ثابت نمى باشد و در تحول دايمى است.

3. انسان آزاد است و چگونگى هستى خود را، از ميان امكانات موجود، انتخاب مى كند.

با توجه به اين خصوصيات بايد بگوييم كه براى هيدگر ا نسان موجودى پيچيده و اسرارآميز است حقيقت انسان تنها آنچه به ظاهر مشاهده مى شود نيست. به خاطر همين پيچيدگى و اسرار آميز بودن هم نمى توان معيارى كلى براى سنجش و ارزيابى او ارايه كرد. علومى مانند جامعه شناسى، روان شناسى، زيست شناسى و ساير علوم انسانى هيچ كدام نمى توانند انسان را در كل درك كنند. انسان يك موجود استثنايى است. انسان «پايان يافته و ناكامل » است. (2)

«دازاين تا هنگامى كه وجود دارد، به تماميت خود هرگز نرسيده است، هميشه در ماهيت وى يك تمام ناشدگى دايمى وجود دارد. انسان بودن به يك معنا هميشه در راه بودن است، انسان هيچ گاه در هستيش كامل نيست » . (3)

ما هرگز نمى توانيم انسان را به موقع گير بيندازيم و توصيفى تمام و كمال از او به دست دهيم. اجزاى مقوم او از امكانها فراهم آمده است و نه از خواص. ديگر باشندگان ماهيت دارند و اين ماهيات كم و بيش ثابت اند. به طور نمونه، قطعه اى سنگ را مى توان با فهرست كردن خصوصياتى مانند رنگ و سختى و تركيب شيميايى و امثال آن نسبتا به طور مستوفى توصيف كرد، اما «دازاين » ماهيت ثابتى از اين نوع ندارد. اصلا اگر ما بتوانيم درباره ى ماهيت او سخن بگوييم، مى بايد بگوييم كه او همچنان كه پيش مى رود، با تحقق بخشيدن به امكانهايش يا رها كردن آنها چيستى خودش را مى سازد، او همواره در سير از مقامى به مقام ديگر است.

از نظر هيدگر انسان طبيعت و ماهيتى ندارد كه صرفا داده شده باشد. به عبارت ديگر هيچ نوع نقشه ى مفصلى وجود ندارد، انسان بايد تصميم بگيرد كه چه كسى خواهد شد و علاوه بر اين هر فردى بايد در خصوص اين مسئله خودش تصميم بگيرد. هيچ الگوى كلى از انسانيت اصيل وجود ندارد كه بتوان بر همه تحميل كرد يا همه را به همشكل شدن به آن ملزم كرد.

سؤال از چيستى در مورد انسان معنا ندارد. اگر از چيستى انسان سؤال كنيم در اين صورت انسان را به عنوان شيئى در ميان اشياى طبيعى ملحوظ داشته باشيم:

«من مى توانم بپرسم كه مجسمه چيست؟ چون كه آن ماهيت و ذاتى دارد. اما درباره ى انسان، نمى توانم بپرسم كه آن چيست، فقط مى توانم بپرسم كه : آن كيست؟» . (4)

اما چرا چيستى در مورد انسان معنا ندارد؟ در پاسخ اين سؤال مى توان گفت: چون كه انسان موجودى مختار و آزاد است، اصلا عظمت انسان در آزاد بودن اوست. آزادى انسان است كه او را بر طبيعت، مسلط وحاكم مى گرداند، آزادى اوست كه مقامش را بالاتر از ساير موجودات قرار داده است. براى هيدگر انسان هميشه در حال انتخاب است. انسان هميشه بايد ماهيت خود را انتخاب كند. او در انتخابى كه مى كند ماهيت خود را مى سازد ولى اين انتخاب هميشه ادامه دارد. انسان بايد از گذشته و حال فراتر رفته و خود را در آينده ى نامعلومى فرا افكند. انسان است كه بايد خود را بيافريند و اين بدان معناست كه آنچه او مى شود مبتنى است بر آزادى و اختيار او. پس براى هيدگر اختيار و آزادى مهمترين و اساسى ترين ويژگى وخصيصه ى انسانى است. حال بايد ببينيم مراد هيدگر از اختيار و آزادى انسان چيست؟

اختيار و آزادى يعنى فراتر رفتن از وضع موجود

هيدگر اختيار را وابسته به طبيعت آدمى مى داند از آن روى كه انسان موجودى است كه همواره در حال ساختن خود است. و به خاطر همين، همواره بر خودش تقدم مى جويد. براى هيدگر آزادى مالكيتى نيست كه انسان آن را مانند كيفيتى دارا بشود، بلكه اختيار عبارت است از تعينى كه «دازاين » بر خود تحميل مى كند. من طرز بودن خودم را انتخاب مى كنم تا به سود يا زيان برخى از امكاناتم عمل كنم، بدين گونه من چگونه هستى خود را انتخاب مى كنم . اگر اصل و ريشه ى اختيار را در نظر اول آوريم، مى بينيم كه خصلت بارز انسان است و عبارت است از اين كه انسان خود را به جانب مقدورات و ممكنات خود مى افكند.

در فلسفه هيدگر، اختيار و آزادى انسان يعنى فراتر رفتن از وضع موجود، يعنى به جهان شكل ها و صورت هاى تازه بخشيدن، يعنى در جهان طرحهاى خود را عملى كردن و سرنوشت خود را رقم زدن. به بيان ديگر: انسان ماهيتا جهانساز است، او به خود و جهان معنا وحقيقت مى بخشد و آزاد بودن انسان معنايى جز اين ندارد. (5)

از نظر هيدگر مختار بودن يعنى خود را به ظهور رساندن، آدمى با تصميماتى كه مى گيرد خود را به ظهور مى رساند. «خود» ابتدا حاضر و آماده داده نمى شود، آنچه داده مى شود ميدان امكان است. انسان بايد خودش را در اين ميدان فرا افكند و مبادرت به تعيين كسى كه خواهد بود، بكند. به عبارت ديگر: انسان موجودى ممكن است، يعنى متوجه آينده است و خود تصميم مى گيرد كه آيا هست يا نيست:

«انسان مانند سنگريزه اى نيست كه وجود آن از بيرون دريافته شود...، اين موجود خود مى تواند «برگزيند» كه چگونه باشد، و به سوى كمال راه جويد يا اين كه در جاده ى غير اصيل طى طريق كند...، پس انسان مقدم بر هر چيزى موجودى است كه به گونه اى كم و بيش مبهم، واقعيت وجودى خويش را بسان انسان درك مى كند، يعنى با درك خويشتن خويش در مقام آدمى، از خود انسان مى سازد» . (6)

لذا انسان چيزى نيست جز طرح. مراد از طرح، برنامه ريزى و عمل و استفاده از امكانات گوناگون براى گذر از وضع موجود و كشف ميدانها و حوزه هاى جديد فكر و عمل است كه همواره انسان را از عينيتهاى موجود به سوى آنچه نيست، هدايت مى كند. ماندن در عينيت موجود و عدم خلاقيت، از خود بيگانه شدن، يعنى طرح نداشتن است.

«مقابل اين احوال اختيار و آزادى است. اين امكان جدا شدن از يك موقعيت براى اخذ نظرگاهى بر روى آن، درست همان چيزى است كه آزادى ناميده مى شود» . (7)

به طور كلى وقتى هيدگر از آزاد بودن انسان سخن مى گويد ، مقصودش اين است كه انسان ماهيت ثابتى ندارد و هميشه در حال شدن است. آزاد بودن انسان نزد او به معناى گشودگى و به روى آينده باز بودن است. انسان تنها موجودى است كه بايد ببيند خود كيست و تنها اوست كه بايد خود را بازشناسد و از خود آن چيزى بسازد كه بايد بشود. و در يك كلام آزاد بودن يعنى «معنا بخشيدن به خود و جهان » .

حال اگر به معناى اختيار و آزادى در فلسفه هيدگر توجه كنيم به اين نكته واقف مى شويم كه درست است كه همه انسانها آزاد و مختارند اما همه آنها به معناى واقعى آزاد و مختار نيستند. در اينجاست كه لازم مى آيد گريزى به بحث «اگزيستانس اصيل » و «اگزيستانس غير اصيل » (8) در فلسفه هيدگر بزنيم.

اگزيستانس اصيل و اگزيستانس غير اصيل

به عقيده ى هيدگر ما زمانى داراى «اگزيستانس اصيل » هستيم كه امكانات خود را بشناسيم و به اين امر واقف باشيم كه «مرگ » امكان نهايى انسان است. اصيل بودن يعنى شناختن دازاين در كليت خود.

اگر بخواهيم «دازاين » را در كليتش بشناسيم ناچاريم به مرگ آگاهى » برسيم. هيدگر اصيل بودن را به عنوان يك راه زندگى فرض مى كند كه در مرحله عالى ترى از «روزمرگى » (9) قرار دارد. براى هيدگر (وهمه متفكران اگزيستانس) غرق شدن در زندگى روزمره يعنى غير اصيل بودن. كسى كه در زندگى روزمره غوطه ور است طرح ندارد، از حقيقت بيگانه است، امكانات اصيل خود را گم كرده است، از خودش بيرون نمى رود و به روى جهان باز و گشوده نيست. يعنى در اصل از آزادى و اختيار حقيقى بى بهره است. وقتى انسان حضور خود را در جهان با تصميم ها و نگرشهاى خود متجلى نساخته است، وجودى غير اصيل دارد. غرق شدن در زندگى روزمره، براى هيدگر، نوعى شانه خالى كردن و فرار از مسئوليت است; زيرا ما هر موقع، موقعيت خود را درك كنيم آنگاه بايد طرحهايى را در جهان افكنيم و با اختيار و آزادى كه داريم از وضعيت موجود فراتر برويم و در قبال خود و طرحهايمان مسؤول و متعهد شويم. اما با غرق شدن در «روزمرگى » از اين مسؤوليتها شانه خانه مى كنيم.

«اگزيستانس غير حقيقى داشتن يعنى مقام غفلت و بى همزبان بودن و گمگشتگى در غوغاى جمعيت، اما آن كه اگزيستانس حقيقى دارد، ابتدا با وجود همزبان است و با اين همزبانى با ديگران همزبان مى شود» . (10)

بايد به اين نكته توجه داشته باشيم كه اصيل بودن در فلسفه هيدگر به اين معنا نيست كه ما بايد از جهان ببريم، اصلا چنين امرى براى «دازاين » امكانپذير نيست زيرا «در جهان بودن » (11) يكى از ويژگى هاى اساسى «دازاين » مى باشد.

انسان آزاد همواره «دل نگران » است

از نظر هيدگر «اگزيستانس » به يك معنا «دل نگران » (12) بودن است. چرا كه انسان به يك باره آنچه مى تواند باشد، نيست. انسان در هر لحظه اى كه راجع به خود فكر مى كند، خود را پرتاب شده در عالم مى يابد. از طرف ديگر، او داراى امكاناتى است كه بايد خود را در آنها پيش اندازد. «دل نگرانى » هم چيزى نيست جز پيش نهادن و كشاكش فرد ميان آنچه هم اكنون هست و آنچه بايد بشود. يعنى گذر از وضع موجود و به خود و جهان. شكلها و صورتهاى تازه بخشيدن. اگر انسان مختار و آزاد است وبايد از وضع موجود فراتر رود، همين فراتر رفتن و پيشى گرفتن عين «دل نگرانى » اوست; چون «دل نگرانى » ، پيشى گرفتن و استقبال است و عبارت است از اين كه انسان خود را به طرف آنچه در خور امكان و اقتدار اوست، مى افكند.

از نظر هيدگر «دل نگرانى » با مختار بودن مرادف است. انسان بدين خاطر از همه ى باشندگان ديگر متمايز است كه «نه فقط هست بلكه فهمى دارد از آن كه كيست ومسؤوليتى دارد براى آن كه هست » . (13) «دازاين » فقط قلمى ديگر از جمله اقلام اين جهان نيست، بلكه باشنده اى گشوده به روى خويش و گشوده به روى جهانش است و لذا نسبت به هر دوى اينها مسؤوليت دارد. اوست كه بايد به هر دوى اينها شكل و معنا ببخشد. ولى در اين شكل دادن ناچار است طرحهايى داشته باشد و در كنار آن طرحها اهداف و اغراضى; زيرا طرح بدون هدف معنا ندارد. فرد بايد به طور دايم دل مشغول و گرفتار اين باشد كه آيا طرحهاى او عملى مى شود، اشيا در عملى كردن طرحهايش، به چه درد او مى خورند؟ و چه نقشى را در تحقق هدف او بازى مى كنند؟ بنابراين انسان به عنوان موجودى كه مى تواند امكانات خود را بيابد و از آنها استفاده كند و اشيايى را براى تحقق آنها به كار ببرد، هميشه «دل نگران » است . اين دل نگرانى ريشه در وجود انسانى دارد و به واسطه ى همين خصوصيت است كه ما بيدار مى شويم و به حقيقت وواقعيت خود پى مى بريم. به عقيده ى هيدگر در حالت دل نگرانى است كه دازاين به تامل درباره ى «چراى بزرگ » مى پردازد: «چرا موجودات هستند به جاى اين كه نباشند» او در «مابعد الطبيعه چيست » مى گويد: «فقط به دليل تجلى عدم در بنيان هستى ما است كه غربت (فقر) تام و تمام موجودات بر ما پديدار مى شود. و تنها هنگامى كه فقر موجودات به قهر و قوت بر ما پديدار شد، بيدار مى شويم و به حيرت فرو مى رويم و تنها به دليل حيرت، يعنى تجلى عدم است كه «چرا» بر زبان ما جارى مى شود» . (14)

دل نگرانى، اساسى است از «نيستى » كه انسان را دربرمى گيرد. يعنى متعلق دل نگرانى امرى معين و مشخص نيست بلكه امرى مبهم است. دل نگرانى طريقى است كه ما خود را در آن مى يابيم. بشر وقتى متذكر آزاد بودن خود مى شود، دل نگرانى و هيبت او را فرا مى گيرد يعنى دچار ترسى مى شود كه وجه معينى ندارد و معلوم نيست كه چه چيزى او را به اين حالت افكنده است. بشر در اين حالت خبر از جهت دل نگرانى و هيبت ندارد. انسان بايد اين حالت را خود، تنها تحمل كند. البته در نظر هيدگر براى گريز از اين وضع، يك راه آسان وجود دارد و آن اين كه «دازاين » به غوغاى جمعيت پناه ببرد و به مامن خود غير اصيل بگريزد. اما اختيار حقيقى جز با خطر كردن و بيرون شدن از خانه ى امن فرد غير اصيل و مواجهه ا دل نگرانى و هيبت، صورت نمى گيرد.

پس تفاوت عمده ميان دل نگرانى و ديگر احوال مرتبط با آن مانند ترس اين است كه دل نگرانى ظاهرا هيچ متعلق خاصى ندارد، چنان كه ترس دارد. در دل نگرانى، موقعيت خاص و معينى نيست كه منكشف مى شود بلكه كل موقعيت انسان به منزله ى موجودى افكنده شده در جهانى كه در آنجاست و بايد باشد، منكشف مى شود. زمانى كه انسان با وضعيت در جهان بودن خود رويارو مى گردد و به زندگى خود مى نگرد و مرگ را در پايان زندگى مى بيند به اين حالت گرفتار مى شود. پس دل نگرانى يعنى آگاهى انسان از زندگى «رو به مرگ » خود. اگر انسان در حالت غير اصيل و خودفراموشى باشد و از اختيار و آزادى برخوردار نباشد، هرگز دل نگران نخواهد شد. (15)

«دازاين » زمانى مى تواند موقعيت اصيل خود را دريابد كه به «مرگ آگاهى » برسد. از اين لحاظ دل نگرانى با «مرگ » در ارتباط است چرا كه دل نگرانى محدوديت انسانى را منكشف مى سازد و بارزترين نشان تناهى بشر «مرگ » است. در اينجا لازم است به تحليل مرگ از نظر هيدگر بپردازيم.

بدون مرگ آگاهى، تاريخ بشر متحقق نمى شود

«در تاريخ بشر بدون مرگ آگاهى كه منفك از تفكر حقيقى نيست، متحقق نمى شود. بشر موجودى است كه تعلق به مرگ دارد و مرگ در تمام شئون و ادوار زندگى او حاضر است انسان عين مرگ است و اگر عدم ماخوذ در ذات او نبود، آزادى معنا نداشت » . (16)

هيدگر تفسير جديدى از مرگ ارايه مى دهد، مرگ در نظر او بنيادى ترين و اساسى ترين امكانات انسان است. مرگى كه هيدگر از آن سخن مى گويد همين مرگ طبيعى كه براى ما روى مى دهد نيست آنچه منظور اوست، «مرگ آگاهى » است. مرگ براى انسان مرز مى گذارد و عدم را به صورت اصلى اش بر ما منكشف مى سازد. مرگ يك حادثه ى معمولى نيست، خصوصيتى نيست كه طبيعت انسان را تغيير دهد بلكه عمق طبيعت انسانى است. در پرتو دل نگرانى مرگ مانند شعله ى آتشى، در هر لحظه و از اولين لحظه زندگى انسان در نظر مى آيد، انسان شايسته ى مرگ بوده و در مسير مرگ قرار دارد. مرگ براى انسان، نحوهايى از هستى است، كه از آغاز هستى او، او را تحت تاثير قرار مى دهد و به صورت محتوم در او پخته و رسيده مى شود.

منظور از مرگ آگاهى چيست؟

از نظر هيدگر بشر همواره متمايل به آينده است. وپيشاپيش وجود فعلى خويش است. اگر انسان اگزيستانس اصيل را اختيار كند، آنچه روى خود مى بيند «زندگى رو به مرگ » است ما معمولا شاهد مرگ ديگران هستيم و مرگ را، مرگ ديگران مى دانيم، صرفا تماشاگر مرگ هستيم، اما خود، مرگ را تجربه نمى كنيم. شايد گفته شود اگر مرگ را تجربه كنيم ديگر نخواهيم بود و لذا معنا هم ندارد بگوييم مرگ را تجربه كنيم. ولى اين كه مى گوييم مرگ را تجربه كنيم بدين معناست كه دريابيم كه موجودى فانى هستيم و مرگ چاره ناپذير است وگريزى از آن نيست كسى كه در اگزيستانس غير اصيل سير مى كند، هميشه از ياد مرگ و اين كه وجودى است فانى، مى گريزد و از آن غفلت مى ورزد. اما در اگزيستانس حقيقى و اصيل، فرد به مرگ رضا مى دهد (17) و با آن كنار مى آيد و حتى با آن انس پيدا مى كند و مى داند كه مرگ، مرگ اوست و از او جدا نيست. (18)

مرگ آگاهى انسان را متوجه وجود اصيل خود مى سازد. «خود اصيل » متوجه امكانات خود است و مرگ را به عنوان آخرين و اساسى ترين امكانات در نظر دارد. چنان كه ديديم رسيدن به خود اصيل از نظر هيدگر از طريق «مرگ آگاهى » صورت مى گيرد و به عبارت ديگر: دل نگرانى و مرگ آگاهى تنها به دازاين اصيل تعلق دارد و بس. ما زمانى به معناى واقعى آزاد و مختار خواهيم بود كه به مرگ آگاهى رسيده باشيم. انسان به واسطه ى مرگ آگاهى نداى وجود را مى شنود. اين ندا آدمى را مى خواند كه از حالت فقدان و خود فراموشى به حالت اصالت و مسئوليت پاى گذارد. انسان بايد درك كند كه در اين جهان «افكنده » Facticity شده است و اوست كه بايد وضعيت و معناى زندگى خود را انتخاب كند. او نبايد اجازه دهد كه معناى زندگى او را ديگران بر او تحميل كنند. (19)

«هيدگر در حقيقت مشوق به فكر فرورفتن درباره ى مرگ نيست، اما از آنجا كه مرگ خودى ترين امكان شخص است، امكانى كه به طور منتقل نشدنى متعلق به هر شخص است و هستى او را مشخص مى كند، او در انديشه اش در باب وجود اصيل براى انتظار، مرگ جايگاه خاصى قايل مى شود. هر وجودى را مى توان هستى رو به مرگ محسوب كرد، وجودى كه در مواجهه با پايان است، اما وقوف به اين واقعيت و نه گريز از آن، رو آوردن به وجود اصيل محسوب مى شود» . (20) دازاين در حالت غير اصيل، واقعيت مرگ و ملموس بودن آن را محجوب مى سازد.

به طور خلاصه، از نظر هيدگر انسان نمى تواند به معناى واقعى مختار و آزاد باشد اما «دل نگران » نباشد، انسانى كه «دل نگران » است به هستى رو به مرگ خود آگاه گرديده، امكانات خود را در جهان فرا افكنده است و به خود واقعى خويش واقف گشته است.

بايد منتظر آمدن خدا باشيم

هيدگر نداى گذشت از مابعدالطبيعه را سر مى دهد. او تاريخ دو هزار و پانصد ساله تفكر غربى را تاريخ غفلت و فراموشى معرفى مى كند. تاريخى كه در آن همه فيلسوفان از «وجود» غفلت ورزيده و به «موجود» پرداخته اند. او در صدد گذشتن از اين مابعد الطبيعه است. وى صراحتا از خداى مابعدالطبيعه و فلسفى روگردانده و از آن اعراض دارد. گذشت از مابعدالطبيعه به يك معنا گذشت از الهيات مابعد الطبيعى نيز مى باشد. زيرا مابعدالطبيعه تلاش و كوششى است در راه توجيه و تفسير علت نخستين اشيا. لذا هيدگر با گذشت از مابعد الطبيعه، گذشت از الهيات مابعدالطبيعى را هم مطرح مى كند. به بيان ديگر: گذشت از مابعدالطبيعه مرسوم به معناى گذشت از خداى معمولى و مرسوم فلسفه نيز مى باشد. وجود خدايى كه در عالم ديگرى پنهان شده است براى هيدگر بى معناست هيدگر را نه مى توان منكر خدا دانست و نه معتقد به خدا. وى خداپرست بودن و منكر خدا بودن را از مابعدالطبيعه ناشى مى داند. وى، سارتر را كه به خاطر پذيرش عجولانه ى الحاد (atheism) مورد انتقاد قرار مى دهد. او درباره ى خودش مى گويد كه نه منكر خداست و نه قايل به خدا (theist) .

سؤال كردن از هيدگر در مورد اين كه آيا خدايى هست يا نه شايد تا حدودى بى جا باشد. چرا كه: «چنين پرسشى راه و رسم خود را دارد و پرسش كننده مى خواهد با مفاهيم متعارف فلسفى به هيدگر نزديك شده و انديشه ى او را در برابر دو موضع متضاد بيازمايد اما مقولات رسمى فلسفى را نمى توان به فكر هيدگر تحميل كرد. اعتقاد يا عدم اعتقاد به خدا به عنوان موضعى ثابت و قاطع نمى تواند معرف فكر هيدگر باشد. چنين تفسيرهايى از هيدگر، از تمام قوت فكر او كه در راه است به دور و بى بهره اند» . (21) مك كوارى مى گويد: «او قايل به خدا نيست، اگر منظور خدايى باشد كه شخصى، جوهرى و فراتر و بالاتر از زمان است. اما اگر مراد از خدا، خداى فوق شخصى است كه در عوض جوهر بودن داراى ظهور و تجلى است وحداقل از برخى جهات واجد حيث زمانى است، در اين صورت به يك معناى وسيعى مى توان گفت كه فلسفه ى هيدگر خداباورانه است » . (22)

هيدگر هرگز وجود خدا را در هيچ كجا انكار نكرده است بلكه فقط اثبات خدا را موكول به پرسش هر چه عميق تر و اصيل تر از «وجود» كرده است. اما همين اولويت و تقدمى كه او براى پرسش از «وجود» قايل بوده و همچنين قابل ترديد دانستن اصل موضوع خدا در مابعدالطبيعه ى سنتى، باعث شده كه عده اى از منتقدان موضع گيرى نخستين وى را الحاد بشمار آورند. سؤالى كه در اينجا مطرح مى شود اين است كه آيا در فلسفه ى هيدگر خدا همان وجود است يا نه؟

ژان وال مى گويد: «وجود نه خداست و نه اساس جهان. آن هيچ موجودى نيست و بدين معنى بايد «هيچ » ناميده شود» . (23) يقينا هيدگر وجود را با خدا يكسان نمى پندارد. او صريحا در رساله ى «نامه در باب اومانيسم » مى گويد كه وجود همان خدا نيست ولى با وجود اين مى توان گفت كه در فلسفه ى هيدگر «وجود» جاى خدا را گرفته است زيرا بدون شك وجود با اكثر صفاتى به وصف در مى آيد كه به شيوه ى معهودى براى خدا در فلسفه تعيين كرده اند، و مطالبى در مورد «وجود» مطرح مى شود كه غالبا در مابعدالطبيعه مربوط به خداوند است. حال به برخى از اين صفات اشاره مى كنيم: وجود هم متعالى از جهان است و هم حال در آن، وجود را نمى توان باشنده ى مخلوق دانست، وجود از سنخ موجودات نيست، وجود را نمى توان به ابژه (متعلق شناسايى) تبديل كرد بلكه فقط در حال هيبت وحيرت Angst است كه مى توانيم آن را بيابيم. علاوه بر اين هيدگر صراحتا مى گويد كه وجود فيض (او مى دهد) است و به افاضه و اعطا و بخشيدن giving تعلق دارد: «او مى دهد، حتى از وجود برتر است و بسيار نزديك است به آنچه معمولا به نام خدا شناخته شد. در الهيات كلامى مسيحى خداوند به عنوان عشق معرفى شده و در تفكر هيدگر «او مى دهد» عبارت از افاضه و بخشش و اعطاست و چون خود هيدگر گفته است اين «او» كه معطى و مفيض وجود است، خود نفس وجود يا عين وجود است، لذا فعل افاضه و اعطاء عبارت از اين است كه وجود ذات خود را افاضه مى كند و بنابراين از جهات اصلى و اساسى هيچ فرقى با عشق ندارد» . (25)

وجود خدا در تفكر هيدگر ارتباطى با وضعيت زمان معاصر دارد زيرا وى عقيده دارد، فيضان امر قدسى در گذشته براى انسان باز وگشوده بوده است. اما اكنون براى انسان بسته شده و تنها كارى كه هيدگر در اين زمينه مى تواند بكند، «سكوت » درباره ى اين امر است. اما اين سكوت هيدگر، سكوتى منتظرانه است، سكوت او ناشى از فروبستگى ساحت قدسى است. اين كه در گذشته امر قدسى براى بشر حضور داشته، خود مى تواند مؤيد امكان بازگشت امر قدسى باشد و غيبت خدا را مى توان يك وضعيت موقت به شمار آورد. به عبارت ديگر وى زمانه ى ما را زمانه ى عسرت مى داند و عقيده ى او بر اين آنست كه بايد از اين عسرت گذشت. شايد غياب خدا و انتظار تجلى او در تفكر هيدگر نشانه اى از اين عسرت باشد. هيدگر سخن گفتن درباره ى خدا را منوط به جلوه گر شدن حقيقت وجود مى داند. او مى گويد: فقط با ابتناء به حقيقت وجود است كه مى توان درباره ى ماهيت مقدس فكر كرد و فقط با توجه به ماهيت مقدس است كه بايد درباره ى ذات الوهيت انديشيد، و فقط در فروغ ذات الوهيت است كه مى توان گفت لفظ خدا بر چه دلالت دارد. اما چون تاكنون حقيقت وجود در فكر نيامده، در يافتن نسبت خدا با انسان به تجربه ناممكن است و در وضع فعلى تاريخ جهان كه ما هستيم، حتى نمى توان راجع به اين مسئله به طور جد و قطع سخن گفت. پس نه رد و نه قبول، بايد منتظر بود. (26)

و در جاى ديگرى با لحن تندى مى گويد: تعيين اين كه خدا زنده است يا مرده ربطى به آدم متدين ندارد تا چه رسد به آرزوهاى كلامى فلسفه و علم، خدا بودن خدا چيزى است كه از متن وجود و در متن وجود تعيين مى شود» . (27)

وى در جواب يكى از روزنامه نگاران كه از او پرسيده بود: آيا فلسفه مى تواند هيچ كمكى به بشر در اين وضعيت (28) بكند يا نه؟ آيا هيچ فردى مى تواند در شبكه ى قدرتهايى كه ما را كنترل مى كنند تاثير بگذارد؟ و آيا... گفته بود كه: «فلسفه به هيچوجه نمى تواند تغيير مستقيم و بى واسطه در وضعيت كنونى عالم ايجاد كند. البته اين تنها در مورد فلسفه نيست بلكه شامل همه ى علوم انسانى نيز مى شود. اكنون ديگر فقط خدايى مى تواند ما را نجات دهد. تنها امكانى كه براى ما مانده، اين است كه در شعر و تفكر مى تواند نوعى آمادگى براى ظهور خدا فراهم شود. و يا بر عكس نوعى آمادگى براى غياب خدا در اين شرايط سقوط و انحطاطى كه در آن به سر مى بريم، فراهم شود زيرا ما در صورت غياب خدا انحطاط پيدا خواهيم كرد» . (29)

واژه ى «خدا» در اين جواب هيدگر بسيار مبهم است. هنوز اين سؤال براى ما باقى است كه منظور هيدگر كدام خداست؟ آيا خداى مسيحى است يا خدايانى يونانى و يا خدايى ديگر؟ چون كه او از «خدا» سخن نمى گويد بلكه از «خدايى » صحبت به ميان مى آورد.

از نظر هيدگر، با توجه به آنچه در بالا آمد، ما بايد نه تنها منتظر خدا باشيم بلكه بايد خود را براى آمدن مجدد خدا و بازگشت مقام الوهيت آماده كنيم. (30) ولى در اين مورد هيدگر هيچ دستورالعمل خاصى به ما نمى دهد. شايد درهم سخن شدن با «وجود» است كه ما مى توانيم شاهد بازگشت و جلوه گرى خداوند باشيم. با اين توضيحات ديگر سخن گفتن از چگونگى ارتباط اختيار و آزادى انسان با خدا در فلسفه هيدگر چندان جايگاهى ندارد. و همان طورى كه هيدگر در مورد خدا سكوت كرده است، ما هم درباره ى اين مطلب بهتر است سكوت اختيار كنيم. تنها چيزى كه مى توانيم بيان كنيم اين است كه : بر خلاف ديدگاه مابعد الطبيعه سنتى كه خدا را علت وجودى جميع موجودات مى داند و تنها اوست كه مقام و موقع هر يك از موجودات را در سلسله مراتب و نظام ابدى كاينات تعيين كرده است، در فلسفه ى هيدگر، با توجه به تفسيرى كه از زمان و تاريخ مى كند، ديگر نظام طبيعت، نظامى ثابت و از پيش تعيين شده نيست و در نهايت قول به يك خداى خالق كه همه امور را از قبل، به طور ابدى معين و مشخص كرده باشد، در اين فلسفه چندان معقول به نظر نمى رسد.

1. براى مطالعه بيشتر در اين مورد ر.ك: «مارتين هايدگر» اثر جان مك كوارى، ترجمه ى محمد سعيد حنايى كاشانى، تهران، انتشارات گروس، چاپ اول، 1376، ص 46 40.

2. Heidegger .M :Being andTime,translated by john macquarri and Edward.Robinson, Newyork,p.67-77.

3. Guignon,charles :The cambridg Companion to Heidegger,Newyork,Cambridg University press.1993,P.223.

4. ورنو، روژه وال ژان : نگاهى به پديدار شناسى و فلسفه هاى هست بودن، ترجمه ى يحيى مهدوى، تهران، انتشارات خوارزمى، 1372، ص 92.

5. ر.ك: Guignon,Chatles, The Cambridge Companion to Heidegger U.S.A

Cambridge University Press,1993.P.215-239

6. Heidegger.M :Being andTime,P.41&43

7. دارتيك، آندره، پديدار شناسى چيست؟ ترجمه محمود نوالى، تهران، انتشارات سمت، چاپ اول، 1373، ص 121.

8. Aythentie Existence and Inaythentic Existence.

9. Everydayness

10. داورى، رضا، مقدمه اى براى ورود به تفكر هيدگر، نشريه فلسفه، شماره 2، 1355، ص 33.

11. Being-in-world

يا [Anxiety] مى باشد. اين واژه در زبان فارسى به صورت هاى مختلفى ترجمه شده است: «اضطراب » ، «قلق » ، «دل شوره » ، «دل واپسى » ، «دل مشغولى » ، «ترس » ، «وحشت » ، «حيرت » ، «هيبت » ، «ترس آگاهى » ، «مخاطره » ، «دلهره » ، «ياس » ، «هيجان » ، «نگرانى » ، «دل نگرانى » نمونه هاى از اين ترجمه ها مى باشند; اما ما از بين اين واژه ها «دل نگرانى » را مناسبتر يافته و در برخى موارد هم به خاطر مناسبت بيشتر با موضوع مورد بحث واژه ى «مرگ آگاهى » را به كار برده ايم.

13. مك كوارى، مارتين هيدگر، ص 41.

14. مابعدالطبيعه چيست؟ صص 247 و 248 (نقل از كتاب الوهيت و هايدگر، ص 41) .

15. Theecmbridge Companion to Heidegger.p.197-204

16. فلسفه چيست، ص 259.

17. مرگ اگر مرد است گو نزد من آى تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ من از او عمرى ستانم جاودان او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ

18. فلسفه و بحران غرب، ص 25.

19. (مك كوارى)، مارتين هيدگر، ص 98و 87 و همچنين:

The Cambrldge Companion to Heidegger Deaih, time, history.....by plotr hoffman,p. 195-210

20. مك كوارى، مارتين هيدگر، ص 93.

21. الوهيت و هيدگر، ص 26.

22. مك كوارى، جان، فقط خدايى مى تواند ما را نجات دهد، ترجمه ى محمدرضا جوزى، تهران، انتشارات هرمس (چاپ شده در مجموعه ى فلسفه و بحران غرب) چاپ اول، 1378، ص 141و 142.

23. پديدار شناسى و فلسفه هاى هست بودن، ص 233.

24. هيدگر در زبان آلمان از وجود با تعبير (It gives) Essgibt معادل هو يعطى و هو يفيض از مصدر اعطا و افاضه در زبان عربى، ياد مى كند و اصرار دارد كه كلمه It=[ES] را با حروف بزرگ بنويسيد. Esgibt هم مبدا وجود است و مبدا زمان. «او مى دهد» (يا فقط «مى دهد» بدون ذكر ضمير او) به معنى آن است كه در اينجا حضور تحقق دارد. يا انكشاف و ظهورى واقع شده وحقيقت وجود انسان (Dasein) به روشنگاه (clearing) آورده شده است. ماهيت اين «او» را ما نمى توانيم مشخص كنيم. هيدگر درباره اين «او» هيچ تعريفى ارايه نمى دهد. شايد دليل به كار بردن اين Esgibt به صورت فعلى اين باشد كه هيدگر مى خواهد از دست مقوله جوهر راحت شود، چيزى كه اختصاص به تفكر مابعدالطبيعه اى دارد. به هر حال وجود خود را براى انسان حاضر مى كند زيرا ذات انسان «روشنگاه » است.

25. فقط خدايى مى تواند ما را نجات دهد (فلسفه وبحران غرب) صص 140و 141. هيدگر در پاسخ به اين كه «وجود چيست » مى گويد بايد منتظر بود، او ما را به آينده حواله مى دهد. به نظر او در تفكر آينده است كه بايد ياد بگيريم، اين پاسخ را بيازماييم و شرح و بيان كنيم. از نظر او موجودات در عين اين كه حجاب وجودند اما ممكن است ما را به وجود ببرند.

26. The cambridgc companion to Heidegger,10 Hcidegger and theology,P.270-288

27. فقط خدايى مى تواند ما را نجات دهد، ص 149.

28. اوج جنگ سرد بين شوروى سابق و ايالات متحده آمريكا و بحران كوبا.

29. فقط خدايى مى تواند ما را نجات دهد، صص 148و 149.

30. هيدگر عقيده دارد كه متفكران يونانى پيش از سقراط، با «وجود» هم سخن بودند و وجود از پرده ى خفا به درآمده و خود را بر آنها نمايان ساخته بود. بر همين اساس هم مقام الوهيت براى آنها در حال جلوه گرى بود (چرا كه به اعتقاد هيدگر تنها در نسبت هم سخن شدن با وجود است كه مى توان به درك مقام قدسى نايل آمد) حال هيدگر منتظر است كه چنين ساحتى در آينده براى بشر گشوده شود. و وقتى از بازگشت مجدد مقام الوهيت سخن مى گويد مرادش گشوده شدن چنين ساحتى است. به عقيده هيدگر بايد با متفكران يونانى همزبان باشد. اين همزبانى هم هنوز آغاز نشده است. شايد صرفا مقدمات آن فراهم شده باشد تفكر آينده هم ديگر تفكر فلسفه نيست بلكه بسيار اصيل تر از فلسفه است. شايد تفكر هيدگر راهگشاى تفكر آينده باشد (ر.ك: «فلسفه و بحران غرب، رضا داورى، ص 1 56) .

خداشناسی3

برهان حركت ازديدگاه فلاسفه

دكتر محمد محمدرضايى متفكران الهى راههاى مختلفى بر اثبات وجود خدا اقامه كرده اند. يكى ازاين راهها، برهان حركت مى باشد.

فيلسوفان اسلامى اين برهان را از زبان حكيم طبيعى مطرح مى كنند و منظور آنان اين است كه برخى از مقدمات اين برهان يعنى مساله حركت از طبيعيات اخذ مى شود. اما صدر المتالهين بحث حركت را از مباحث الهيات و تقسيمات هستى مى دانست وچنين مطرح كرد كه هستى ووجود يا ثابت است و يا سيال و متحرك. از اينرو حركت به عنوان نحوه اى از وجودمطرح است. و طرح آن نيز به عهده حكيم الهى است.

رسالت اين برهان اين است كه ما را از مرز ماده به ماوراى ماده برساند . اگر ما از اين برهان همين قدر انتظار داشته باشيم، مشاهده مى كنيم كه در انجام اين وظيفه كارآمد و موفق مى باشد. و اينك نمونه هايى از اين برهان:

برهان حركت از ديدگاه صدرالمتالهين

اما الطبيعيون، فلهم مناهج اخرى ماخوذة من جهة التغير والاستحالة.

احدها، طريقة الحركة نفسها، وهو الاستدلال من الحركات وقد علمت من قبل ان المتحرك لا يوجب حركة بل يحتاج الى محرك غيره، والمحركات لا محالة تنتهى الى محرك غير متحرك اصلا دفعا للدور والتسلسل وهو لعدم تغيره وبرائته عن القوة والحدوث، واجب الوجود. (1)

اما طبيعيون، روشهاى ديگرى دارند كه از جهت تغيير ودگرگونى، اخذ كرده اند.

يكى از آنها، استدلال از راه حركت است و قبلا دانستى كه متحرك موجب حركت نمى شود. (زيرا محرك، فاعل است و متحرك قابل وفاعل حيثيت وجدان دارد وقابل حيثيت فقدان يعنى محرك حركت مى دهد و متحرك حركت ندارد ومى خواهد حركت را بپذيرد. به تعبيرى فاقد شى ء معطى شى ء نمى شود) پس متحرك احتياج به محركى غير از خود دارد. آن محرك اگر خود متحرك باشد باز به محرك ديگرى نياز دارد. سلسله محركها بايد به ناگزير به محركى ختم شود كه ديگر خود متحرك نباشد و الا گرفتار دور يا تسلسل مى شويم. چون هر دوى اينها باطل است. پس بالضروره به محرك غير متحرك مى رسيم.

ملا صدرا در ادامه مى فرمايد اين محرك به علت اينكه تغيير و دگرگونى در آن راه ندارد و از قوه و حدوث مبرا مى باشد واجب الوجود است.

البته اين امر موجب اين اشكال شده است كه ما در برهان حركت به محرك نامتحرك مى رسيم نه واجب الوجود. زيرا نهايت چيزى كه اين برهان اثبات مى كند محرك غير متحرك است كه مى تواند اين محرك، از مجردات كه غير متحركند، باشد و براى نيل به واجب الوجود بايد از برهان امكان و وجوب بهره گرفت.

در جواب اين اشكال مى توان گفت: اگر محرك نخستين را بر حسب غايت و محبوب نهايى تبيين كنيم غايت و محبوب نهايى كه فعليت محض است و هيچ قوه اى در آن نيست چيزى جز واجب الوجود بالذات نخواهد بود.و يا احتمالا ملا صدرا حدوث ذاتى وزمانى را نيز جزء حركات و تغييرات دانسته كه در اين صورت موجودى كه محرك است وهيچ نوع حركتى را هم دارا نيست همان واجب الوجود است.

برهان حركت از ديدگاه حاج ملا هادى سبزوارى

حاج ملا هادى سبزوارى در شرح منظومه مى فرمايند:

«ان الحركة لابدلها من محرك والمحرك لا محالة ينتهى الى محرك غير متحرك دفعا للدور والتسلسل » . (2)

حركت به ناچار به محرك نيازمند است و محرك به ناگزير بايد به محرك غير متحرك منتهى شود و الا گرفتار دور وتسلسل مى شويم.

همانطور كه ملاحظه مى كنيم برهان حركت مرحوم سبزوارى چيزى اضافه بر برهان حركت صدرالمتالهين ندارد و از توضيح آن خودارى مى كنيم.

براى روشنى برهان حركت، بحثهاى ذيل لازم است:

1. تعريف حركت: هر چند حركت را نمى توان تعريف حدى كرد ولى تعريفى كه مقبول فيلسوفان اسلامى است به اين صورت است. خروج تدريجى شى ء از قوه به فعل. (3)

2. هر حركتى به شش چيز نيازمند است وبدون اين شش امر، حركت امكان ندارد:

1. محرك، 2. متحرك، 3. مبدا، 4. غايت، 5. مسافت، 6. زمان. (4)

بعضى فيلسوفان بر آنند كه مبدا و غايت براى حركت لازم نيست زيرا ممكن است حركتى ازلى و ابدى باشد يعنى هر چند حركت بر آن صدق مى كند ولى مبدا و منتها ندارد. بنابراين حركت از اين جهت كه محدود است به مبدا و غايت نيازمند است.

3. حركت در اعراض و جوهر

عقيده مشهور بر آن است كه تا قبل از صدرالمتالهين، فيلسوفى به صورت مستدل حركت جوهرى را مطرح نكرده است. البته در يونان باستان، هراكليت، حركتى را مطرح مى كند كه مى تواند منطبق با حركت جوهرى باشد. بعضى ديگر مى گويند حركت جوهرى در زمان ابن سينا مطرح بوده است وعده اى قائل به حركت جوهرى بوده اند ولى ابن سينا به دليل ادله اى كه عليه آن داشته است، نمى توانسته آن را بپذيرد. چنانكه در شفاء مى فرمايد: (5)

اما الجوهر فان قولنا ان فيه حركة هو قول مجازى فان هذه المقولة لا يعرض فيها الحركة .اما جوهر اگر بگوييم حركت در آن واقع مى شود بر سبيل مجاز است و در جوهر حركت واقع نمى شود.

به هر جهت فيلسوفى مانند صدرالمتالهين حركت جوهرى را به اين صورت مستدل مطرح نكرده است و تقدم و تاخر اعتقاد به آن چندان تاثيرى در بحث نمى گذارد. مشهور فيلسوفان بر آن بودند كه حركت فقط در چهار مقوله عرضى يعنى حركت در كم، كيف، مكان، ووضع واقع مى شود. ما ابتدا به توضيح حركات در اعراض و سپس حركت در جوهر مى پردازيم:

الف: حركات در اعراض

حركت عرضى، حركتى است كه ما به طور محسوس آن را مشاهده مى كنيم كه براى توضيح بيشتر آنها را به صورت مجزا ذكر مى كنيم.

حركت مكانى: روشنترين نوع حركت عرضى، حركت در مكان است مانند حركت يك جسم از يك مكان به مكان ديگر.

حركت وضعى: مانند حركت كره به دور محور خود. هر چند مكان كل كره تغيير نمى كند ولى نسبت اجزا به همديگر در حال تغيير مى باشد.

حركت كيفى : مانند تغيير رنگ و مزه اشياء. با توجه به انواع مقوله كيف اقسام جزيى ترى براى حركت كيفى در نظر گرفته اند. حركت در كيف نفسانى مانند اين كه هر كسى درخود تغيير تدريجى علاقه و محبت نسبت به ديگرى را در خود حس مى كند. حركت در كيفيات محسوسه مانند حركت در رنگها.حركت در كيفيات مخصوص به كميات مثل تغيير در شكل يك شى ء كه گاهى مستقيم و گاهى منحنى و گاهى به شكل ديگر است.

حركت كمى: مصداق روشن حركت كمى، رشد گياهان و جانوران است. (6)

دلايل حركت جوهرى

صدر المتالهين براى اثبات حركت جوهرى به سه صورت استدلال مى كند كه ما به دوتاى آن اشاره مى كنيم:

1. علامه طباطبايى استدلال اول را چنين تقرير مى كند:

من اوضحها ان الحركات العرضية بوجودها سيالة متغيرة وهى معلولة للطبائع والصور النوعية...وعلة المتغير يجب ان تكون متغيرة والا لزم تخلف المعلول بتغيره عن علته وهو محال فالطبائع والصور الجوهرية التى هى الاسباب القريبة للاعراض اللاحقة التى فيها الحركة متغيرة فى وجودها متجددة فى جوهرها وان كان ثابتة بماهيتها قارة فى ذاتها لان الذاتى لا يتغير. (7)

اولين استدلال صدرا بر دومقدمه مبتنى است:

1. حركات عرضى معلول طبيعت نوعيه و جوهرى آنهاست.

2. علت قريب و طبيعى حركت بايد متحرك باشد.

نتيجه اينكه: طبيعت نوعيه و جوهرى كه علت حركات عرضى به شمار مى رود بايد متحرك باشد.

حال اگر علت قريب و بى واسطه معلول متحرك امر ثابتى باشد و يا اگر معلول; متغير باشد و علت ثابت، لازمه آن تخلف معلول از علت خود است كه امرى محال است.

ممكن است اشكال شود كه معتقدين به حركت جوهريه هم ناچارند حركت در جوهر را به فاعل مجردى نسبت دهند كه ثابت وغير متحرك است پس چرا استناد حركات عرضيه را به جوهر ثابت كه صور نوعيه باشد صحيح نمى دانند. جوابى كه به اين اشكال داده شده است اين است كه اعراض وجود فى نفسه لغيره دارند. وحركت آنها موضوعى را متصف به حركت مى كند زيرا كه وجود اعراض مستقل نيست. اما وجود جواهر وجود فى نفسه لنفسه است و ايجاد جوهر همان ايجاد حركت است. يا به تعبيرى اعراض احتياج به علت طبيعى دارند كه بايد متغير باشد ولى جواهر احتياج به علت الهى دارند كه جعل هستى آنها همان جعل حركت است.

استدلال دوم: حجة اخرى: الاعراض من مراتب وجود الجواهر لما تقدم ان وجودها فى نفسها عين وجودها لموضوعاتها فتغيرها و تجددها لا يتم الامع تغير موضوعاتها الجوهرية وتجددها فالحركات العرضية دليل حركة الجوهر. (8)

اين استدلال از دو مقدمه تشكيل مى شود: 1. اعراض از مراتب و شانى از شوءون جواهر هستند ووجود مستقلى از موضوعاتشان ندارند، 2. هرگونه تغيير و حركتى كه در شوءون و مراتب يك موجود روى دهد، علامتى است كه در خود آن موجود نيز حركت واقع شده است.

مانند كسى كه رخساره و سيماى او رنگارنگ مى شود، اين امر نشانه و علامت تغييرات درونى اوست.

بنابراين حركات عرضى دليل حركت جوهرى مى باشد.

حركت جوهرى نتايج زيادى را در پى دارد كه ما در اينجا يكى از آنها را مورد بحث قرار مى دهيم.

1 نياز دائمى و مستمر كل عالم ماده به محرك غير جسمانى.

چون براساس حركت جوهرى اثبات شد كه كل عالم ماده در حالت حركت و دگرگونى مى باشد، اين حركت ذاتى عالم ماده كه جلوه هاى آن را به صورت حركت در اعراض مشاهده مى كنيم نيازمند محركى است . اين محرك اگر خود جسم باشد از تغيير درونى در امان نيست و باز نياز به محرك دارد چون سلسله محركها نمى تواند تا بى نهايت ادامه داشته باشد بنابراين بايد به محرك غير متحرك برسيم كه علت حركت است ولى خود متحرك نيست واين محرك ديگر نمى تواند واجد قوه و شانيت تغيير ودگرگونى را دارا باشد. از اين رو آن متحرك از سنخ عالم ماده نيست بلكه غير مادى مى باشد و كمالات مختص به خود را به صورت بالفعل واجد است.

صدرالمتالهين مطرح مى كند كه نخستين كسى كه حركت در جوهر را ثابت كرده است خداوند حكيم است كه در قرآن فرموده است:

«وترى الجبال تحسبها جامدة وهى تمر مرالسحاب » . (نمل/88) «كوهها را مى بينى و آنها را جامد و بى حركت مى پندارى در حالى كه آنها مانند حركت ابرها در حال حركت مى باشند» .

1. صدر المتالهين، اسفار: 6/423.

2. حاج ملا هادى سبزوارى، شرح منظومه، قم، مكتبة مصطفوى، ص 147.

3. همان، ص 238، علامه طباطبايى، نهاية الحكمة، ص 178.

4. صدر المتالهين، اسفار: 6/75.

5. ابن سينا، شفاء، طبيعيات، فصل سوم ازمقاله دوم از فن اول طبيعيات.

6. علامه طباطبايى، پيشين، ص 182، محمد تقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، چاپ دوم، تهران، سازمان تبليغات اسلامى ، ص 296 300; اسفار: 3/80.

7. علامه طباطبايى، پيشين، ص 184 و اسفار: 3/ 61.

8. علامه طباطبايى، پيشين، ص 185; اسفار: 3/ 103.

خداشناسی 2

مساله شرور (1)

محمد محمدرضايى

«ان پيك N.Pike از جمله متفكرانى است كه بر خلاف عقيده هيوم و پيروان او(ميل ، مك تاگارت، فلو، آيكن، مكى، دوكاس) معتقد است كه اين دو گزاره "خدا وجود دارد" و " رنج و شر وجود دارد" منطقا گزاره هاى ناسازگار نيستند[(همان طور كه هيوم مى پنداشت كه آنها ناسازگارند)، قسمت اول]و همچنين معتقد است كه وجود شر در جهان، مشكل جدى براى الهيات و موحدان نيست[(همان طور كه هيوم مى پنداشت كه مشكل جدى است) قسمت دوم].

قسمت اول اين بحث در شماره گذشته مجله مورد بررسى قرار گرفت و قسمت دوم اينك فرا روى شما قرار دارد. و در پايان نظر پيشنهادى را در مساله شر مطرح كرده ايم ».

ديدگاه و موضع دوم فيلون

فيلون در اواخر بخش دهم كتاب «محاوراتى در باره دين طبيعى » عقب نشينى از اولين موضع وعقيده خود را مى پذيرد. (او در موضع اول خود اظهار مى داشت كه اين دو گزاره مورد بحث منطقا ناسازگارند). او اكنون تصديق مى كندكه گزاره هاى «خدا وجود دارد» و «نمونه هايى از رنج و شر وجود دارند»، منطقا گزاره هاى ناسازگار نيستند(از سياق كلام روشن است كه اين تعديل در تفكر فيلون به جهت بحث و استدلال است نه به اين خاطر كه هيوم نارسايى را در موضع اول فيلون احساس كرده است). اكثر فيلسوفان معاصر بر آنند كه سهم و نقش عمده هيوم در آثار مكتوب در باب شر در بخش دهم محاورات مطرح شده است. اما به نظر من ارزش ماندگار انديشه هيوم در باب اين موضوع در بخش دهم نيست بلكه در بخش يازدهم است كه به دنبال عقب نشينى و دست كشيدن از اولين موضع مى آيد.

1) قبل از هر چيز الهياتى را در نظر بگيريم كه در آن وجود خدا بر اساس آنچه كه يك برهان پيشينى قطعى تلقى مى شود مورد تصديق قرار مى گيرد(الهياتى را هم كه در آن وجود خدا به عنوان امر ايمانى در نظر گرفته مى شود، مى توان در نظر گرفت) بر اساس اين نظر، «خدا وجود دارد» يك امر قطعى و ثابت است نه امرى مورد نقد و بررسى. اگر بتوان گفت وجود خدا، يك امر بديهى و مسلم براى بحث هاى كلامى ديگر است. مطابق نظر فيلون ، شر در جهان هيچ مشكل خاصى براى الهياتى از اين نوع به بار نمى آورد.

بگذاريد فرض كنيم كه نيكى و خير خواهى خدا(خيرخواهى نظير خير خواهى انسان) بتواند بر اساس دلايل پيشينى معتبر اثبات شود، اين پديده هاى شر( هر چند ناگوار) براى متزلزل كردن اصل خير خواهى كافى نخواهند بود بلكه به سهولت مى توانند به طريقى ناشناخته با آن سازگار شوند.

من فكر مى كنم كه اين مطلب اساسا صحيح است اما بايد آن را جدى تر مورد بحث قرار دهيم.

به ياد آوريد مطالبى كه هنگام بحث از ناسازگارى قضاياى[جهان واجد نمونه هايى از رنج است] و[موجود عالم وقادر مطلق، هيچ جهت كافى اخلاقى ندارد كه به نمونه هايى از رنج اجازه وقوع بدهد] مطرح كرديم. متكلمى كه وجود خدا را (يا به عنوان امر ايمانى يا بر اساس استدلال پيشينى) مى پذيرد، بايد نتيجه بگيرد كه يا خدا جهت كافى اخلاقى براى تجويز رنج در جهان دارد، يا اين كه هيچ نمونه ومصداقى از رنج در جهان وجود ندارد; البته او اولين شق را بر مى گزيند. از اين رو در الهياتى كه مورد نظر است، متكلم با اظهار نظر قطعى و اثبات وجود خدا شروع مى كند و به تصديق و قبول رخداد رنج در جهان مى رسد. از اين بيان، منطقا نتيجه گرفته مى شود كه خدا جهت كافى اخلاقى براى تجويز نمونه هايى از رنج دارد. نتيجه همان طور كه فيلون مطرح مى كند، اين نيست كه ممكن است جهت كافى اخلاقى براى شر وجود داشته باشد، بلكه نتيجه اين است كه بايد چنين جهتى باشد. نمى تواند غير از اين باشد.

اما در مورد مساله الهياتى سنتى شر چه بايد گفت؟

در حوزه الهياتى كه قبلا ذكر آن گذشت ، مساله شر، تنها مساله كشف يك عدل الهى (دفاع از خيرخواهى و قدرت مطلقه خدا در برابر شر theodicy ) خاصى است كه مناسب و كافى است البته اين مساله ، يك مساله عمده براى متكلم نيست . اگر مساله شر، صرفا مساله كشف دليل و جهت خاص براى شر است با توجه به اطمينانى كه چنين دليلى هست (وبايد باشد) نمى تواند يك مساله انتقادى لحاظ شود. زمانى كه پذيرفته شود كه دليل خاصى براى شر وجود دارد، احساس مى كند كه يافتن آن حياتى و ضرورى نيست. متكلمى كه قبلا ذكر آن گذشت ممكن است هرگز به عدل الهى رضايت بخش و يا قانع كننده اى نرسد. او ممكن است عدل الهى هاى موجود را مورد انتقاد قرار بدهد وحتى از كشف جهت كافى اخلاقى مورد نظر نا اميد گردد. ايراد كامل نبودن، دشوارترين ايرادى است كه مى تواند به جهان بينى او وارد شود.

2) البته كلئانتس از آن متكلمينى نيست كه توصيف شد. او وجود خدا را به عنوان امر ايمانى يا بر اساس استدلال پيشينى نمى پذيرد. در كتاب محاورات، كلئانتس از موضع و عقيده كلامى (يا الهياتى) خود با برهان پسينى (مبتنى بر تجربه) نظم، دفاع مى كند.

او استدلال مى كند كه «نظم » در جهان، نمايانگر دليل كافى است كه جهان توسط موجود قادر و عالم مطلق و كاملا خير خلق شده است. او وجود خدا را به عنوان فرضيه تبيينى شبه علمى مطرح مى كند كه وجود خدا، تبيين كافى را براى حقايق منظم درجهان عرضه مى كند.

فيلون دو تقريظ و بيان براى ارتباط رنج در جهان با الهياتى از اين نوع دارد.

بيان اول كه از آن بسيار خرسند است در اواخر بخش دهم مطرح و بيش از سه بار آن را در بخش يازدهم تكرار مى كند. و آن چنين است: حتى اگر وجود خدا و رخداد رنج در جهان منطقا سازگار باشند، كسى نمى تواند از جهان واجد رنج و شر به وجود خالق عالم و قادر مطلق و كاملا خير، استدلال كند.

روشن است كه فيلون در اولين تقريظ، انتقادى را به استدلال كلئانتس بر وجود خدا مطرح كرده است او صراحتا مى گويد كه اين اعتراض، عليه استنتاج كلئانتس است; يعنى مى خواهد بگويد كه فرضيه كلئانتس صحيح نيست . فيلون چنين استدلال مى كند:

«به اطراف اين جهان بنگريد چه تعداد زيادى از موجودات زنده و منظم، آگاه و فعال مى باشند!

شما اين تنوع وخلاقيت چشمگير را ستايش مى كنيد اما يك كمى با دقت بيشتر اين موجودات زنده را كه تنها شايسته توجه اند، بررسى كنيد چقدر نسبت به هم دشمن و ويرانگرند! چقدر آنها براى سعادت خود آنان كافى نيست... در واقع تقابلى از رنجها و لذتها در احساسات مخلوقات آگاه وجود دارد. اما همه عملكردهاى بيعت بر اساس تقابل اصول گرمى و سردى، ترى، خشكى، سبكى و سنگينى انجام نمى شود! نتيجه واقعى اين است كه منبع نخستين و اصلى همه موجودات نسبت به همه اين اصول كاملا بى تفاوت و بى توجه است، و همچنان كه آن منبع توجه يى ندارد كه گرمى را بر سردى يا خشكى را بر ترى يا سبكى را بر سنگينى برترى دهد، همچنين توجه اى ندارد كه خير را بر بدى و شر برترى دهد».

فيلون ادعا مى كند كه يك منبع نخستين و اصلى همه اشياء وجود دارد و اين كه اين منبع نسبت به موضوعات خير و شر بى تفاوت است. اين امر بيانگر عدول از كاكيت بسيار پر و پا قرص در كتاب محاورات است.

من فكر مى كنم محور و اساس اظهارات فيلون در اين فراز بايد در معناى شكاكانه آنها باشد ونه معناى متافيزيكى آن.

فيلون فرضيه اى را پيشنهاد مى كند كه مخالف فرضيه كلئانتس است. او ادعا مى كند كه فرضيه او نتيجه حقيقى است كه از داده هاى قابل مشاهده به دست مى آيد. به نظر من منظور اين نيست كه فرضيه جديد فيلو ن صحيح يا حتى محتمل است بلكه نتيجه اين است كه فرضيه كلئانتس نادرست يا بسيار نامحتمل است. هنگامى كه اين ادعا كه شر در جهان مؤيد فرضيه اى است كه مخالف فرضيه كلئانتس است، منظور فيلون اين است به اين واقعيت توجه بدهد كه شر در جهان، دليلى را عليه موضع كلامى كلئانتس عرضه مى كند....

كلئانتس اين ادعا را عرضه كرده است كه موجود قادر و عالم مطلق و كاملا خير به عنوان يك شيوه اى براى تبيين نظم در جهان است. فيلون در سرتاسر كتاب محاورات اين دل مشغولى را داشته كه نشان بدهد كه اين روش، دليل بسيار سستى براى وجود خدا عرضه مى كند. استنتاج از داده ها و اطلاعات در دست ما به اين فرضيه به غايت سست است.

فيلون اكنون همگامى نهايى خودش رابه موضع كلئانتس نشان مى دهد. با قبول اين كه خدا و شر منطقا ناسازگار نيستند، ولى وجود رنج انسانى در جهان باز بايد به عنوان داده و فرض سركشى نسبت به فرضيه كلئانتس در نظر گرفته شود. همچنان كه فيلون مى گويد: رنج چيزى نيست كه ما در جهانى كه مخلوق موجود قادر و عالم مطلق و كاملا خير است، از پيش انتظار آن را بكشيم. و از آنجا كه كلئانتس هيچ عدل الهى آشكارى را عرضه نمى كند يعنى يك تبيينى كه بتواند پديده شر را با فرضيه اش سازگار كند و از آنجا كه دليل و مدرك فرضيه اش بسيار سست است، بنابر اين دليل معتبرى براى كذب و نادرستى فرضيه كلئانتس وجود دارد.

به نظر من اين مساله، معناى شكاكانه بيانات دقيق فيلون در بخش يازدهم است. در اين جا مطلبى در مورد منبع نخستين همه اشياء كه نسبت به موضوعات خير و شر بى تفاوت است گفته نشده است. فيلون صرفا قوت و نيروى سلبى واقعيت شر در جهان را براى فرضيه اى مانند كلئانتس آشكار كرده است. بايد به اين نكته توجه كرد كه انتقاد دقيق فيلون به موضع كلئانتس كاربرد بسيار محدودى دارد. شر در جهان تنها اهميت سلبى محورى براى الهياتى دارد كه صرفا به آن به عنوان يك تبيين شبه علمى نگريسته شود همچنان كه كلئانتس چنين نظرى داشت. براى كسانى كه تاريخ الهيات را مطالعه كنند معلوم مى شود كه اين راه(راه كلئانتس) را بسيار نادر و شاذى است .در اكثر حوزه هاى كلامى و الهياتى، وجود خدا به عنوان يك امر ايمانى يا بر اساس براهين پيشينى مورد قبول و تصديق واقع مى شود; در چنين حوزه هايى اقعيت شر هيچ مساله خاصى را براى الهيات پديد نمى آورد.

بنابر اين همانطور كه خود فيلون اظهار داشته است، هنگامى كه وجود خدا قبل از هر بررسى عقلانى از جايگاه شر در جهان مورد قبول واقع شود، مساله سنتى و مرسوم شر به يك معضل غير حياتى با اهميت نسبتا جزيى و فرعى تنزل پيدا مى كند.

راه حل پيشنهادى براى مساله شر

به نظر اينجانب در كنار راه حل هاى مختلفى كه براى مساله شر ارائه شده است مى توان اين راه حل را هم مطرح كرد.

ابتدا ما با برهان وجوب و امكان يا برهان صديقين (فيلسوفان اسلامى) وجود خدا را اثبات مى كنيم. هنگامى كه وجود خدا را اثبات كرديم باز با براهين ديگر اثبات مى كنيم كه واجب الوجود بالذات بايد تمامى كمالات را به صورت وجوب داشته باشد. واجب الوجود بالذات از جميع جهات واجب الوجود است در اين صورت جامع جميع كمالات است. بنابر اين خدا عالم و قادر مطلق و كاملا خير است.

اگر به چنين نتيجه اى رسيديم مساله شر به خوبى حل مى شود. براى روشنى بحث ارائه مثالى لازم است: يك دانشمند بزرگ رياضى را در نظر بگيريد كه كتابى درمورد رياضيات نگاشته است، و همچنين مى دانيم كه اين كتاب را كاملا عالمانه و بدون اشتباه وخطا نگاشته است يعنى تمام كلمات، حروف و اعداد آن را از روى علم و آگاهى انتخاب كرده است. و باز مى دانيم كه كسى آگاه تر و عالم تر از او در علم رياضى وجود ندارد.

حال اگر ما آن كتاب را مطالعه كنيم و بعضى قسمت هاى آن مبهم يا ناسازگار با قسمت هاى ديگر جلوه كند، براى حل اين مشكل چه راهى وجود دارد؟

به نظر مى رسد كه براى حل اين مشكل دو فرضيه وجود داشته باشد.

1. اين ابهام و ناسازگارى ناشى از نويسنده آن است.

2. اين ابهام و ناسازگارى ناشى از ضعف علمى و عدم تسلط كافى ما بر اين موضوعات است.

چون مى دانيم نويسنده كتاب عالم و آگاه است و يقين هم داريم كه مطالب اشتباه نگاشته نشده است و به جهت احاطه علمى نويسنده احتمال خطا هم در آن راه ندارد، بنابر اين بر اساس اين مقدمات فرضيه دوم به واقع نزديكتر است يعنى ابهام و ناسازگارى را ناشى از ناتوانى علمى خود بدانيم.

حال عين همين مطلب را در مورد جهان فرض مى كنيم. ما تصديق كرده ايم كه خالقى كه عالم و قادر مطلق و كاملا خير است، جهان را خلق كرده است. در اين جهان ما مخلوقات آگاه او با پديده هاى مبهم و ناخوشايندى روبه رو مى شويم كه نام شر بر آنها مى گذاريم.

براى رفع مشكل شر (ابهام و ناخوشايندى) دو فرضيه وجود دارد:

1. اين ابهام و ناخوشايندى (مساله شر) ناشى از خالق است.

2. اين ابهام و ناخوشايندى ناشى از ضعف علمى ماست.

فرضيه اول درست نيست; زيرا مى دانيم كه جهان، مخلوق موجودى عالم و قادر مطلق و كاملا خير است و اثر چنين موجودى طبعا بدون عيب و كاستى است و تمام اجزاى آن حساب شده انتخاب شده است و همچنين روابط بين پديدارها نيز از سر علم و آگاهى و خير خواهى است . حال اگر ما با پديده هاى مبهم و ناخوشايندى مواجه شويم نمى توانيم بگوييم كه ناشى از ضعف و ناتوانى خالق بوده است; زيرا كه قبلا اثبات كرده ايم كه او عالم و قادر مطلق و كاملا خير است. بنابراين چاره اى جز توسل به فرضيه دوم نداريم. يعنى اگر با پديده هاى مبهم و ناخوشايند مواجه شديم به حساب ضعف علمى خود بگذاريم; يعنى بگوييم چون ما احاطه ى كافى بر اين موضوعات نداريم آنها را چنين مى پنداريم و الا در واقع به جهت علم و قدرت و خيرخواهى مطلق خدا همه چيز حساب شده ابداع شده است. و هر چيزى به جاى خويش نيكوست.بدين ترتيب مساله شر مشكل جدى براى اعتقاد به خدا نخواهد بود.

1. اين مقاله برگرفته از:

N,Pike Hume on ,Evil in David ,Hume Critical ,Assessments ed Stanley ,Tweyman.Vol. V. Religion ,Routledge,1995,PP 300-14.

لازم به ياد آورى است كه كلمه هايى در يك جمله از مقاله گذشته حذف گرديده است كه بدين صورت تصحيح مى گردد.

در صفحه 146 ستون اول آمده است:

«اين ارزيابى در صورت صحت به نظر مى رسد كه براى ابطال ادعاى فيلون كه گزاره هاى «خدا وجود دارد» و «نمونه هايى از رنج وجود دارند» كافى باشد» كه صورت صحيح آن چنين است:

«اين ارزيابى در صورت صحت به نظر مى رسد كه براى ابطال ادعاى فيلون كه گزاره هاى «خدا وجود دارد» و «نمونه هايى از رنج وجود دارند» منطقا گزاره هاى ناسازگارند كافى باشد».

خداشناسی

رساله اى در بداء

نگارش: علامه فقيد شيخ محمد جواد بلاغى 1285-1352ه.ق

ترجمه، مقدمه و پاورقى: مجتبى الهى خراسانى

پيشگفتار مترجم

علامه شيخ محمد جواد بلاغى قدس سره در رجب 1382 هجرى قمرى در نجف پا به دنيا نهاد. پدرش علامه شيخ حسن بلاغى (مؤلف «المنظومة الفقهية » از فضلاى حوزه نجف بوده است. وى تا 24 سالگى با جديت تمام به فراگيرى دروس مقدمات و سطح مشغول بود و سپس براى ادامه تحصيل، رهسپار كاظمين شد و شش سال در آنجا اقامت گزيد. پس ازبازگشت به نجف، مدت 14 سال به خوشه چينى از خرمن دانش فقيهان عصر پرداخت. در سال 1326 جهت شركت در درس ميرزا محمد تقى شيرازى رحمه الله به سامرا هجرت كرد و طى ده سال از او استفاده هاى علمى و عملى فراوان برد. در سال 1337، براى دومين بار عازم كاظمين گرديد تا در جهاد عليه انگليس شركت جويد. يك سال بعد، مجددا به نجف بازگشت و مشغول فعاليتهاى علمى شد، كه زمان بهره دهى و نور بخشى وى فرا رسيده بود. از اين پس تا لحظات آخر زندگى به تدريس وتاليف علوم اسلامى پرداخت و بالاخره در شعبان 1352 ه. ق، نداى حق را لبيك گفت و پس از تجليل فراوان و تشييع با شكوه، در صحن مبارك امير مؤمنان عليه السلام آرميد.

اساتيد و شاگردان

بعضى از فرزانگانى كه علامه بلاغى از محضر علمى آنان زانوى شاگردى به زمين زد عبارتند از:1. اصولى مدقق شيخ محمدكاظم، آخوند خراسانى (... 1329); 2. علامه سيد حسن صدر كاظمى (مؤلف: تاسيس الشيعة للعلوم الاسلامية)(... 1354); 3. فقيه بزرگ، شيخ محمد حسن مامقانى(... 1323); 4. فقيه مجاهد، ميرزا محمد تقى شيرازى(... 1338).

در مكتب درس علامه بلاغى، شاگردانى تربيت شده اند كه پس از استاد، به مقام والايى در علوم مختلف دست يافتند. از جمله آنان مى توان به بعضى از چهره هاى درخشان در فقه و اصول اشاره كرد:

1. فقيه اصولى، حضرت آية الله سيد هادى ميلانى(... 1390) ; 2. فقيه بزرگ، حضرت آية الله سيد ابوالقاسم خويى (...1414); 3. علامه سيد صادق بحرالعلوم (... 1390); 4. علامه حاج شيخ مجتبى لنكرانى; 5. آية الله حاج آقا حسين خادمى اصفهانى و....

آثار علمى

علامه بلاغى كه در علوم و فنون مختلف داراى تبحر بود، در زمينه هاى مختلف به نگارش پرداخت. تفسير سترگ «آلاء الرحمن » ويك رساله در قرآن و تفسير; بيست وهشت رساله در علم فقه; رساله هايى در اصول فقه، تاريخ، كتابشناسى; 7 نقد بر كتب مخالفان; وبالاخره پانزده كتاب و رساله در كلام و عقايد، كه به حق او را در رديف برترين پاسداران حريم عقيده قرار داده است. حق اين است كه تمامى اين آثار، به ويژه آثار كلامى وى در فرصت مناسب به نحو شايسته معرفى شود تا همگان از آن بهره گيرند.

آنچه در آثار علمى وى قابل توجه است: توان علمى فراوان، تبحر در موضوعات، جامع نگرى، غيرت و حميت دينى در دفاع از ارزشهاى عقيدتى، ابتكار و نوآورى، و درك شرايط روز است. وى در عقايد، تبحرى شگرف داشت و از مبانى اديان ديگر نيز به خوبى مطلع بود. بر زبانهاى فارسى، عربى، انگليسى وعبرى مسلط بود، وبه نثر عربى زيبا و روان مى نوشت. وى با وجود تنگناهاى مادى فراوانى كه داشت، هيچ گاه از تلاش باز نايستاد، و تنها هدف او دفاع از مرزهاى عقيده بود و بس. اخلاص و آزادگى وى، و مشقاتى كه براى اطلاع و نقد آراى اديان كشيد، مجالى مناسب و فرصت ديگرى را مى طلبد.

رساله «بداء»

رساله حاضر، نوشتارى است در باب بداء، كه آن بزرگوار در پاسخ نامه اى مرقوم داشته كه با نام «مسالة في البداء» به چاپ رسيده است. از جمله امتيازات اين رساله، حجم اندك، روشنى مطالب، روانى عبارات و نكات تازه اى است كه در آن به چشم مى خورد. از جمله اين نكات، معناى لغوى بداء است، كه به اين ترتيب استعمال لغوى لفظ بداء، براى خداى تعالى ممكن مى شود، و نيز نكاتى ديگر كه خواننده مى تواند با مقايسه، برخى از آنها را بيابد. آنچه اهميت اين اثر را افزون مى كند، عظمت مسئله بداء و اعتقاد به آن در مكتب تشيع است كه از جمله مميزات و افتخارات آن شمرده مى شود و اينك ترجمه متن رساله همراه با پاورقيهاى مورد نياز از نظر خوانندگان مى گذرد:

بسم الله الرحمن الرحيم

وله الحمد و هوالمستعان

خداوند متعال به مقتضاى حكمت و لطفش به بندگان كه ايشان را به مقام الوهيت خود در علم و قدرت و اراده خويش رهنمون ساخته نوع تغييرات، تبديلها و زايشهاى نظام هستى را بر حسب قوانين سببها و تاثير گذارى سبب در مسببات قرار داده است. اين قوانين با اهداف و حكمتها مرتبط بوده، نمايانگر در نظر داشتن آن اهداف وحكمتهاست.

خداى بزرگ، خالق سبب و مسبب و برقرار كننده تسبيب است. اسباب و تاثيرات آنها از حيث وجود، بقا، تاثير و حاكم كردن بعضى از اسباب بر بعضى ديگر همگى به دست اوست; چه اين كه گاهى سبب را معدوم مى كند، گاهى تاثير آن را باطل مى سازد و گاهى با سبب ديگرى آن را از تاثير باز مى دارد. گاهى نيز آنچه را مردم موضوع قانون مقرر و ثابتى مى پندارند، از ميان برداشته، جز آن راجايگزين مى كند. اين همان مرتبه «بداء» و «محو و اثبات » است.

خداى تعالى از ازل به آنچه مشيت وى تعلق گيرد عالم است، و اين علم همان «ام الكتاب » است.

محو، مخصوص چيزى است كه با مقدر كردن اسباب، اثر گذارى آنها و سير آنها در اثر گذارى، نوعى ثبوت[و مرحله اى از حتميت] يافته باشد.

در اصول كافى، در روايت صحيح از هشام وحفص به نقل از ابوعبدالله [امام صادق] عليه السلام چنين آمده است:

«آيا چيزى جز آنچه ثابت است، مى تواند محو شود؟...». (1)

زيرا محو آنچه وقوع آن در علم خداوند و ام الكتاب، عينا ثابت و حتمى باشد، معقول نيست.

اما اين كه مراد از محو، از بين بردن و فنا كردن موجود باشد، و منظور از اثبات، ايجاد معدوم باشد چنان كه در ابتداى پرسش آمده است (2) به دلايلى مردود است:

نخست آن كه اين فرض، خلاف ظاهر آيه كريمه و سبك و سياق آن است; زيرا به كار بردن واژه «محو» و ذكر آن در مقابل «ام الكتاب »، با مرتبه تثبيت و كتابت تناسب دارد و كنايه از تقدير وتثبيت هرچند تقدير نوعى از طريق جريان اسباب است، و از ميان بردن عين موجود در اينجا بى مناسبت است. به علاوه بايد متذكر شد كه در صورت اراده افناء و از ميان بردن، از واژه «محو»، سخن خداى تعالى كه «و ام الكتاب نزد اوست » (3) معناى مستقلى كه اجزاى كلام در آيه بدان مرتبط شوند و مناسب ذكر محو و اثبات باشد، نخواهد داشت.

دوم، احتجاج امام صادق عليه السلام و استشهاد بسيارى ديگر از امامان به اين آيه، براى «بداء» است.

اما «بداء» به معناى ظهور و آشكار شدن است، از ريشه «بدا، يبدو»، كه مصادر آن عبارتند از: «بدو، بداءة، بداء و بدوء». گفته مى شود:«فلان بدا له في الراي » يعنى آنچه از وى مخفى مانده بود، برايش آشكار شد; و نيز: «فلان برز، فبدا له من الشجاعة ما كان مخفيا عند الناس » يعنى فلان كس مبارزه كرد و شجاعت وى كه از مردمان پنهان مانده بود، آشكار شد. معناى واژه «بدا» در هر دو مثال يكى است، ولى اختلاف آنها از ناحيه لام [در «بدا له »] و ارتباط آن با معناى ظهور و آشكار شدن است (4) [ كه براى چه كسى آشكار شود].

بداء منسوب به خداى تعالى نيز به معناى مثال دوم است، [و وقتى گفته مى شود: «بدا لله تعالى »، براى خداى تعالى بداء حاصل شد] يعنى براى خداوند مشيتى آشكار شد كه بر مردم مخفى، و خلاف پندار آنان است.

اين تفسير بنابه مقتضاى عقل و شهادت صريح تعدادى از احاديث است; از آن جمله روايت «اصول كافى » است از صحيح عبد الله بن سنان، از ابو عبد الله [امام صادق] عليه السلام، كه:

«براى خداوند در مورد چيزى بداء نشد، مگر آن كه قبل از اين بداء و آشكارى، آن چيز در علم اوبوده است ». (5)

و نيز عمرو بن عثمان نقل مى كند كه آن حضرت فرمود:

«براى خداوند چيزى از روى جهل(قبلى) وى، آشكار نشده [و از همان ابتدا آشكار بوده است] ». (6)

صحيحه فضيل از ابو جعفر [امام باقر] عليه السلام نيز در همين موضوع است و خواهد آمد.

صحيحه منصور بن حازم نيز از آن جمله است كه:

«از ابو عبدالله[امام صادق عليه السلام ] پرسيدم: آيا امروز در علم خدا چيزى هست كه ديروز در علم وى نبوده باشد؟ فرمود: خير! خداوند خوار كند كسى را كه چنين بگويد! گفتم: آيا نظر شما چنين است كه آن چه بوده، و آن چه تا روز قيامت خواهد بود، در علم خداوند است؟ فرمود: بلى، پيش از آن كه خلق را بيافريند [همه آنها در علم او بوده است]». (7)

به نظر نويسنده، سخن خداى تعالى كه:«خداوند هرچه را بخواهد محو مى كند، ثابت مى كند، و ام الكتاب (كتاب مادر) نزد اوست »; (8) بيانگر اين است كه مرتبه محو و اثبات، با رتبه ام الكتاب علم مكنون نهانى خداوند، و مشيت و اراده ازلى او تفاوت دارد، و محو و اثبات، مرتبه ظاهرى جريان اسباب و اثر گذارى آنهاست. گاهى مشيت وى جل اسمه مقتضى است كه از تاثير اسباب بقا و طول عمر در شخص زناكار و قاطع رحم مانع شود، و گاهى نيز اسباب هلاكت را از كسى كه صله رحم مى كند، صدقه مى دهد يا مثلا دعا مى كند، باز دارد. (9) در اين موارد، خداوند تاثير خاصى را كه براى نوع آن اسباب قرار داده است، محو مى كند و از ميان برمى دارد. در برخى از موارد نيز به جهت حكمت ديگرى آن را محو نكرده، بلكه ثابت كرده، يعنى آن را ثابت نگاه داشته است.

البته سخن خداى تعالى كه: «يثبت » (ثابت مى كند) اين گونه نيز تفسير شده كه او هنگام محو، خلاف آن محو را ثابت مى كند، والله العالم.

[در دوران امامت امام صادق عليه السلام ] مردم پنداشته بودند كه اسماعيل، پسر امام صادق عليمها السلام، امام بعد از پدر است; زيرا چنين فهميده بودند كه امامت، مادامى كه فرزند بزرگتر عيبى نداشته باشد، از آن اوست، و در زندگى دنيوى و اسباب بقا، غالب آن مى بود كه اسماعيل پس از پدر عليه السلام زنده بماند. اما با درگذشت اسماعيل آشكار شد (و بدا واقع شد) كه كاظم عليه السلام امام است; (10) زيرا عبدالله، فرزند ميان اسماعيل و امام كاظم عليه السلام داراى عيب و نقص بود و به اين ترتيب آن چه در علم نهانى و مكنون خداوند بود، از جانب وى بر مردم آشكار (و بدا واقع) گرديد.

همچنين در وفات محمد، پسر امام هادى عليه السلام براى شيعه مشخص شد كه امام پس از هادى عليه السلام حسن عسكرى عليه السلام است، و خداوند اين موضوع را با وفات محمد، براى شيعه آشكار كرد. پس از درگذشت محمد، امام هادى عليه السلام به امام عسكرى عليه السلام فرمود:

«از خدا تشكر فراوان كن، كه در حق تو كارى بزرگ كرد!». (11)

به اين ترتيب، امامت از ازل براى امام كاظم و عسكرى عليمها السلام بوده است. از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و امامان پيش از امام كاظم و عسكرى عليهم السلام احاديثى فزونتر ازحد تواتر يا لااقل در همان حد وجود دارند كه بر امامت آن دو بزرگوار در ضمن ساير امامان عليهم السلام تصريح قاطع دارند، و در كتاب «نصائح الهدى » به بعضى از آنها اشارت رفته است. (12)

در اصول كافى رواياتى به چشم مى خورد كه ما را به همان معناى ياد شده از بداء رهنمون مى كند. از جمله آنها روايت صحيح زراره از امام صادق يا امام باقر عليمها السلام است كه:

«خداوند به گونه اى والاتر از (پرستش وى با عقيده به) بداء، پرستيده نشده است ». (13)

و نيز، روايت معتبر هشام بن سالم از امام صادق عليه السلام:

«خداوند به چيزى برتر از (عقيده به)بداء، تعظيم نشده است ». (14)

همچنين روايت صحيح ريان از امام رضا عليه السلام كه فرمود:

«خداوند هيچگاه پيامبرى را مبعوث نكرد،مگر با (دستور به) تحريم خمر و اقرار به بداء در باره خدا». (15)

و نيز روايتهاى معتبر «مرازم » و «جهم » به همين مضمونند. (16)

[با ملاحظه اين روايات بايد گفت:] تنها اعتراف به اين كه از خداى تعالى امورى سر مى زند كه پيش بينى نشده بلكه خلاف آن متوقع بوده است ، در جانب جلال و ظمت خداوند اهميتى ندارد. بنابر اين، فضل و اهميت بزرگى كه براى اعتراف به بداء ياد شده، به سبب بازگشت آن به اعتراف به حقيقت خداوندى است، كه پديدآورنده هستى خدايى است كه با اراده و قدرت و مطابق حكمت پديد مى آورد. به قدرت خويش، در علل و تاثيرات آنها (كه حاصل صنع و ايجاد خود او، و تسليم دخالت مشيت او هستند) هرطور كه بخواهد تصرف مى كند; نه اين كه وجود عالم فقط مشروط به تاثير و تعليل طبيعى و صرف اقتضاى طبيعت كور و فاقد شعور و اراده باشد، تعالى الله عما يقولون. (17)

مطابق با آنچه گفتيم، روايت صحيح محمد بن مسلم است از امام صادق عليه السلام كه فرمود:

«خداوند پيامبرى را مبعوث نفرمود، مگر پس از آن كه به سه چيز از او تعهد گرفت: اقرار به عبوديت وى، نفى مثل و شريك براى او، و اين كه خداوند هرچه را بخواهد مقدم مى دارد و هرچه را بخواهد به تاخير مى اندازد». (18)

بنابراين، «بداء» و اين كه خداوند هرچه را بخواهد محو مى كند و ثابت مى كند و ام الكتاب نزد اوست، اعتراف به حقيقت معقول آن و مدلول احاديث است....

پس از آن چه گفته شد، بايد دانست كه به مقتضاى دلالت عقل ونقل، بداء و محو، در خبرهايى كه خداوند به فرستادگان خويش و اوصياى آنان داده، و ايشان از جانب وى خبر مى دهند، واقع نمى شود.

اما دلالت عقل: زيرا وقوع بداء ومحو در آنها موجب مى شودكه مردم به آنان و اخبارشان اعتماد نكرده، آنها را به جهل و دروغ بستن بر خداوند متهم كنند. در اين صورت آنها از موقعيت خويش ساقط و غرض از نصب آنان به پيامبرى و امامت نقض مى شود، در حالى كه نقض غرض، قبيح است و نسبت به خداى تعالى، محال.

و اما دلالت نقل: از آن جمله روايت صحيح فضيل، از ابوجعفر [امام باقر] عليه السلام كه فرمود:

«علم بر دو نوع است: علمى كه نزد خداوند نهان و محفوظ بوده، احدى از خلقش بر آن مطلع نيست، وعلمى كه به فرشتگان و فرستادگان خويش آموخته است. آن چه به فرشتگان و فرستادگان خود آموخت، حتما واقع خواهد شد، چه اين كه خدا سبب تكذيب خود يا فرشتگان و يا فرستادگانش نمى شود. وعلمى كه نزد وى نهان و محفوظ است، آن چه را كه از آن بخواهد، پيش مى دارد، و آن چه را بخواهد به تاخير مى اندازد، و آن چه را كه بخواهد ثابت مى دارد». (19)

روايت صحيح ديگر فضيل از امام باقر عليه السلام و روايت ابو بصير از امام صادق عليه السلام نيز، مانند همين روايتند. (20)

دليل نقلى ديگر آن كه، خبر دادن پيامبران و امامان از امور غيبى، از روى اطلاع آنها از اسباب و قوانين آنها كه در معرض محو وبداء بوده، مردم آنها را «نفوس فلك و ارواح تقدير» مى نامند «ان هي الااسماء» (21) نبوده است ; زيرا كه اين تكيه بر ظن و گمان، وخلاف وظيفه شريف و بزرگ آنان است، و در اين صورت خود را در معرض عدم اعتماد مردم و به حساب آمدن در زمره دروغگويان قرار داده بودند. به اين ترتيب، غرض آنان از دعوت مردم به سوى خدا و پذيرش گفته ها و ارشادات آنان از سوى مردم و باور آنها، نقض مى شد; اما نقض غرض، نسبت به معصوم قبيح و مستحيل است.

بنابراين آنها گرچه در اطلاع بر اسباب يا الواح تقدير (چنان كه گفته و پنداشته مى شود!) سرآمد بشر بودند، اما در خبر دادن از غيب به مردم، بر آنها تكيه نمى جستند.

از جمله شواهد اين مطلب، روايتى از امير مؤمنان عليه السلام است كه در يكى از مناطق در راه سفر فرمود:

«اگر نبود كه قبلا آيه اى در كتاب خدا آمده كه:«يمحوا الله ما يشاء و يثبت وعنده ام الكتاب »، به يقين شما را از آنچه تا روز قيامت اتفاق مى افتد، آگاه مى كردم ». (22)

مراد آن حضرت صلوات الله عليه اين است كه او داناترين و كاملترين مردم در علوم مستند به سير اسباب و تاثيرات آنهاست، ولى بر آنها تكيه نمى كند، ومردم را از روى آنچه از آن علوم به دست مى آيد خبرنمى دهد; زيرا آنها در معرض «محو» هستند.

از آنچه گفته شد چنين به دست آمد كه مراد از محو و اثبات در آن آيه شريفه، فنا كردن موجود يا باقى داشتن آن و يا تبديل به موجود ديگرى نيست. بداء و محو، نه به آنچه در ام الكتاب است، نه به امورى كه خداوند پيامبران و امامان را از آنها آگاه مى سازد، و نه به خبرهاى غيبى كه آنان از جانب خداى تعالى مى آورند، به هيچ كدام تعلق نمى گيرد، و آنها از آنچه در معرض بداء و محو باشد خبر نمى دهند، صلوات و سلام خدا بر آنان باد.

والحمد لله اولا و آخرا

1. عن ابي عبد الله عليه السلام قال في هذه الاية:«يمحو الله ما يشاء و يثبت ». قال: فقال: و هل يمحى الا ما كان ثابتا وهل يثبت الا ما لم يكن؟»; كلينى، اصول كافى، دار صعب، چاپ چهارم، 1401، بيروت، ج 1، ص 146، ح 2.

2. مؤلف رحمه الله با اين جمله، به دريافت سؤالى درباره بداء، و اين كه اين رساله پاسخ آن سؤال است، اشاره مى كند.(مصحح).

3. «يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب ».رعد/39.

4. علماى اماميه، استعمال لفظ بدا را آنگاه كه باحرفى مانند «لام » همراه باشد، در باره يك اطلاق مجازى مى دانند; زيرا لازمه حقيقى بودن استعمال، ظهور پس از خفا است اما با توجه به آنچه كه در متن آمده است، استعمال كاملا حقيقى بوده بدون آنكه محذورى داشته باشد.

5. قال عليه السلام: ما بدا لله في شي ء الا كان في علمه قبل ان يبدو له »، اصول كافي: 1/148.

6. قال عليه السلام: «ان الله لم يبدله من جهل ». همان مدرك.

7. قال: سالت ابا عبد الله عليه السلام: هل يكون اليوم شي ء لم يكن في علم الله بالامس؟ قال: لا، من قال هذا فاخزاه الله. قلت ارايت ما كان و ما هو كائن الى يوم القيامة اليس في علم الله؟ قال: بلى قبل ان يخلق الخلق ». اصول كافى:1/148.

8. «يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب ».رعد/39.

9.حقيقت «بدا» همين است كه در اين عبارت وارد شده است، يعنى دگرگون ساختن سرنوشت «غير قطعى » با اعمال نيك و بد.

10.«عن عبيد بن زرارة عن ابي عبد الله عليه السلام قال: ما بدا لله بداء اعظم من بداء له في اسماعيل ابني ». مجلسى، بحار الانوار (چاپ جديد):4/122و 47/369.

11.«...يا بني! احدث لله شكرا، فقداحدث فيك امرا». علامه مجلسى به سه روايت به اين مضمون اشاره كرده است. مجلسى، بحار الانوار: 50/240 و 243.

12.بلاغى(مؤلف رساله حاضر)، نصائح الهدى. در عين حال «بدا» در باره حضرت اسماعيل مى تواند معنى ديگرى داشته باشد، چه بيمارى مهلكى در كمين آن بزرگوار بود وبا دعاى حضرت رفع گرديد.

13.قال عليه السلام: ما عبد الله بشي ء مثل البداء». اصول كافى:1/146.

14. عن ابي عبدالله عليه السلام: «ما عظم الله بمثل البداء».همان مدرك.

15. عن الريان بن الصلت قال: سمعت الرضا عليه السلام يقول: ما بعث الله نبيا قط الا بتحريم الخمر وان يقر لله بالبداء». همان مدرك:1/148.

16. قال عليه السلام: سمعت ابا عبد الله عليه السلام يقول: ما تنبا نبي قط حتى يقر لله بخمس خصال، بالبداء و المشيئة و السجود و العبودية والطاعة ». و عن ابي عبد الله عليه السلام قال: ان الله عزوجل اخبرمحمدا صلى الله عليه و آله و سلم بما كان منذ كانت الدنيا، و بما يكون الى انقضاء الدنيا، و اخبره بالمحتوم من ذلك و استثنى عليه فيما سواه ». همان: 1/148.

17.اشاره به آيه 43 از سوره اسراء كه درباره اوهام مشركان درباره خداست.

18. قال عليه السلام: ما بعث الله نبيا حتى ياخذ عليه ثلاث خصال، الاقرار له بالعبودية، و خلع الانداد، و ان الله يقدم ما يشاء ويؤخر ما يشاء». اصول كافى:1/147.

19. قال: سمعت ابا جعفر عليه السلام يقول: العلم علمان، فعلم عند الله مخزون لم يطلع عليه احدا من خلقه، وعلم علمه ملائكته و رسله. فما علمه ملائكته و رسله فانه سيكون، لا يكذب نفسه ولا ملائكته ولا رسله. وعلم عنده مخزون يقدم منه ما يشاء و يؤخر منه ما يشاء، ويثبت ما يشاء». اصول كافى: 1/147.

20. عن الفضيل قال: سمعت اباجعفر عليه السلام يقول: من الامور امور موقوفة عند الله، يقدم منها ما يشاء و يؤخر منها ما يشاء». همان: 1/147.وعن ابي بصير; عن ابي عبد الله عليه السلام قال: ان لله علمين، علم مكنون مخزون لا يعلمه الا هو، من ذلك يكون البداء; وعلم علمه ملائكته و رسله و انبيائه فنحن نعلمه ». همان: 1/147.

21.اشاره است به آيه 23 از سوره نجم.

22. عن امير المؤمنين عليه السلام:... لولا آية في كتاب الله لاخبرتكم بما كان و بما يكون و بما هو كائن الى يوم القيامة،، وهي هذه الاية «يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب » ثم قال: سلوني قبل ان تفقدوني...» مجلسى، بحار الانوار: 10/117;و نيز ر.ك: همان: 4/97. اما روايتى كه در متن آمده به همين صورت از امام زين العابدين عليه السلام نقل شده است. همان: 4/118.

براهين وجودشناختى و جهان شناختى در نهج البلاغه

براهين وجودشناختى و جهان شناختى در نهج البلاغه

دكتر احمد بهشتى

اكنون كه قرار است مجله تخصصى كلام اسلامى به مناسبت سال پر بركت امام على عليه السلام مطالب ويژه ى آن حضرت را هم منتشر كند، جا دارد كه در اين سلسله مقالات، عنان قلم را به سوى كتاب پر ارج نهج البلاغه كه ابن ابى الحديد در مقابل كسانى كه درباره ى اصالت برخى از مطالب آن شك كرده اند، تمام آن را به دليل وحدت سبك و سياق، «ماء واحد» و «نفس واحد» و «صادر از مصدر عصمت » و «ولايت ناب علوى » مى داند (1) بچرخانيم و جلوه هاى درخشان براهين وجود شناختى و جهان شناختى را در كلام حضرتش پى بگيريم. آنهايى كه همه يا بعض نهج البلاغه را زاييده ى فكر گرد آورنده ى برجسته ى آن شريف رضى يا ديگران مى دانند، به دلايلى واهى تمسك كرده اند كه ذكر آنها در اينجا براى آگاهى بيشتر خوانندگان، مفيد است. شبهات آنها بدين قرار است:

1. مطالب نهج البلاغه حكايت از پختگى انديشه مى كند; حال آن كه عصر امام، عصر پختگى انديشه نبوده است.

2. در اين كتاب درباره ى صحابه مطالبى گفته شده كه با شخصيت والاى انسان وارسته اى چون على عليه السلام منافات دارد.

3. نهج البلاغه عباراتى مسجع دارد و در سطح بسيار بالايى از دقت توصيف، برخوردار است. اين ويژگى ها در نثر آن عصر، سابقه نداشته است.

4. نامه هايى كه شريف رضى در اين كتاب آورده، قبل از او در جايى ثبت نشده است. (2) بايد دانست كه صرف نظر از مقام امامت و علم لدنى آن حضرت، استعداد سرشار و دقت نظر و استفاده وافى از تعليمات قرآن و پيامبر، او را به درجه اى از پختگى انديشه رسانيد كه بيان مطالبى كه در نهج البلاغه آمده، نه تنها از او بعيد نيست، بلكه در شان اوست و اگر غير از اين بود، جاى تعجب بود.

آنچه در نهج البلاغه درباره ى صحابه بيان كرده، حق اوست. چرا نبايد حضرتش مهر از لب و قلم برگيرد و دسيسه ها و ظلم ها و حق كشى هاى برخى از صحابه را در حق خود و خانواده اش بر ملا سازد؟

عبارات مسجع و دقت توصيف در نظم و نثر عرب سابقه اى ممتد دارد و مى توان نمونه هاى فراوانى از آن را، در عصر جاهليت و در ميان مخضرمين جستجو كرد. هر چند در كلمات حضرت، سجع و دقت توصيف، به اوج كمال رسيده است.

و اما بخش نامه ها، درست است كه قبل از شريف رضى به خاطر سياستهاى شوم اموى انتشار پيدا نكرده و عباسيان نيز تمايلى به انتشار آنها نداشته اند، ولى خواص و علماى حديث و تاريخ از آنها مطلع بوده اند و اكنون نيز محققان به مصادر آنها، همچون بقيه دست يافته اند.

ابن ابى الحديد مى گويد:

«و اعلم ان التوحيد و العدل و المباحث الشريفة الالهية ما عرفت الا من كلام هذا الرجل و ان كلام غيره من اكابر الصحابة لم يتضمن شيئا من ذلك اصلا و لا كانوا يتصورونه و لو تصوروه لذكروه و هذه الفضيلة عندى اعظم الفضائل » . (3) «بدان كه توحيد و عدل و مباحث شريف الهى، به جز از كلام اين مرد شناخته نشده و كلام ديگر بزرگان اصحاب، به هيچ وجه، متضمن چنين مطالبى نيست. آنها تصور چنين مطالبى نمى كردند و اگر تصور مى كردند، به زبان مى آوردند. نزد من، اين فضيلت، بزرگترين فضايل است » .

اين نكته را متذكر شويم كه اميرالمؤمنين عليه السلام هرگز در خطبه ها و نامه ها و كلمات قصار نهج البلاغه در صدد اين كه به سبك فلاسفه و متكلمان به بحث درباره ى خداشناسى و اقامه ى برهان و پاسخگويى شبهات بپردازند، نيستند. دليل آن هم روشن است. مخاطبان خطابه ها و مكاتبات آن بزرگوار، نه منكر خدا بوده اند و نه طلبه و دانشجو. بلكه مستمعين يا كارگزارانى بوده اند كه از رهنمودهاى آن حضرت در زندگى عادى و زندگى سياسى و اجتماعى بهره مند شده اند.

امام عليه السلام در لابه لاى سخنان و مطالب خود، هم سعى در اصلاح و تكميل عقايد آنها داشته اند و هم سعى در اصلاح اخلاق و رفتار آنها. به همين سبب است كه نهج البلاغه درياى بيكرانى است كه اگر انسان هاى عالم و متفكر در اعماق و درازا و پهناى آن به غواصى و شناگرى بپردازند، به مطالب بسيار گسترده و متنوعى دست مى يابند; مطالبى كه براى تمام عالمان و متخصصان رشته هاى مختلف، مفيد است.

بى جهت نيست كه نهج البلاغه را دون كلام خالق و فوق كلام مخلوق دانسته اند. آنهايى كه مى خواهند با قرآن مبارزه كنند، بايد توجه داشته باشند كه قرآن برادر كوچكترى به نام نهج البلاغه دارد. آنها اول بايد به مصاف اين برادر كوچكتر بروند. اگر در مبارزه ى با آن، طرفى بستند، خود را براى رفتن به مصاف برادر بزرگتر، آماده كنند و اگر شكست خوردند، براى هميشه از فكر معارضه و مبارزه با قرآن، دست بكشند.

مرورى دوباره بر براهين و راه هاى خداشناسى

همان طورى كه گفته ايم، بر طبق يك دسته بندى، براهين خداشناسى به براهين وجود شناختى و جهان شناختى تقسيم مى شوند.

براى براهين وجود شناختى يا صديقين، تقريرات مختلفى وجود دارد. گويى انديشمندان شرق و غرب، در اين راه به مسابقه پرداخته اند، تا دقيق ترين و صحيح ترين و استوارترين برهان وجود شناختى را عرضه كنند. غربى ها در اين راه به اعتراف خودشان شكست خورده و على الظاهر به بن بست رسيده اند. مرورى بر بحثى كه درباره ى برهان وجودى آنسلم داشته ايم، اين حقيقت را روشن مى كند. (4) ولى شرقى ها يعنى انديشمندان اسلامى ايرانى در اين راه گامهاى مؤثر و مثمرى برداشته اند كه بايد گفت: سعيشان مشكور!

براهين جهان شناختى هم اشكال و اقسام مختلفى دارد كه بايد آنها را بر سه دسته كنيم: مبدا شناختى، غايت شناختى و تجربه ى دينى.

براهين مبدا شناختى عبارتند از: برهان علت اولى (همان برهان وسط و طرف شيخ الرئيس) و برهان امكان كه در نوشته هاى اكويناس منعكس شده و همان برهان امكان و وجوب بوعلى سينا است. براهين ديگرى از قبيل برهان ماهيت و برهان حدوث و برهان حركت و برهان تركب جسم نيز در همين ليست جاى مى گيرند.

براهين غايت شناختى همان است كه گاهى برهان نظم و گاهى برهان حكمت و عنايت ناميده مى شود و مى تواند تقريرات مختلفى داشته باشد.

تجربه ى دينى هم امروز مورد استقبال شديد غربيان خداجوى است. آنهايى كه امروز به خاطر تشكيكات بى شمار فلسفى و كلامى سرخورده ى از براهين شده اند، براى تجربه ى دينى اهميت زيادى قايلند و حق هم همين است. هر چند بهتر است اين را به عنوان راه يا راه ها مطرح كنيم، نه به عنوان برهان يا براهين; چرا كه تجربه ى دينى شخصى است و هر شخصى ممكن است از راه يك تجربه يا تجربه هاى درونى به چنان يقين جازمى نايل شود كه ارباب براهين كلامى و فلسفى به گردشان هم نرسند. بى جهت نيست كه در روايتى از روايات اهل بيت عليهم السلام چنين آمده است:

الطرق الى الله بعدد انفاس الخلائق. (5) «راه هاى (انسان) به سوى خدا، به شمار نفس هاى آفريدگان است » .

از آنجا كه مردم، از نظر استقامت در طريق و سرعت و عدم سرعت، يكسان نيستند، امام صادق عليه السلام در ذيل عبارت فوق به دو آيه ى قرآنى استناد جسته اند:

1. «هم درجات عند الله...» . (6) «مردم در نزد خدا درجاتى اند» .

جالب اين است كه نفرموده است: داراى درجات; بلكه فرموده است: خود، درجاتند. اين درجات، مطابق آيه ى قبل به دنبال كردن خشنودى يا خشم خداوند، بستگى دارد. (7)

2. «...يرفع الله الذين آمنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجات...» . (8) «خداوند، درجات كسانى كه از شما ايمان آورده و به آنها علم داده شده، بالا مى برد» .

معلوم مى شود مؤمن بدون علم، داراى يك درجه است (يا اين كه خود، يك درجه است) ; ولى مؤمن عالم، داراى درجات است و از اين رو مطابق صدر آيه بايد در مجالس به آنها جا داد و بايد در برابر آنها قيام كرد و آنها را در زندگى اجتماعى و سياسى مقدم داشت; چرا كه خدا آنها را مقدم داشته است. معناى شايسته سالارى همين است.

امام صادق عليه السلام در روايتى كه به آن اشاره شد، فرموده است: «براى هر كسى راهى است كه خداوند، او را به آن راه هدايت كرده است; مشروط به اين كه از مردمى باشد كه اهل هدايتند» . (9) هيچ بشرى نيست كه راهى به سوى خدا نداشته باشد. كفار هم از اين قاعده، مستثنى نيستند. «اى تو را با هر دلى راهى ديگر» . آنها كه راه را گم كرده اند، به اختيار خود، شايستگى هدايت را از دست داده اند. در حقيقت، هدايت هست; ولى هدايت پذير نيست.

از روايت مزبور چنين استفاده مى شود كه مردم در راه خداشناسى به فطرت خود واگذار شده و از آنها استدلال نخواسته اند. تعمق براى زيادت بصيرت و مخصوص برخى از مردم است. استدلال براى نجات گمراهان است. افهام و عقول مردم، در پذيرش مراتب عرفان وتحصيل اطمينان و بر حسب علم و كشف و عيان، متفاوت است. گر چه اصل معرفت، فطرى يا ضرورى است، يا اين كه انسان با مختصر تنبيهى به آن، هدايت مى شود; ولى طاير انديشه ى برخى از انسانها بلند پرواز است و نبايد بال و پر آنها را قيچى كرد.

سيرى در نهج البلاغه

جا دارد كه درباره ى براهين و راه هاى وجود شناختى و جهان شناختى نهج البلاغه، كتابها نوشته شود. شارحان نهج البلاغه در اين باره داد سخن داده و بزرگانى درباره ى الهيات و فلسفه ى الهى در اين كتاب بى مثل و مانند (البته بعد از قرآن) مقالات و رسالاتى تاليف كرده و سخنان پر مغز آن حضرت، همواره الهام بخش فلاسفه و متكلمان اسلامى بوده است; ولى اين مقاله، بدون اين كه در صدد تقرير براهين باشد و بدون اين كه مدعى باشد كه نهج البلاغه، همچون كتابهاى فلسفى و كلامى، به استدلال و اقامه ى برهان پرداخته است، مى خواهد از اشارات آن حضرت در جاى جاى نهج البلاغه الهام گيرد و بگويد كه امام على عليه السلام همان گونه كه در مسايل اخلاقى و فقهى و سياسى واقتصادى و دفاعى و دنيوى و اخروى رهنمودهايى انسان ساز داده، در مسايل فلسفى و كلامى هم رهنمودهاى فراوان دارد; بالخصوص در مورد معرفت خداوند.

1. برهان يا براهين وجودشناختى

همواره متفكران شرق و غرب به اين مساله مى انديشيده اند كه مى توان بدون استفاده از غير وجود، بر وجود حق استدلال كرد. در غرب، براى نخستين بار، آنسلم در اين راه گام نهاد و در شرق، بوعلى سينا. نه تقرير آنسلم مورد قبول متفكران غربى قرار گرفت و نه تقرير بوعلى سينا مورد قبول متفكران شرقى.

برهان وجودى غرب، به جايى نرسيد; ولى شرق تلاش كرد كه تقريرى دقيق و گويا از آن، ارايه دهد. مكتب اشراق بر اساس قاعده ى نور به تقرير آن، پرداخت و حكمت متعاليه بر مبناى اصالت و وحدت و تشكيك وجود و اين كه وجود بما هو وجود عين تمام و كمال و فعليت است و اگر نقصان و عدم فعليت، در ساحت وجود راه مى يابد، از ناحيه ى معلوليت ووابستگى است.

صدرالمتالهين درباره ى تقرير خود مى گويد:

ان هذه الحجة فى غاية المتانة و القوة، يقرب ماخذها من ماخذ طريقته الاشراقيين التى تبتنى على قاعدة النور. (10) «اين استدلال، در نهايت متانت و قوت است و ماخذ آن به ماخذ طريقه ى اشراقيان كه مبتنى بر قاعده ى نور است، نزديك است » .

علت اين كه مى گويد: نزديك است و نمى گويد: عين آن، اين است كه نور در حكمت اشراق، اخص از وجود است; چرا كه در آنجا موجود است به نور و غير نور و هر كدام به قائم به ذات و غير قائم به ذات، تقسيم مى شوند. (11) برهان وجودى صدرالمتالهين، مبانى متعدد فلسفى لازم دارد. ولى علامه ى طباطبايى بدون توسل به آن مبانى، مى گويد: وجود، واقعيتى است كه هر صاحب شعورى به اثبات آن، ناگزير است و بطلان و رفع آن، مستلزم ثبوت ووضع آن است. همان كسى كه مى گويد: اشيا در واقع، موهومند، واقعيت را قبول واثبات كرده است. واقعيتى كه عدم و بطلان نمى پذيرد، واجب الوجود بالذات است. چيزهايى كه در واقعيت داشتن خود به او محتاجند، واجب بالغير و قائم به اويند. (12) بنابراين وجود خداوند، ضرورى و بديهى است و براهين، نقش تنبيهى دارند.

نهج البلاغه اين نقش تنبيهى را به خوبى ايفا كرده است. برخى احتمال داده اند كه جمله ى زير، اشاره به برهان وجودى است:

فهو الذى تشهد له اعلام الوجود على اقرار قلب ذى الجحود. (13) «اوست كه نشانه هاى هستى برايش گواهى مى دهد و دل منكر را به اقرار وا مى دارد» .

واضح است كه اگر اضافه ى «اعلام الوجود» را اضافه ى بيانى بگيريم، احتمال فوق به يقين مى پيوندد، ولى اگر اضافه را بيانى نگيريم، عبارت مزبور اشاره است به براهين جهان شناختى.

اما به نظر نگارنده، بهترين شاهد بر برهان وجود شناختى، عبارات زير است:

ولا يجنه البطون عن الظهور و لا يقطعه الظهور عن البطون. قرب فناى وعلا فدنا و ظهر فبطن و بطن فعلن ودان ولم يدن. (14) «باطن بودن، او را از ظاهر بودن نپوشاند و آنچه عيان است، او را از آنچه نهان است، جدا نگرداند. نزديك است و دور از دسترس. بالاست و به همه كس، نزديك. آشكار است و نهان و پنهان است و آشكار. او حساب كشى مى كند و حساب كشى نمى شود.

موجودى كه هم ظاهر و هم باطن است، هم نزديك و هم دور است، هم بالا و هم پايين است، خود گواه خود است و خود گواه ديگران.

آفتاب آمد دليل آفتاب گر دليلت بايد از وى رخ متاب

ذهنى بس وقاد، لازم است كه از بيان شيواى فوق كه مستند قرآنى هم دارد الهام گيرد و برهان وجود شناختى را بدون استفاده از مبانى دغدغه انگيز كلامى و فلسفى، تبيين كند.

فلاسفه ى بزرگ در اين ميدان، به تكاپو پرداخته اند. مرحوم مدرس آشتيانى نوزده تقرير براى برهان وجود شناختى (يا برهان صديقين) برشمرده است. (15) پر واضح است كه همه ى اين تقريرها كامل نيست. برخى از آنها كامل و برخى كاملتر است. اگر برهان علامه ى طباطبايى كه بعدا تقرير شده است، بر تقريرات مورد نظر آشتيانى بيفزاييم، عدد آن به بيست مى رسد و اگر تقرير آنسلم را هم اضافه كنيم، بايد بگوييم: بيست و يك برهان وجود شناختى در دنياى شرق و غرب مطرح شده است. ممكن است تقرير يا تقريراتى هم باشد كه ما از آنها بى اطلاعيم.

2. براهين جهان شناختى

برخى از براهين جهان شناختى، مبدا شناختى و برخى غايت شناختى و برخى تجربه ى دينى است.

الف. مبدا شناختى

براى مبدا شناختى مى توان از راه امكان يا حدوث ياحركت يا ماهيت يا تركب جسم از ماده و صورت برهان وسط و طرف به مطلوب رسيد.

حضرتش فرمود:

الدال على قدمه بحدوث خلقه وبحدوث خلقه على وجوده. (16) «خداوند، به حادث شدن خلق، بر قديم بودن و بر هستى خود، راهنمايى كننده است » .

از اين بيان، مطالب بسيارى قابل استنباط است. حدوث خلق، هم دليل است بر قديم بودن او و هم دليل است بر هستى او.

اگر او كه حادث كننده ى خلق است، قديم نباشد، نياز دارد به حادث كننده ى ديگرى و او نيز به ديگرى و بنابراين، تسلسل لازم مى آيد، اينجاست كه علت اولى به عنوان موجودى قديم ثابت مى شود. پس حدوث خلق، دليل است بر وجود و بر ازليت علت نخستين.

موجود قديم، ثابت و موجود حادث، متغير است. به علاوه، موجود حادث، ممكن و موجود قديم، واجب است. موجود حادث، مركب از صورت و ماده و موجود قديم، بسيط است. موجود حادث، مركب از كمال و نقص يا وجدان و فقدان يا وجود و ماهيت است و موجود قديم يعنى قديم بالذات از هر گونه تركيبى منزه است.

بدين ترتيب، از عبارت كوتاه بالا مى توان چندين برهان جهان شناختى را استنباط و استخراج كرد.

هنر يك گوينده اين است كه سررشته را به دست عقلا و متفكران بدهد و آنها را به تعقل و تفكر وا دارد.

امام على عليه السلام طورى سررشته ها را به دست داده كه تا قيام قيامت، هر چه عقلا فكر كنند، باز هم زمينه ى فكر كردن براى آنها فراهم است.

امامان معصوم، بيانگر اصول بودند. بر شاگردان مكتب فكرى آنهاست كه فروع را از آن اصول، استخراج كنند. چه لزومى دارد كه القاى اصول و تفريع فروع، مربوط به فقه و مسايل فقهى باشد. در اعتقادات و اخلاق و ساير علوم و فنون نيز چنين است.

مرحوم مجلسى از جامع بزنطى از هشام بن سالم نقل كرده كه امام صادق عليه السلام فرمود:

انما علينا ان نلقى اليكم الاصول وعليكم ان تفرعوا. (17) «تنها وظيفه ى ما اين است كه به شما القاى اصول كنيم و بر شماست كه تفريع فروع كنيد» .

رهبران معصوم، تمام سررشته هاى علمى و فكرى را به دنبال قرآن و به تبع آن، براى انسانها بيان كرده اند و به همين جهت است كه اگر تا قيام قيامت، علماى دينى و غير دينى آنها را دنبال كنند و از تحقيقات و استنباطات خود كتابهايى قطور فراهم آورند و كتابخانه ها را انباشته سازند و ديسكتها و سى دى هاى كامپيوترى را به آلاف و الوف برسانند و امواج شبكه هاى فراگير اينترنت را اشباع كنند، باز هم مجال و ميدان كار، بسيار و گسترده خواهد بود.

ما نبايد در نهج البلاغه به دنبال ادله ى خداشناسى باشيم. اينها را در كتابهاى كلامى و فلسفى هم مى توان جست; بلكه بايد به دنبال سر نخها و سررشته هاى فكرى و علمى باشيم.

ب: غايت شناختى

اهميت غايت شناختى، به مراتب بيشتر از مبدا شناختى است. موجود ازلى را به عنوان مبدا نخستين، همگان قبول دارند. اختلاف مادى و الهى بر سر اين نيست. تصادف فاعلى را همه منكرند. بسيار بعيد است كه كسى قايل شود كه پديده اى بدون علت باشد. دانشمندان عالم چه مادى و چه الهى در علوم مختلف خود، در پى تبيين پديده ها و جستجوى علل آنها هستند. آنها هم از راه لت به معلول پى مى برند و هم از راه معلول به علت. هر چند دومى را مفيد يقين تام نمى دانند. (18) داروين در پاسخ به نامه ى دوستش نوشت: از آن رو، الهى شده است كه موجود ازلى الهيون، داراى علم و شعور و اراده و حكمت و عنايت است و موجود ازلى ماديين، كور و كر و فاقد شعور و اراده و تدبير است. (19) پر واضح است كه اولى بر دومى ترجيح دارد. اولى وجدان و فطرت بشر را راضى مى كند و دومى خير.

اختلاف عمده و اساسى اكثريت قاطع الهيون با اقليت ناچيز ماديين، بر سر علت غايى است. قرآن و احاديث اسلامى، مردم را به سوى نظم و حكمت و عنايت سوق داده و رموز و اسرار حكيمانه ى آفرينش را برهان غايتمندى آفرينش قرار داده اند.

قرآن از زبان خردمندانى كه در آيات خلقت مى انديشند و دل را به ياد خدا مشغول مى دارند و در حال قيام و قعود، به او توجه دارند، مى گويد:

«ربنا ما خلقت هذا باطلا...» . (20) «پروردگارا ، اينها را به باطل نيافريده اى » .

مهم همين است كه انسان، حقانيت آفرينش و لهو و لعب نبودن را ادراك كند و بداند كه بيهودگى در كار خداوند راه ندارد و حكمت و عدالت، گستره ى اين جهان گسترده را فرا گرفته است.

نهج البلاغه در اين مورد، داد سخن داده و در جاهاى بسيار، اذهان انسانها را متوجه حكمت و عنايت پروردگار كرده است. از جمله اين كه مى فرمايد:

جعل لكم اسماعا لتعى ماعناها وابصارا لتجلو عن عشاها واشلاء جامعة لاعضائها ملائمة لاحنائها فى تركي صورها ومدد عمرها بابدان قائمة بارفاقها وقلوب رائدة لارزاقها. (21) «خداوند متعال براى شما گوش هايى آفريد، تا آنچه لازم است را حفظ كنند و چشمهايى آفريد، تا از كورى جلا و روشنى بخشند و اندام هايى آفريد تا جامع اعضا و قواى باطن باشند. اعضايى كه از نظر تركيب صور، در طول دوره ى عمر، با يكديگر متناسبند، و با عقل و تدبير براى كسب روزى، مجهز شده اند» .

در اينجا ما بخش بسيار كوتاهى از خطبه ى معروف به «غراء» را نقل كرديم. اگر انسان اين خطبه را به دقت مطالعه كند، پى مى برد به اين كه در اين خطبه، مطالب بسيار ارزنده اى درباره ى حكمت و عنايت و عدالت وغايتمندى و بيهوده نبودن نظام آفرينش بيان شده است. انسانها موظفند كه خود را با نظام آفرينش هماهنگ كنند و همچون كسى كه بر خلاف جريان رودخانه شنا مى كند و سبب غرق و هلاك خود مى شود، خود را به هلاكت نيفكند و نظام حكيمانه و عادلانه را بازيچه و ظالمانه نپندارد كه نتيجه اى جز شقاوت و تيره روزى ندارد. او مى فرمايد:

فاتقوا الله عباد الله جهة ما خلقكم له واحذروا منه كنه ما حذركم من نفسه واستحقوا منه ما اعد لكم بالتنجز لصدق ميعاده و الحذر من هول معاده. (22) «پس اى بندگان خدا، در جهت آنچه براى آن، آفريده شده ايد، تقوا پيشه كنيد و از كنه آنچه شما را از آن برحذر داشته، بپرهيزيد و خود را سزاوار آن پاداشى سازيد كه در مقام وفاى به وعده ى راستين خود براى شما آماده كرده و به جهت ترس از هول قيامت، شما را بدان اميدوار كرده است » .

دريغ است كه انسان از غايتمندى نظام آفرينش غافل بماند و عمر خود را به بطالت بگذراند و نيروهاى هدفدار جسمى و روانى خود را به هدر دهد.

ج: تجربه ى دينى

دين، متضمن آگاهى از يك امر متعالى است. گويا همگان باور دارند كه تجربه ى دينى دربردارنده ى امرى متعالى است. شخص مذهبى، به امر متعالى به عنوان غير خودش آگاهى دارد. همه به تعالى از خويش نياز دارند. تجربه ى دينى متضمن سرسپردگى تام است. متضمن چيزى است كه مطلق و نهايى است و انسان مى خواهد با خلوص كامل، سر سپرده ى او باشد. تعالى جستن براى انسان، ضرورت دارد. تجربه ى دينى يعنى همين و بنابراين، ديندارى براى انسان ضرورى است. (23) سرسپردگى كامل و خالص، بدون معرفت، ممكن نيست. آيا به غير از راه حس و عقل، راه ديگرى به سوى قله ى والاى معرفت داريم؟

سر و كار حس، با محسوسات و سر وكار عقل، با معقولات است. محسوسات و معقولات، مفاهيم ذهنى انسانند. حس و عقل، هر دو ابزارند براى فراهم كردن مفاهيمى كه سرانجام به معقولات اولى و ثانيه منتهى مى شوند.

معرفت حسى و عقلى براى انسان، لازم است; ولى معلوم نيست كه كافى باشد. معرفت حسى و عقلى چراغ است; ولى نه چراغى كه همه ى جوانب را روشن كند و همه را در راه، روشنى بخشد.

تجربه ى دينى چراغى پرنورتر است. ممكن است اولى همگانى نباشد; ولى اين يكى همگانى است. كشتى شكسته اى كه به گرداب هلاك افتاده و در حال دست و پا زدن است، چه چيزى مى بيند كه به او دل مى بندد؟ عقلش به چه استدلالى روى آورده كه نويد بخش نجات اوست؟ او چيزى جز موج نمى بيند و صدايى جز غرش دريا و وزش باد و طوفان نمى شنود و تن غرق شده اش جز ميعان و سردى يا گرمى آب را لمس نمى كند و ذائقه اش جز شورى آب دريا را نمى چشد و هول و هراس و تلاش بى وقفه، به او مجال فكر كردن و استدلال آوردن و اقامه ى برهان نمى دهد. اينجاست كه او رويكردى ديگر دارد و چشم دلش به موجودى متعالى دوخته مى شود و به او اميد پيدا مى كند كه نجاتش مى دهد. (24) از اميرمؤمنان و مولاى خدا جويان پرسيدند، خدا را چگونه شناختى؟ فرمود:

عرفت الله بفسخ العزائم و حل العقودو نقض الهمم. (25) «خداى را به فسخ تصميمها و گشوده شدن گره ها و نقض همتها شناختم » .

راستى چه مى شود كه انسان از تصميم قاطع خود برمى گردد؟ چه دستى از غيب، گره ها را مى گشايد؟ چه كسى سر رشته ى اهتمامها را در دست دارد و سبب مى شود كه كار يا چيزى كه سخت، بدان اهتمام داريم، از آن باز گرديم و نسبت به آن بى اعتنا يا حداقل كم اعتنا شويم؟ بت پرستان جاهليت كه بتها را عزيزترين عزيزان خود مى دانستند، چه شد كه از آنها نفرت پيدا كردند؟ آن اهتمام چرا تبديل به بى اعتنايى شد؟

اينها تجربه هايى است كه ما را به يك امر متعالى كه فوق او متعالى ترى نيست آگاه مى كند. از اين رويكرد معنوى نبايد غافل بود. حتى اهل منطق و برهان نيز از اين رويكرد بى نياز نيستند. با گفتن شكر يا تصور مفهوم حسى يا عقلى آن، انسان شيرين كام نمى شود. بايد شكر را چشيد. بايد شيرينى آن را مضمضه كرد. به همين جهت است كه شيخ الرئيس در اواخر عمر و شايد در اوايل عمر رويكرد ذوقى پيدا مى كند و از بحث، به ذوق روى مى آورد و زمينه را براى حكمت ذوقى فراهم مى كند. از آن پس حكمت اشراق، ظهور كرد كه هم بحثى بود و هم ذوقى. در حكمت متعاليه ى صدرايى تمام جريانات بحثى و ذوقى به هم پيوست.

به علاوه، صحيح نبود كه فقط عرفان و برهان، به هم در آميزند، بلكه قرآن و ساير منابع دينى هم مى بايد محور قرار مى گرفتند كه اگر آن دو، بشرى بود، اين يكى الهى بود. در حكمت مشاء و اشراق، گرايش وحيانى نمود چندانى نداشت; ولى در حكمت متعاليه كاملا نمود پيدا كرد و حق همين بود; چرا كه وحى و جلوه هاى آن در نهج البلاغه و صحيفه ى سجاديه و ساير احاديث، مى توانند چراغ راه حكيم و عارف باشند.

به هر حال، تعالى روحى و معنوى حكيم و برخوردارى او از تجربه ى اصيل دينى و الهام از وحى و سنت، در عالم اسلام و به ويژه تشيع، فلسفه اى به وجود آورد كه در هيچ جاى جهان نمونه ندارد و نداشته است.

1. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/9 (مقدمه) بيروت، 1378هجرى قمرى.

2. تاريخ الفلسفة العربية الاسلامية، عبده الشيباني، ص 113، چاپ چهارم، بيروت، 1965ميلادى.

3. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد (شرح خطبه ى 83) .

4. مجله ى تخصصى كلام اسلامى، شماره 35.

5. بحارالانوار: 67/136 139، روايت 7، باب 4.

6. آل عمران/163.

7. «افمن اتبع رضوان الله كمن باء بسخط من الله...» (آل عمران/162) .

8. مجادله/11.

9. بحارالانوار، پيشين.

10. الاسفار الاربعة، نشر مكتبة مصطفوى، قم: 6/16و17.

11. شرح حكمة الاشراق، قطب الدين شيرازى.

12. الاسفار الاربعة (پيشين) تعليقه صفحه 14و15.

13. نهج البلاغه، خطبه 49.

14.نهج البلاغه، خطبه 193 (196: عبده) .

15.تعليقه بر شرح منظومه حكمت سبزوارى به اهتمام فلاطورى و محقق، تهران، 1352، ص 489 497.

16. نهج البلاغه، خطبه 183 (يا 185) .

17. بحارالانوار: 2/245، روايت 54، باب 29.

18. ماديين مى گويند: ماده، قديم و متحرك بالذات و عامل بالاتفاق است (دائرة المعارف القرن العشرين، فريد وجدى، ذيل كلمه ى «اله » : 1/523) معناى اين سخن انكار علت غايى است، نه علت فاعلى.

19. او معتقد بود كه عقيده به تكامل، منتهى به الحاد نمى شود، بلكه بهترين دليل بر قدرت كامله ى خداوند است. نگاه كنيد به دائرة المعارف القرن العشرين، ذيل كلمه ى «اله » : 1/531.

20. آل عمران/191.

21. نهج البلاغه فيض الاسلام، ص 180 خطبه ى 82 (خطبه ى غراء) .

22. همان ماخذ، ص 178.

23. نگاه كنيد: كتاب فلسفه ى دين ، نورمن. ال. كيسلر، ترجمه ى حميد رضا آيت اللهى، جلد اول، بخش اول.

24.مضمونى است از روايت مفصل بزنطى از امام صادق عليه السلام كه در صفحات قبل، به قسمتهايى از آن، استناد كرديم، در اينجا حضرت با طرح اين سؤال كه آيا سوار كشتى شده اى؟ مخاطب را به سوى خداشناسى سوق مى دهد.

25. نهج البلاغه، حكمت 250.

راه نجات از باتلاق

 راه نجات از باتلاق

 

باتلاق

اگر چون شهدا با جوان برخورد كنیم و آنگاه دستشان را در دست جوانان شهید بگذاریم همین جوانها ما را تا دشت سرسبز وجود اهل بیت(علیهم السلام) خواهند بُرد و این راه مستقیم یعنی راه نجات.

افتاده بود توی باتلاق؛ به هوای زیبایی مرداب آمده بود، محو اطراف شد. غفلت كرد. جلوی پایش را ندید و اسیر باتلاق شد. باتلاقی كه ته هم نداشت. تا تكان می‌خورد بیشتر فرومی‌رفت. هر بار كه چند سانتی فرومی‌رفت فكر می‌كرد الان است كه پایش به كف باتلاق برسد. آن ‌وقت دیگر می‌تواند پایش را محكم به زمین فشار دهد و خودش را بالا بكشد. اما فكر و خیالش واهی بود. باتلاق ته نداشت. دیگر نفسش هم به شماره افتاده بود. تنگ تنگ شده بود. چی داشت این لجنزار كه این‌طور فشار می‌اورد روی سینه‌اش. و می‌خواست كه نفسش را ببرد. و سرش را بالا گرفت. رو به آسمان دهانش را باز كرد. و خواست كه شش‌هایش را پر از هوا كند. یعنی این كار را كرد اما كمی تكان خورد. و همین تكان كوچك باعث شد بیشتر فروبرود. بیچاره شده بود. یك حشره زیبا نشست روی مرداب. از دیدن آن لذت برد و لبخند زد. اما دوباره فرو رفت. خواست بگیردش فروتر رفت. به چپ نگاه كرد، فرو رفت. سرش را به بهانه نجات‌یافتن به راست چرخاند باز هم فروتر رفت. حالا فقط سرش بیرون مانده بود.

مجبور شدم از فرو رفتن در مرداب بنویسم. اصولاً هیچ زشتی و پلیدی قابلیت توصیفی ندارد. چون خاطر انسان را لكه‌دار می‌كند. اما واقعیتی است این حال و اوضاع برای برخی جوانان ما كه روز به روز در باتلاق بی‌خبری، تنهایی، گناه ناامیدی، بی‌پناهی فرو می‌روند. البته قبول نمی‌كنند از ما، اگر به آنها بگوییم سر راهشان پر از مرداب زیبا كه كمینگاه و باتلاقی دارد است. اگر بگوییم كه بالاخره در یكی از این باتلاق‌ها فرو خواهید رفت. نمی‌پذیرید چون خیلی حرف‌های ضروری و مهم را برایشان گذاشته‌ایم و گذشته‌ایم. اگر جوان‌ها را همدم و هم‌صحبت شهیدان می‌کردیم و دستشان را می‌گذاشتیم در دستان شهدا و می‌فهمیدند كه شهدا هم جوان بودند. جوانی می‌كردند. زندگی‌شان پرشور بود از دوستی‌های حلالشان و تفریحات سالمشان لذت می‌بردند و از كنار باتلاق‌ها می‌گذشتند و اگر روزی در باتلاقی فرو رفته بودند به جای تماشای زیبایی‌های فریبنده به فكر بیرون آمدن بودند. امروز جوان ما تفاوت بین زیبایی كاذب از زیبایی حقیقی را درك می‌كرد و در باتلاق زیستن را زندگی نمی‌شمرد. 

یك حشره زیبا نشست روی مرداب. از دیدن آن لذت برد و لبخند زد. اما دوباره فرو رفت.

نیلوفر

باید به سبك شهدا رفتار كنیم. با گذشت و بیان واقعیت‌ها، دوستانه سیراب اعتمادش كنیم. روزبه‌روز به او بیشتر محبت كنیم و آهسته آهسته متصل به خوبانش كنیم، خیلی صمیمی و بی‌غل و غش همراهش شویم. از كنار تمام كنایه‌ها و متلك‌ها و بی‌ادبی‌هایش بگذریم و در عوض او را از دانستنی‌های دین و دنیا لبریزش كنیم. كمكش كنیم تا نخست باتلاق را بشناسد تا كم‌كم از باتلاق بیرون بیاید و سنگینی از روی سینه‌اش برداشته شود، نفسی تازه كند حمامی برود و از لجن‌های چسبیده به وجودش پاك شود. آن وقت مطمئن باشید كه از من و شما سریع‌تر حركت خواهد كرد. اگر چون شهدا با جوان برخورد كنیم و آنگاه دستشان را در دست جوانان شهید بگذاریم همین جوانها ما را تا دشت سرسبز وجود اهل بیت(علیهم السلام) خواهند بُرد و این راه مستقیم یعنی راه نجات. پس بسم‌الله.

چرا لقمان، حکیم شد؟!

چرا لقمان، حکیم شد؟!

لقمان حكيم

حكایت كرده‌اند كه لقمان روزی در راهی می‌گذشت، پس قطعه كاغذی دید به روی زمین افتاده، چون آن را برداشت و ملاحظه نمود دید: «بسم الله الرحمن الرحیم» بر او ثبت شده است، پس آن را شسته و آبش را تناول نمود و به بركت این احترام، خداوند عالم، او را حكمت تلقین فرمود.

"و لقد آتینا لقمان الحكمه." (1)

برای حكمت معانی بسیاری ذكر كرده‌اند:

1. شناخت اسرار جهان هستی .

2. رسیدن به حق از نظر گفتار و عمل و معرفت و شناسایی خداوند .

3. مجموعه‌ای از معرفت و علم و اخلاق پاك و تقوا و نور هدایت.

4. امام كاظم علیه السلام فرمودند: مراد از حكمت، فهم و عقل است.

5. امام صادق علیه السلام فرمودند: حكمت این است كه لقمان به امام و رهبر الهی عصر خود آگاهی داشت.

لقمان به گفتن نصیحت‌های حكیمانه معروف است كه فرزندش را نیز با این نصایح به راه راست هدایت می‌نمود. در این قسمت برخی از این نصایح حكیمانه را ذكر می‌كنیم:

فرزندم تو را به شش خصلت سفارش می‌كنم كه علم اولین و آخرین آن است:

1- قلبت را مشغول به دنیا مكن مگر به اندازه بقای تو در آن.

2- و برای آخرت كار كن به اندازه‌ای كه می‌خواهی در آنجا بمانی .

3- و خدا را اطاعت كن به اندازه‌ای كه به او احتیاج داری .

4- تمام سعی و كوشش تو در رهایی از آتش جهنم باشد .

5- شجاعت به معصیت به اندازه صبرت در آتش باشد .

6- وقتی كه می‌خواهی معصیت خدایت را انجام بدهی جایی را انتخاب كن كه خدا تو را نبیند.

 

پی‌نوشت‌ها:

1- سوره لقمان، آیه 12 .

2- اصول كافی،‌ج 1.

3- تفسیر نمونه،‌ج 17، ص 36 .